چپتر 436: چپتر 436
0«تو کی هستی؟»
«آه، من الان اینجا نیستم. در ازای اینکه این آدم پیک من بشه، قول دادمبدون مرگش رو برای مدت کوتاهی عقب بندازم. من ارباب مبدأ فرقه خط خون از فرقهکهکهکه جاودانه خون هستم. وقتی تو گذشته به اتحاد رزمی حمله کردیم، من هم اونجا بودم.»
فرقه جاودانه خون!
چشمان جین چون-هی گشاد شد.
«... پس دربهشتی نهایت شماها پشتهمین این جنگ بودین.»
«اوه... تعجب نکردی؟ انتظار داشتم بدنت حداقل چند ثانیه یخ بزنه.غارت از کسی که جریان چی بهشتی رو مختل میکنه همین انتظارمیکنی هم میرفت. افراد زیادی نیستن که اینطور مایه شرمساری ما شده باشن.»
صدا شبیهنمیرسه هیسهیس یکوفاداریای مار بود.
انگار داشت تارهای صوتیاشبالاخره را فقط برای انجامکلمات عمل حرف زدن فشار میداد.
مردی که خودش رامختل ارباب مبدأ فرقه خط خونزیادی مینامید، به حرفش ادامه داد:
«باورت بشه یا نه، ما مستقیماً این جنگ رو شروع نکردیم. البته... یه کمک کوچیکی به خانجنگی قبیله سوکسین کردیم. اما مگه این انتخاب خودشون نبود که قبولش کنن؟ اصلاً اینا آدمایی هستن کهبذر شکار و غارت براشون یه فضیلته. حتی بدون فرقه جاودانه خون ما هم، بالاخره یه جنگی درمیگرفت.»
«داری با کلمات بازی میکنی.متحدانت به نظر نمیرسه هیچ وفاداریایامکان هم به متحدانت داشته باشی.»
«کهکهکه. آره. امکان نداره بذر یک نیمهجاودان به حرفایبازی من گوش بده. من واقعاً این ویژگیت رو دوستکهکهکه دارم. اینکه حتی تو این وضعیت هم دیوونه نشدی.»
«...»
جین چون-هیخودشون چشمان خستهاشقبولش را مالید.
«خب، دلیلنمیرسه فرستادن اینوفاداریای پیام چیه؟»
«اینقدر آروم، اینقدر استوار... آه...جنگی چقدر زیباست روحی که بیش ازنظر نیم قرن باکرگیاش رو حفظ کرده.»
این یارو حرومزادهست؟ داره اینطوریمیکنه مسخرهام میکنه که از زندگینیستن قبلیم تا الان سینگل موندم؟
«... اگهخودشون کار دیگهایقبولش نداری، من رفتم.»
اصلاً قصد نداشتهیچ بیدلیل خودش راداشته با آنها درگیر کند.
درست وقتی که جین چون-هی میخواستدرمیگرفت حرفش را قطع کند و برود، اربابهیچ مبدأ فرقه خط خون با عجله گفت:
«صبر کن، فقط یه لحظه! اول... اومدم رسماً اعلامزیادی کنم که فرقه جاودانه خون ما فعالیتهاش رو از سرمار گرفته. هر چی باشه، میشه بهت گفت دشمن خونی ما.»
«...»
جین چون-هی با چهرهای سرد به اوباشی خیره شد، انگار میخواست بگوید حداقل بهحرفای هر مزخرفی که قرار است بگوید گوش میدهد.
«کسی کهحتی از چیبالاخره بهشتی سرپیچی میکنه.»
«...؟»
«این اسمیه که ما روت گذاشتیم. و اونایی کههستن از جریان چی بهشتی پیروی میکنن... احتمالاً میفتن دنبالت.درمیگرفت نظرت چیه؟ نمیخوای با ما دست به یکی کنی؟»
در جواب این سؤال، جینمتحدانت چون-هی با آرامش پرسید وامکان لحن مؤدبانهاش را کنار گذاشت:
«اگه این کار روبالاخره بکنم، میتونین جلوی اینکلمات کارای شیطانی رو بگیرین؟»
«کارای شیطانی... ما فقط داریم خواستههای کسانی که ازمون پیروی میکنناینطور رو برآورده میکنیم. جاودانگی، یه زندگی طولانی و بدون بیماری، ثروت وتارهای افتخار، حتی جوونی ابدی. مگه اینا همون چیزایی نیستن که همه میخوان؟»
با شنیدنخودشون این سؤال، جینکنن چون-هی پوزخند زد.
«شکم آدما رو پاره میکنین تا رودههاشون رو بدین حیوونا بخورن، گوشت باقیموندهشون رو بین خودتون تقسیم میکنین، و اوندارم بیرون بارونی از تیر میباره که باعث مرگ دهها هزار نفر میشه. میتونی بگی اینا کارای شیطانی نیستن؟ تنها راهیحفظ که بتونین خودتون رو توجیه کنین اینه که ادعا کنین با کشتن آدما دارین انتشار کربن تو آینده رو کاهش میدین.»
«... کربنِ چیچی؟»
در همان لحظه، دست جینمیکنه چون-هی سر پیکِ ارباب مبدأنیستن فرقه خط خون را محکم گرفت.
ترق-
از میان رشتهموهای آویزان،وفاداریای چشمان جین چون-هی، با آبیِآره نافذشان، به او خیره شدند.
به دلایلی، ارباب مبدأ فرقه خطدرمیگرفت خون فکر کرد این چشمها شبیهنمیرسه مقطع یک دشت برفی هزارساله هستند.
ارباب مبدأجریان فرقه خطمختل خون نیشخند زد.
«همم... خیلی دلم میخواست باهات سر اینکه چرا کارایهستن ما موجه هستن بحث کنم... اما فکر کنم وقتدرمیگرفت زیادی نداریم... چند تا چیز میگم و میرم پی کارم.»
غیژ-
«بگو.»
جین چون-هی چنگش را رویمیکنه بیمار سوختگی، که در واقع جاسوساینطور فرقه جاودانه خون بود، محکمتر کرد.
اینکه بفهمد بیماری که با تمام تواناینا درمانش کرده بود در واقع با فرقهحتی جاودانه خون همدست بوده، واقعاً احساس گندی داشت.
احتمال زیادی وجود داشت کهمتحدانت تمام اطلاعات پادگان تا الانامکان به بیرون درز کرده باشد.
«خوشبختانه من اطلاعات دقیق نیروهاجنگی رو نمیدونم، بنابراین نباید چیزمیکنی خیلی مهمی لو رفته باشه.»
اسرار نظامیجریان تا حدودیمختل حفظ شده بود.
سربازان فقط موقعیتنبود خودشان را میدانستند،اصلاً نه تصویر کلی را.
همین مهم بود.
ارباب مبدأحتی فرقه خطبالاخره خون ادامه داد:
«خان قبیله سوکسین پیر شده. و از اونجایی که از بدن پیرش متنفره... گنجینه فرقه ما، یعنی میوه خونآفرین رو خورد تا جوونیش روصوتیاش به دست بیاره. میوه خونآفرین میوهایه که بعد از یه مراسم خاص و با قربانی کردن حدود... هزار نفر رشد میکنه، و میتونه جوونیاما و اوج قدرت یه نفر رو برای حدود پنج سال حفظ کنه. به عبارت دیگه، اون این رو میخواست، پس ما هم براش آوردیم.»
«شماها فقط اونو براش نیاوردین.»
غیژ-
وقتی جین چون-هی چنگش راجنگی محکمتر کرد، ارباب مبدأ فرقهمیکنی خط خون با سرعت گفت:
«آه، آه، ما هم که نمیتونیم ضرر کنیم، برای همین وقتی یه میوه خونآفرین میدیم، در عوضش حدودهیسهیس ده هزار تا جون میخوایم. امیدوارم درک کنی. این یه انحصاره، پس طبیعتاً قیمت بالایی براش میگیریم. مگهادامه نه، استاد جوان عمارت از عمارت پزشکی فلس سفید، که انحصار قرص الهی فلس سفید رو تو دستت داری؟»
«شماها دیوونهاید.»
چشمان آبیاشنمیرسه پر ازوفاداریای تحقیر شد.
با روبرو شدن با آن چشمها،درمیگرفت ارباب مبدأ فرقه خط خون لرزشینمیرسه را در ستون فقراتش احساس کرد.
«یعنی اینطوریه؟ اینکهبهشتی رودررو با بذرهمین یه نیمهجاودان مواجه بشی...!»
شاید به خاطرنبود روحی بود که نیماینا قرن باکره مانده بود.
پیشکش نهایی، وهیچ استعدادی که جاودانه خونباشی بیشتر از همه میخواست!
«هاهاها، دیوونه! مگه دنیا همینطوری کار نمیکنه؟ حتی اولین امپراتور چیننظر هم برای پیدا کردن اکسیر جاودانگی فداکاریهای عظیمی کرد، اما دربذر نهایت توسط کسانی که از جریان چی بهشتی پیروی میکنن، کشته شد!»
اطلاعات خوبی بود.
جین چون-هی اینطور فکر کرد.
جدای از آتشی که درمتحدانت سینهاش شعلهور بود، ارباب مبدأامکان فرقه خط خون زبان شلی داشت.
اطلاعاتی که میداد، همگیبالاخره برای جین چون-هی درکلمات برنامهریزی قدمهای بعدیاش مفید بود.
«...»
«یا شایدم چیز دیگهایه؟ نکنه کاری که ما میکنیم مسیر غیرمتعارفه و کاریفضیلته که امپراتور میکنه مسیر متعارف؟ اگه امپراتور فنگ که باهاش صمیمی هستی، تصمیموفاداریای بگیره برای رسیدن به جاودانگی دهها هزار نفر رو فدا کنه، چیکار میکنی؟ میکشیش؟»
جین چون-هی جوابی نداد.
هر جوابیحتی که میدادبالاخره بیمعنی بود.
ارباب مبدأ فرقه تبار خونیمیکنه که از هیجان مست شدهنیستن بود، به پرحرفیاش ادامه داد.
«نه، نه، بحث خیلی منحرف شد. خان میوه خونآفرین رو خورد و این جنگ رو راه انداخت، فقط به این خاطربازی که میخواست جوونتر بشه. البته همونطور که قبلاً گفتم، این جنگ حتی بدون ما هم اتفاق میافتاد. تو که باهوشی، خودتدارم اینو میدونی. خان قبیلهاش رو بیش از حد بزرگ کرده و علفزارها دیگه به تنهایی نمیتونن غذای اونا رو تأمین کنن.»
غارت ونمیرسه فتح برایوفاداریای تأمین غذا.
این انگیزهای برای جنگ بود که اونقدرداری تکراری به حساب میاومد که حتی ارزش بهمتحدانت خاطر سپردن برای امتحان تاریخ رو هم نداشت.
«اگه خان این کار رو نمیکرد، پسرش میکرد. اونا این بار حسابیمایه غارت میکنن و در عین حال، سرزمینها رو فتح میکنن و بعدشصوتیاش با استفاده از مردم امپراتوری به عنوان برده، مزارع رو اداره میکنن.»
«و بعدش چی؟»
«و بعدش سعی میکنن یه جنگ دیگه راه بندازن. قطعاً خساراتنداره وحشتناکی به بار میاد. چون تا پنج سال دیگه، جمعیت بیشتر میشهنشدی و خان هم دوباره میخواد جوون بشه. زمان میگذره. حتی همین الان.»
طمع انسان هیچ پایانی نداره.
ارباب مبدأ فرقه تبار خونی طوریهمین حرف میزد که انگار داشت یهمایه ملودی رو زیر لب زمزمه میکرد.
جین چون-هی به حرف آمد:
«از جون من چی میخوای؟»
«اگه میخوای جلوی جنگ رو بگیری، با ما دست به یکی کن.نمیرسه خان رو ترور کن، و بیا تمام عشایر رو تیکهتیکه کنیم! بیاحرفای صلح امپراتوری رو با قربانی کردن قبیله سوکسین حفظ کنیم، نه مردم امپراتوری!»
آه، چراجریان زمزمههای شیطانمختل اینقدر شیرینن؟
هیچوقت فکر نمیکرد وقتی ازکنن بخیه زدن گوشت و پوست مریضاغارت اینقدر خسته است، همچین حرفهایی بشنوه.
«یعنی میگی...نمیرسه میشه به اینمتحدانت جنگ پایان داد؟»
«دقیقاً. تو میتونی انجامش بدی. ما فقط یه مشت حیوونیم، برای همین دائو یا همون مسیری کهباشی آدما ازش حرف میزنن رو نمیشناسیم. اما تو! تو قطعاً میتونی بهش برسی. میتونی دهها هزار، صدها هزارمالید نفر رو نجات بدی. تنها کاری که باید بکنی اینه که اون خان رو بکشی. ببین چقدر راحته.»
جای شکرش باقی بود.
که اونخودشون سیگار روقبولش نکشیده بود.
گیاه داخل سیگار اونقدر شیرین بود که باعث میشدآره درد قفسه سینهاش رو حس نکنه، اما اگه اونویژگیت رو میکشید و باهاشون روبرو میشد، شاید انتخاب متفاوتی میکرد.
درد، یه حسبدون خاص از واقعیتدرمیگرفت رو به آدم میده.
چیزهایی هستن کهبهشتی فقط با رنج کشیدنمیرفت میشه به یاد آورد.
میشد اسمشخودشون رو حس فشارکنن یا مسئولیت گذاشت.
اما کلمه دقیقتر... همون تنفر از خود و عذابآره وجدانی بود که به دنبال یه انتخاب خاص میومد،ویژگیت و ناامیدی و ترسی که فراتر از اون قرار داشت.
این احساسی به زشتیبالاخره یه باتلاق گلی بود،کلمات اما انسان همینه دیگه.
مرد جوانجریان نمیخواست تاج خارمیکنه بر سر بذاره.
اگه اینجاخودشون مسیر دیگهایقبولش رو انتخاب میکرد.
دوباره با قدرت اونوفاداریای گیاه، عذاب وجدان اون انتخابآره رو در خودش خفه میکرد.
«... بینحتی این همهبالاخره آدم، چرا من؟»
درد کاملاً واضح بود.
این دردی نبود که ازکنن دست و پاش بیاد، بلکهشکار از شبکه خورشیدیاش نشأت میگرفت.
این یه شیطان قلبی بود.
اما نشونهای ازبدون وجودش به عنواندرمیگرفت یه انسان بود.
حسی که قبلاً شبیه فشار دادن بامیرفت انگشت شست بود، حالا مثل این بود کهباشن مدام با یه سنگ تیز بهش ضربه میزنن.
آیا ضربه خوردن با یه تبراصلاً دستی، از همونایی که تو دورانبراشون پارینهسنگی کشف شده بودن، همچین حسی داشت؟
اما، مسیری که در پیشمتحدانت بود، مسیری نبود که کسی بتونهنداره با فرار از درد طیش کنه.
«استاد منحتی انتخاب بهتری نسبتجنگی به من میکرد.»
استادش گفته بودبهشتی که در مسیرهمین آهن قدم برمیداره.
«اون بذر یه نیمهجاودان نیست، بلکه فقط کسیهآدمایی که سرنوشتش توسط اون بذر تغییر کرده. اونبالاخره اصلاً قابل مقایسه با خود بذر یه نیمهجاودان نیست.»
«یه چیز دیگه هم هست. اگه استادمباشی بود، همون لحظهای که یه صدای عجیبحرفای از گلوی بیمار بیرون میاومد، گلوش رو میبرید.»
«کهکهکه، این رو هم انکار نمیکنم. جوابت رو بهم بده، بذر نیمهجاودان. خان رووفاداریای ترور کن. و با ما در این مسیر قدم بردار. من نمیتونم درک کنمویژگیت که مسیر انسان چه برتریای نسبت به مسیر حیوانات داره، اما بهم نشون بده.»
«...»
جین چون-هی نتونست جوابی بده.
کاملاً مشخص بود کهوفاداریای این مهمترین دوراهی انتخابکهکهکه برای اون به حساب میاومد.
با این حال، این دوراهی انتخابدرمیگرفت اونقدر سنگین بود که وزن اوننمیرسه روی دوش یه نفر جا نمیگرفت.
اون در گوشهای از جهنم ایستادههمین بود و طوری به بالا نگاهمایه میکرد که انگار در حال دعا کردنه.
آسمان دیده نمیشد.
در عوض، یههیچ چادر دستساز آسمونداشته رو پوشونده بود.
قطرات خونحتی روی چادربالاخره دیده میشد.
آه، آخرشجریان نتونستم همهاشمختل رو پاک کنم.
دیروز، یه بیمار فریاد زدهکنن بود و بدنش رو بهشکار در و دیوار کوبیده بود.
حالا یا کابوس دیده بود یا زخماش بازکهکهکه شده بودن، به هر حال خون مثل یهبده فیلم ترسناک درجه سه به بیرون فواره زده بود.
این یه شیطان قلبی بود.
این یکی از پدیدههایی بود که وقتی چی و خوننیستن در هم گره میخوردن اتفاق میافتاد، و به نظر میرسید حتیانگار برای یه مرد از جیانگهو هم جنگ بیش از حد طاقتفرساست.
اون بیمار در نهایت مرد.
کمبود خون ذخیره هم داشتیم.
و البته دلیل دیگهاش این بود کهداری قبل از اینکه بشه کاری کرد، زبون خودشمتحدانت رو گاز گرفت و به زندگیاش پایان داد.
درسته.
بعضی مرگهاخودشون از خودشون ردیکنن به جا میذارن.
مرد جوان اونهیچ رد رو درداشته مسیر جهنم میدید.
اگه تو جهنمبدون ابری وجود داشت،درمیگرفت آیا این شکلی میشد؟
در حالی که بهمختل نقطه سیاه روی سقف نگاهزیادی میکرد، تو این فکر بود.
نیازی بهخودشون شکل یهقبولش شیطان نبود.
لکه خون یه جنگجو که نتونسته بودباشی جنگ رو تحمل کنه و دیوونه شده بود،گوش به اندازه کافی فرم باشکوهی به حساب میاومد.
و مکالمهحتی با چون ای-مونجنگی به یادش اومد.
با وادار کردن ذهنش که در آستانه فروپاشی بودزیادی به فکر کردن، به نظرش رسید کسانی که آنها رامار پیروان جریان چی بهشتی مینامیدند، با چون ای-مون مرتبط بودند.
هر انتخابی که میکرد،قبولش به نظر میرسید دفعه بعدهستن چون ای-مون برای کشتنش میاد.
اگه حرفای اون شخص راست بود، اونا همون کساییآره بودن که حتی اولین امپراتور شین رو هم کشتهویژگیت بودن، پس زدن گردن اون براشون مثل آب خوردن بود.
در مسیرهایی که سیاه و سفیددرمیگرفت به هم متصل میشدن، جایی در یههیچ گوشه خاکستری، مرد جوان انتخابش رو کرد.