---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 646: تحقیقات و استعدادی غیرمنتظره • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 646: تحقیقات و استعدادی غیرمنتظره

0

رفتم پیش خانواده‌های افراد گمشده و لیست‌کرد​ کسانی که آخرین بار باهاشون ملاقات کرده بودن‌خوردی​ و اونایی که باهاشون کینه داشتن رو گرفتم.

قبلاً لیستی که مقامات محلی فرستاده‌چشمان​ بودن رو دیده بودم، اما این‌عمارت​ کار برای راستی‌آزمایی و تطبیق اطلاعات بود.

اگه مقامات می‌خواستن چیزی رو لاپوشانی کنن، خیلی‌بعیده​ راحت می‌تونستن شواهد رو جعل کنن و من خیلی‌اون‌ور​ خوب می‌دونستم که این موضوع چقدر می‌تونه ترسناک باشه.

ساما هیون پرسید:

«برادر، این کارها رو از کجا یاد گرفتی؟‌راستی​ این دقیقاً روش کار دفتر شرقیه. بعیده که‌آرامش​ تو دوران طبابتت همچین چیزایی یاد گرفته باشی.»

«فقط این‌ور و اون‌ور یه‌حالی​ سری کتاب‌های مرتبط خوندم. این اولین‌می‌رم​ باریه که خودم دارم انجامش می‌دم.»

«اوه، که این‌طور~»

نمی‌تونستم بفهمم واقعاً حرفم‌کرد​ رو باور کرده یا‌تحقیق​ فقط داره تظاهر می‌کنه.

'خب نمی‌تونم بهش بگم‌چون​ که اینا رو از دیدن‌بله​ سریال‌های جنایی یاد گرفتم، می‌تونم؟'

جین چون-هی‌خوردم​ بحث رو‌آرامش​ عوض کرد.

«راستی، هیون.»

«بله؟»

«من تا یه‌جین​ جایی تحقیق می‌کنم، اما‌کرد​ اگه به بن‌بست خوردم...»

«اگه به بن‌بست خوردی؟»

جین چون-هی با آرامش‌دقیقاً​ و در حالی که‌بعیده​ چشمان آبی‌اش ثابت بود، گفت:

«شبونه می‌رم و‌عوض​ عمارت خانواده دان رو‌جایی​ با خاک یکسان می‌کنم.»

رگه‌هایی از‌می‌تونم​ دیوانگی تو‌چون​ صداش حس می‌شد.

«...می‌خوای مستقیم حمله کنی؟»

«ما همه شواهد رو‌دقیقاً​ داریم، فقط نتونستیم مچشون‌بعیده​ رو حین انجام کار بگیریم.»

خوشبختانه بعد از بررسی، مشخص‌راستی​ شد که اطلاعات جمع‌آوری شده‌بن‌بست​ توسط مقامات محلی دقیق بوده.

یه سری بخش‌های جا افتاده وجود داشت، اما‌راستی​ به نظر می‌رسید این شکاف‌ها به خاطر بازجویی‌های‌آرامش​ ناقص بازرس‌ها یا شاهدان و شهادت‌های نادقیق باشه.

جین چون-هی بدون‌خوردی​ اینکه حتی پلک‌چشمان​ بزنه، لبخند درخشانی زد.

ساما هیون پرسید:

«اگه این کار رو بکنی و چیزی‌جایی​ پیدا نکنی چی؟ اون وقت اگه دان‌حالی​ سوک-هان ازت به مقامات شکایت کنه چی می‌شه؟»

«...اون وقت شاهزاده‌ها حسابی ازم‌بحث​ ناامید می‌شن و دیگه هیچ‌وقت همچین‌تحقیق​ کارایی رو بهم نمی‌سپرن، مگه نه؟»

پس نیت اصلیش این بود.

ساما هیون تو دلش‌دقیقاً​ جا خورد و بعد‌بعیده​ با خودش فکر کرد.

'با توجه به اینکه مردم عادی‌بله​ گم شدن، حتی اگه بهت نمی‌گفتن‌خوردی​ هم خودت این کار رو می‌کردی.

تو همین‌جوری هستی، برادر.'

شاید مدام غر بزنه و شکایت کنه، اما‌ثابت​ مگه در نهایت همون جانور روحی ببرمانندی که‌یکسان​ صدای سگ درمی‌آورد و بهش می‌گفتن چه رو نگرفت؟

برادرش همچین آدمی بود.

برادرش به‌بحث​ غرغر کردن‌کرد​ ادامه داد:

«حتماً واسه همین بود که اون آدما مقام بازرس امپراتوریِ تحت فرمان مستقیم گاردهای‌خوردم​ زربفت‌پوش رو بهم دادن... امیدوارم وقتی گند این قضیه دراومد، فقط با خودشون فکر‌یکسان​ کنن "آه، دیوانه یکتا به درد این‌جور کارهای مخفیانه نمی‌خوره" و دست از سرم بردارن.»

غر، غر.

ساما هیون با‌گرفتی​ تماشای برادرش پیش‌دفتر​ خودش فکر کرد:

'آیا اعلی‌حضرت واقعاً ولش می‌کنه...؟‌راستی​ یه آدم همه‌فن‌حریف که هیچ‌بن‌بست​ علاقه‌ای هم به قدرت نداره؟'

احتمالاً یه استفاده دیگه براش‌بحث​ پیدا می‌کردن؛ آخه چرا باید‌جایی​ همچین مهره‌ای رو هدر می‌دادن؟

در هر صورت،‌خوردی​ اون نمی‌دونست بین برادرش‌آبی‌اش​ و امپراتور چی گذشته.

اما با در نظر گرفتن مهارت‌های‌دفتر​ پزشکی برادرش، عجیب نبود که یه‌چیزایی​ جوری با هم ارتباط برقرار کرده باشن.

و کاملاً طبیعی بود که‌راستی​ توانایی‌های برادرش تو این مسیر‌بن‌بست​ توجه امپراتور رو جلب کنه.

به هر‌می‌تونم​ حال، برادرش تصمیمش‌بحث​ رو گرفته بود.

«خیلی خب،‌خوردم​ بریم سراغش.‌آرامش​ وقت بازجوییه!»

با وجود اینکه اعتبار شواهد ارسال‌بله​ شده توسط مقامات رو تایید کرده بود،‌آرامش​ اما نمی‌تونست به همین جا بسنده کنه.

وقتش بود‌می‌تونم​ که شواهد‌چون​ بیشتری جمع کنه.

جین چون-هی از استعداد‌آرامش​ غیرمنتظره‌ای که تو خودش‌ثابت​ کشف کرده بود، شگفت‌زده شد.

اون تو‌یاد​ کارآگاه‌بازی استعداد‌دقیقاً​ ذاتی داشت!

«یه بازرس ویژه...‌عوض​ که این‌طور. اگه‌بله​ زودتر بهمون گفته بودین...»

«فکر کنم قبلاً گفتم که از اداره‌کرد​ اجرای قانون اومدم. فکر نمی‌کنی مانع‌تراشی تو‌خوردم​ انجام وظایفم خودش یه جرم محسوب می‌شه؟»

وقتی بچه بود.

جین چون-هی تو تلویزیون سریالی‌روش​ درباره یه شخصیت تاریخی واقعی‌طبابتت​ به اسم قاضی بائو دیده بود.

همیشه از تصویر اون قاضی بزرگ‌بله​ که با صدای رعدآسا فریاد می‌زد‌خوردی​ «ساطور سگ رو بیارید!» خوشش می‌اومد.

اون روزها،‌می‌تونم​ بچه‌ها دیوانه‌وار عاشق‌بحث​ قاضی بائو بودن.

یه مسئله خیلی مهم این‌حالی​ بود که آیا از ساطور‌شبونه​ سگ استفاده می‌شه یا ساطور اژدها.

به دلایلی، مجرم‌ها اگه با‌روش​ ساطور اژدها اعدام می‌شدن، انگار‌طبابتت​ خدا رو هم شکر می‌کردن.

به هر حال، تو اون داستان، دست راست قاضی‌می‌کنم​ بائو که یه محافظ و یه استاد مطلق بود و‌شبونه​ تو جیانگهو رقیب نداشت، معمولاً کار تحقیقات رو انجام می‌داد.

با اینکه سریال درباره یه‌بحث​ شخصیت تاریخی بود، اما هنرهای‌جایی​ رزمی هم توش دخیل بود.

اون زمان، همه‌خوردی​ بدون اینکه زیاد بهش‌آبی‌اش​ فکر کنن تماشاش می‌کردن.

اگه لیزر تو خلأ فضا صدای «پیو‌شرقیه​ پیو» می‌ده، پس یه استاد از سلسله سونگ‌فقط​ هم احتمالاً می‌تونه روی آب بدوه، نه؟ شاید.

بگذریم.

تو دنیای شیطان بهشتی عالی،‌بحث​ اون جایگاه معادل یکی از‌جایی​ ده استاد برتر جیانگهو بود!

دلایل مختلفی وجود داشت که چرا همچین آدمی‌ثابت​ تصمیم گرفته بود زیردست قاضی بائو بشه، و‌یکسان​ اون هم برای خودش داستان احساسی و تاثیرگذاری داشت.

در هر صورت، حالا خود‌روش​ جین چون-هی داشت نقش اون‌طبابتت​ استاد مطلق رو بازی می‌کرد!

یه استاد‌بحث​ جیانگهو! تحقیق‌کرد​ و بازجویی!

و... تازه یه‌جین​ استعدادی هم داشت که‌کرد​ خودش ازش بی‌خبر بود!

«اگه همیشه کاپیتان‌های اداره اجرای قانون‌چشمان​ رو دست‌کم گرفتین و تو کارشون سنگ‌اندازی‌خانواده​ کردین، این هم خودش یه جرم سنگینه!»

«اما سرورم. همه کاپیتان‌ها که آدم‌های‌دفتر​ سالمی نیستن، مگه نه؟ ما هم مشکلات‌گرفته​ خودمون رو داریم، پس لطفاً درک کنید.»

'بصیرت مرگ و زندگی‌کرد​ و عدالت انسانی من تو‌می‌کنم​ این‌جور مواقع به درد می‌خورن.

این مرد،‌می‌تونم​ دروغ گفتنش واقعاً‌بحث​ یه اثر هنریه.'

دقیقاً همین‌طور بود.

جین چون-هی می‌تونست با استفاده‌روش​ از نیت قلبی رزمی خودش بفهمه‌همچین​ کسی داره دروغ می‌گه یا نه.

اون می‌تونست بدون هیچ تماسی، حرکات ظریف ماهیچه‌ها‌تحقیق​ و ضربان قلب رو حس کنه و همین بهش‌ثابت​ اجازه می‌داد بفهمه طرف داره راست می‌گه یا دروغ!

اون به معنای‌جین​ واقعی کلمه، یه‌عوض​ دستگاه دروغ‌سنج متحرک بود.

و.

مرد میانسالی که جلوش‌دقیقاً​ ایستاده بود، در حال‌بعیده​ حاضر داشت دروغ می‌گفت.

«برادر~ این‌بحث​ یارو داره‌کرد​ دروغ می‌گه~»

ساما هیون با‌جین​ چهره‌ای بی‌حوصله، یه‌عوض​ انتقال صدا فرستاد.

«از کجا فهمیدی؟»

«همم؟ می‌دونی که،‌گرفتی​ من دروغگوهای زیادی دیدم~‌شرقیه​ تو هم متوجه شدی؟»

«من یه پزشکم.

تقریباً می‌تونم با نگاه‌چون​ کردن به ماهیچه‌ها و‌راستی​ ضربان قلبشون اینو بفهمم.»

«هه~ فکر نکنم‌خوردی​ هر پزشکی بتونه‌چشمان​ این کار رو بکنه...»

در هر صورت، می‌شد گفت ساما هیون با تجربه‌ای که از بالا‌چیزایی​ کشیدن خودش از پایین‌ترین رده‌های قبیله هائو به دست آورده بود، تو‌خودم​ شناخت آدم‌های شرور از طریق چهره‌خوانیِ تجربی و غریزی خودش استاد شده.

«پس داری می‌گی درباره ناپدید شدن سرآشپز مون‌تحقیق​ ایل و گارسون جونگ دو که تو این مسافرخونه‌ثابت​ کار می‌کردن هیچی نمی‌دونی؟ اگه این‌طوره، چرا گزارشش نکردی؟»

«خب... آخه مگه چند نفر از مسافرخونه جیم‌راستی​ می‌زنن؟ نمی‌تونستم که سر هر یه نفری که فرار‌حالی​ می‌کنه، برم گزارش بدم و وقت کاپیتان‌ها رو بگیرم.»

ساما هیون‌خوردم​ از طریق‌آرامش​ انتقال صدا گفت.

[در این مورد حق با اونه~ خیلیا هستن که‌دوران​ پول مسافرخونه رو می‌پیچونن و راستش رو بخوای، از دید‌کتاب‌های​ مسافرخونه‌دارها، اونا دلشون نمی‌خواد زیاد ریخت مأمورای حکومتی رو ببینن.]

[چرا؟]

[اگه زیاد گزارش بدی شاکی می‌شن.‌عوض​ آخرش هم به بهانه بهداشت، شروع‌می‌کنم​ می‌کنن به بازرسی‌های روی اعصاب و دردسرساز.]

[بهداشت؟ مأمورای حکومتی؟]

چشمان جین‌یاد​ چون-هی از تعجب‌روش​ کمی گشاد شد.

راست می‌گفت.

این دورانی بود که‌چون​ قوانین ایمنی مواد غذایی مثل‌بله​ امروزِ روز شکل نگرفته بود.

همین صد سال پیش، کلی‌حالی​ آدم فقط به خاطر خوردن‌شبونه​ شیر جونشون رو از دست می‌دادن.

زمانی که پودر گچ رو‌روش​ با آب قاطی می‌کردن و‌طبابتت​ به اسم شیر قالب می‌کردن.

در هر صورت، قبل از اینکه‌بله​ قوانین ایمنی مواد غذایی همه‌گیر بشه،‌خوردی​ بشریت مجبور بود خودش رو قوی‌تر کنه.

اگه بعد از غذا‌چون​ خوردن معده‌درد می‌گرفتی، تقصیر‌راستی​ معده ضعیف خودت بود.

وسط غذا خوردن سوسک‌آرامش​ پیدا کردی؟ خب می‌تونستی بری‌گفت​ تو محله شایعه پخش کنی.

اما واقعاً فکر می‌کردن یه مسافر‌دفتر​ گذری می‌تونه تو یه شهر محلی‌چیزایی​ شایعه درست و حسابی راه بندازه؟

«آره. همینه. و دقیقاً‌کرد​ به همین خاطره که ساما‌می‌کنم​ هیون از غذای کثیف متنفره.»

رزمی‌کارها اگه غذا خیلی افتضاح بود، می‌تونستن یقه آشپز رو بگیرن‌تحقیق​ و یه جایی چالش کنن، برای همین مسافرخونه‌ها تا حدودی حواسشون‌شبونه​ به اونا بود، اما این قضیه در مورد مسافرهای معمولی صدق نمی‌کرد.

به اونا فقط‌خوردی​ می‌گفتن آشغالشو جدا‌چشمان​ کن و بخور.

تقصیر خودشون‌یاد​ بود که‌دقیقاً​ بچه محل نبودن.

تو این دوران، حتی غذای‌راستی​ سالم خوردن هم به پارتی‌بن‌بست​ و آشنا داشتن ربط داشت.

اگه می‌گفتی پسر پیرمرد وانگ طبقه بالایی هستی که‌بله​ تازه برگشته، خیلی عادی بود که صاحب‌کار یه تیکه‌چشمان​ گوشت متفاوت و بهتر بیاره و برات برش بزنه.

به همین خاطر، تا وقتی که کسی‌آبی‌اش​ از خوردن غذا مریض نمی‌شد و نمی‌مرد،‌دان​ مأمورای حکومتی دلیلی برای پیداشون شدن نداشتن.

[هیون، مأمورای حکومتی‌گرفتی​ باید مسئول بهداشت‌دفتر​ مواد غذایی باشن.]

[برادر. منظورت رو می‌فهمم،‌کرد​ ولی به هر حال از‌می‌کنم​ دید مسافرخونه، اینا فقط دردسره.]

که اینطور.

«شبکه‌های توزیع واقعاً باید‌آرامش​ بهبود پیدا کنن و‌ثابت​ یخچال هم باید اختراع بشه.»

غذای تمیز و‌گرفتی​ بهداشتی، در نهایت‌دفتر​ نتیجه پیشرفت تکنولوژی بود.

بحث و جدل شدید سر این موضوع‌جایی​ تو اینجا، فقط ایده‌آل‌گراییِ کسی بود که‌حالی​ به یه دنیای دیگه تناسخ پیدا کرده.

ها؟ نمی‌دونم‌می‌تونم​ چرا پشت‌چون​ سرم می‌خاره.

[مسافرخونه شما هنوزم‌خوردی​ تمیزه، برای همین‌چشمان​ خیلیا میان اونجا، نه؟]

[البته~ قربان. خیلیا مخصوصاً دنبال مسافرخونه‌های متعلق به جناح خون طلایی می‌گردن.‌چیزایی​ شاید طعم غذاهاش معمولی باشه، اما به خاطر موقعیت مکانی خوب و‌خودم​ تمیزی میان اونجا~ کیفیت غذا هم تقریباً ثابته و سورپرایز ناخوشایندی توش نیست.]

«این همون مک‌دونالده، مگه نه؟»

واقعاً که‌می‌تونم​ پدر فرانچایز‌چون​ دشت‌های مرکزیه.

در هر صورت، او داستان‌های‌حالی​ پشت‌پرده مسافرخونه‌ها رو فهمید که‌شبونه​ فقط یه خودی (؟) می‌تونست بدونه.

او در ادامه از دوازده‌روش​ نفر دیگه که با افراد‌طبابتت​ گمشده ارتباط داشتن بازجویی کرد.

[هیون. حداقل همشون‌عوض​ دارن با دقت‌بله​ و کامل جواب می‌دن.]

[از سؤال و جواب مأمورای‌بحث​ حکومتی شاکی شدن؟ نکنه دلشون‌جایی​ می‌خواد طعم چماق شش‌ضلعی رو بچشن؟]

درست می‌گفت. اینجا دورانی نبود‌حالی​ که مردم بتونن بگن تا وقتی‌می‌رم​ با حکم دادگاه برنگردی حرف نمی‌زنم.

[اما مردم‌یاد​ دارن کلی‌دقیقاً​ دروغ می‌گن.]

[برادر، انگار‌بحث​ به طرز عجیبی‌راستی​ در موردش خونسردی؟]

[بیمارها هم به پزشک‌ها زیاد‌بحث​ دروغ می‌گن. بعضی وقتا از‌جایی​ قصد، بعضی وقتا هم فقط تصادفی.]

جین چون-هی در حالی که غرق در‌آبی‌اش​ افکارش بود، با یه مداد به سبک‌دان​ دشت‌های مرکزی، با دقت شروع به نوشتن کرد.

[هفت نفر از کسایی که با گمشده‌ها ارتباط داشتن‌دوران​ دارن دروغ می‌گن. به طور خاص، همشون وقتی پرسیدم‌سری​ می‌دونن دلیل گم شدن اونا چیه، دروغ گفتن، درسته؟]

[آخه چرا‌بحث​ باید همچین‌کرد​ دروغی بگن؟]

جین چون-هی جواب داد:

[اگه از یه زاویه‌آرامش​ دیگه به قضیه نگاه کنیم،‌گفت​ یعنی اونا یه چیزایی می‌دونن.]

تق-

ساما هیون‌بحث​ بند انگشت‌هاش‌کرد​ رو شکست.

[برادر، شکنجه‌شون بدم؟]

چشمان ساما هیون طلایی شد.

طرف مقابل‌یاد​ فقط یه مشت‌روش​ آدم معمولی بودن.

اگه ساما هیون‌عوض​ فقط یه ساعت نوازش‌شون‌جایی​ می‌کرد، قطعاً اعتراف می‌کردن.

اما او نمی‌خواست تا حد شکنجه‌عوض​ کردن آدمایی که حتی نمی‌تونستن از‌می‌کنم​ هنرهای رزمی استفاده کنن، پیش بره.

[...آروم باش، هیون.]

فعلاً جلوش رو گرفت.

«اگه واقعاً نتونستم چیزی بفهمم، می‌تونم نقطه فشاری که‌می‌کنم​ یبوست رو درمان می‌کنه فشار بدم و اطلاعات بکشم بیرون،‌شبونه​ اما فکر نکنم هنوز لازم باشه تا اونجا پیش بریم.»

مهم نبود یه رزمی‌کار چقدر قدرتمند باشه، اگه اون نقطه فشار‌تحقیق​ تحریک می‌شد، فقط می‌تونستن «که‌ک، که‌ک، که‌ک» ناله کنن تا اینکه‌شبونه​ حدود یه ربع بعد، سیگنالی از سمت دستشویی بهشون مخابره بشه.

من می‌تونم کاری کنم هر‌حالی​ کسی با هر نوع یبوستی،‌شبونه​ یه دفع مزاج دلپذیر داشته باشه.

[و فکر کنم بهتره این کار‌دفتر​ رو بذاریم برای بعد. ممکنه واقعاً‌چیزایی​ تو روند تحقیقاتمون اختلال ایجاد کنه.]

[چرا؟]

چیزی بود که اون موقع‌بحث​ بازجویی از مردم محلی فهمیده بود،‌تحقیق​ نه فقط اسکورت‌های گذری یا مسافرها.

جین چون-هی این‌خوردی​ موضوع رو برای‌چشمان​ ساما هیون توضیح داد.

[اول اینکه، افراد گمشده اکثراً کسایی هستن که مدت‌دوران​ زیادی تو این منطقه نبودن. اونا توریست نیستن، اما به‌کتاب‌های​ نظر می‌رسه کسایی که اخیراً اینجا ساکن شدن، ناپدید شدن.]

[مشکل اینجاست که ما‌کرد​ اصلاً نمی‌تونیم بفهمیم توریست‌ها‌تحقیق​ هم گم شدن یا نه.]

ساما هیون‌می‌تونم​ دقیقاً زده‌چون​ بود به هدف.

گوشی موبایلی در کار نبود و اگه کسی‌ثابت​ تو این دشت‌های مرکزی پهناور گم می‌شد، فهمیدن‌یکسان​ اینکه کجا غیبش زده، احتمالی نزدیک به صفر داشت.

مگر اینکه کسی ردیاب‌های به شدت ماهری مثل‌بعیده​ سه موش قاتل تعقیب‌کننده رو استخدام می‌کرد، وگرنه‌این‌ور​ خانواده‌ها چاره‌ای جز انتظار بی‌پایان تو خونه نداشتن.

جین چون-هی گفت:

[وضعیت جدیه. کل این‌چون​ شهر تبدیل به یه‌راستی​ گروه از شریک‌جرم‌های ساکت شده.]

در اون لحظه،‌خوردی​ لرزی از ستون‌چشمان​ فقرات ساما هیون گذشت.

و همزمان، نمی‌دونست چرا ولی‌روش​ احساس هیجان کرد و لبخند‌طبابتت​ سرخ و درخشانی روی لب‌هاش نشست.

[اگه همه شریک‌جرم‌عوض​ هستن، پس چرا گزارش‌های‌جایی​ مفقودی ثبت شده، برادر؟]

[خانواده‌های گمشده‌ها گزارش دادن. غیرممکنه که بشه همه‌شون‌راستی​ رو سر به نیست کرد. علاوه بر اون،‌آرامش​ خود مأمورای حکومتی هنوز تحت سلطه در نیومدن.]

[چرا این‌طور فکر می‌کنی؟]

[اگه این‌طور بود، دفتر اجرای قانون برای بررسی‌بعیده​ افراد گمشده به مافوق‌هاشون گزارش نمی‌داد و پرونده‌های‌این‌ور​ تحقیقاتی هم بدون دستکاری به دست من نمی‌رسید.]

[پس الان داری سعی‌کرد​ می‌کنی بفهمی میزان دخالت‌تحقیق​ اونا تو این قضیه چقدره.]

[آره. من اومدم اینجا تا یه ذره با‌راستی​ کلاهبرداری بیمه سر و کله بزنم، اما الان‌آرامش​ اصلاً نمی‌دونم خودم رو قاطی چه مخمصه‌ای کردم.]

ناولها | novelha.net