چپتر 490: ۳۵. فقط یک سوزن.
0در حالی که جیانگ تایگونگبهشون برای ماه ماهیگیری میکرد، یکمعنی پزشک برای زندگی ماهیگیری میکند.
بدون نیاز به استفاده از کلمات قلمبهسلمبهایباید مثل «روز به روز در حال پیشرفت»،نبود زندگی در هانگژو داشت کمکم بهتر میشد.
با توجه به حجم کاریهمزیستی که در طول روز انجاممطلق میدادیم، این یک نتیجه اجتنابناپذیر بود.
محققانی برای تقسیم حجم کار استخداممواجه شده بودند و علاوه بر پزشکانکلی ساختمان اصلی عمارت پزشکی فلس سفید...
«دارم پزشکهای بومی هانگژوباید رو هم استخدام میکنمالبته و مدام ازشون کار میکشم.»
میشد اسمشهمین را یک رابطهچیز همزیستی مسالمتآمیز گذاشت.
در هانگژو، نام عمارترابطه پزشکی فلس سفید داشت بهقدرت یک قدرت مطلق تبدیل میشد.
دلهای مردم روز به روز بیشتر با ما همراهلطف میشد و حتی اگر افکار عمومی را هم در نظرالبته نمیگرفتیم، فاصله مهارتی بین پزشکان داخل هانگژو خیلی زیاد بود.
یک درمانگاه معمولی با آموزشهای سنتییاد و استاد-شاگردیاش در برابر یک عمارتدانش پزشکی بزرگ با چارچوب آموزشی سیستماتیک.
وقتی یک برنامه درسی مدرن با تکنیکهایباید آموزشی بسیار پیشرفته هم به آن اضافهنبود میشد، بیشتر شدن این فاصله کاملاً طبیعی بود.
در نتیجه، درمانگاههای خصوصی روز به روزگذاشت برای بقا بیشتر به مشکل برمیخوردند، مگربیشتر اینکه به عمارت پزشکی فلس سفید وابسته میشدند.
از طرف دیگر، عمارت پزشکی فلس سفید همبپذیرد با کمبود نیروی انسانی مواجه بود و میخواستبهشون حتی شده یک پزشک بیشتر را هم بپذیرد.
«به لطف همین قضیه،باید کلی چیز هست کهالبته باید بهشون یاد بدم.»
البته، پیوستن به عمارت پزشکی فلس سفیدباید به این معنی نبود که دانش پزشکینبود به طور جادویی به مغزشان تزریق میشود.
اولین کاری کهاسمش باید انجام میدادیم، بالاگذاشت بردن دقت تشخیصها بود.
بیمارانی که درمانشان سخت بود،انسانی میتوانستند به شعبه هانگژوی عمارتهمین پزشکی فلس سفید فرستاده شوند.
با این حال، بیمارانی کهبهشون قابل درمان بودند، میشد در هماننبود درمانگاههای محلی به وضعیتشان رسیدگی کرد.
از بعضی جهات، شاید بهچیز نظر میرسید که تفاوت چندانیبدم با سیستم فعلی درمانگاهها ندارد.
اما نکته مهم این بود که آیا پزشک میتوانست تشخیص دهد که یکمردم بیماری توسط او قابل درمان است یا نه، و همچنین آیا میتوانست بیمارخیلی را به سرعت به شعبه عمارت پزشکی فلس سفید منتقل کند یا خیر.
یادگیری همین دوکمبود معیار قضاوت بهمواجه تنهایی کار آسانی نبود.
با این حال،هست به طور واقعبینانه، اینبدم مناسبترین مسیر ممکن بود.
«یوهو وهمین موول... پیداشونکلی نیست. لعنتی.»
او حتی از چهار استاد تالار هم انتظارینام نداشت، اما این دو نفر ادعا میکردند که خودشاناگر بیش از حد کار دارند و اصلاً آفتابی نمیشدند.
میدانستم.
جین چون-هی نوچی کرد، کارهای اداریاش رابدم طوری که انگار دوباره داشت خون بالاجادویی میآورد تمام کرد و به بیرون رفت.
«بالاخره یه روزی باید ازچیز اینجا برم. قبل از اون،بدم باید تمام پایهها رو محکم کنم.»
او که نمیتوانستاسمش تا ابد درمسالمتآمیز هانگژو زندگی کند، میتوانست؟
باید وظایفش را تحویل میداد ومواجه به ساختمان اصلی عمارت پزشکی فلس سفید،چیز جایی که استادش در آنجا بود، برمیگشت.
باید برای آن زمانباید آماده میشد، اما خودالبته شهر هانگژو چالش کوچکی نبود.
«انگار چون-وهمین دوباره رفتهکلی سفر رزمی.»
هر از گاهی،اسمش اخبار شهرت رزمیمسالمتآمیز چون-و به گوشش میرسید.
البته، همهشان شایعاتی سلطهجویانه و به دور از جناح متعارفهمین بودند... شایعاتی که میشد آنها را با کارهای جناح غیرمتعارفپیوستن اشتباه گرفت، اما قطعی بود که او روی غلتک افتاده است.
جین چون-هی در حالی کهبهشون هوای سردتر شده را بومعنی میکشید، زیر لب زمزمه کرد:
«آه، بوی زمستون میاد.»
زمستان کمکممیکشم داشت بررابطه هانگژو سایه میانداخت.
یک دانه برف روی گونهاشانسانی نشست و طولی نکشید که دانههایقضیه بیشمار دیگری شروع به باریدن کردند.
با این حال، حتیباید اگر اینطور برف میبارید،البته احتمالاً روی زمین نمینشست.
خیلی زود بهقضیه آب تبدیل میشدهست و آب میرفت.
برف اول همیشه همینطور بود.
در همان لحظه بود که...
«منجی! منجی!»
ساما هه بود.
«همم؟ هه-آ. چی شده؟»
«باید زود بیاین.»
به نظرچیز میرسید یک بیماربهشون اورژانسی آورده بودند.
و بیماری بود که حتی پزشکانهست ارشد عمارت پزشکی فلس سفید همپیوستن به تنهایی از پس درمانش برنمیآمدند.
جین چون-هیمیکشم بلافاصله به دنبالهمزیستی ساما هه دوید.
روی تخت، کودک خردسالی دراز کشیدهیاد بود که به سختی نفسنفس میزد وطور تمام بدنش پوشیده از بثورات پوستی بود.
به محض رسیدنقضیه جین چون-هی، یکهست پزشک ارشد گفت:
«این آبله است!»
جین چون-هی با خونسردی گفت:
«همه، بینی و دهانتون روبهشون بپوشونید. دارین چیکار میکنین؟ مگه هرچینبود بهتون یاد دادم رو فراموش کردین؟!»
با شنیدن حرفهای جین چون-هی،چیز پزشکان که جا خورده بودند، بینیالبته و دهانشان را با پارچه پوشاندند.
آبله ازمیکشم طریق سیستمرابطه تنفسی منتقل میشد.
اگرچه نمیشد آن را با کووید-۱۹ در دوران مدرن مقایسههمین کرد، اما متأسفانه بیمار دقیقاً در مسریترین مرحله، یعنی درستپیوستن زمانی که بثورات پوستی بیرون ریخته بود، به اینجا رسیده بود.
جین چون-هی هم بینیباید و دهانش را پوشاندالبته و به داخل رفت.
«هاه... خخ...»
به نظر میرسید کودک توانایی تولید صدا رانام از دست داده و تنها میتوانست صدایی شبیهحتی به نفسنفس زدنهای بریده از گلویش خارج کند.
پزشک ارشد ادامه داد:
«به نظر میرسه پدر و مادر اینبدم بچه قبلاً به خاطر آبله جونشون روجادویی از دست دادن. این بچه هم تو خطره.»
آبله.
میشد آن رااسمش بدترین بیماری عفونیمسالمتآمیز تاریخ بشریت نامید.
بیماریای که در طول تاریخ حداقل باعثمیخواست مرگ تجمعی یک میلیارد نفر شده بود،هست اما در زمین مدرن بالاخره ریشهکن شده بود.
اما در اینجا، نه درمانیبهشون برایش وجود داشت و نهمعنی راهی برای جلوگیری از شیوع آن.
«میزان مرگ و میرکلی ۳۰ درصد، و انتقالبهشون از طریق سیستم تنفسی.»
البته، شاید از طاعون سیاه که در یکنام چشم به هم زدن آدم را میکشت بهترحتی بود، اما از بعضی جهات بدتر هم بود.
در طاعوندیگر سیاه، افراد آلودهانسانی خیلی سریع میمردند.
آنقدر سریع که حتی قبلبهشون از اینکه سیستم ایمنی بدنشانمعنی فرصت واکنش پیدا کند، جان میدادند.
با نگاهی به ادبیات گذشته، سوابقی از افرادی وجود داشت کهالبته برای قربانیان طاعون سیاه مراسم تدفین برگزار کرده بودند و عزادارانبالا درست فردای همان روز مرده بودند؛ همین یک مورد گویای همهچیز بود.
«آبله ۳۰ درصد مرگ و میرمسالمتآمیز داره. از یه زاویه دیگه بهشدلهای نگاه کنیم، یعنی نرخ بقاش ۷۰ درصده.»
به عبارت دیگر، اگرنیروی میشد سیستم ایمنی فرد رالطف تقویت کرد، او زنده میماند.
برای شروع، اساتید جناح متعارف، چه به خاطر چی حقیقی درونیشاننبود و چه به خاطر هنر پرورش زندگی، سیستم ایمنی بالایی داشتند، بنابراینبیمارانی معمولاً شانس بیشتری نسبت به مردم عادی برای بهبودی از بیماری داشتند.
اساتید جناح غیرمتعارف هم... اگرچه نههست در حد تمرین هنر پرورش زندگی،پیوستن اما باز هم نرخ بقای بالایی داشتند.
همین حقیقت که آنها هنرهای رزمی را یاد گرفته بودند، به ایندلهای معنی بود که آمادگی جسمانی پایهشان از مردم عادی بیشتر بود وبین از آنجا که نیازی نبود نگران پول باشند، تغذیه کافی دریافت میکردند.
بنابراین، احتمال اینکه یک جنگجوانسانی بر اثر آبله بمیرد، بسیار کمترقضیه از کشته شدنش با شمشیر بود.
اما مردم عادی فرق داشتند.
و آن ۷۰ درصد از مردم عادیباید که زنده میماندند، در حین مبارزه بانبود بیماری، آن را به اطرافیانشان هم منتقل میکردند.
ویروسها اینگونه عمل میکنند.
اگر نرخ مرگ و میرانسانی بالا باشد، بسیار خطرناک است، اماقضیه در عوض، سرعت انتقال کاهش مییابد.
در مقابل، اگر نرخ مرگومیربهشون پایین باشد، جای شکرش باقیمعنی است، اما سرعت انتقال بالا میرود.
چیزی که آبله را حتی از طاعون سیاهبهشون هم ترسناکتر میکرد، این بود که دقیقاً به نسبتجادویی طلایی بین نرخ مرگومیر و قابلیت انتقال رسیده بود.
به همین دلیل بود که در طول تاریخ برای مدتمطلق طولانی بشریت را آزار داده بود، تا جایی که حتینظر در مومیاییهای مصر باستان هم ردپای آبله پیدا شده بود.
«از همه بدتر، اینکه عاملشانسانی یک ویروس است، قضیه راهمین خیلی کثیف و دردسرساز میکند.»
به همین خاطر،هست آنتیبیوتیکها هیچ تأثیرییاد روی آن ندارند.
باید از داروهای ضدویروسیکلی استفاده کرد، اما با تکنولوژییاد این دنیا، ساختنشان غیرممکن است.
حتی در دوران مدرن هم، از آنجاگذاشت که آبله ریشهکن شده بود، دیگر فرصتیبیشتر برای استفاده از داروهای ضدویروسی پیش نیامد.
اما این فرضیهکمبود که اگر بودند تأثیرمیخواست داشتند، کاملاً معتبر است.
«وای... لعنت بهش...»
در نهایت، مجبور بود به آنها جوشاندههایی بدهد تا سیستم ایمنیشانالبته تقویت شود و با استفاده از درمان با چی، به هربالا شکلی که شده آنها را زنده نگه دارد تا بهبود پیدا کنند.
اگر بدشانسی میآورد، پزشکی کههمزیستی درمان با چی را انجاممطلق میداد هم ممکن بود مبتلا شود.
«اما فعلاً،دیگر مگه راهنیروی دیگهای هم هست؟»
آیا درمانچیز علائم تنهاباید گزینه موجود بود؟
پزشکانی هم که در معرضچیز آبله قرار گرفته بودند، حالابدم در وضعیت خطرناکی قرار داشتند.
باید برایمیکشم آن همرابطه فکری میکرد.
در گذشته، قبل از رفتن به مأموریتهایمیخواست امداد پزشکی، همیشه مطالب مختلفی را جستجو میکردباید به این امید که شاید به درد بخورند.
طبق اطلاعاتی که آن زمان دیده بود، اگر واکسنی که با روشدانش آبله گاوی ساخته شده بود، در عرض سه تا چهار روز پسدرمانشان از ابتلا تزریق میشد، علائم آبله کاهش مییافت و احتمال بهبودی بیشتر میشد.
«اما... اینهمین هم فقط درچیز حد یک احتماله.»
با اینمیکشم حال، نمیتوانست دستهمزیستی روی دست بگذارد.
بالاخره بایددیگر یک کارینیروی میکرد، نه؟
«چون هیچ دستگاهیهست اینجا نیست، مجبورم بابدم روشهای ابتدایی درستش کنم.»
او در گذشتهقضیه روش آبله گاویهست را مطالعه کرده بود.
«یادم میآید که توی یکهمزیستی یادداشت کوچک در یکی ازمطلق کتابهای کمکآموزشی دبیرستان دربارهاش خوانده بودم.»
به یاد آورد که حتی آنمواجه زمان هم با علاقه به آنکلی نگاه میکرد، چون دلش میخواست دکتر شود.
اول از همه، پزشکانی را کهیاد در معرض بیماری قرار گرفته بودند قرنطینهطور کرد و بلافاصله بقیه را احضار کرد.
«همه شما قبلاً در مورد علائم آبله آموزشبهشون دیدهاید. هیچکس اینجا نیست که نداند آبله چهطور نوع بیماریای است، چطور منتقل میشود و درمانش چیست.»
در همان لحظه،اسمش یک پزشک میانیمسالمتآمیز دستش را بالا برد.
«من اینطور یادکمبود گرفتم که عملاً هیچمیخواست درمانی براش وجود نداره.»
«بله. درسته. عملاً درمانی وجود نداره. بهترین چیزی که داریم... یکنبود اقدام پیشگیرانه است؛ روشی برای جمعآوری عامل بیماریزا از گاوی کهتشخیصها به آبله گاوی مبتلا شده و استفاده از آن برای واکسیناسیون.»
با شنیدن کلمه واکسیناسیون،کلی پزشکان کمی به همبهشون ریختند و همهمه کردند.
«در...سته.
این یک واکنش طبیعیه.»
حتی در دوران مدرن همبهشون انواع و اقسام شایعات عجیبمعنی و غریب درباره واکسیناسیون پخش میشد.
از شایعات سادهای مثل اینکه بیل گیتس برای کنترل مردم تراشهالبته میکارد، تا تئوریهایی درباره اینکه با مغزتان میتوانید امواج فایوجی دریافت کنیدبردن یا بدنتان نیروی مغناطیسی ساطع میکند؛ انواع تئوریهای توطئه در جریان بود.
در میان آنها، معروفترین و گستردهترین تئوری این بودقدرت که «واکسیناسیون بسیار خطرناک است، باعث کاهش تعداد اسپرمافکار یا ناباروری میشود و طول عمر را کم میکند.»
این یکی نسبت به تئوریهای توطئه قبلی منطقیتر به نظر میرسید،قضیه بنابراین اگر کسی درک اولیهای از اصول واکسیناسیون نداشت، ممکن بود سریعدانش باورش کند و با خودش بگوید: «ها؟ شاید هم واقعاً اینطوری باشه.»
البته، اگر کسی آموزش عمومی مناسبی دیده باشد،البته عمراً چنین چیزی را جدی نمیگیرد... یا حداقل آدممیشود اینطور فکر میکند، اما در کمال تعجب باور میکنند.
عجیب است،همین اما همچینکلی آدمهایی وجود دارند.
البته، واکسیناسیونمیکشم هم بدونرابطه عارضه جانبی نیست.
تب ناشی از واکنشنیروی سیستم ایمنی یا خستگی عمومیلطف از عوارض جانبی رایج هستند.
این مشکلیچیز است کهباید تمام داروها دارند.
اما وقتی نرخ مرگومیر بیماریای که برایش واکسن میزنید را درالبته نظر بگیرید، و اینکه حتی اگر زنده بمانید، عوارض دائمی آنبالا بیماری گریبانگیرتان میشود، به این نتیجه میرسید که باید واکسن بزنید.
برای بیماریای مثل فلج اطفال، حتی اگرگذاشت فرد زنده بماند، اغلب باید بقیه عمرش راهمراه با فلج بودن یک طرف بدنش سر کند.
«اگر سیستم ایمنی انسان اینقدرانسانی فوقالعاده بود، میانگین طول عمرهمین در گذشته سی سال نبود.»
با این حال، درباید این دنیا که اصلاًالبته سیستم آموزش عمومی وجود ندارد.
در این دنیاقضیه که مفاهیم باکتری وباید ویروس اصلاً تعریف نشدهاند.
واکسیناسیون کاری است که کاملاً دیوانهوار بهگذاشت نظر میرسد و ممکن است آدم رابیشتر به جرم انجام هنرهای شیطانی کتک بزنند.
«آره.
اوایل، همهچیز از جراحیباید هم خوششان نمیآمد.»
فقط شانس آوردیم که خونآفرین پیرهست هیولا، نماد برنده شدن در لاتاریپیوستن و مروج زورگوی جراحی، آن اطراف بود.
«اگر من پادشاهاسمش یا امپراتور بودم،مسالمتآمیز به زور انجامش میدادم.»
در دورانی کهکمبود هنوز مفهوم میکروب ومیخواست بهداشت جا نیفتاده بود.
حتی روشی به نام مایهکوبی وجود داشت کهالبته در آن بافت یک زخم آبله یا دلمهتزریق چرک را پودر کرده و داخل بینی میریختند.
از آنجا که این روش مستقیماً ازباید ویروس آبله استفاده میکرد، فردی با سیستم ایمنیدانش ضعیف ممکن بود واقعاً در اثر آبله بمیرد.
در چنین وضعیتی، اگر به مردم میگفتی که برای پیشگیری ازتبدیل آبله باید با چرک یک گاو مبتلا به آبله گاوی بهفاصله آنها سوزن بزنی... این رسماً ظهور دوباره فرقه پنج سم میشد.
حتی آدمهای فرقه پنجنیروی سم هم مرتب وبپذیرد با دقت خودشان را میشستند.
حصبه به این دلیل پخشبهشون میشد که از آب تصفیهنشدهمعنی استفاده میکردند و صابون نداشتند.
اینطور نیست که این مفهوم کاملاً غایب باشد؛ بلکهیاد آنها روشهای تثبیتشده خودشان را دارند و کنار گذاشتن آنهاتزریق و معرفی یک روش کاملاً متفاوت، حتی سختتر هم هست.
حتی ادوارد جنر، کسی که روش آبلهگذاشت گاوی را کشف کرد، پس از اولینبیشتر کشف واکسن، با این واکنشها روبرو شد...
«آخه منطقیه کهکمبود میکروبهای گاو رومواجه وارد بدن انسان کنیم؟!»
«چطور میتونی باهست تزریق یه بیماری،یاد از اون پیشگیری کنی؟»
«ادوارد جنر داره نقشه میکشهچیز تا مردم رو به گاو تبدیلالبته کنه و روی انگلیس حکومت کنه.
اگه اون واکسناسمش رو بزنی، شروع میکنیگذاشت مثل گاو ماغ کشیدن!»
...و چیزهایی از این قبیل.
او با انواع تئوریهای توطئه ویاد مخالفتهایی روبرو شد که میتوانست باعث شودطور یک متخصص پزشکی دچار انحراف چی شود.
«برای سه ثانیه، حتیکلی به این فکر افتادمبهشون که یک فرقه راه بیندازم.»
فرقهای که در آنرابطه روزانه دستهایشان را میشویندنام و واکسن آبله گاوی میزنند.
با این حال، هر چقدر هم که به آن فکرهمین میکردم، نمیتوانستم پایانی جز سرکوب شدن توسط ارتش امپراتوری که ازمعنی طرف پرنس گوم و پرنس اون فرستاده شده بودند، تصور کنم.
«با این حال، اگر بخواهمبهشون به زبان بازی بگویم، من تانبود الان دستاوردهای زیادی در جیانگهو داشتهام.
یعنی الان تأثیر نداره؟»
شاید در گذشتهاسمش فرق میکرد، امامسالمتآمیز شاید الان امکانپذیر باشه؟
همانطور که انتظار میرفت.
چند نفر ازهست پزشکان ارشد بایاد تردید نگاه میکردند.
این از آن کارهایی است که وقتیباید انجامش بدهی آسان میشود، اما قبل ازنبود شروع کردن خیلی سخت به نظر میرسد.