---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 1179: چپتر ۱۱۷۹ • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 1179: چپتر ۱۱۷۹

0

آه، تقدیمش می‌کنم.

ای دکتر الهی.

تمام وجودم، برای تو.

فقط اگه‌پزشک​ بتونم لطفت‌کسانی​ رو جبران کنم.

صداهایی به گوش می‌رسید.

و جین چون-هی‌منجی‌ایه​ نوری رو دید که‌وقتی​ اطرافش ظاهر شده بود.

اونا داشتن شعله‌های مصیبت‌بار‌جونم​ کوره چشمه شکوفه هلو‌شنیده​ رو به جای اون می‌بلعیدند.

می‌تونست بفهمه اونا چی هستن.

و چطور به وجود اومدن.

اونا داشتن همون جان‌هایی‌جونم​ که اون نجات داده بود‌موجود​ رو، درست همین‌جا فدا می‌کردن.

«بس کنید!!»

پزشک فریاد زد.

کسانی که نجاتشون داده بود،‌لطفش​ داشتن جونشون رو دور می‌نداختن‌علف‌های​ تا لطفش رو جبران کنن.

جان‌هایی که با اون همه‌اعتماد​ زحمت نجات داده بود، مثل‌به‌اصطلاح​ علف‌های هرز بی‌ارزش دور ریخته می‌شدن.

با دیدن این صحنه، جین چون-هی‌نکنم​ دردی رو حس کرد، انگار که‌خودش​ قلبش، خود روحش، داشت تیکه‌تیکه می‌شد.

«بس کنید!‌پزشک​ همه‌تون! برید!‌کسانی​ از اینجا برید!»

-ممنون که‌جونشون​ مادرم رو‌می‌نداختن​ نجات دادی.

-تو باعث‌اومد​ شدی دخترم‌جونم​ دوباره لبخند بزنه.

-جان این حقیر.

لطفاً اون‌پزشک​ رو برای دکتر‌نجاتشون​ الهی استفاده کنید!

«این کار رو نکنییییید!»

یک ضجه.

فریادی از‌اومد​ بین لب‌های جین‌اعتماد​ چون-هی بیرون پرید.

توی هر نقطه کوچیک‌کسانی​ نور، می‌تونست جان و‌می‌نداختن​ روح آدم‌ها رو ببینه.

اراده‌شون، فداکاری‌شون، انگار داشت‌می‌نداختن​ جین چون-هی رو به‌زحمت​ هزار تیکه پاره می‌کرد.

توی جیانگهو،‌اومد​ لطف و منت‌اعتماد​ چه معنی‌ای داشت؟

ناگهان، جین چون-هی یادش اومد.

«اون منجی‌ایه‌پزشک​ که جونم‌کسانی​ رو نجات داده.

اگه به اون‌دور​ اعتماد نکنم، به‌کنن​ کی اعتماد کنم؟»

وقتی شنیده بود یه موجود به‌اصطلاح الهی ظاهر شده و‌به‌اصطلاح​ مردم رو با خودش برده، یه بار پرسیده بود که‌راحتی​ آیا درسته آدم به همین راحتی دنبال کسی راه بیفته؟

جوابی که اون موقع‌جونم​ گرفته بود، انگار که‌شنیده​ بدیهی‌ترین چیز تو دنیا باشه.

و.

«شرط لازم برای‌دور​ قربانی شدن... هرچند عجیب‌همه​ به نظر برسه، عشقه.»

«در نهایت، می‌شه‌منجی‌ایه​ گفت ما با بهای‌وقتی​ جان عزیزانمون زندگی می‌کنیم.»

حرف‌هایی که یکی‌منجی‌ایه​ از اهالی چشمه‌نکنم​ شکوفه هلو زده بود.

«آه، من... نه، من هم...»

جین چون-هی متوجه شد.

اون هیچ‌اومد​ فرقی با اون‌اعتماد​ درخت هلو نداشت.

«درخت کوچولو.»

همین فکر که شاید می‌دونست‌نجاتشون​ چرا اون درخت همچین صدایش کرده‌همه​ بود، کافی بود تا دیوانه‌اش کنه.

و این‌جونشون​ حقیقت که‌می‌نداختن​ بعضی از لطف‌ها...

به شکلی‌اومد​ برمی‌گردن که آدم‌اعتماد​ اصلاً دلش نمی‌خواد...

وووونگ—

جین چون-هی حس‌دور​ کرد بدنش داره به‌همه​ چیز دیگه‌ای تبدیل می‌شه.

یک جاودان.

می‌تونست به طور مبهمی حس کنه که داره به‌موجود​ همچین موجودی تبدیل می‌شه، کسی که مردم بهش احترام‌آدم​ می‌ذارن و می‌پرستنش، و در برابر تصویر الهی‌اش تعظیم می‌کنن.

این با حس رها کردن‌نجاتشون​ کالبد فانی جیانگهو برای تبدیل‌کنن​ شدن به یک جاودان فرق داشت.

اگه اون رسیدن‌دور​ به جاودانگی از‌کنن​ طریق روشنگری شخصی بود،

این رسیدن به جاودانگی‌جونم​ از طریق ایمان و‌شنیده​ باور آدم‌های بی‌شمار بود.

مگه بعضی‌اومد​ وقتا تو‌جونم​ افسانه‌ها پیداشون نمی‌شد؟

یک اکسیر طلایی‌فریاد​ که با خوردنش،‌جونشون​ صعود فرد کامل می‌شد.

یا یه آیتم باارزش‌می‌نداختن​ که فقط با داشتنش‌زحمت​ می‌شد به جاودانگی رسید.

اما این‌اومد​ چیزی نبود که‌اعتماد​ جین چون-هی می‌خواست.

«بس کنید، تمومش کنییییید!»

دست‌های بی‌شماری جین‌فریاد​ چون-هی رو به‌جونشون​ سمت بالا هل دادن.

این قدرتی بود که‌می‌نداختن​ هرگز نباید تو شکاف‌زحمت​ بین ابعاد وجود می‌داشت.

می‌تونست حس کنه که‌جونم​ خودِ ایمان داره هلش می‌ده‌موجود​ و می‌فرستدش یه جای دیگه.

و اون جان بود.

ایمانی که با‌فریاد​ فدا کردن جان خود‌دور​ شخص فرستاده شده بود.

تو همون لحظه،‌دور​ یه صدای آشنا‌کنن​ به گوش رسید.

-ازش لذت بردی، ای فانی؟‌اعتماد​ نجات دادن خیلیا و رسیدن‌به‌اصطلاح​ به اون نوع قهرمان‌بازیِ مخصوص خودت.

این صدا رو می‌شناخت.

همون صدایی که وقتی‌کسانی​ گیر افتاده بود، درباره زمان‌لطفش​ و فضا ازش پرسیده بود.

قراردادی که یه‌دور​ نارنگی گندیده به‌کنن​ جا گذاشته بود.

چیزی که نباید یادش‌جونم​ می‌موند رو، حالا جین‌شنیده​ چون-هی به خاطر آورده بود.

«کهوک!»

از هر‌پزشک​ هفت سوراخ سرش‌نجاتشون​ خون بالا آورد.

هیچ‌کدوم از‌جونشون​ جین چون‌-هی‌های کوچولو‌لطفش​ نمی‌تونستن حرف بزنن.

سکوت، سکوت، سکوت.

توی اون سکوت کرکننده‌،‌جونم​ جین چون-هی زمزمه‌ها و‌شنیده​ دعاهای آدم‌های بی‌شماری رو شنید.

«دکتر الهی‌پزشک​ بچه‌مون رو‌کسانی​ نجات داد.»

«ای دکتر الهی.

لطفاً کمکمون کن.»

«ممنونم.

ممنونم، ممنونم!»

و در نهایت.

«برو بالا.

درخت کوچولو.

عجله کن!»

درون کوره‌جونشون​ جوشان چشمه‌می‌نداختن​ شکوفه هلو.

بچه درختی، نه،‌منجی‌ایه​ «بچه‌ها»، جین چون-هی رو‌وقتی​ به بالا هل دادن.

قدرتشون هنوز ضعیف‌منجی‌ایه​ بود، هنوز هیچی نبود،‌وقتی​ اما بچه تسلیم نشد.

دعاهای بی‌شماری شروع‌فریاد​ به پر کردن‌جونشون​ اون نیروی محرکه کردن.

«شهادت» اونا مدام‌دور​ جین چون-هی رو‌کنن​ به جلو می‌روند، و.

«آااااااااارگ!»

کوره چشمه‌اومد​ شکوفه هلو‌جونم​ دورتر شد.

و چشم‌های بچه...

«خداحافظ.

درخت کوچولو.»

درون کوره‌اومد​ جوشان چشمه‌جونم​ شکوفه هلو.

فرم معنوی بچه به جوش‌نجاتشون​ اومد و بعد مثل حباب‌ها‌کنن​ از هم پاشید و پراکنده شد.

گلبرگ‌ها.

صحنه آروم پراکنده شدن‌جونم​ روح بچه، درست شبیه‌شنیده​ گلبرگ‌های شکوفه هلو بود.

تا همون لحظه آخر خودش رو یه‌وقتی​ درخت می‌دونست و از اینکه حداقل یه‌بار​ درخت هم‌نوعش رو نجات داده بود، راضی بود.

تصویر بدنش‌پزشک​ که داشت‌کسانی​ تیکه‌تیکه می‌شد.

هر تیکه به‌دور​ چشم‌های جین چون-هی‌کنن​ برخورد می‌کرد و می‌شکست.

اون دستی که‌منجی‌ایه​ برای خداحافظی تکون‌نکنم​ می‌خورد کجا بود؟

حتی اون دست‌منجی‌ایه​ کوچیک هم تبدیل به‌وقتی​ یه شکوفه هلو شد.

و اون دست‌هایی که‌کسانی​ از شهادت اون‌همه آدم‌می‌نداختن​ شکل گرفته بودن کجا بودن؟

اون دست‌ها تبدیل به حباب شدن، در‌همه​ برابر قوانین کوره چشمه شکوفه هلو مقاومت کردن‌دیدن​ و جین چون-هی رو به دنیای اصلی‌اش برگردوندن.

پزشک فریاد کشید.

اما وعده‌اومد​ باستانی دنیا‌جونم​ صادقانه جواب داد.

-کنار برید.

که شخص‌جونشون​ محترم در‌می‌نداختن​ حال عبوره!

-وقتی به یک جاودان تبدیل بشی، حتی اگه‌شنیده​ کشته هم بشی مردنت غیرممکنه، و از زندگی ابدی‌درسته​ لذت می‌بری و بی‌وقفه به این دنیا شکل می‌دی!

اون تبدیل‌اومد​ به یک‌جونم​ قانون می‌شه.

اون تبدیل‌پزشک​ به یک‌کسانی​ جاودان می‌شه.

اون تبدیل‌جونشون​ به یک‌می‌نداختن​ خدا می‌شه.

این یعنی یک‌منجی‌ایه​ فانی با یک پرش‌وقتی​ به جاودانگی رسیده بود.

این یعنی‌اومد​ نمی‌تونست بمیره، حتی‌اعتماد​ اگه کشته می‌شد.

و همچنین نشون‌دهنده‌فریاد​ پایان تناسخ‌های طولانی‌جونشون​ و درازش بود.

رویای تمام‌جونشون​ فانی‌ها، نقطه‌می‌نداختن​ اوج تمام فانی‌ها.

چیزی که‌اومد​ همه آدم‌ها‌جونم​ آرزوش رو داشتن.

قلمرویی که حتی‌منجی‌ایه​ امپراتور اول شین هم‌وقتی​ نتونسته بود بهش برسه.

واقعاً، عالی‌ترین موهبت، عالی‌ترین نعمت.

ستایشش کنید.

ستایشش کنید.

ستایشش کنید!

چون برجسته‌ترین جاودان‌فریاد​ در قلمرو فانی‌ها‌جونشون​ همین‌جا متولد شده!

اون هم‌جونشون​ به یک «آسمان»‌لطفش​ جدید تبدیل می‌شه!

«...!!!!!!!!!!!»

پزشک یک‌اومد​ فریاد بی‌صدا‌جونم​ سر داد.

همون لحظه‌ای که جین چون-هی بُعد‌کنن​ رو شکافت، اکسیرهای درون کوره چشمه‌بی‌ارزش​ شکوفه هلو هم همراهش بیرون ریختن.

اگه بخوام دقیق‌تر‌منجی‌ایه​ بگم، اونا دارو‌نکنم​ نبودن، بلکه مایع بودن.

اونا مایعاتی بودن‌منجی‌ایه​ قبل از اینکه‌نکنم​ به دارو تبدیل بشن.

فقط یکم نشت آب از کوره چشمه شکوفه‌می‌نداختن​ هلو کافی بود تا دشت گل‌ها رو زیر‌بی‌ارزش​ آب ببره و به یه دریاچه کوچیک تبدیلش کنه.

آیا اون‌جونشون​ گلبرگ‌های شناور،‌می‌نداختن​ روح آدم‌ها بودن؟

یا ستاره بودن...

«ستاره‌ها...»

تازه اون موقع بود که جین‌جونشون​ چون-هی فهمید منظور اون درخت وقتی‌زحمت​ می‌گفت «ستاره‌ها» رو ساخته، چی بوده.

اون موقع فکر می‌کرد این نمادی از دشت‌زحمت​ گل‌هاییه که تا بی‌نهایت پهن شده، اما روح انسان‌های‌صحنه​ درون کوره چشمه شکوفه هلو دقیقاً شبیه ستاره‌ها بود.

اونا به‌اومد​ خودی خود یک‌اعتماد​ جهانِ صغیر بودن.

پس، «درخت» یه‌منجی‌ایه​ ایده مبهم از کاری‌وقتی​ که داشت می‌کرد داشت.

جمع‌آوری مواد اولیه برای قرص‌ها.

اما با ذهن در‌می‌نداختن​ هم شکسته اون بچه،‌زحمت​ تشخیص کاملش غیرممکن بود.

و حتی‌اومد​ فکر کردن به‌اعتماد​ خیر و شر...

«هه، هه‌هه‌هه.»

پزشک هم به خودِ‌کسانی​ در هم شکسته و‌می‌نداختن​ داغونش چنگ زد و خندید.

«من... تمام‌جونشون​ این مدت داشتم‌لطفش​ چی‌کار می‌کردم... هاهاهاهات!»

نجات دادن آدم‌ها.

درمان کردنشون.

هنر نجات دادن جان‌ها.

پایان این مسیر.

پوچی.

درخت هلوی روبه‌روش که نتونسته بود‌نکنم​ قدرت جین چون-هی رو تحمل کنه،‌خودش​ به طرز رقت‌انگیزی نیمه‌شکسته شده بود.

در حالت عادی، هر کسی رو که‌دور​ سعی می‌کرد قطعش کنه می‌انداخت تو کوره چشمه‌هرز​ شکوفه هلو تا تبدیل به اکسیر طلایی‌شون کنه.

اما حالا، درخت‌دور​ هلو دیگر حریف‌کنن​ قدرت جین چون-هی نمی‌شد.

او به بدن‌منجی‌ایه​ خودش که با نوری‌وقتی​ طلایی می‌درخشید، نگاه کرد.

احتمالاً هیچ‌چیز در‌منجی‌ایه​ دنیا نمی‌توانست تا‌نکنم​ این حد درخشان باشد...

و مایع‌پزشک​ طلایی‌رنگ اکسیر که‌نجاتشون​ زیر پاهایش بود.

این یک اکسیر بی‌نظیر بود، آن‌قدر‌کنن​ قدرتمند که تنها یک قطره از آن‌ریخته​ می‌توانست صدها سال عمر به ارمغان بیاورد.

اکسیری شگفت‌انگیز که می‌توانست به‌اعتماد​ یک رزمی‌کار اجازه دهد در مدت‌مردم​ کوتاهی به آستانه قلمرو تحول برسد.

چه کسی می‌توانست این‌قدر‌جونم​ ولخرج باشد که یک‌شنیده​ دریاچه واقعی از آن بسازد؟

«این‌ها هم‌پزشک​ یک زمانی‌کسانی​ آدم بودن.

مایعاتی که با‌دور​ استخراج عصاره وجود‌کنن​ آدم‌ها ساخته شدن.»

مردی که در نور‌جونم​ طلایی پوشیده شده بود، خنده‌ای‌موجود​ تلخ و طلایی سر داد.

احساس می‌کرد دارد دیوانه می‌شود.

اما با این‌فریاد​ حال، این مرد‌جونشون​ نمی‌توانست دیوانه شود.

«آه...»

حتی در این لحظه، خرد «تکنیک الهی‌وقتی​ فعال‌سازی مبدأ» او را نگه داشته بود‌بار​ و مجبورش می‌کرد به رشته افکارش ادامه دهد.

اینجا سرزمین انسان‌ها بود.

با وجود اینکه به یک‌نجاتشون​ مقام متعالی تبدیل شده بود، می‌توانست‌همه​ حرکت انرژی درونی‌اش را حس کند.

تکنیک الهی فعال‌سازی‌دور​ مبدأ به او‌کنن​ دانش می‌بخشید، خرد می‌آموخت.

و بی‌وقفه‌اومد​ دیوانگی را از‌اعتماد​ او دور می‌کرد.

«دلم می‌خواد دیوونه بشم.

خواهش می‌کنم، بذار دیوونه بشم...»

مردی که طلایی شده بود، به‌کنن​ اکسیر بی‌نظیر و گل‌هایی که از‌بی‌ارزش​ روح انسان‌ها ساخته شده بودند، نگاه کرد.

همان موقع بود.

تق، تق، تق، تق—

صدای دست‌پزشک​ زدن به‌کسانی​ گوش رسید.

از آنجا که برادران‌می‌نداختن​ کوچک‌ترش به پایین کوه چشمه‌مثل​ شکوفه هلو پرتاب شده بودند،

نباید هیچ‌کس دیگری اینجا می‌بود.

با قضاوت از‌منجی‌ایه​ روی ستاره‌ها، زمان زیادی‌وقتی​ در بیرون نگذشته بود.

جین چون-هی نفس عمیقی‌کسانی​ کشید و ریه‌هایش را‌می‌نداختن​ پر از هوا کرد.

«حتی بعد از تبدیل‌می‌نداختن​ شدن به یک مقام‌زحمت​ متعالی، هنوز هم نفس می‌کشی.

با اینکه‌اومد​ ریه‌هات دیگه نیازی‌اعتماد​ به هوا ندارن.

آه، نکنه عمداً‌منجی‌ایه​ داری تلاش می‌کنی‌نکنم​ که نفس بکشی؟»

مردی آشنا‌پزشک​ به سمتش‌کسانی​ قدم برداشت.

عجیب بود، اما‌دور​ دیدن چهره‌اش غیرممکن‌کنن​ به نظر می‌رسید.

بالاتنه‌اش برهنه بود، فقط شلواری‌اعتماد​ به پا داشت و تمام‌به‌اصطلاح​ نیم‌تنه بالایی‌اش پوشیده از خالکوبی بود.

«مثل اینکه شرط‌بندی تموم شده.»

«...»

سرش شروع‌جونشون​ به درد‌می‌نداختن​ گرفتن کرد.

دنیا دور سرش چرخید.

جین چون-هی‌اومد​ با سردردی‌جونم​ شکافنده مبارزه کرد.

اما این‌پزشک​ بار، همه‌چیز‌کسانی​ فرق داشت.

در حالت عادی، دوباره همه‌چیز‌لطفش​ را فراموش می‌کرد، اما جین چون-هی‌هرز​ فعلی مقاومت می‌کرد و دوام می‌آورد.

بدون اینکه هوشیاری‌منجی‌ایه​ یا خاطراتش را‌نکنم​ از دست بدهد.

در این‌اومد​ لحظه، او‌جونم​ یک جاودان بود.

«صدات رو می‌شناسم. تو بودی‌نجاتشون​ که بهم گفتی بین زمان‌کنن​ و فضا یکی رو انتخاب کنم.»

«دقیقاً.»

بالاخره مرد به حرف آمد.

صدایش دیگر در ذهن‌جونم​ شنیده نمی‌شد، بلکه با‌شنیده​ گوش‌ها قابل شنیدن بود.

«نمی‌دونستی که لطف انسانی آخرین قطعه از این تله است،‌کنن​ مگه نه؟ آه، خواهرم با استفاده از یک پایانه یه‌این​ تله کوچیک کار گذاشت تا پایان این مبارزه رو ببینه.»

«سفر من تموم شده؟»

«هاهاها، این پیروزی‌منجی‌ایه​ منه. هرچند امیدوار‌نکنم​ بودم که تسلیم بشی.»

«...»

«اما لذت‌بخش بود. تا حالا هیچ انسانی نتونسته بود به اندازه‌همه​ تو پیش بره، برای همین این یک لذت بی‌نظیر بود. داستان‌دردی​ تو در ستاره‌ها حک می‌شه و برای قرن آینده ثبت خواهد شد.»

غژ—

جین چون-هی‌اومد​ دندان‌هایش را‌جونم​ روی هم سایید.

«رد می‌کنم.»

«و اگه رد کنی می‌خوای چی‌کار کنی؟ مگه تبدیل به کسی نشدی که حتی اگه‌هرز​ کشته بشه هم نمی‌میره؟ بدن تو حالا تبدیل به ایمان شده و شایستگی‌هات به تاریخ‌می‌شد​ پیوستن. حالا برای هزار، ده هزار سال، حتی بعد از پایان زمان هم ستایش خواهی شد.»

«...»

همه‌چیز تموم می‌شه؟

همین‌طوری؟

پذیرفتن جان‌پزشک​ کسانی که‌کسانی​ بهشون کمک کردم،

تا بالاخره به آسمان‌ها‌می‌نداختن​ برسم و تبدیل به‌زحمت​ یک آسمان جدید بشم؟

در آن لحظه—

اراده جین چون-هی‌منجی‌ایه​ از درونش منفجر‌نکنم​ شد و شعله‌ور گشت.

«خنده‌ام ننداز.»

خون از میان‌دور​ دندان‌های به هم‌کنن​ کلید شده‌اش بیرون زد.

«اینا جون‌هایی‌اومد​ هستن که‌جونم​ من نجات دادم.»

شبکه خورشیدی‌اش، یعنی‌منجی‌ایه​ همان هسته وجودش،‌نکنم​ به جوش آمد.

او توسط هیچ‌چیز کنترل نمی‌شد.

تحت تأثیر هیچ‌چیز قرار نمی‌گرفت.

اراده خودش، خشم‌منجی‌ایه​ و اشتیاق جین‌نکنم​ چون-هی، در اینجا می‌درخشید.

«زندگی اون‌ها... همه‌اش مال منه.»

با شنیدن‌پزشک​ این حرف، مرد‌نجاتشون​ لبخند محوی زد.

«آره. مال‌جونشون​ تو هستن. برای‌لطفش​ همینه که اینجایی.»

«نه. منظورم این نبود.»

جین چون-هی‌اومد​ دستش را‌جونم​ بالا برد.

«من نجاتشون دادم!»

«من نجاتشون دادم!»

«ما نجاتشون دادیم!»

«اونا اینجان!»

«ما با هم نجاتشون دادیم!»

«من پیداشون کردم!»

«اینجا.

اینجا، اینجا، اینجا، اینجا،‌جونم​ اینجا، اینجا، اینجا، اینجا، اینجا،‌موجود​ اینجا، اینجا، اینجا، اینجا، اینجا...»

ده‌ها، صدها، هزاران، ده‌ها هزار...

جین چون‌-هی‌های درون‌دور​ او با هم شروع‌همه​ به فریاد زدن کردند.

اراده بی‌نهایت سرسخت و سمج جین‌نکنم​ چون-هی، جین چون-هی‌های کوچک را مجبور‌خودش​ کرده بود تا راهی پیدا کنند.

و مگر بالاخره آن‌جونم​ روش را در همین چشمه‌موجود​ شکوفه هلو یاد نگرفته بود؟

جین چون-هی‌پزشک​ لبه‌های آن دانش‌نجاتشون​ را مزه‌مزه کرد.

«"اینکه آدم‌هایی که نجاتشون دادم بتونن مسیر خودشون رو بسازن و زندگی‌شون رو‌ریخته​ بکنن." این تنها چیزیه که می‌خوام. از اونجایی که جون‌هایی که بهشون برگردوندم مال‌همه‌تون​ منه، آیا این حق رو ندارم که بذارم همون‌طور که دلم می‌خواد زندگی کنن؟»

منطق عجیبی بود.

در نگاه اول، ممکن‌جونم​ بود شبیه به منطق متکبرانه‌موجود​ یک جاودان به نظر برسد.

اما در حقیقت، آیا این فقط‌جونشون​ آرزویی برای زندگی سالم، آزاد و شاد‌مثل​ آدم‌هایی نبود که او درمانشان کرده بود؟

تنها در آن زمان.

حالت چهره مرد تغییر کرد.

با اینکه نمی‌توانست به‌درستی‌جونم​ آن را درک کند،‌شنیده​ نمی‌توانست آن را ببیند.

جین چون-هی دقیقاً می‌دانست‌کسانی​ که چهره مرد چه‌می‌نداختن​ چیزی را منتقل می‌کند.

گیجی و سردرگمی بود.

«تو...»

«اون دختر از تای‌یوان. پسر‌اعتماد​ ارباب ایالت. و ببر سه‌به‌اصطلاح​ مطلق و خواهر کوچیک‌ترش، همه‌شون.»

دستی که‌پزشک​ جین چون-هی‌کسانی​ بالا برده بود.

آن دست‌جونشون​ با نوری‌می‌نداختن​ تهدیدآمیز درخشید.

معنای حقیقی «شمشیر‌منجی‌ایه​ جاودانه قطع‌کننده عالی» درون‌وقتی​ آن متراکم شده بود.

«خوشبختانه، به‌عنوان یک پزشک، می‌دونم چطور خودم رو معاینه و تشخیص‌مردم​ بدم. برای همین حتی تونستم بررسی کنم که این بدن که‌کسی​ تبدیل به یک "مقام متعالی" شده، از چه نوع "ساختاری" تشکیل شده.»

شمشیری که جاودان‌ها را می‌کشد.

سینه خودش را سوراخ کرد.

کرک—

تاپ، تاپ، تاپ—

و چیزی را بیرون کشید.

یک قلب؟

نه. یک گوی زرشکی بود.

یک سوندان.

شبیه به همان چیزی‌کسانی​ بود که می‌گفتند وقتی‌می‌نداختن​ کسی جاودان می‌شود، شکل می‌گیرد.

اما این یکی‌دور​ در سطح بسیار‌کنن​ بالاتری قرار داشت.

این شیء که مقدار عظیمی انرژی از خود ساطع‌موجود​ می‌کرد، مدام بدن جین چون-هی را بازسازی می‌کرد و‌آدم​ به او اجازه می‌داد بدون نفس کشیدن زنده بماند.

هویت آن چیزی نبود جز...

همان چیزی که از ترکیب‌نجاتشون​ شایستگی‌های جین چون-هی و جان‌کنن​ انسان‌ها به وجود آمده بود.

هسته.

منبع جاودانگی و چیزی که‌اعتماد​ وقتی او به یک مقام متعالی‌مردم​ تبدیل شده بود، خلق شده بود.

«هاهاها، چقدر خوش‌شانسم، نه؟ به لطف تبدیل شدن‌شنیده​ به یک جاودان، یه سرنخ کوچیک به دست‌آیا​ آوردم که چطور می‌تونم موجودی مثل تو رو بکشم.»

یک خنده تلخ.

حتی اگر تبدیل به‌می‌نداختن​ یک جاودان شده بود، ذات‌مثل​ او همچنان یک پزشک بود.

این پزشک بدن‌منجی‌ایه​ خودش و نقاط‌نکنم​ ضعفش را درک می‌کرد.

این پزشک ذهن خود را که نمی‌توانست‌وقتی​ دیوانه شود، مجبور به کار کرد و‌بار​ سوندان خود را به دقت شناسایی کرد.

و دقیقاً فهمید‌فریاد​ که کجاست و‌جونشون​ چه نقشی ایفا می‌کند.

«عقلت رو از دست دادی. با‌کنن​ دست‌های خالی سوندان خودت رو بیرون‌بی‌ارزش​ کشیدی! اصلاً می‌فهمی این یعنی چی؟»

«ها، هاهاها! هاهاهاهاهات!»

جین چون-هی دیوانه‌وار خندید.

آرزو می‌کرد که دیوانه می‌شد.

واقعاً آرزو‌جونشون​ می‌کرد که‌می‌نداختن​ دیوانه می‌شد.

اما، اگر نمی‌توانست‌منجی‌ایه​ دیوانه شود، این‌نکنم​ هم چندان بد نبود.

به نظر می‌رسید حتی یک موجود‌نکنم​ متعالی مثل او هم می‌تواند از‌خودش​ کارهای یک انسان گیج و سردرگم شود.

با فکر کردن به‌کسانی​ این موضوع، این پزشک‌می‌نداختن​ ناگهان همه‌چیز را سرگرم‌کننده یافت.

سوندانی که‌جونشون​ باید در سینه‌لطفش​ جین چون-هی می‌بود—

تاپ، تاپ.

درست مثل یک قلب، می‌تپید.

ناولها | novelha.net