چپتر 75: چپتر 75
0پشت آبشار یخیداره در حال فروبیرحماند ریختن، غاری نمایان شد.
«هی، پیرمرد! زندهای؟!»
حتی یک پرتوانرژی نور هم داخلنظر غار دیده نمیشد.
حتی اثریسعی از حضور یکتهمانده آدم هم نبود.
سول-گیون دوباره داد زد:
«پیرمرد!»
صدایش میلرزید.
تازه آن موقعکرده بود که صدای سرفهایبرایش از داخل غار پیچید.
سرفه!
«عجب پیرمرد لجبازیه،استاد الکی آدمو نگران میکنه.نشسته عجب جونسختی هم هستی.»
قدمهایش راهیچ تندتر کرددرونیای و رفت داخل.
جین چون-هیسعی با سنگ آتشزنهتهمانده شعلهای درست کرد.
با روشن شدن داخل غار،زمستانی استاد پیری دیده شد کهدرونیای در حالت مراقبه نشسته بود.
اولین چیزیشدن که حس کرد،حالت سرمای یخبندان بود.
و یک بوی گند.
زخم شمشیر بزرگیکرده روی سینه استاددرونی پیر به چشم میخورد.
ردپایی از تغییر رنگ وزمستانی سیاهی دیده میشد، انگار که خونبدن جاری شده و لخته شده بود.
و جایی حتیاستاد سیاهتر از زخممراقبه شمشیر هم وجود داشت.
بازوی استاد پیر بود.
جین چون-هی فوراً بههمان سمت استاد پیر دویدباقی و نبضش را گرفت.
«حتی یه جای سالم توزمستانی بدنش پیدا نمیشه. تازه علاوهدرونیای بر اون، سرمازدگی هم داره...»
کوههای زمستانی بیرحماند.
تقریباً هیچ انرژیانرژی درونیای از بدننظر استاد پیر حس نمیشد.
به نظر میرسید بعد از اینکه با سم پراکندهکننده انرژی مسموم شده،اما دشمنش رو شکست داده و بعد سعی کرده با همان تهمانده انرژیاست درونی که برایش باقی مانده بود زنده بماند، اما کار راحتی نبوده.
از دیدگاه پزشکی مدرن،کوههای غیرممکن بود بفهمی این استادانرژی پیر چطور هنوز زنده است.
«کی فکرشو میکرد بعد ازحالت مسموم شدن با سم پراکندهکننده انرژی،یخبندان بتونه اینقدر به زندگی چنگ بزنه.»
سول-گیون خوشحالیاش راانرژی پنهان کرد ونظر از قصد غر زد:
«دود از کنده بلند میشه،تهمانده پیرمرد. خب، تو از اوناییزنده نیستی که تو همچین جایی بمیری.»
«اول دمایسرمازدگی غار روکوههای ببرین بالا!»
با دستور جین چون-هی،پیری پزشکهایی که با گداها آمدهچیزی بودند، شروع به حرکت کردند.
جین چون-هی با عجله گفت:
«به هیچسعی وجه نباید بیمارتهمانده رو تکون بدین.»
هفتاد درصد بدنداره انسان از آببیرحماند تشکیل شده است.
اگر این آب داخل سلولها یخ بزند واولین یک شوک خارجی به آن وارد شود، مایعبزرگی متراکم شده داخل سلولها آنها را از بین میبرد.
مهمترین قانون در مورد سرمازدگی.
بیدقت تکانشان ندهید.
هرگز بهسرمازدگی آنها شوککوههای وارد نکنید.
اینها اصول اولیه بودند.
سپس، یکیهیچ از پزشکهایدرونیای همراهشان گفت:
«چطوره ناحیه سرمازدهکرده رو تو آبدرونی گرم فرو ببریم؟»
«تو این وضعیت چطور همچینزمستانی چیزی ممکنه؟ فقط پیدا کردندرونیای هیزم خودش یه ربع طول میکشه.»
فعلاً مهم این بودپیری که بدن بیمار رااولین بدون تکان دادن گرم کنند.
جین چون-هی دستهایش را تکاند.
«مشکلی نیست. نیازی به این کار نیست. من چی آب وبماند چی آتش از هنر الهی پنج عنصر خودم رو دقیقاً برایچطور همچین مواقعی تا مرحله پنجم تمرین دادم. اول، بیاید یه آرایش بسازیم.»
با شنیدن حرفهایداره جین چون-هی، چشمهایبیرحماند پزشکها گرد شد.
«میگی همچین چیزی ممکنه؟ در حالی کهنشسته چی آب و چی آتش انرژیهای متضادیزخم هستن که به راحتی با هم درگیر میشن؟»
نحوه کنترل انرژیانرژی درونی، مهمتر ازنظر مقدار آن بود.
«این چیزیه کهکرده فقط وقتی انرژی درونیبرایش کمه میشه یادش گرفت.»
طمع انسان اینگونه است.
چیزهایی هستند که فقط وقتی انرژی درونی کماولین است میتوان یاد گرفت، و چیزهایی هم هستند کهروی فقط وقتی انرژی درونی زیاد است میتوان یادشان گرفت.
با این حال، آدمهای دنیایبدن رزمی قبل از هر چیزی فقطمسموم سعی میکنند انرژی درونی جمع کنند.
پزشکهای دنیایسعی رزمی هم فرقیتهمانده با بقیه نداشتند.
وقتی آدم اصولداره اولیه را نادیدهبیرحماند میگیرد، همین میشود.
جین چون-هی از همان زمانی که انرژی درونیاش به اندازهسرمای یک دانه ارزن بود، بارها و بارها هنر الهی پنجچشم عنصر را با هم ترکیب کرده و به هم کوبیده بود.
متصل کردن چوب.
و تکرار عمل شکستن آن.
مسنترین پزشک دوباره پرسید:
«شنیدم که شما، پزشک اژدهای سفید، مدتنشسته زیادی نیست که دارین هنر الهی پنج عنصرشمشیر رو یاد میگیرین... واقعاً میگین همچین چیزی ممکنه؟»
جین چون-هیهیچ سرش رادرونیای تکان داد.
«برای کمکهای اولیه بههمان اندازه کافی ممکنه. اماباقی لطفاً بهم دست نزنید.»
اصول اولیه مهماند.
آدم نباید حتیاستاد کوچکترین چیزها رامراقبه هم نادیده بگیرد.
پزشکهای ارشد این را بارهابدن و بارها میگویند، اما پزشکهایپراکندهکننده جوان همیشه آن را نادیده میگیرند.
همه آنها فقطکرده میخواهند مهارتهای پزشکیدرونی پرزرقوبرقتری یاد بگیرند.
چون اصولسرمازدگی اولیه خیلیکوههای خستهکننده است.
از طرف دیگر، جین چون-هی به محض اینکهاولین هنر الهی پنج عنصر درونش جا افتاد، همیشهبزرگی اصول اولیه کنترل انرژی درونی را تمرین میکرد.
تلاشی که اگر حتی یک روز هممیرسید کار بریدن و دوباره وصل کردن کندهداده درخت را نادیده میگرفت، هرگز نمیتوانست انجامش دهد.
جین چون-هی ادامه داد:
«رهبر فرقه همداره به هیچ وجهبیرحماند نباید تکون بخوره.»
رهبر فرقه گدایاناستاد به جای جواب،مراقبه نفس ضعیفی بیرون داد.
وضعیتی بود کهانرژی حتی حرف زدننظر هم برایش راحت نبود.
جین چون-هی پشتکرده رهبر فرقه کهدرونی نشسته بود، قرار گرفت.
سپس به آرامی شروعکوههای به فرستادن چی آتشهیچ و چی آب خود کرد.
ووونگ-
اول، چی آبِانرژی سنگین و نرمنظر به حرکت درآمد.
چی آب با پیروی ازتهمانده هدایت جین چون-هی، مثل جوهرزنده به کندی جریان پیدا کرد.
سپس چی آتشِداره سبک و تیزبیرحماند را بیرون کشید.
از همانشدن اول نگذاشت باحالت هم برخورد کنند.
کاری کرد که چی آتشبدن مثل یک مار، به صورتپراکندهکننده مارپیچ دور چی آب بپیچد.
و بعد، بهکرده آرامی آنها رادرونی با هم ترکیب کرد.
دو انرژی متضاد که قاعدتاً باید با هم درگیرانرژی میشدند، با هدایت جین چون-هی در قسمت شانه با همشکست ترکیب شدند و به سمت رهبر فرقه گدایان پیش رفتند.
رگهای خونی که مورد تهاجمحالت سرما قرار گرفته بودند، چیسرمای حقیقی پنج عنصر را پذیرفتند.
«این قسمت بعدیهانرژی که سرمازدگی رونظر اینقدر ترسناک میکنه.»
اگر با بیدقتی انرژی درونیاش را به داخلباقی هل میداد، ممکن بود با سرما درگیر شوددیدگاه و باعث شود بیمار دچار جراحت داخلی شود.
آرام اما مطمئن، جین چون-هی رگهایبیرحماند خونی را یکییکی آب کرد ونظر انرژی درونیاش را به داخل فرستاد.
و اینشدن کار، چهارپیری ساعت طول کشید.
«اصلاً این آدمه؟»
«چرا از خستگی غش نمیکنه؟»
سول-گیون که مضطربداره شده بود، دوبارهبیرحماند از پزشکها پرسید:
«چیشد، دارهشدن درست پیش میره؟حالت چرا تکون نمیخوره؟»
پزشکها گفتند:
«راستش رو بخوای، ماهمان هم نمیدونیم. تو حالت عادی،مانده یه ربع نهایت حد تحمله...»
پزشکها طوری به جین چون-هیزمستانی خیره شده بودند که انگاردرونیای دارند به یک هیولا نگاه میکنند.
سرانجام، جینشدن چون-هی چشمهایشپیری را باز کرد.
«میریم سراغ درمان بعدی.»
گرما بهسعی بدن استادهمان پیر برگشته بود.
روش گرم کردن سریع.
این روشی بود که برای باز کردننشسته یخزدگی، ناحیه آسیبدیده رو تو آب گرمزخم حدود ۳۷ تا ۴۲ درجه قرار میدادن.
اما چون شرایط اجازه نمیداد،بدن با فرستادن انرژی درونیش اینپراکندهکننده مشکل رو حل کرده بود.
تو دنیای مدرن، باید مراقب میبودندرونی که ناحیه سرمازده رو تکون ندن وکار فوراً بیمار رو به بیمارستان منتقل کنن.
اما تو این دنیا نه ماشینی بود، نههیچ جاده آسفالتی و نه هلیکوپتر آتشنشانی، و تازه بامسموم توجه به وضعیت پیرمرد، این کار اصلاً غیرممکن بود.
جین چون-هیشدن نفس عمیقپیری و بریدهای کشید.
«موفقیتآمیز بود.»
همونطور که رگهای خونی و عضلاتدرونی منقبضشده پیرمرد شل میشدن، حس کرداما که جریان خون به حالت عادی برگشته.
اما همزمان، خون ازکوههای زخمی که پیرمرد برداشته بودانرژی شروع به جاری شدن کرد.
«طب سوزنیشدن برای اینپیری کار عالیه.»
جین چون-هی با فرودرونیای کردن سوزنها تو نقاطبعد فشار بیمار، زمان خرید.
بعد از پاره کردن لباسهای خیس،درونی بدن رو تو پتویی که بااما آب گرم خیس شده بود پیچید.
فضای داخل غارداره مثل یه اتاقبیرحماند خصوصی گرم بود.
این به لطف چهار پزشکی بودمراقبه که باهاش اومده بودن و یهبوی آرایش تولید آتش راه انداخته بودن.
علاوه بر اون، شاگردان فرقه گدایاننظر داخل غار رو با پتوهای چرمیدشمنش پوشونده بودن تا گرما رو بالا ببرن.
همه اینا نتیجه تلاشهمان بیوقفه اونا در حینباقی درمان جین چون-هی بود.
سول-گیون پرسید:
«میتونیم برای درماناستاد منتقلش کنیم بهمراقبه عمارت پزشکی فلس سفید؟»
جین چون-هیهیچ سرش رودرونیای تکون داد.
«زخمهای خارجی یه طرف، اما جراحات داخلیش به شدت وخیمه.زنده حتی اگه از نقطه بحرانی هم رد شده باشه، احتمالبفهمی اینکه تو مسیر انتقال جونش رو از دست بده خیلی زیاده.»
«هوم...»
«رهبر فرقه سه تا مشکل داره. اولیش زخم خارجیچیزی ناشی از حمله یه جانور درندهست؛ ضربه شمشیر بهسینه رودههاش رسیده. خوشبختانه شمشیر به هیچ عضو حیاتیای آسیب نزده.»
«خدا رو شکر.»
«اون با فرستادن انرژی درونیش موفقدرونی شد خونریزی رو به صورت اورژانسی بندکار بیاره، اما یه مشکل دیگه پیش اومده.»
«چی؟»
«اول اینکه، برای محافظت از بدن در برابر سرما، اصول کار اینهبوی که انرژی درونی رو به پایانههای عصبی بفرستن. به همین خاطره که آدمهایسیاهی جیانگهو میتونن فقط با یه لباس نخی نازک تو یه دشت برفی بدون.»
«میخوای چی بگی، بچه؟»
«اون دچار سرمازدگی شدیده.همان احتمالاً همین الانشم هیچ حسیمانده تو دست و پاهاش نداره.»
«مگه همهش روداره درمان نکردی؟ بابیرحماند فرستادن انرژی درونیت...»
با شنیدن ایناستاد حرف، جین چون-هی آبنشسته دهنش رو قورت داد.
چیزی بود که باید میگفت.
اما چیزی بود که به عنوان یهبرایش پزشک دلش نمیخواست به زبون بیاره وراحتی چیزی بود که هیچ بیماری دوست نداشت بشنوه.
جین چون-هیسرمازدگی دندونهاش روکوههای به هم سایید.
«سرمازدگی ازشدن زخم خنجرپیری هم ترسناکتره.»
این موضوع هم برایدرونیای مردم دنیای رزمی صادق بوداینکه و هم برای آدمهای مدرن.
اونا سرمازدگی رو دستکم میگرفتن.
در طول حمله ناپلئون به روسیه،بیرحماند دلیل مرگ خیلی از سربازها تفنگنظر و شمشیر نبود، بلکه سرمازدگی بود.
سرمازدگی بهشدن چهار مرحلهپیری تقسیم میشه.
درجه اول،هیچ فقط ورمدرونیای ناشی از سرماست.
این یه علامت شایعههمان که تو زمستون، اگه آدممانده لباس گرم نپوشه، پیش میاد.
درجه دوم، تاول و درده.
میشه سعی کرد آرومآروم تو آبمراقبه گرم یخش رو باز کرد، امابوی توصیه میشه حتماً به بیمارستان مراجعه بشه.
درجه سوم، وقتیه که تاولهایبدن سیاه شروع به شکلگیری میکننپراکندهکننده و حس لامسه کند میشه.
نباید بیاحتیاطی کرد وهمان مالیدش یا تکونش داد ومانده باید فوراً به بیمارستان رفت.
از اینجاسرمازدگی به بعد، بهشزمستانی سرمازدگی عمیق میگن.
درجه چهارم، وقتیه کهپیری کاملاً سیاه میشه واولین هیچ حسی وجود نداره.
این وضعیتیههیچ که بافتدرونیای زیرپوستی آسیب دیده.
«رهبر فرقه روزها در وضعیت سرمازدگیدرونی درجه چهار دوام آورده. همین کهاما تا الان زنده مونده خودش یه معجزهست.»
حتی بعد ازداره درمان هم، عوارضبیرحماند جانبی یه مشکل بزرگه.
بافت عصبی به دما حساسه.
درست همونطور که زخم یه بیمار سوختگیمیرسید حتی بعد از بهبودی هم به دردداده کردن ادامه میده، برای سرمازدگی هم همینطوره.
اختلالات حسیسعی یکی ازهمان عوارض معمول سرمازدگیه.
سول-گیون پرسید:
«زخم چاقوشدن و سرمازدگی.پیری مشکل آخر چیه؟»
«چی و خونِ اون به خاطر گردش اجباری انرژیشاینکه به هم پیچیده. اگه تو این وضعیت مجبور بشهتهمانده مسافت طولانیای رو سفر کنه، تا آخر عمرش فلج میمونه.»
صدای نالههایسعی خفیفی توهمان غار پیچید.
«راهی برای درمانش هست؟»
این تنها جملهای بودپیری که به سختی ازاولین دهن سول-گیون بیرون اومد.
«هر چیزی، فقط بهمدرونیای بگو. هر کاری لازمبعد باشه میکنم، فقط بگو.»
اون حرفیسعی از ثروتهمان یا افتخار نزد.
فقط یه جمله سادهکوههای بود که نشون میدادهیچ حاضره هر کاری بکنه.
با این حال، جین چون-هیحالت که آینده رو میدونست، خبرسرمای داشت که این کلمات چقدر سنگینن.
جین چون-هیهیچ سرش رودرونیای تکون داد.
«من از قبل چیزایی کهتهمانده لازم بوده رو آماده کردم.زنده چیزی که الان مهمتره، یه تصمیمه.»
«تصمیم؟»
«باید بیخیال دست راست و پایمراقبه چپش بشید، هر پنج تا انگشت وگند هر چیزی که پایینتر از مچ پاست.»
بوممم!
با شنیدن این حرف،همان نتونست خودش رو کنترل کنهمانده و مشتش رو کوبید زمین.
«داری بهش میگی بیخیال زندگی بهبیرحماند عنوان یه مبارز بشه! نه، حتینظر زندگی به عنوان یه آدم معمولی؟»
بعد، صدایشدن زنگدار و خشداریحالت تو فضا پیچید.
صدای رهبر فرقه بود.
«سول-آه...»
با اون صدای ضعیف،کوههای روحیه جنگطلبانهای که ازشهیچ ساطع میشد، فوراً فروکش کرد.
«پیرمرد، بیداری؟»
«سرفه، سرفه. با این داد و بیدادی که تو راه انداختی مگهدشمنش میشه بیهوش موند؟ محض رضای خدا، یکی با سن و سال توبماند باید الگو باشه. واسه همینه که مردم مثل سگ باهات رفتار میکنن.»
«پیرمرد خرفت لعنتی! تو که کاملاً سالمی! اون دکترمانده قلابی داره میگه دست و پات رو قطع کنیممدرن در حالی که تو سالمی، من باید چیکار کنم!»
«سگ دیوونه.»
«ببین، ببین، کاملاً سالمی! داری واسه خودت یهاولین ریز حرف میزنی! هاه! احتمالاً همین الاناس کهبزرگی چنان پسگردنیای بهم بزنی که سرم بشکافه! هاه!»
«...»
«چرا حرف نمیزنی!»
«وقتی یه سگ دیوونه داره پارسبیرحماند میکنه آدم چی میتونه بگه؟ فقط پیشمیرسید خودش میگه: "داره پارس میکنه دیگه." هههههه!»
رهبر فرقه زد زیرپیری خنده و چین واولین چروکهای صورتش تو هم رفت.
در نهایت، روانرژی به جین چون-هینظر کرد و گفت:
«پزشک اژدهای سفید واقعاً یه دکتر الهیه. اینکه میگی میتونیزنده دو تا از چهار تا عضو بیحسشدهم رو نجات بدی.بفهمی اونم فقط با قطع کردن نوک اونا، نه از شونه...»
با این حرفها، همه گداها،زمستانی از جمله سول-گیون، با شوکدرونیای به جین چون-هی خیره شدن.