چپتر 710: قلب یک خانواده
0«این قلب یک خانوادهست.»
همونطور که حرف میزد، جگالترسناک لین شروع کرد به فروهمون کردن سوزنها تو بدن شاگردش.
تاپ، تاپ، تاپ-
عجیب بود، با اینکه داشت سوزنها رو توهمین گوشت فرو میکرد، اما صدایی میپیچید که انگارجمع داشت مستقیماً به چی و خون ضربه میزد.
«وقتی برای اولین بار تکنیک الهی فعالسازی مبدأفلسفه رو بهت یاد دادم، هیچوقت فکر نمیکردم بههنرهای این زودی بتونی تا این حد پیشرفت کنی…»
«این به خاطر اینهموجود که بدنم رو تاسیخ حد مرگ تحت فشار گذاشتم.»
او بااستعداد استعداد رزمیمتولد متولد نشده بود.
به زور توچیزیه قالب فلسفه رزمیخانواده چپونده شده بود.
و بعدش فقطرزمی فشار بیش از حدقالب بود و فشار بیشتر.
وقتی این ظرف که برای هنرهای رزمییوهو ساخته نشده بود، شکست و دوباره ترمیم شد…چیزی دوباره شروع کرد به ریختن چیزهای بیشتری توش.
آره، شایداستعداد بدنش قویترمتولد شده بود.
اما اگه بیشتر ازبهش ظرفیتش فلسفه رزمی توشهمین میریخت، چه اتفاقی میافتاد؟
آدم که از آهن نیست، امازور اون جوری زندگی میکرد که انگار دارهبیش خودش رو مثل یک شمشیر چکشکاری میکنه.
«از اونجایی که حرف توترسناک کلهت نمیره، وقتش نرسیده که اینچیزیه درس رو با بدنت یاد بگیری؟»
در حالی که با خونسردینشده به فرو کردن سوزنها ادامهشده میداد، این حرف رو زد.
به دلایلی، ظاهرش دیگه شبیهمیگید یک انسان نبود، بلکه شبیه یکعجیبی موجود عجیب و ترسناک شده بود.
موهای تن یوهو سیخ شد.
«استاد، ایننبود همون چیزیه کهترسناک بهش میگید خانواده؟»
«یه چیزی تو همین مایهها.»
خواب عجیبی دید.
خوابی که توش آدمها دورترسناک هم جمع شده بودن وهمون از بالا بهش نگاه میکردن.
چهرههای آشنایی بودن و وقتی بازور دقت نگاه کرد، فهمید اونها بیمارانیفقط هستن که تو این مدت دیده بود.
همهشون فوت کرده بودن.
چون زخمهاشون خیلی عمیق بود،نشده بیماریشون خیلی وخیم بود، وشده چون دانش بشریت کافی نبود.
«یا… چون من کافی نبودم…»
تصمیمی کهاستعداد اون زمان گرفتمنشده واقعاً درست بود؟
اگه راه دیگهایچیزیه وجود داشت، آیاخانواده بیمار بیشتر زنده نمیموند؟
مهم نبود چقدر مقالههای جدید میخوند، مهمقالب نبود چقدر درس میخوند و مهارتهاش روبیشتر صیقل میداد، بیماری همیشه آدم رو امتحان میکرد.
تصادفات هم همینطور بودن.
زیر این آسمان،رزمی هیچ دو استخوانیزور مثل هم نمیشکنن.
با اینکه به یک مقام مورد احترامچیزی مردم تبدیل شده بود… اما در برابر مرگ،دور احساس میکرد فقط یک مورچه تو دل سیلابه.
که مدام بارزمی جریان آب برده میشدقالب و دوباره برده میشد.
هر چقدر هم که دستترسناک و پا میزد، دانش بشریهمون در برابر بیماری هنوز کم میآورد.
این فکری بود کهمتولد از مدتها پیش، از زمانچپونده حضورش تو زمین باهاش بود.
بشریت هنوزهمون نتونسته بود سرطانمیگید رو شکست بده.
دیابت هم همینطور.
زوال عقلنبود رو هم نتونستهترسناک بودن درمان کنن.
بدن بچهها اندامهای کوچیک ونشده رگهای خونی ریزی داشت، برایشده همین هیچوقت کار راحتی نبود.
با بالا رفتن سن، زمانی میرسهخانواده که آدم باید برای هر جراحیدید کوچیکی، جونش رو کف دستش بذاره.
هر داروییاستعداد عوارض جانبیمتولد خودش رو داشت.
انسانها ضعیف هستن.
حتی با داشتن دانش کافی،نشده گاهی اوقات اگه شرایط مهیاشده نبود، خود درمان هم غیرممکن میشد.
نمیتونست همههمون بیماران روبهش درمان کنه.
میتونست به خودش بگه برای بیمارانی که قبلفلسفه از رسیدن به عمارت پزشکی میمردن کاری از دستشساخته برنمیاومده، اما اونایی که بعد از رسیدن میمردن چی؟
ناگهان، یک چاقویبلکه جراحی مدرن جلویموهای چشمش ظاهر شد.
این همون بیماری بودمتولد که وقتی تازه به اینچپونده دنیا اومده بود، دیده بودش.
اون بیمار چاقوی جراحی رومیگید تو دستش گرفته بود و ازعجیبی بالا به جین چون-هی نگاه میکرد.
اون زمان تنهارزمی چیزی که داشت،زور بدن یک بچه بود.
عواقب یک فاجعه خونین.
بیمار از قبل خون زیادینشده از دست داده بود وشده هیچ راهی برای نجاتش وجود نداشت.
بیمار هنوز زنده بود.
نفس میکشید، اما بدون تجهیزات مدرنزور زنده موندنش غیرممکن بود و حتیفقط با وجود اونها هم نتیجه قطعی نبود.
برای همین اونبلکه تصمیم جسورانه رو گرفتهیوهو بود که بیخیالش بشه.
اولویتش رو گذاشته بود روی پیدازور کردن کسایی که حتی با بدنفقط یک بچه هم میتونست نجاتشون بده.
آیا این به اینبهش معنی نبود که اونهمین انتخاب کرده بود کی بمیره؟
اما چطور؟ اون کهمتولد خدا نبود… با اون بدنچپونده چه کار دیگهای میتونست بکنه؟
اما… حالا که بهموجود گذشته نگاه میکرد، نفسسیخ تو سینهاش حبس شد.
«آخ!»
تمام بیمارانی که تو زندگی جینخانواده چون-هی از زیر دستش رد شدهدید بودن، تو دستشون یک چاقوی جراحی داشتن.
اونها مرده بودن.
«متأسفم.
واقعاً متأسفم.»
از اونجایی که جین چون-هی اونها روچیزی راهی اون دنیا کرده بود، حالا نوبتآدمها اونها بود که جین چون-هی رو درمان کنن؟
حس گناه تبدیلرزمی به وزنهای شدزور که داشت لهش میکرد.
-به نظر نمیرسهبلکه استعدادی تو کارهایموهای بالینی داشته باشی.
حرفهای یکیاستعداد از ارشدهاشمتولد اومد تو ذهنش.
صدایی کههمون خیلی تلاش کردهمیگید بود فراموشش کنه.
-اما اگه من بیمارمتولد بودم، فکر کنم دنبالفلسفه دکتری مثل تو میگشتم.
اونها بهنبود چشمهای جینموجود چون-هی سیخونک زدن.
حتی تواستعداد خواب هممتولد درد ادامه داشت.
یکی از بیماران حرف زد.
«حالتون خوبه، استاد جوان عمارت؟»
جانی که ازبلکه دست داده بود،موهای این رو زمزمه کرد.
صدا رواستعداد به وضوحمتولد یادش بود.
تکنیک الهی فعالسازی مبدأبهش هیچوقت بهش اجازه نمیدادهمین چیزی رو فراموش کنه.
بیماری بود که تو یک فاجعه خونین بهفلسفه نقطه حساس بدنش ضربه خورده بود و قبلهنرهای از رسیدن به عمارت پزشکی وضعیتش وخیمتر شده بود.
اون هر کاری از دستش برمیاومدموهای کرده بود، اما وضعیت بیمار توبهش شب ناگهان تغییر کرد و فوت شد.
تو طول روز حالش خوب بود، اما اتفاقیفلسفه که تو شب افتاد به خاطر گلهای پامچال شبیساخته بود که از طرف خانواده اصلیشون فرستاده شده بود.
آدمهای دنیای رزمیچیزیه قوی بودن، اماخانواده در عین حال شکننده.
همون هنر جراحی اغلب پیشآگهی بهتری نسبت بهفلسفه آدمهای روی زمین داشت، اما از طرف دیگه،هنرهای ممکن بود ناگهان به خاطر یک شیطان قلبی بمیرن.
اون زمان به ذهنش نرسیدهترسناک بود که بهتره گلهایی کههمون خانوادهاش فرستادن رو دور بندازه.
قابل درک بود.
در حالتهمون عادی، اون زخممیگید باید کشنده میبود.
و تو جیانگهو، همیشه این تمایلزور وجود داشت که مرگ به خاطرفقط شیطان قلبی رو به پای سرنوشت بنویسن.
شب طولانیهنبود و وقت برایترسناک فکر کردن زیاده.
برای همین بود که برای آدمهایزور دنیای رزمی که از شیاطین قلبیفقط میترسیدن، از قبل داروی خوابآور تجویز میشد.
و به این ترتیب،بهش قانونی تو عمارت پزشکیهمین فلس سفید وضع شد.
ازم کینه به دلمتولد داری؟ جین چون-هی بافلسفه تمسخر به خودش گفت.
مگه قبلاً هم همچین خواب توهمزاییموهای ندیده بود؟ حالا وقتش بود کهبهش اونها گوشتش رو تیکه تیکه بکنن.
این بار،استعداد نوبت بیمارانمتولد مردهاش بود.
اونها به آسیبپذیرترینچیزیه نقطه بدن یکخانواده انسان ضربه میزدن.
دارم میمیرم؟
این مرگیه که باید بپذیرمش؟
یه جورایی، بهرزمی نظرش پایان مناسبیزور برای خودش بود.
اما بعدهمون صدایی بهبهش حرف اومد.
«کاملاً درمان میشی.»
چرا؟
عجیب بود.
مردهها چاقوهای جراحی به دستمیگید داشتن و داشتن بدن جینخواب چون-هی رو تیکه پاره میکردن.
با این حال،رزمی احساس میکرد اینزور یه جور درمانه.
چون یک چیز سیاهموجود و قیرمانند داشت ازسیخ بین زخمها بیرون میزد.
پزشک یک باررزمی دیگه داشت اززور مرگ دور میشد.
حس نسبتاً عجیبی بود.
یک مورچهاستعداد تنها که سیلنشده با خودش بردتش.
به زمیننبود میرسه و چشمهاشترسناک رو باز میکنه.
پیش روش تاریکی بود.
تاریکیای عمیقتر از اون خواب.
جین چون-هیاستعداد فهمید که ازنشده خواب بیدار شده.
حواس بدنش عادی بود، اما درموهای عین حال، احساس سنگینی وحشتناکی میکردبهش و تمام انرژیش تخلیه شده بود.
بزرگترین مشکل این بودمتولد که تاریکی مطلق جلویفلسفه چشمهایم را گرفته بود.
«چشمهام...»
«آره. دیگه نمیتونی ببینی.»
صدای استادمنبود از کنارمموجود به گوش رسید.
«استاد. نمیتونم ببینم.»
استاد در جوابم گفت:
«عالیه. بالاخره حسرزمی میکنی که بایدزور یکم استراحت کنی؟»
بدنی که فاقدبلکه استعداد رزمی بود،موهای دست و پا زد.
تازه آن موقعرزمی بود که یک چیزقالب دیگر را هم فهمیدم.
انرژیام هیچ حرکتی نداشت.
«استاد. انرژی درونی من...»
«میخوای بگینبود اصلاً هیچموجود حرکتی نداره؟»
«بله.»
«تو وارد یک ‹آزمون› شدی، برای همین انرژی درونیات رو موقتاً مهر و موم کردم.دور بدون چشمهات، کاملاً مشخصه که سعی میکنی با استفاده از هنرهای صوتی محیط اطرافت روهمهشون درک کنی و حرکت کنی، پس محض احتیاط با سوزنهای طلایی محدودکننده اونها رو هم بستم.»
آزمون؟
با دستهایم کورمالکورمالبلکه گشتم و یک چیزیوهو سفت به چنگم آمد.
یک بدن انسان.
عضله.
وقتی دستهایم را بالاتر بردم،نشده چیزی را لمس کردم کهشده به نظر میرسید یک چانه باشد.
«استاد، شمایید؟»
«یوهو هستم.»
«...»
استادم به دلیلیرزمی نامعلوم، انگار که سرگرمقالب شده باشد، آرام خندید.
«خب پس، بذار ببینیم. این چیزیه که خودت سر خودتهمون آوردی. پس خودت هم باید ازش خلاص بشی. هی. ایدید نابغه بینهایت دلسوز و خودویرانگر. میتونی بر آسمانها غلبه کنی؟»
غلبه بر آسمانها؟
«...این یه جورچیزیه فرایند برای تکنیکخانواده الهی فعالسازی مبدأست؟»
«عجیبه که با این اطلاعات کم میتونی اینقدرفلسفه خوب نتیجهگیری کنی. مخصوصاً وقتی هیچ انرژی درونی نداریساخته و نمیتونی از تکنیک الهی فعالسازی مبدأ استفاده کنی.»
«...»
«این یک فرایند نیست. آره. اگه بخوامقالب دقیقتر بگم... همین که کسی بدون استعدادبیشتر رزمی به این سطح رسیده، خودش یک معجزهست.»
«برای اینکه چشمهامچیزیه رو پس بگیرم، بهچیزی فلسفه رزمی نیاز دارم؟»
«اگر به اون فلسفه رزمی دستزور پیدا کنی، نه تنها بیناییات، بلکه همهبیش چیزهای دیگه رو هم به دست میاری.»
متوجه شدم.
استادم از همان اول میدانست.
یاد دادن دستور پخت مخفی کوفته خانواده جگال و تشویق منعجیبی به فروختنشان، و به طرز نامحسوسی نگهداشتن شاگردش در کنار خودش...آشنایی همه اینها به این معنی بود که زمانش کمکم داشت فرا میرسید.
و فرستادن یوهو برای اینکهنشده مدام مراقبم باشد، یعنی اینکهشده تاریخش را حس کرده بود.
«با این حال کنجکاوم.موجود که آیا واقعاً میتونی براستاد آسمانها غلبه کنی یا نه.»
او بیرحم بود،رزمی اما در عینزور حال محبت داشت.
از بدن شاگردش محافظت میکردمیگید و از هر کاری کهخواب شاگردش میتوانست انجام دهد حمایت میکرد.
حتی عواقبیاستعداد که بهمتولد همراه داشت.
جنونی که خیلی فراترموجود از یک رابطه معمولیسیخ استاد و شاگردی بود.
با ایناستعداد حال، به طورنشده غریزی حسش میکردم.
صدای استادم لحنیچیزیه پر از سرگرمیخانواده و لذت داشت.
«فکر کنم تارزمی مدتی نتونم اینطرفزور و اونطرف برم.»
«درسته.»
«در این صورت، مدیتیشن میکنم.»
«تو اصلاًهمون بلد نیستیبهش کوتاه بیای، نه؟»
انتظار داشت کهرزمی حداقل گریه کنم وقالب به استادم التماس کنم.
این یکی همبلکه عقل درست وموهای حسابی در سرش نبود.
برای همیناستعداد جگال لینمتولد حسابی کیف میکرد.
چطور همچینهمون آدمی شاگردشبهش شده بود؟
و یوهو که داشتمتولد این دو تا دیوانهفلسفه را تماشا میکرد، نوچنوچ کرد.
«نوچ. برمنبود یکم آبموجود گرم بیارم؟»
«اگه زحمتی نیست، یوهو.»
«اطاعت.»
یوهو با خودش فکر کرد حتی اگرقالب روزی برسد که بتواند انسانها را درکبیشتر کند، هیچوقت نمیتواند این دیوانهها را بفهمد.
و بهاستعداد این ترتیب،متولد زمان گذشت.
نمیتوانستم ببینم.
در حالت عادی، یک نفر از دنیایقالب رزمی به هر طریقی که شده میتوانستبیشتر محیط اطرافش را درک کند و بشناسد.
این کار از طریق چیزی به نام حساسیت بهاستاد چی انجام میشد، که به فرد اجازه میداد انرژیاشخواب را حرکت دهد تا محیط اطرافش را حس کند.
علاوه بر این، منمتولد حتی در هنرهای صوتیفلسفه هم استاد شده بودم.
با استفاده از اصولبهش امواج فراصوت، هیچ مشکلیهمین برای تشخیص اشیاء اطرافم نداشتم.
اما در حال حاضر انرژی درونیامزور مهر و موم شده بود، برای همینبیش نمیتوانستم از حساسیتم به چی استفاده کنم.
تازه از آنجایی که انرژیترسناک درونیام حرکت نمیکرد، نمیتوانستم ازهمون هنرهای صوتی هم استفاده کنم.
البته، از آنجایی که بدنم متعلق به یک ابرانسان بود کهبعدش در هنرهای خارجی تا حد یک بدن فناناپذیر الماسی تمرین کردهریختن بود، حواسم نسبت به یک آدم معمولی برتر و فراتر بود.
فقط با صداهایی کهبهش میشنیدم، میتوانستم تا حدودیهمین یک زندگی عادی داشته باشم.
اینکه انرژی درونیام مهر و مومزور شده بود به این معنی نبود کهبیش تمام تمریناتم دود شده و رفته هوا.
حواسی که در بدنمموجود باقی مانده بود وسیخ مهارتهای صیقلخوردهام هنوز پابرجا بودند.
بنابراین، وقتی خورشید طلوع کرد، بازور چشمهای بسته شروع کردم به گشتنفقط در عمارت پزشکی تا به کارهایم برسم.
هرچند کارم بیشتر گوش دادن بهخانواده اسنادی بود که یوهو میخواند ودید گرفتن تصمیم برای تأیید یا رد کردنشان.
«منجی. واقعاً اشکالی ندارهمتولد تو این وضعیت کارفلسفه کنید؟ استاد عمارت اجازه دادن؟»
ساما ههنبود با عجلهموجود وارد دفترم شد.
او به یوهو که ساکتنشده پشت سرم ایستاده بود نگاهشده کرد و با صدای نگرانی گفت.
صدایی پر از دلهره.
لبخند کمرنگی زدم.
«نقشه عمارت پزشکی کاملاً تو ذهنمه. گوشهام هم کهاستاد کر نشدن. این بدن هم حسابی محکمه. تنها مشکل اینهعجیبی که تا مدتی نمیتونم روی تمرینات رزمی گا-وول نظارت کنم.»
«شنیدم خود استادرزمی عمارت شخصاً دارنزور به اون رسیدگی میکنن.»
«استاد؟ بایدهمون بعداً ازشونبهش تشکر کنم.»
«اومم... در مورد اون مطمئن نیستم.زور برای اینکه دقیقاً بفهمید، باید ماجرافقط رو از زبون خود گا-وول بشنوید.»
ساما هه همبلکه قبلاً از استاد عمارتیوهو آموزش رزمی دیده بود.
یک جهنم واقعی بود.
جگال لین مرد شریریبهش بود که آدمها راهمین به چشم آدم نمیدید.
ساما هه با یک آه در دلشقالب فکر کرد: چرا منجی عزیز ما که مثلظرف یک گل باارزشه، باید گیر همچین آدمی بیفته؟
«منجی. لطفاًنبود وسط کارتونموجود استراحت هم بکنید.»
«با این حال،رزمی باید کارهایی که بهقالب عهدهمه رو انجام بدم.»
«استاد جوان عمارت.چیزیه رئیس دفتر کلانتریخانواده درخواست ملاقات دارن.»
یکی ازاستعداد خدمتکارها از بیروننشده دفتر اعلام کرد.
«هه-یا، تو دیگهبلکه باید بری. منمموهای باید کار کنم.»
«هوف... لطفاً مراقب خودتونمتولد باشید. منم میرم اینفلسفه قضیه رو به برادرم بگم.»
«هیون خیلی شلوغش میکنه...»
«مطمئنم اون اصلاًرزمی فکر نمیکنه کهزور این کار شلوغ کردنه.»
با ایننبود حرفها، ساماموجود هه رفت.
به دنبالاستعداد او، رئیسمتولد کلانتری وارد شد.
«درود، جناب کلانتر. حالتون چطوره؟»
«من خوبم. فقطرزمی تا مدتی نمیتونمزور جایی رو ببینم.»
با وجود اینکه چشمهایش با یکموهای چشمبند پوشانده شده بود، صدایش جذبهبهش و راز و رمز خاصی داشت.
رئیس کلانتری با دیدن این صحنه میخواست بگوید:فلسفه «اینکه به این وضعیت میگویید ‹خوبم›، نشان میدهد کهساخته واقعاً همان ‹دیوانه› هستید.» اما حرفش را قورت داد.
«خب. لطفاً گزارش بدید.»
«بله. اولاستعداد از همه، پیشرفتنشده ساخت و ساز...»
حدود دو ساعت باموجود رئیس کلانتری جلسه داشتمسیخ و بعد مرخصش کردم.
حس عجیبی بهم دستمتولد داد و برگشتم تافلسفه پشت سرم را نگاه کنم.