چپتر 74: فصل 74
0«ایل-گول، رئیس شعبه،بهم پدر و مادربرفزدهام سول-گیون رو کشته بود.»
پدر و مادرش از شیاطینهستم جناح غیرمتعارف بودن که کلیبرفزدهام کارهای شرورانه انجام داده بودن.
اونا شیاطینی بودن که حتی برایبرفی ایل-گول که از جون گرفتن ابادیوانه داشت هم ارزش خون ریختن داشتن.
و نه ایل-گول ولقب نه خود سول-هوا نمیدونستنمیکشه که اون بچه همون شیاطینه.
حتی بعد از فهمیدن حقیقت، اصلاً آسون نبودراحتی که به کسی که قاتل پدر و مادرشه بهنجات چشم استادش احترام بذاره و بهش ارادت داشته باشه.
سول-هوا، گل برفی، کهجانشین یه زمانی دختر دردانه گداهاشبیه بود، در نهایت دیوانه شد.
اینطوری بود کهارادت اون تبدیل شدبرفی به سول-گیون، سگ برفی.
توی اون چرخه عذاب بیپایان،اژدهای مثل سگی که دنبال دممظلومیت خودش میدوئه، مدام دور خودش میچرخید.
در آخر همه اینها. «وقتی هشت سال رو صرف جستجو کرد، دوسگزنی سال رو به آمادهسازی گذروند، و بعد از ده سال تمام، خودشپیرمرد رو به سمت شیطان آسمانی پرتاب کرد. پیش خودش چی فکر میکرد؟»
سول-گیون رو به جین چون-هی کرد و گفت: «پسشبیه تو همون بچه پررویی. همونی که شاگرد مستقیم پزشک الهیممنون فلس سفیده و لقب پزشک اژدهای سفید رو یدک میکشه.»
جین چون-هی در حالی که خودشبرفی رو به مظلومیت میزد، مشتهاش رودیوانه به هم چسباند و گفت: «آه، سلام!»
سول-گیون گفت: «من گدای جانشین، سول-گیون هستم.یدک لقبی که بهم دادن چون شبیه سگ برفزدهام.گدای سول-گیون یا سول-گه، هرکدوم که راحتی صدام کن.»
با بیخیالی چوب سگزنی خودش رو تو هوا انداخت و گرفتش.چوب «ممنون که هوانگگو رو نجات دادی. میدونی، غذای اون سگ ولگردخیلی خیلی خوشمزهست. اون پیرمرد هوانگگو رو لوس و ننر بار آورده. هههه.»
به نظر میرسید توصیفجانشین دزدیدن غذای سگ توسطدادن اون، اصلاً اغراقآمیز نبود.
جین چون-هی متوجه شد که چطور گوشههایزمانی لبش پشت اون خنده، به حالت پیچیدهایتبدیل کج شد و این از چشمش دور نموند.
«پس این مالسفیده قبل از اینه کهیدک جوابش رو پیدا کنه.»
سگ برفزدهلقبی هنوز جوابش روشبیه پیدا نکرده بود.
فقط داشت دور خودشجانشین میچرخید و سعی میکرددادن دم خودش رو گاز بگیره.
جین چون-هی باارادت بیخیالی کیفش روبرفی روی شونهاش انداخت.
عذاب هرفلس کسی بهلقب خودش ربط داره.
این موضوعلقبی هیچ ربطی بهشبیه جین چون-هی نداشت.
فعلاً فقط بایدگدای جانی که روبروشلقبی بود رو نجات میداد.
در مجمعبهش اژدها وداشته ققنوسِ اتحاد رزمی.
شعبه موقتفلس عمارت پزشکیلقب فلس سفید.
فنجان چای جگال لین شکست.
ترق.
شاید «شکستن» کلمه درستی نبود.
فنجان چای توی دستلقب جگال لین داشت پودر میشدحالی و به هیچی تبدیل میشد.
«پـ، پزشک الهی... فلس سفید؟»
افراد خانواده سومونگدای با دیدن جگال لینبهم رنگ از رخسارشان پرید.
«هنرهای رزمی پزشکارادت الهی فلس سفیدبرفی حتماً بازم پیشرفت کرده.»
«یعنی اون هیولاسفیده از اینی همسفید که بود هیولاتر شده؟»
«نه، میگفتن اون با زمان قرضبرفزدهام گرفته شده زندهست و به زودی میمیره،انداخت اما هر بار که میبینمش قویتر میشه.»
ترسناکتر از اون، نیتجانشین قتلی بود که ازدادن جگال لین پخش میشد.
غرررر.
نیت قتلی که از استادیاژدهای فراتر از قلمرو دگرگونی ساطعمظلومیت میشد، شعبه موقت رو پر کرد.
«آخه تو اونبهم نامه چی نوشته شدههرکدوم که اینقدر عصبانیش کرده؟»
مجمع اژدها وگدای ققنوس در اتحاد رزمیبهم در حال برگزاری بود.
این یعنی راهپیماییارادت طاقتفرسای عمارت پزشکی فلسزمانی سفید شروع شده بود.
زیر نظر جگال لین، چهار رئیسسفید سالن داشتن خودشون رو برای درمانمشتهاش انواع و اقسام بیماران ترومایی هلاک میکردن.
به عنوان استاد عمارت، جگال لین در خطراحتی مقدم کار نمیکرد، اما به بیماران بدحالی رسیدگیهوانگگو میکرد که رؤسای سالن از پس درمانشون برنمیاومدن.
«واو، پزشک الهی اینجاست!»جانشین جنگجویان جوان شادی کردنددادن و به او خوشآمد گفتند.
«...اصلاً پیر نمیشه. اون هیولا.»
«نه، آخه چرا مردیلقب که قرار بود به زودیحالی بمیره اینقدر سرزنده و سالمه.»
بزرگان فرقههای مختلف که تاریخچهشبیه عمیق و خونین دنیای رزمیبیخیالی رو میدونستن، با تعجب نوچنوچ میکردند.
جگال لین با لبخندی زیباهستم و چهرهای آرام، به وظایفش بههرکدوم عنوان پزشک الهی ادامه داده بود.
عجیب این بود که حتی توبرفی این وضعیت شلوغ، حتی یه چروکدیوانه هم روی لبه لباسش نیفتاده بود.
با این حال، این مرد همین الان بهمیکشه خاطر یه نامه که از عمارت پزشکی فلسجانشین سفید فرستاده شده بود، از کوره در رفته بود.
«پزشک الهی؟ پزشک الهی؟»
«...»
غرررش.
«پزشک الهی!فلس لطفاً آروملقب باشید. پزشک الهی!»
جگال لین جوابی نداد.
سرمایی که ایجاد کردهجانشین بود، به معنای واقعیدادن کلمه سرمای مرگباری بود.
درست دربهش همون لحظه، درباشه کشویی باز شد.
«استاد عمارت!»
این رئیسلقبی سالن رزمی،دادن دوکگو جونگ-هو بود.
با شنیدن صدای زیردست وفادارش، به نظر میرسیددادن جگال لین به خودش اومده و نیت قتلشسگزنی طوری ناپدید شد که انگار شسته شده باشه.
موهای بلند نقرهای رنگش کهباشه مثل طوفان به اینور و اونورنهایت شلاق میزد، سر جاش آروم گرفت.
«هووو...»
جنگجویان ولقبی اعضای خانواده همگیشبیه نفس راحتی کشیدند.
جگال لینسلام گفت: «برام قلمموهستم و کاغذ بیارید.»
دوکگو جونگ-هو با عجله کشویی رو باززمانی کرد و گفت: «آه، منظورتون قلممو وتبدیل کاغذه تا جواب کبوتر نامهبر رو بدید.»
جگال لین سرش رو تکون داد.سفید «نه، این نیست. این نامهایه کهمشتهاش باید برای ارباب اتحاد رزمی فرستاده بشه.»
«منظورتون از این حرف چیه...؟»
جگال لین با لبخند روشنیهستم گفت: «میخوام خدمات پزشکیام روبرفزدهام همینجا تموم کنم و برگردم.»
با شنیدن اینارادت حرف، همه قیافهایبرفی بهتزده به خودشون گرفتن.
«امـ، اما مجمع اژدهالقب و ققنوس که هنوزمیکشه تموم نشده، منظورتون چیه؟»
جگال لین از جاش بلند شد و گفت: «هاهاها، اون مجمعچوب پیشپاافتاده اژدها و ققنوس. حالا که فکرش رو میکنم، اصلاً نیازیخیلی به نامه هم نیست. لطفاً حرفهام رو به خوبی بهشون منتقل کنید.»
و بعدسلام از اقامتگاهجانشین موقت بیرون رفت.
«استاد عمارت! اسـ، استادداشته عمارت! من قلممو ودختر کاغذ رو پیدا کردم! بفرمایید!»
بدون توجه به اون،لقب جگال لین مستقیم بهمیکشه سمت یک جا رفت.
اصطبل.
به طور دقیقتر،گدای جایی که سریعترینلقبی اسب نگهداری میشد.
«لطفاً به خانواده نامگونگداشته اطلاع بدید که مندختر قراره یه اسب قرض بگیرم.»
اسبی که جگال لین انتخاباژدهای کرد یه اسب سیاه غولپیکرمظلومیت به اندازه یه خونه بود.
«نکنه اسب سیاهبهم حاکم رو... صـ،برفزدهام صبر کنید، استاد عمارت!»
با همون کلمات آخر، جگال لین از قبلدادن ناپدید شده بود و فقط ابری از گردسگزنی و غبار پشت سرش به جا گذاشته بود.
«آخه تو اون نامه چی نوشتهبرفی شده بود که باعث شد بادیوانه این عجله بره؟ اصلاً داره کجا میره؟»
دوکگو جونگ-هو بهسفیده جایی که جگالسفید لین نشسته بود برگشت.
اونجا، نامهای کهبهم جگال لین خونده بود،هرکدوم مچاله شده افتاده بود.
نامه که نتونسته بود نیت قتل جگال لین روشبیه تحمل کنه، نه تنها جوهرش پخش شده بود، بلکه کاغذشممنون هم پاره شده و محتواش رو غیرقابل خوندن کرده بود.
اون فقط میتونستارادت تشخیص بده کهبرفی دستخط یوهو بود.
و فقط یهسفیده کاراکتر به سختیسفید قابل تشخیص بود.
کاراکتر شادی، «هی».
همش همین بود، یهجانشین کاراکتر تنها که نشوندهندهدادن استاد جوان عمارت بود.
«استاد عمارت... استاد عمارت!داشته اگه همینطوری بذارید برید، مندردانه باید چیکار کنم؟ استاد عماااارت!»
هاپ!
هوانگگو که تو بغل سولگیونشبیه جا خوش کرده بود، بابیخیالی دماغش مسیر رو نشون داد.
او از طریق بو، مکان رئیسلقبی شعبه رو پیدا کرده بود وراحتی داشت راه رو بهشون نشون میداد.
(در حالت عادی، اونداشته سگ ولگرد، هوانگگو، بایددختر مدت بیشتری استراحت میکرد، اما...)
با توجهفلس به شرایط،لقب چاره دیگهای نبود.
گروهی از شاگردان فرقه گدایان، جین چون-هیهرکدوم و پزشکان درمانگاه از عمارت پزشکی فلسگرفتش سفید، با هم روی کوهستان برفی میدویدند.
اگه بخوام دقیقتر بگم،جانشین فقط شاگردان فرقه گدایاندادن و جین چون-هی داشتند میدویدند.
پزشکان عمارت پزشکی فلس سفیدباشه اونقدر نفسکم آورده بودند کهگداها در نهایت روی زمین ولو شدند.
«هاه، هاه... لطفاً شمالقب برید جلو. ما... ما...میکشه از پشت سرتون میایم... هاه...»
(فقط یه ذره دویدن،دادن اما دارن مثل چیراحتی عرق میریزن. نوچ نوچ.)
البته این «یهگدای ذره» بر اساسلقبی استانداردهای جین چون-هی بود.
در وهله اول، اونها فقط پزشکانی تو جیانگهودختر بودند که میدونستند چطور از انرژی درونی استفاده کنند،عذاب نه آدمهای دنیای رزمی که با شمشیر زندگی میکردند.
فقط استانداردهای پزشک الهیلقب فلس سفید یا جین چون-هیحالی یه کوچولو (؟) بالا بود.
سولگیون گفت: «لعنتیها، وقتی اینقدر ضعیفید چطور میتونید به عنوان پزشکچوب کار کنید؟ یه کم غذای درست و حسابی بخورید. محض رضایخیلی خدا، شما از ما گداها که برای غذا التماس میکنیم هم ضعیفترید.»
همونطور که اینگدای رو میگفت، درشتهیکلترینلقبی پزشک رو کول کرد.
(در حالت عادی، از زیردستهاش میخواست اینزمانی کار رو بکنن، اما اینکه خودش اونتبدیل رو کول کرده بود جای تعجب داشت.)
همه پزشکان، ازسفیده جمله جین چون-هی،سفید غافلگیر شده بودند.
با این حال، شاگردان فرقه گدایان انگارهرکدوم که به این کار عادت داشته باشند، آهیممنون کشیدند و بقیه پزشکان رو یکییکی کول کردند.
«خواهر، آخه اینجا کی بیشترهستم از تو استقامت داره؟ خودمونبرفزدهام هم داریم از خستگی میمیریم.»
شاگردان فرقه گدایانارادت غرغر کردند، امابرفی بلافاصله دنبالش راه افتادند.
همین مسئله به تنهاییلقب نشون میداد که چقدرمیکشه برای او احترام قائل بودند.
جین چون-هی با خودش فکر کرد: (درهرکدوم حالت عادی، پزشکان نباید تو تیم جستجو باشنممنون چون سرعت رو کم میکنن، اما چارهای نیست.)
یه بیمار مسن روزهاجانشین تو یه کوهستان برفی بهشبیه حال خودش رها شده بود.
اگر وضعیتش همونطور که توباشه نامه توصیف شده بود باشه،گداها بیمار ممکنه حین انتقال بمیره.
این یهفلس مسئله مرگلقب و زندگی بود.
سولگیون گفت: «کوهوهو، چقدر غر میزنی.برفزدهام هی، بچه جون. تو خوبی؟ میخوایسگزنی تو هم سوار کول یه گدا بشی؟»
او داشتسلام با جینجانشین چون-هی حرف میزد.
جین چون-هیبهش سرش رو تکونباشه داد: «من خوبم.»
سولگیون با شنیدن اینلقب حرف سوت زد: «تحسینبرانگیزه. اینحالی بچه از بزرگترها هم بهتره.»
«خواهر!»
«خواهــــر!»
«بیخیال، خواهر!»
او گفت: «کوهوهو، خفه شید، پدرسوختهها.» ویدک بعد به پزشکی که روی کولش بودسلام گفت: «پشتم برات به اندازه کافی راحت هست؟»
پزشک بالاخره با سختی تونست احساساتبرفزدهام واقعیش رو به زبون بیاره: «اگهسگزنی فقط بتونیم یه کم استراحت کنیم...»
«هی، منم دلم میخواد استراحت کنم. اما بیا بعد از اینکههرکدوم اون پیرمرد رو دیدیم استراحت کنیم. خب، اون یه پیرمرد سرسخته،دادی مثل ببر قویه، پس نمیمیره، اما بازم باید قیافهاش رو ببینم.»
«آخ، میفهمم.»
«کهکهکه.»
سولگیون با اینبهم خنده، تکنیک حرکتیبرفزدهام خودش رو اجرا کرد.
حرکتی که در اون حالت بدنشلقبی رو پایین آورد و طوری دویدراحتی که انگار مماس با زمین پرواز میکرد.
حرکت پایبهش سگ عجیبداشته فرقه گدایان.
این اسم به این دلیل روی اون گذاشته شدهحالی بود که شبیه دویدن یه سگ گرسنه بود، اما برخلافبهم اسمش، از اکثر تکنیکهای حرکت پا سریعتر و بیسروصداتر بود.
حرکتی شبیه بهبهم یه سگ وحشی کههرکدوم برای شکار آماده میشه.
او به سبکی روی دشتهایهستم برفی میدوید، زمینی که چندینبرفزدهام برابر سختتر از زمین هموار بود.
«آه، خواهر...بهش بهت گفتمداشته بهمون سخت نگیر.»
شاگردان فرقهفلس گدایان بهلقب دنبالش دویدند.
اگرچه در سطح سولگیوندادن نبودند، اما تکنیکهای حرکتی اونهاصدام هم کاملاً سطح بالا بود.
با این حال، هیچکدوم از شاگردان فرقهبهم گدایان نتونستند به او که طوری رویبیخیالی کوهستان برفی میدوید انگار خونه خودش بود، برسند.
به جز یک نفر.
تاپ.
جین چون-هیلقبی دقیقاً دوشبهدوشدادن سولگیون میدوید.
«کهکهک، خوب میدوی، بچه جون.»
با اینکه او در حالی که یه نفر رودردانه کول کرده بود میدوید، سرعتش چیزی نبود که یهبیپایان آدم معمولی از دنیای رزمی بتونه باهاش همگام بشه.
با این حال، جین چون-هیاژدهای بدون اینکه عقب بیفته، دقیقاًمظلومیت کنارش با او همگام بود.
«خیلی عجیبه. فرمت کاملاًدادن حرکت پای سه جوهرهراحتی است، اما جهتگیریت خیلی آزاده.»
جین چون-هیسلام با دستپاچگی خندید:هستم «هه هه هه.»
«خب، شنیدم که اون حرومزادههای نقابدار رو که حقشوندردانه مرگ بود دستبهسر کردی، اون بهمن رو راه انداختیبیپایان و زنده موندی. کهکهک، بچه، تا کجا میتونی پیش بری؟»
سولگیون با دقت به جیناژدهای چون-هی نگاه کرد و بعدمظلومیت سرعتش رو حتی بیشتر هم کرد.
تاپ.
رد پاهایشسلام عمیقاً درجانشین برف نقش بست.
در همون حال،ارادت تصویر پسزمینهاش حتیبرفی محوتر هم شد.
این یهفلس چالش بود: اگهاژدهای میتونی منو بگیر.
(هوو.)
جین چون-هی نفس عمیقی کشید.
همزمان، اصول عمیق حرکت پای سهبرفی جوهره و بصیرت فرمول بادِ هنردیوانه الهی پنج عنصر رو به یاد آورد.
بدن جین چون-هی شروع به حرکتسفید با سرعتی کرد که بیشتر به یهچسباند حیوان وحشی نزدیک بود تا یه انسان.
عجیب بود که با وجود اینکه سرعتش بهراحتی وضوح افزایش پیدا کرده بود، اما تعداد دفعاتیهوانگگو که پاهاش با زمین تماس پیدا میکرد ثابت موند.
جین چون-هی بهگدای او رسید ولقبی دقیقاً کنارش دوید.
نگاهی از تحسین تو چشمهایباشه سولگیون ظاهر شد: «به هرگداها حال یه نابغه، نابغهست دیگه.»
هاپ! هاپفلس هاپ! هوانگگولقب پارس کرد.
سولگیون گفت: «میگه همینجاست.»
در قلهسلام کوه، یه آبشارهستم یخزده پدیدار شد.
هیچ نشانهای از حضور انسانباشه دیده نمیشد، اما هوانگگو مدامگداها به سمت آبشار پارس میکرد.
اما تنها چیزی کهلقب روبروشون قرار داشت، یهمیکشه توده غولپیکر یخ بود.
نه تنها پزشکانی که با اونهابرفزدهام اومده بودند، بلکه گداهای نامدار فرقهسگزنی گدایان هم نتونستند سردرگمیشون رو پنهان کنند.
فقط سولگیون خونسرد موند: «یخهستم اینطوریه دیگه. اون پیرمرد ازبرفزدهام عقلش استفاده کرده، مگه نه؟»
او گارد گرفتارادت و به آرومی چوبدستیزمانی سگزن خودش رو چرخاند.
هجده نخل تسخیرکننده اژدها.
فرم اول.
سگ گرسنهسلام به سمتجانشین غذا خیز برمیدارد.
این اسم به خاطر شباهتش بهبرفی یه سگ گرسنه که برای غذاشدیوانه خیز برمیداره روی اون گذاشته شده بود.
مسیری کهفلس حتی ذرهای ظرافتاژدهای توش دیده نمیشد.
اما چرا وحشتناکتر از مسیرهای شمشیریبرفزدهام به نظر میرسید که توسط افرادسگزنی درجهیک دنیای رزمی به نمایش گذاشته میشد؟
کرا-بوووم!
او با یهارادت ضربه آبشار یخزدهبرفی رو در هم شکست.
چوبدستی سگزن که از آهن ساختهسفید نشده بود و فقط از چوب تراشیدهچسباند شده بود، حتی یه خراش هم برنداشت.
(حتی متوجه نشدمبهم که با چیبرفزدهام شمشیر آغشته شده بود.)