---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 1169: برخورد ابعاد • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 1169: برخورد ابعاد

0

فضای پهناور درون آستین زیر‌حرکت​ و رو شد، منبسط شد‌دانش​ و باز هم گسترش یافت.

مسیر بازگشت موقتی که دو بک-ها‌روی​ برای فرستادن جین چون-هی به بیرون‌هزار​ ساخته بود (یک جور بُعد لایه‌ای).

این مسیر، با فضای‌پاشید​ فرعی درون آستین که‌هزار​ یانگ-ریوک ساخته بود، برخورد کرد.

بوم!

«آزمایش اینکه اگه یه 'بُعد لایه‌ای' ساخته‌ی‌ترق​ انسان با یه 'بُعد لایه‌ای' ساخته‌ی هیولا برخورد‌رفت​ کنه چه اتفاقی می‌افته، کار خیلی سختی بود.

اینکه نتیجه‌اش رو‌کنم​ تو یه مبارزه‌روی​ واقعی مثل الان ببینم...»

اگه قرار بود مثل یه نقاشی توصیفش‌ده‌ها​ کنم، انگار یانگ-ریوک رنگ‌هاش رو روی بوم‌حتماً​ سیاهی که دو بک-ها ساخته بود، پاشید.

صدها، هزاران و‌خوبه​ ده‌ها هزار آیتم‌یخی​ به بیرون سرازیر شد.

اگه سازنده‌اش، یعنی یانگ-ریوک این رو‌نمی‌کرد​ می‌شنید، حتماً می‌پرسید کدوم دیوانه‌ای از کیسه‌فضایی​ فضای فرعی به عنوان سلاح استفاده می‌کنه.

اما حداقل، این‌کنم​ تصمیم و قضاوت‌روی​ جین چون-هی بود.

اینکه الان دقیقاً وقتش بود.

فضا منبسط شد‌خوبه​ و گسترش پیدا‌یخی​ کرد و بعد...

جـررر.

پاره شد.

پزشک و پروفسور داستان‌پاشید​ ما، حتی این لحظه گذرا‌آیتم​ رو هم از دست نداد.

«همم، تا اینجای‌خوبه​ کار که داره طبق‌همون​ فرضیه من پیش می‌ره.

خوبه.»

شمشیر کریستال یخی‌کنم​ از همون شکاف‌روی​ به داخل نفوذ کرد.

وارث خانواده جگال‌سیاهی​ هیچ‌وقت طبق میل و‌ده‌ها​ خواسته بقیه حرکت نمی‌کرد...

ترق!

و هیچ‌وقت هم متوقف نمی‌شد.

«دانش من در‌کنم​ مورد جادوی فضایی‌روی​ یه پله رفت بالاتر.»

برنامه‌اش این بود که بعداً دیتای‌هزاران​ بیشتری جمع کنه و یه کتابچه مخفی‌می‌شنید​ (یا همون پایان‌نامه) جداگانه در موردش بنویسه.

«یه عنوان خوب برای این کتابچه‌یخی​ می‌تونه این باشه: [تحلیلی بر برخورد‌خانواده​ ابعاد: با تمرکز بر کیسه فضای فرعی].»

پروفسور با منطقی‌خواسته​ سرد و حساب‌شده‌نمی‌کرد​ با خودش فکر کرد.

در سالن تحقیق، جین چون-هی‌صدها​ به طور مداوم روی آرایش‌ها‌سرازیر​ و جادوگری مطالعه کرده بود.

اون همچنین داستان‌های عامیانه، اسطوره‌ها‌کریستال​ و افسانه‌های این دنیا رو‌نفوذ​ جمع‌آوری و بررسی کرده بود.

اخیراً، جذاب‌ترین‌میل​ موضوع برای اون‌حرکت​ «ساختار جهان» بود.

برای یه محقق، هیچ موضوعی جذاب‌تر‌روی​ از دنیایی نبود که واقعاً با‌هزار​ اصول یین-یانگ و پنج عنصر اداره می‌شد.

فرضیه‌ای که‌روی​ جین چون-هی مطرح‌صدها​ کرد این بود:

اینکه درون یک‌خوبه​ بُعد واحد، ابعاد‌یخی​ لایه‌ای متعددی وجود دارن.

اینکه دنیا‌میل​ مثل یه ورق‌حرکت​ کاغذ لایه‌ای سنتیه.

درست همون‌طور که لایه‌های متعددی از الیاف‌سیاهی​ گیاهی روی هم قرار می‌گیرن تا یه «ورق‌سازنده‌اش​ کاغذ» واحد رو بسازن، این دنیا هم همین‌طوره.

بنابراین، مکان‌هایی مثل دنیای مردگان که آدما بعد از مرگ‌سرازیر​ به اونجا می‌رن و قلمرو آسمانی که می‌گن جاودانه‌ها به‌سلاح​ اونجا صعود می‌کنن، در واقع به لبه‌های یک بُعد واحد چسبیده‌اند.

این الیاف‌می‌ره​ گیاهی از چیزهای‌کریستال​ بی‌شماری تشکیل شدن.

نه فقط لایه‌های ضخیم‌بقیه​ و سنگینی مثل دنیای‌متوقف​ مردگان یا قلمرو آسمانی.

اون معتقد بود که گذشته‌هایی که‌روی​ تجربه کردیم و قطعات خرد شده‌ی‌هزار​ اون‌ها هم به این بُعد متصل هستن.

داستان‌های عامیانه‌ای وجود داره در مورد کسی که شراب‌آیتم​ می‌خوره، وارد یه غار می‌شه و وقتی به خودش‌کیسه​ میاد، می‌بینه به زمان پادشاهان یائو و شون برگشته.

بعد از اینکه اونجا حسابی خوش‌یخی​ می‌گذرونه، برای برگشتن به خونه وارد همون‌جگال​ غار می‌شه و به زمان حال برمی‌گرده.

اما تا اون موقع، یک سال‌نمی‌کرد​ گذشته بوده و خانواده‌اش حتی مراسم‌جادوی​ ختمش رو هم برگزار کرده بودن.

اون با خودش فکر می‌کرد‌رنگ‌هاش​ که شاید فراوانی این‌جور داستان‌ها‌هزاران​ دقیقاً به همین دلیل باشه.

تو دنیای مدرن، داستان‌های عامیانه فقط‌هزاران​ قصه‌های خیالی در نظر گرفته می‌شن‌یعنی​ که سینه به سینه نقل شدن.

اما تو این دنیا، به طرز‌یخی​ عجیبی به نظر می‌رسید که این‌خانواده​ داستان‌ها حقیقت رو تو خودشون پنهان کردن.

با این حال، تحقیقات‌بقیه​ اون هنوز از مرحله‌متوقف​ فرضیه فراتر نرفته بود.

برخلاف آرایش‌ها که‌کنم​ مستقیماً با خود‌روی​ فضا سروکار دارن.

دلیلش این بود که جادوی مرتبط با فضا‌هزار​ به شدت نادر بود و یادگیری اون برای‌کدوم​ یه انسان فانی مثل جین چون-هی بی‌نهایت سخت بود.

یه دلیل دیگه‌اش هم این‌کریستال​ بود که یانگ-ریوک حاضر نبود‌نفوذ​ تو آزمایش‌های تکراری شرکت کنه.

«یانگ-ریوک تحت‌میل​ نظارت جاشی‌بقیه​ کار می‌کنه.»

جاشی با ساخت‌کنم​ چنین کیسه فضایی‌روی​ موافقت کرده بود.

اما آزمایش‌هایی که تحت نظارت سالن‌هزاران​ تحقیق انجام می‌شدن، زمان زیادی می‌بردن‌یعنی​ و سالن جادوگری هم حسابی شلوغ بود.

احتمالاً نیروی انسانی‌خوبه​ اضافه‌ای نداشتن که بخوان‌همون​ برای سالن تحقیق بفرستن.

در هر صورت، این بار اون‌نمی‌کرد​ تونسته بود شواهدی به دست بیاره‌جادوی​ که نشون می‌داد فرضیه‌اش ممکنه درست باشه.

اولین شاهد، همین پدیده‌انگار​ برخورد فضاهای فرعی بود که‌صدها​ تازه به چشم دیده بود.

و بعدی...

«گذشته‌ای که دارم می‌بینم.»

در یک چشم‌خواسته​ به هم زدن،‌نمی‌کرد​ در تاریکی فرو رفت.

بعد از گذشت زمانی که اگه کوتاه در نظرش‌صدها​ می‌گرفتی کوتاه بود، و اگه طولانی در نظرش می‌گرفتی‌حتماً​ طولانی بود؛ در حد سه چهار بار پلک زدن.

متوجه شد‌روی​ که منظره‌پاشید​ اطرافش تغییر کرده.

«اینجا دیگه کجاست...؟»

اینجا روستای‌میل​ چشمه شکوفه‌بقیه​ هلو نبود.

یه جای کاملاً متفاوت بود،‌رنگ‌هاش​ یه جایی تو یه روستای‌هزاران​ کوچیک و تا حدودی مخروبه.

اما رشته‌کوهی که احاطه‌اش‌پاشید​ کرده بود، خیلی شبیه به‌آیتم​ رشته‌کوه چشمه شکوفه هلو بود.

و...

در یک طرف روستا، جسدهایی که با حصیر پوشونده‌نمی‌شد​ شده بودن، تو چند ردیف چیده شده بودن و‌بعداً​ از داخل روستا، صدای شیون و زاری به گوش می‌رسید.

«گذشته؟»

با نگاه کردن به لباس‌های مردم،‌هزاران​ سبک خانه‌ها و صورت‌های فلکی تو‌یعنی​ آسمون، وارث خانواده جگال متوجه شد.

اینجا گذشته بود.

یه گذشته خیلی دور.

روستایی که‌توصیفش​ یه طاعون داشت‌رنگ‌هاش​ توش پخش می‌شد.

«همم، این یه توهم نیست.

این یه تیکه از گذشته‌ست.

با این حال، چون فقط یه‌نمی‌کرد​ تیکه‌ست، غیرممکنه که بتونم مستقیماً چیزی‌جادوی​ رو دستکاری کنم یا تغییر بدم.»

مردم جین‌توصیفش​ چون-هی رو‌انگار​ نمی‌دیدن و نمی‌شناختن.

انگار یه «رویا» بود.

شبیه همون چیزی‌خوبه​ که همه هر‌یخی​ شب تجربه‌اش می‌کنن.

جین چون-هی فقط تماشا می‌کرد‌حرکت​ که چطور این تیکه از‌دانش​ گذشته داره جریان پیدا می‌کنه.

«آها، می‌فهمم.

این دیدگاه‌روی​ و زاویه دید‌صدها​ یه نفر دیگه‌ست.

اگه بخوام با اصطلاحات‌شمشیر​ گیمینگ بگم، یه چیزی شبیه‌داخل​ زاویه دید اول شخص ناظره؟»

می‌شد گفت شبیه‌خواسته​ تناسخه، اما کاملاً‌نمی‌کرد​ باهاش فرق داشت.

این چیزی نبود‌کنم​ که جین چون-هی‌روی​ بتونه کنترلش کنه.

اون کنجکاو بود که بدونه چرا این پدیده اتفاق‌آیتم​ افتاده و چند تا فرضیه هم به ذهنش رسید، اما‌عنوان​ حتی اون فرضیه‌ها هم مثل حباب ترکیدن و محو شدن.

خیلی زود، صاحب‌خوبه​ این زاویه دید به‌همون​ سمت جلو حرکت کرد.

اونجا، شخصی رو‌خواسته​ دید که با یه‌ترق​ حصیر پوشونده شده بود.

یک زن.

هنوز نفس می‌کشید، اما اصلاً‌صدها​ عجیب نبود اگه هر لحظه‌سرازیر​ جونش رو از دست می‌داد.

«مادر...»

کسی که این کلمات رو به‌نمی‌کرد​ زبون آورد، صاحب همون بدنی بود‌جادوی​ که جین چون-هی الان توش قرار داشت.

احساسات و خاطرات‌کنم​ اون تو یه‌روی​ لحظه سرازیر شدن.

«یه مادر مهربون.»

«حتی وقتی هیچی برای خوردن‌کریستال​ نداشتیم، همیشه اول به ما می‌رسید...‌وارث​ اما الان داره از طاعون می‌میره.»

«پدر که قبلاً رفته.

فقط من‌توصیفش​ و خواهر و‌رنگ‌هاش​ برادر کوچیکترم موندیم.»

«به نظر می‌رسه‌سیاهی​ مادر هم به‌هزاران​ زودی از پیشمون می‌ره.»

بچه هیچ سوادی نداشت،‌شمشیر​ اما غیرممکن بود که‌شکاف​ ندونه وضعیت فعلی چقدر ناامیدکننده‌ست.

به زودی مادرش می‌مرد‌بقیه​ و بعدش، اون و خواهر‌نمی‌شد​ و برادر کوچیکترش هم می‌مردن.

در همون‌توصیفش​ لحظه، صدایی‌انگار​ به گوش رسید.

«می‌خوای زنده بمونی؟»

بچه سرش را بلند کرد.

کسی آنجا ایستاده بود.

آدمی با‌توصیفش​ یک ماسک،‌انگار​ یک مرد.

او ببر سه مطلق نبود.

فقط از همین یک مورد، جین چون-هی‌همون​ نتیجه گرفت که این شخص باید جاودان‌هیچ‌وقت​ شکوفه هلو از حداقل چند نسل پیش باشد.

بچه سر تکان داد.

«من نجاتت می‌دم.»

او یک‌روی​ هلو به‌پاشید​ بچه داد.

عجیب بود،‌می‌ره​ اما هلو‌شمشیر​ آبی‌رنگ بود.

رنگش با هلویی‌خواسته​ که برای فداکاری‌نمی‌کرد​ می‌گرفتند فرق داشت.

مرد این‌طور گفت.

که آن‌روی​ را تقسیم‌پاشید​ کنند و بخورند.

بچه آن را با‌شمشیر​ مادر و خواهر و‌شکاف​ برادر کوچکترش تقسیم کرد.

بعد از خوردن‌خواسته​ آن، مادرش کم‌کم‌نمی‌کرد​ به هوش آمد.

«این دیگه...‌توصیفش​ چیه؟ هلویی‌انگار​ که الان خوردیم...؟»

بچه نمی‌دانست.

نمی‌دانست آن مرد نیکوکار کیست،‌کریستال​ و نه حتی می‌دانست هلویی که‌وارث​ تازه خورده بود چه خاصیتی داشت.

بچه گریه کرد.

اشک شوق و تسکین.

این‌گونه، روستا نجات پیدا کرد.

اما همان‌طور‌می‌ره​ که در بیشتر‌کریستال​ موارد پیش می‌آید.

این یک رستگاری کامل نبود.

دوباره زمان گذشت.

مرده‌ها دفن شدند و بچه‌هایی‌کریستال​ که دوباره جان گرفته بودند‌نفوذ​ در روستا دور هم جمع شدند.

بچه‌ای که نجات پیدا‌بقیه​ کرده بود، با تمام وجود‌نمی‌شد​ پیرو جاودان شکوفه هلو شد.

جاودان شکوفه هلو گفت:

«عصر هرج و مرج فرا رسیده.‌هزاران​ طاعون فعلاً عقب رانده شده، اما شما‌می‌شنید​ هنوز هم نمی‌تونید زندگی درستی داشته باشید.»

«یک بهشت پر از سعادت وجود‌یخی​ داره. اگه به اونجا برسید، می‌تونید در‌جگال​ هماهنگی با طبیعت، زندگی آرومی داشته باشید.»

«اما بهایی داره.»

«به خاطر خانواده‌هاتون،‌کنم​ یک نفر باید‌روی​ خودش رو فدا کنه.»

در آن‌روی​ لحظه، بچه قدم‌صدها​ به جلو گذاشت.

«من. من‌می‌ره​ این کار‌شمشیر​ رو می‌کنم.»

زمان جبران‌میل​ آن لطف‌بقیه​ فرا رسیده بود.

وقتی به عقب نگاه کرد،‌رنگ‌هاش​ صدای فریادهای مادر و خواهر‌هزاران​ و برادر کوچکش را می‌شنید.

خشکسالی خیلی طولانی شده بود.

طاعون خیلی‌می‌ره​ عمیق ریشه‌شمشیر​ دوانده بود.

بچه‌هایی مثل‌میل​ او یکی‌یکی‌بقیه​ جلو آمدند.

مادرش حتی در‌کنم​ آن لحظه هم به‌سیاهی​ او می‌گفت که برگردد.

اما بچه متوقف نشد.

آیا واقعاً بهشت فرا می‌رسید؟

بچه باور داشت.

لبخندی که مادرش‌کنم​ آن زمان هنگام خوردن‌سیاهی​ هلو بر لب داشت.

چیزی بود که او‌پاشید​ در تمام زندگی‌اش هرگز‌هزار​ نتوانسته بود طعمش را بچشد.

«آره، درسته. من خوشحالم.»

ناگهان بچه متوجه شد.

شاید فقط‌توصیفش​ نمی‌خواست دوباره شاهد‌رنگ‌هاش​ مرگ مادرش باشد.

شاید آن‌قدر از این‌پاشید​ موضوع می‌ترسید، آن‌قدر وحشت داشت‌آیتم​ که پا پیش گذاشته بود.

اما همه‌چیز درست می‌شد.

این احساس صادقانه بود.

کسانی که می‌خواستند خودشان را‌رنگ‌هاش​ فدا کنند، وارد دایره سفیدی شدند‌ده‌ها​ که جاودان شکوفه هلو کشیده بود.

جاودان شکوفه هلو گفت:

«فداکاری شما، راهنمای شما به سمت‌یخی​ بهشت خواهد بود. اونجا نه بیمار می‌شید‌جگال​ و نه به این راحتی‌ها پیر می‌شید.»

جوانه—

جوانه‌ها شروع به‌کنم​ بیرون زدن از‌روی​ بدن بچه کردند.

دردی نداشت.

زجرآور نبود.

فقط خواب‌آلودگی‌میل​ عمیقی وجودش‌بقیه​ را فرا گرفت.

جوانه، جوانه—

جوانه‌ها از بدن تمام کسانی‌صدها​ که در دایره بودند بیرون‌سرازیر​ زدند و پوستشان سفت شد.

خواب‌آلودگی عمیقی‌می‌ره​ آن‌ها را‌شمشیر​ فرا گرفت.

آن‌ها فهمیدند که زیر‌بقیه​ زمین، مکانی تاریک و آرام‌نمی‌شد​ است؛ جایی خوب برای خوابیدن.

فریادها و دعاهای مردم.

در میان‌روی​ گریه‌ها و شگفتی‌ها،‌صدها​ درختی شکوفه داد.

یک درخت هلوی غول‌پیکر.

اولین—

«تأسیس چشمه شکوفه هلو.»

بچه بالاخره‌روی​ فهمید که‌پاشید​ می‌تواند عمیقاً بخوابد.

-مادر.

خداحافظ.

تازه آن‌توصیفش​ موقع بود که‌رنگ‌هاش​ جین چون-هی فهمید.

«این گذشته درخت هلوئه.»

صاحب این‌می‌ره​ «رؤیا»، خود‌شمشیر​ درخت هلو بود.

جین چون-هی در همان جایی که‌نمی‌کرد​ درخت هلو قرار داشت، تحت تأثیر‌جادوی​ جادوی ببر سه مطلق قرار گرفته بود.

درست قبل از اینکه به زور جابه‌جا‌سیاهی​ شود، بُعد را شکافته بود، بنابراین حتماً‌سرازیر​ برای مدت کوتاهی به مکانی مجاور افتاده بود.

این گذشته‌ی درخت هلو بود.

رؤیای درخت هلو.

رؤیای چشمه شکوفه هلو.

آدم‌های بی‌شماری خودشان‌کنم​ را فدا می‌کنند‌روی​ و خیلی‌های دیگر برمی‌گردند.

بچه با خودش فکر می‌کند:

«تو می‌خوای‌می‌ره​ یکم بیشتر زندگی‌کریستال​ کنی. پس برگرد.»

«تو... از همه‌چیز دست کشیدی. پس‌نمی‌کرد​ بیا از اینجا با هم تماشا‌جادوی​ کنیم. ما تا ابد زندگی می‌کنیم.»

«اوه، نه دو‌کنم​ نفر. اونی که‌روی​ تنها بمونه گناه داره.»

«برگرد. برگرد.»

«اون نوزاد سیصد سال اینجا‌کریستال​ زندگی می‌کنه. پس بیا با‌نفوذ​ هم یه آواز بی‌پایان بخونیم.»

ریشه‌هایش عمیق‌تر‌میل​ شد و‌بقیه​ تنه‌اش ضخیم‌تر.

«دوران آدم‌خواری‌توصیفش​ دوباره برگشته. اشکالی‌رنگ‌هاش​ نداره. اینجا امنه.»

«جنگ؟ نگران‌روی​ نباش. اینجا از‌صدها​ این خبرا نیست.»

«هیچ بیماری بدی وجود‌شمشیر​ نداره. مریض نمی‌شید. ریشه‌های من‌داخل​ تا این حد پهن شدن.»

بچه در حالی که ریشه‌هایش را‌نمی‌کرد​ در زیر سرزمین چشمه شکوفه هلو‌جادوی​ پهن می‌کرد، با خود فکر کرد:

بذار عمیق‌تر برم.

بذار گسترده‌تر بشم.

تا جایی که‌خوبه​ مکانی ساخته بشه که‌همون​ هیچ‌کس توش مریض نشه.

دیگر معلوم نبود که‌بقیه​ آیا هنوز هم می‌شد به‌نمی‌شد​ آن «بچه» گفت یا نه.

بچه.

نه، ما—

جوانه.

«باید محافظت کنم.»

وقتی شخصی که برایش اهمیت قائل بود سیصد سال زندگی‌هزاران​ کرد و به آغوش خاک بازگشت، کسانی که خود را‌کدوم​ برای آن شخص فدا کرده بودند نیز به جایی رفتند.

یک روز، در حالی‌پاشید​ که هوای سرد شب‌هزار​ را با شاخه‌هایش حس می‌کرد.

بچه با خود فکر کرد.

ستاره‌ها زیبا بودند.

سپس، ناگهان‌توصیفش​ فکری به‌انگار​ ذهنش خطور کرد.

«آسمان کجاست؟»

گل‌های بی‌شماری که شکوفه‌شمشیر​ داده بودند، مانند ستاره‌ها‌شکاف​ در نور ماه می‌درخشیدند.

ووش—

دشتی از گل‌ها.

«من خوشحالم.»

ستاره‌ها روی‌می‌ره​ ریشه‌ها و‌شمشیر​ شاخه‌ها شکل گرفتند.

«من تنها نیستم.»

اینجا، کسان‌توصیفش​ دیگری مثل خودش‌رنگ‌هاش​ در کنارش بودند.

«سردم نیست.»

گذشته تبدیل به حال می‌شود.

زمان رفته‌رفته سرعت‌خواسته​ می‌گیرد و تندتر‌نمی‌کرد​ و تندتر می‌شود.

درخت چشمی‌توصیفش​ نداشت، اما می‌توانست‌رنگ‌هاش​ دورتر را ببیند.

درخت دستی نداشت،‌سیاهی​ اما می‌توانست چیزهای‌هزاران​ بیشتری را لمس کند.

درخت به حرف آمد.

«تو... از کی‌خواسته​ شروع به تماشای‌نمی‌کرد​ من کردی؟ آه، می‌فهمم.

تو موجودی‌توصیفش​ متعلق به‌انگار​ این زمان نیستی.»

با عبور‌روی​ از زمان‌پاشید​ و مکان.

درخت متوجه‌می‌ره​ حضور جین‌شمشیر​ چون-هی شد.

«تو همین‌میل​ الانشم داری‌بقیه​ فداکاری می‌کنی.»

«تو شبیه منی.

تو هم مثل من بی‌شماری.»

«ریشه‌هات چقدر‌می‌ره​ عمیقن؟ چند‌شمشیر​ تا میوه دادی؟»

دلیلش چه بود؟

به نظر می‌رسید بچه،‌انگار​ جین چون-هی را هم‌پاشید​ یک «درخت» مثل خودش می‌دانست.

سواااا—

ستاره‌ها از‌می‌ره​ میان برگ‌ها‌شمشیر​ پایین آمدند.

درخت الهی‌میل​ قدرت عبور از‌حرکت​ ابعاد را داشت.

«بچه‌ای مثل من.

من تو رو می‌فرستم بری.»

«اما نمی‌تونم تو‌خوبه​ رو به همون‌یخی​ جای قبلی بفرستم.»

«جاودان شکوفه هلو‌خواسته​ داره روزگار خیلی‌نمی‌کرد​ سختی رو می‌گذرونه.»

«دیدن تو باعث‌کنم​ می‌شه جاودان شکوفه‌روی​ هلو گریه کنه.»

«آرزوی جاودان شکوفه‌سیاهی​ هلو چیزیه که حتی‌ده‌ها​ منم نمی‌تونم برآورده‌اش کنم.»

عطر هلو در هوا پیچید.

باد جین‌میل​ چون-هی را‌بقیه​ در آغوش گرفت.

در نهایت، درخت هلو گفت:

«تو رو به‌سیاهی​ جایی می‌فرستم که جاودان‌ده‌ها​ شکوفه هلو اونجا نیست.

اما... این مکان، همین مکانه.»

«!»

نوری از‌توصیفش​ میان برگ‌های‌انگار​ درخت هلو تابید.

آن نور‌روی​ تمام دیدش را‌صدها​ پر کرد، و—

در نهایت.

جین چون-هی‌میل​ چشمانش را‌بقیه​ باز کرد.

دشتی از گل‌ها.

یک درخت هلوی غول‌پیکر.

مردی آنجا ایستاده بود.

«یهو ها-ریون...؟»

ناولها | novelha.net