چپتر 397: فصل ۳۹۷
0«حتی اگر یک ماهیِ به ساحلمیخورد افتاده را دوباره به دریا بیندازی،مرد فردا یکی دیگر به ساحل میآید.
اما برای همانولع یک ماهی، اینبعد یعنی نجات یک زندگی.
شاید بتواندمیخورد زمستان بعدیولع را ببیند.»
- شایدقدیمی فقط یک روزدوام دیگر زنده بماند.
نه، حتی ممکن بود درزمین کمتر از یک چشم بهسپس هم زدن طعمه یک شکارچی شود.
این هم حقیقت داشت.
در میان بیمارانی که جین چون-هی نجاتشان دادهمرد بود، جنگجویانی بودند که درگیر کینهها و دِینهایدرازی قدیمی میشدند و حتی یک هفته هم دوام نمیآوردند.
او با جدیت به آنها هشدار داده بود کههشدار حتی پس از ترخیص، باید حداقل یک سال دردوران فرقه خود استراحت کرده و دوران نقاهت را بگذرانند.
اما آن جنگجو گوش نکرد.
چون حریفش به فرقهاشخوردند توهین کرده و برادرزادهنامهای رزمیاش را کشته بود.
با اینکه آن بیمار تنها یک هفتهبعد پس از ترک عمارت پزشکی کشته شد، امابسیار درمانش بیش از دو ماه زمان برده بود.
او چندین جراحیمیشدند بزرگ را پشتنمیآوردند سر گذاشته بود.
موفقیت عملها تضمینی نداشت و حتی درهمه صورت موفقیت، مشخص نبود که بدنش بتوانددستشان عملکرد کاملش را به دست بیاورد یا نه.
روزی که درمان بیمارخوردند با موفقیت به پایاننامهای رسید و ترخیص شد.
او یکمیخورد جشن کوچک باخوردند پزشکان عمارت گرفت.
جین چون-هی همان کیکهایهفته برنجی روغنی را درستآنها کرد که در زمین میخورد.
همه باروغنی ولع آنهاکرد را خوردند.
سپس، یک هفتهولع بعد، بیمار مرد ومرد نامهای به دستشان رسید.
پزشکان عمارت دیگرهمه دلشان نمیآمد کیکسپس برنجی روغنی بخورند.
زمان بسیار درازی گذشتهفته تا دوباره بتوانند لبآنها به آن غذا بزنند.
«اشکالی ندارد.
این همهمه یکی ازخوردند احتمالات است.»
- یک ماهیهمه در آستانه مرگ چهبعد کاری از دستش برمیآید؟
«آن را دیگر نمیدانم.
خود ماهی تصمیم میگیرد.»
- تبدیل به کف میشود و از بین میرود.دستشان جسدش تکهتکه شده و خوراک ماهیهای دیگر میشود. یا حتیبزنند ممکن است در جریانهای سرد زمستانی غرق شود و بمیرد.
جین چون-هیمیخورد این حرفهاولع را انکار نکرد.
«آن همقدیمی یکی ازهفته احتمالات است.»
همانطور که پرندگان مهاجر با تغییر فصول سفر میکنند، ماهیهاسپس هم با جریانهای اقیانوسی جابهجا میشوند، و همانطور که پرندگاندرازی ضعیف در این مسیر میمیرند، ماهیهای ضعیف هم محکوم به نابودیاند.
سپس، در حالی که موجسپس دیگری از درد طاقتفرسا را احساسنمیآمد میکرد، جملهای به حرفهایش اضافه کرد:
«اما، شاید کار دیگری بکند.
چه کسی میداند؟ شاید آن ماهینمیآوردند خط را اختراع کند و درحداقل یک غار زیر آب نقاشی دیواری بکشد؟»
- عقلتروغنی را ازکرد دست دادهای.
«هاهاها، اینهمه فقط یکخوردند استعاره است.
اگر آن راهمه با یک انسان جایگزینبعد کنی هیچ فرقی ندارد.
من میدانم وقتی کسی جان دیگرینمیآوردند را نجات میدهد، در واقع داردحداقل حال را به آینده متصل میکند.
روزی، زمستانی که من هرگززمین به آن نمیرسم، ممکن است توسطبعد شخص دیگری و نوادگانش دیده شود.»
زندگیای کههمه حتی صد سالسپس هم طول نمیکشد.
او که در زندگی قبلیاش جوانمرگ شدهبعد بود، گاهی با خودش فکر میکرد کهبخورند آیا این زندگی تفاوتی خواهد داشت یا نه.
چیزی که آدمی مثل جین چون-هینمیآوردند میتوانست از خود به جا بگذارد،حداقل کسی بود که زمستان بعدی را ببیند.
با شنیدن حرفهایدرست جین چون-هی، اژدهای بالدارهمه برای لحظهای سکوت کرد.
- توهمه آن راخوردند نخواهی دید.
«اشکالی ندارد.
وقتی آن زمستانمیشدند تمام شود، بهارنمیآوردند از راه میرسد.
کسی پیدا میشوددرست که بگوید آنمیخورد بهار چقدر زیباست.
و مگر این معرکه نیست؟ کهبعد کسی به جای من از زمستانکیک بعدی عبور کند و به بهار برسد.
برای همین است که آن بالا اینقدربعد سر و صدا راه انداختهاند که منبخورند دارم نظم آسمانی را به هم میریزم.»
جین چون-هیقدیمی مثل یک بچهدوام تخس ریز خندید.
«کاری که میکنم بیهوده نیست.»
- به نظر میرسد ازسپس شنیدن اینکه نظم آسمانی در حالنمیآمد به هم ریختن است، خوشحال شدی.
«کلمه "به هم ریختن" اگرخوردند جور دیگری به آن نگاهدستشان کنی، یعنی من دارم تاثیر میگذارم.
یعنی این کار بیفایده نیست.
هوم...»
دست و پایشولع حتی بیشتر ازبعد قبل درد میکردند.
حتی نفسمیخورد کشیدن همولع آسان نبود.
دلش میخواست عمیقتر در بیهوشی فرو برود، اماآنها فقط همین مکالمه با اژدهای بالدار کافی بود تاکرده مغزش، ارباب خود را دوباره به دنیای هوشیاری برگرداند.
بخش اعظم زندگی درد است.
«ما برای اینکه فقط بخوریم،سپس دفع کنیم و بخوابیم، بایددلشان این همه درد را تحمل کنیم.»
حتی اگر جین چون-هی جانشان را نجات میداد،مرد بیمار در نهایت نگران غذای فردا و کینههایدرازی پسفردا میشد و دوباره زندگیاش را به باد میداد.
خاطرات تلخقدیمی جیانگهو باعثهفته بیخوابی میشد.
شبهای بیخوابی ممکن بود ادامه پیدا کند،همه در حالی که خاطرات یک خواهر رزمیدستشان یا عموی رزمیِ مرده، دست از سرشان برنمیداشت.
اگر زندگی همینولع بود، پس بهبعد اندازه کافی خوب بود.
اگر، در میان دردِ خوردن، خوابیدنسپس و دفع کردن، آن شخص میتوانست طعمکیک شیرین یک سیبزمینی شیرین زمستانی را بچشد.
آبنباتهای گاهقدیمی و بیگاه ودوام گرمای خورشید بهاری.
هدیهای برای خودم،درست که پس از کلیهمه کلنجار رفتن خریده بودم.
مگر انسانها برایولع همین لحظات گذرابعد و بینقص زندگی نمیکنند؟
انسانها تنها باهمه زندگی کردن در آن،بعد دنیا را تغییر میدهند.
هرچند ممکن است زمستان طولانی ونمیآوردند دردناک باشد، اما بهاری که در پیسال آن میآید حتماً از راه خواهد رسید.
- کنجکاوم بدانم.درست وقتی زمانش برسد،میخورد چه انتخابی خواهی کرد؟
«البته اگرهمه تا آنخوردند موقع زنده باشم.»
- مشتاقانه منتظرش خواهم ماند.
صدای اژدهایقدیمی بالدار کمکمهفته محو شد.
درست زمانی که احساس آرامش عمیقی وجودش راولع فرا گرفت و با خودش فکر کرد کهنمیآمد حالا میتواند دوباره در دنیای بیهوشی غرق شود.
مجبور شد دقیقاًولع همان کلماتی رابعد بشنود که نمیخواست بشنود.
- اوه، راستی این بار،خوردند استادت خیلی عصبانی است، پسدستشان بهتر است خودت را آماده کنی.
«آخ؟ منظورت چیه...؟»
لحظهای که فاصله بین یوننان و عمارتهمه پزشکی فلس سفید را محاسبه کرد و آندلشان جادههای ناهموار و لعنتی را به یاد آورد...
چشمان جین چون-هیولع از جا پریدبعد و باز شد.
«آخ؟»
لعنتی، الان دیگه کاملاً بیدارم.
این بار، گردنش تکان خورد.
با اینکهمیخورد کل بدنشولع در گچ بود.
«این، این دیگه چیه!هفته کی من رو اینطوریآنها سر تا پا گچ گرفته؟»
با صدای جین چون-هی،کرد یک نفر از کنار تختخوردند مثل فنر از جا پرید.
«اوه! هیونگ. بیدارولع شدی~! میدونی یه بیستمرد روزی هست که خوابی~؟»
بیست روز؟
نگاهی به بیرونمیشدند پنجره انداخت، اما فصلهاجدیت کوچکترین تغییری نکرده بودند.
احتمالاً به این دلیلکرد که اینجا یوننان بودولع و پوشش گیاهی سرسبزی داشت.
«آه... اینقدر طولانی خوابیدم؟»
«آره. گفتن بدنت داشته با چی سمیبعد یا یه همچین چیزی مبارزه میکرده... اما اینبسیار رو هم گفتن که جونت در خطر نیست~»
جین چون-هی بالاخره سؤالی رادوام پرسید که اصلاً دلش نمیخواست جوابشباید را بشنود، اما مجبور بود بپرسد.
«کـ-کی؟»
«رهبر فرقه پنج سم...»
درست زمانی که جینولع چون-هی میخواست نفس راحتی بکشد،نامهای ساما هیون فوراً اضافه کرد:
«... و استادِ تو، هیونگ.»
لعنت به این شانس.
«نه آخه، از اونجاخوردند تا اینجا چقدر راهه؟نامهای چطوری خودش رو رسونده اینجا؟»
«منم برام سؤاله. اما اومده. طبق محاسبات من، اگه بهدستشان محض اینکه نامه به دستش رسیده، بدون اسب و فقطبزنند با تکنیکهای حرکتیاش شروع کرده باشه به دویدن، ممکنه همچین چیزی.»
«نه، از یک سر سرزمین تا اون سرشه. چطور میتونه اینطوریباید بدوه؟ اون که استاد قلمرو تحول نیست که انرژی درونی بینهایتگوش داشته باشه. حتی اگه میدوید هم، آدم باید بخوره و بخوابه.»
«از من نپرس، چراکرد خودت از پزشک الهیولع فلس سفید نمیپرسی، هیونگ.»
فقط تصور کردنشولع هم باعث میشدبعد لرزه به تنش بیفته.
«پـ-پس، استادم اینجاست؟»
«آره. گفت برای یه درمان ویژه با ضماد دارویی تو روباید این شکلی کرده. آه، راستی. از زهر مار سمی روح شششاخگوش به عنوان پادزهر استفاده کرد. وقتی از حال رفتی، خودش پیداش شد.»
«انگار مارروغنی سمی روحکرد شششاخ جاش امنه...»
«نه... نمیدونم چی به سرش اومده، اما هی مثل مرغ مریضنمیآمد بیدار میشد و دوباره میخوابید~ رهبر فرقه گفت انگار یه داروی خیلیاست قوی خورده. ولی به لطف پزشک الهی فلس سفید، کاملاً خوب شده.»
ای انسانها، منو ببخشید.
شاید مار سمی روح شششاخدوام به خاطر اژدهای بالدار که باهاشباید حرف زده بود، اومده بود اینجا.
حس شهودروغنی عجیبی وجودشکرد رو فرا گرفت.
جین چون-هیهمه زیر لبخوردند زمزمه کرد.
«درسته. از دید اژدهای بالدار، احتمالاً براش مهم نیست که ما انسانهاینمیآمد عوضی بمیریم یا نه. به نظر میرسه اون زبونبسته نزدیک بود شکاراست بشه. آره، حق با توئه، انسانها اشتباه کردن. تو چه گناهی کرده بودی؟»
جین چون-هی تصمیم گرفت نهدوام تنها قدر دوستان پشمالوش، بلکهترخیص قدر دوستان مارِش رو هم بدونه.
با نگاهی خیرهدرست و خالی بهمیخورد سقف زل زد.
«انرژی درونی من اصلاً حرکت نمیکنه. استادمرد حتماً مهر و موم نقاط طب سوزنیبسیار رو خیلی سفت و سخت انجام داده.»
«آره. منممیخورد نمیتونم بازش کنم،خوردند هیونگ~ قصدشم ندارم~»
«نه، آخه...»
«خودکرده را تدبیر نیست. حتی اگه یه نصفهنیمهاش هم باشه، شکست دادن یه هیولایدستشان قلمرو تحول با داغون کردن بدن خودت؟ آره، به عنوان یه جنگجو، این یهاست دستاورد هیجانانگیزه. اما تو که از روی غرور یه جنگجو مبارزه نکردی، مگه نه، هیونگ~؟»
راست میگفت.
جین چون-هی آهی کشید.
ساما هیون ادامه داد.
«باید بشینی بهدرست کارات فکر کنیمیخورد و عبرت بگیری، هیونگ~»
«نه، عبرت که میگیرم، ولی بازم،بعد مهر و موم نقاط طب سوزنیکیک و گچ گرفتن کل بدن واقعاً...»
درست همون موقع، درولع کشویی باز شد ومرد صدای آشنایی به گوش رسید.
«بیمار بایدقدیمی استراحت مطلقهفته داشته باشه، هی.»
«استاد...»
همین حالا همولع عرق سردی رویبعد پیشونیش نشسته بود.
با اینکه از گردن بهخوردند پایین هیچ حسی نداشت، امادستشان لرزشی رو روی پوستش حس میکرد.
یعنی این همونمیشدند درد فانتومیه که فقطجدیت در موردش شنیده بودم؟
«استاد، اینا همهاش تقصیر فرقهزمین شیطانی بود. این شاگرد بیلیاقتسپس بیگناهه! فرقه شیطانی خیلی شروره!»
جین چون-هی با التماس توضیح داد که اینا همهاشدستشان کار فرقه شیطانی بوده، که اون هیچ تقصیری نداشتهغذا و فقط ناخواسته تو یه موقعیت بد گیر افتاده.
استادش نگاهی بهشهمه انداخت و برایسپس مدتی زبونش بند اومد.
«...»
انتظار داشت استادش به خاطرزمین چرت و پرتهای همیشگیش کهسپس شبیه رمانها بود، حسابی دعواش کنه.
اما استادشهمه فقط بهخوردند شاگردش خیره موند.
«استاد؟»
«یه لحظه ساکت باش.هفته دارم از این حقیقتآنها که زندهای لذت میبرم.»
«...»
جگال لین باولع نگاهی خالی بهبعد شاگرد دردسرسازش زل زد.
«خوشبختانه این بار مجبور نشدم گوشتتسپس رو بخیه بزنم. وقتی رسیدم، پزشکاننمیآمد ارشد دیگه درمانشون رو تموم کرده بودن.»
«خوب تربیتشون کردم...»
«هی، ساکت باش.»
«...چشم...»
جگال لین به ساما هیون اطلاع داد کهمرد نامهای از طرف فرقه خون طلایی رسیده ودرازی ساما هیون بلافاصله رفت تا اون رو تحویل بگیره.
فقط اون دومیشدند نفر و سکوتنمیآوردند توی اتاق باقی موندن.
هیکل درشت استادشدرست مثل یه کوهمیخورد به شاگردش نزدیک شد.
برای مدت طولانی به چشمهای در حال پلک زدن شاگردشدلشان خیره شد، بعد به بینیای که نفس میکشید و گونههایی کهندارد با وجود رنگپریدگی، کمی رنگ به خودشون گرفته بودن، نگاه کرد.
انگشت اشاره و میانیاش رو رویسپس گردن شاگردش گذاشت تا نبضش رونمیآمد بگیره، و بعد به حرف اومد.
«دارم به این فکر میکنم که آیا شانسآنها زنده موندنت با دست و پای سالم بیشتره،استراحت یا اگه از کمر به پایین فلج باشی.»
«وای، استاد،روغنی که اینطورکرد نیست، مگه نه؟»
«چرت و پرتولع گفتن رو بسبعد کن و ساکت باش...»
«...»
اون واقعاً عصبانی بود.
اما در عین حال، به نظرمیخورد میرسید از اینکه شاگردش بالاخره بهمرد هوش اومده، بینهایت خیالش راحت شده بود.
با این حال، عصبانیتش به خاطر این شاگرد بیلیاقت شعلهوردلشان میشد که با وجود تمام آمادگیها، نتونسته بود روحیه قهرمانانهاشاشکالی رو مهار کنه و با کله رفته بود تو دل خطر.
«رهبری اون همه جنگجو و اینطوری زخمی برگشتن،مرد واقعاً یه استعداده، یه استعداد واقعی. هیچوقت نمیدونستم.درازی نمیدونستم شاگرد عزیزم همچین مهارتی تو این کار داره.»
«...»
دلش میخواستروغنی یه جوریکرد جوابشو بده.
میخواست بگههمه که قضیهخوردند اینطوری نبوده.
اما استادش بهش دستور داده بود ساکت بمونه،مرد برای همین جین چون-هی فقط تونست قیافهای مظلومانه،درازی شبیه یه تولهسگ زیر بارون مونده به خودش بگیره.
با اینکه فکر میکرد قیافه شاگردش خیلی بامزه شده، اماترخیص یادآوری این موضوع که این تولهسگ خودش رو جلوی یهبگذرانند استاد ناقص قلمرو تحول انداخته بود، خونش رو به جوش میآورد.
«وقتی هنر شیطانیدرست شروع به طغیان کرد،همه چرا فقط فرار نکردی؟»
«اگه اینهمه کارو میکردم، تلفاتسپس خیلی سنگین میشد.»
«ساکت باش.»
«...»
«حتی اگه هزار تا نه، دههزار تا، صدها هزار جون همبعد در خطر بود، کی میخوای بفهمی که برای من، همه اونا ارزشغذا یه تار موی تو رو هم ندارن. ای شاگرد خنگ و احمق.»
آهی ازهمه اعماق سینهاشخوردند بلند شد.
جین چون-هی کلمههمه «متأسفم» رو صدها باربعد تو ذهنش تکرار کرد.
بالاخره، استادش به حرف اومد.
«به یهروغنی سؤالی که میخوایزمین بپرسی جواب میدم.»
«چه بلاییهمه سر فرقهخوردند پنج سم اومد؟»
«فرقه پنج سم؟همه دیگه همچین فرقهایسپس وجود نداره، هی.»
«چی؟»
چشمهای جین چون-هی گشاد شد.
جگال لین قبل ازخوردند اینکه دهنش رو باز کنه،دستشان به چشمهای شاگردش نگاه کرد.
«حالا، برو و با اون کله کوچیکت بهش فکر کن. ازدلشان اونجایی که تو بدنی هستی که خودش نمیتونه بایسته، راه بره،ندارد غذا بخوره یا دفع کنه، وقت زیادی برای فکر کردن داری.»
«استاد...؟»
«این مجازات توئه.»
تق-
استادش همینقدرمیخورد گفت وولع در رو بست.
«نکنه وقتی بیهوش بودم،هفته برگشته به دوران قاتلآنها دیوانه فلس خونین بودنش...؟»
اما کسیروغنی نبود کهکرد جوابش رو بده.
تنها چیزی که تو دیدرس جین چون-هیمرد بود، سقف، فضای سبز بیرون پنجره وبسیار صدای پرندگان کوهستانی و حشرات بینامونشون بود.
در نهایت، چارهای نداشت جزخوردند اینکه تو کوچکترین زندان دنیا، مدامدلشان به این سؤال بیجواب فکر کنه.
این مجازاتی بود کههفته جگال لین، منحصراً برایآنها جین چون-هی طراحی کرده بود.
یه تله نسبتاً بیرحمانه.