---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 470: چپتر 470 • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 470: چپتر 470

0

«به قضاوتت اعتماد دارم،‌نمی‌شه​ هی. هممم، اما... قضیه فقط‌امنیت​ گسترش نفوذ عمارت اصلی نیست.»

«... پس چیه؟»

استاد از این سوال‌فروخته​ شاگردش به نوعی راضی‌بهش​ و خوشحال به نظر می‌رسید.

با وجود اینکه شاگردش بزرگ شده بود،‌سمت​ اینکه هنوز چیزی برای یاد دادن به‌می‌تونه​ او وجود داشت، برای یک استاد لذت‌بخش بود.

«به خاطر کاریه‌کمی​ که خودت می‌خوای‌گفت​ انجام بدی، هی.»

«ها؟ من؟»

این را با‌صابون​ چشم‌هایی که از تعجب‌نمی‌شه​ گرد شده بود پرسید.

این قیافه‌اش حسابی‌عمومی​ بامزه بود و‌پیشروی​ استاد خنده ریزی کرد.

تو دلش فکر کرد:‌نمی‌شه​ 'پس برای همینه که همه‌امنیت​ تو پیری شاگرد بزرگ می‌کنن.'

«در این استان جیانگسو که عمارت اصلی قرار داره، بهداشت بهتر شده،‌همین‌طوره​ تعداد شعبه‌های عمارت پزشکی فلس سفید افزایش پیدا کرده، فروشگاه‌های زنجیره‌ای بکرین با‌می‌دانست​ قدرت تأسیس شدن و با سازماندهی سیستم لجستیک، زندگی مردم خیلی بهتر شده.»

«بله. بله، درسته.»

«در نتیجه، آمار مرگ و میر نوزادان پایین‌ژجیانگ​ اومده و نرخ درمان و بقای بیماران هم بالا‌می‌دانست​ رفته. اما، آیا فقط همین استان جیانگسو این‌طور نبود؟»

استاد بادبزنش را با‌نمی‌شه​ یک صدای تِق باز‌وضعیت​ کرد و ادامه داد:

«مناطق دیگه هنوز پر از درمانگاه‌های تأیید نشده‌ست و‌وضعیت​ با اینکه صابون فروخته می‌شه، بهداشت فقط کمی بهتر شده‌اونجا​ و نمی‌شه بهش گفت خوب. وضعیت امنیت عمومی هم همین‌طوره.»

«آه... بله. واقعیت داره.»

«پیشروی به سمت ژجیانگ و‌واقعیت​ سر و سامان دادن به‌اوضاع​ اوضاع اونجا کار خوبی می‌تونه باشه.»

«اوه!»

می‌دانست چیزی که استادش‌کمی​ جلوی رویش تکان می‌دهد،‌خوب​ فقط یک طعمه است.

اما، طعمه‌ای‌نشده‌ست​ بود که‌فروخته​ نمی‌توانست رد کند.

'شاگردی که دیوانه پیشرفت‌همین‌طوره​ بشریت و نجات آدم‌هاست، حتماً‌سامان​ این طعمه رو گاز می‌گیره.'

دقیقاً همان‌طور که انتظار می‌رفت. چشم‌های آبی‌خوب​ جین چون-هی مثل گربه‌ای که اسباب‌بازی‌اش را‌سمت​ دیده باشد برق زد و مردمک‌هایش گشاد شد.

«ژجیانگ... به نظر خوب میاد.»

فقط به‌نشده‌ست​ اون چشم‌های هیپنوتیزم‌می‌شه​ شده نگاه کنید.

«اما، این رو یادت باشه، هی. بیشتر مردم‌ژجیانگ​ از روی طمع قدرت رو می‌خوان، ولی گاهی‌اوه​ اوقات، برای رسیدن به یک هدف، قدرت واجبه.»

تق!

«آخ!»

بادبزن استاد به‌صابون​ آرامی روی فرق سر‌نمی‌شه​ جین چون-هی فرود آمد.

و به شاگردش‌عمومی​ که تازه به‌پیشروی​ خودش آمده بود گفت:

«در واقع. می‌شه گفت که قدرت برای‌خوب​ رسیدن به اهداف ضروریه. البته، اگه قصد‌سمت​ نداشته باشی یه دین جدید تأسیس کنی.»

جگال لین‌فروخته​ یک آدم‌کمی​ واقع‌بین بود.

او می‌دانست که هدف شاگردش‌می‌شه​ چیزی نیست که بشود بدون‌خوب​ پول یا قدرت به آن رسید.

«چشم، استاد. فراموش نمی‌کنم.»

می‌دانست جگال لین سعی‌نمی‌شه​ دارد چه چیزی را‌وضعیت​ به او یادآوری کند.

اینکه هرگز نباید در‌کمی​ حالی که واقعیت را نادیده‌وضعیت​ می‌گیرد، به سمت ایده‌آل‌هایش بدود.

موول به حرف آمد:

«پس من یک‌عمومی​ برنامه تنظیم می‌کنم و‌سمت​ گزارش جداگانه‌ای ارائه می‌دم.»

«لطفاً همین کار رو بکن.»

«چشم، استاد عمارت.»

سپس، جگال لین گفت:

«قبل از اینکه‌عمومی​ بری، بیا اینجا‌پیشروی​ تا نبضت رو بگیرم.»

«بله؟»

چشم‌های موول گشاد شد.

'یعنی بالاخره استاد‌صابون​ عمارت من رو‌کمی​ به رسمیت شناخت؟!'

با دیدن این صحنه،‌همین‌طوره​ یوهو و جین چون-هی‌ژجیانگ​ با خودشان فکر کردند:

'داره به‌می‌شه​ گاو کاریش آب‌بهش​ و علف می‌ده.'

شاید می‌شد اسمش را گذاشت به رسمیت‌گفت​ شناختن... اما در واقع مقدمه‌ای بود برای اینکه‌سمت​ در آینده حتی بیشتر از او کار بکشد.

جین چون-هی گفت:

«منم برات‌امنیت​ یه داروی‌همین‌طوره​ تقویتی آماده می‌کنم.»

«خدای من،‌می‌شه​ خود نایب‌رئیس عمارت...‌بهش​ ممنونم. خیلی ممنونم!»

باید خوب بهش غذا بدی.

باید خوب‌نشده‌ست​ بخوره تا بتونه‌می‌شه​ خوب کار کنه.

دلال یعنی واسطه.

اکثر آن‌ها افرادی بودند که در بخشی زیر نظر یک انجمن‌عمومی​ تجاری کار می‌کردند و کسانی که الان با جین چون-هی سر و‌باشه​ کار داشتند، از انجمن تجاری پوتوئو بودند؛ بزرگ‌ترین انجمن تجاری در هانگژو.

«باید بگم که این مکان تو خیابون اصلی قرار داره، که کار‌امنیت​ لجستیک رو راحت می‌کنه و با داشتن جمعیت شناور زیاد، یه منطقه‌می‌تونه​ تجاری عالی هم محسوب می‌شه. این ساختمون هم فقط ده سال ساختشه...»

دلال انجمن تجاری پوتوئو‌همین‌طوره​ به توضیح دادن چیزهایی‌ژجیانگ​ برای جین چون-هی ادامه داد.

جین چون-هی حالا به‌نمی‌شه​ دستور استادش در هانگژو، بزرگ‌ترین‌امنیت​ نقطه کلیدی در ژجیانگ بود.

به زبان مدرن،‌می‌شه​ یک منطقه داغ‌بهش​ برای سفته‌بازی املاک!

دلیل این‌نشده‌ست​ قیمت‌های دیوانه‌کننده مسکن‌می‌شه​ چیزی نبود جز:

۱. اینجا‌امنیت​ مرکز استان‌همین‌طوره​ ژجیانگ است.

۲. اما در‌کمی​ عین حال یک‌گفت​ شهر بندری هم هست.

۳. آن‌قدر کالا و اجناس‌نمی‌شه​ فراوانی دارد که به عنوان‌امنیت​ شهر تفریح و تجمل شناخته می‌شود.

این مکان، که آلفا و امگای تمام‌نمی‌شه​ مناطق تفریحی در دشت‌های مرکزی بود، طبیعتاً‌همین‌طوره​ قیمت مسکن و هزینه‌های زندگی سرسام‌آوری داشت.

«پس مکان‌امنیت​ بعدی رو‌همین‌طوره​ بهتون نشون می‌دم.»

همان‌طور که حرکت می‌کردند،‌نمی‌شه​ جین چون-هی یک بار‌وضعیت​ دیگر به هانگژو فکر کرد.

تو این‌فروخته​ محله حتی‌کمی​ آب هم می‌فروشن.

در دوران مدرن، خریدن آب معدنی یک چیز عادی است،‌خوب​ اما در این دوره و زمانه، بیشتر مردم می‌پرسیدند وقتی می‌توانی‌اونجا​ از رودخانه یا چاه آب بکشی، دیگر چه کسی آب می‌خرد.

اما در‌امنیت​ هانگژو، آدم‌هایی هستند‌واقعیت​ که آب می‌فروشند.

البته، شاید از روی وجدان، این‌گفت​ آب با گیاهان دارویی دم کشیده باشد،‌پیشروی​ اما آن هم فقط یک ظاهر‌سازی است.

قدم زدن در هانگژو‌کمی​ با دلال، خاطرات را‌خوب​ یکی یکی برایش زنده کرد.

اول از همه، او ساما هیون و ساما هه را‌خوب​ نجات داده بود و از همین‌جا بود که به سمت‌اوضاع​ مجمع‌الجزایر ژوشان، جایی که فرقه پوتوئو قرار داشت، حرکت کرده بود.

«من تاندرکوئیک رو اینجا دیدم.»

غییییژ-

تاندرکوئیک که از بودن در یک‌بهش​ مکان آشنا خوشحال بود، از همین‌همین‌طوره​ حالا داشت بال‌هایش را به هم می‌زد.

«گوشت خوک‌نشده‌ست​ دونگپو هم‌فروخته​ خوشمزه بود.»

هاپ!

با شنیدن اسم گوشت‌نمی‌شه​ خوک دونگپو، هوانگ‌گو دمش‌وضعیت​ را با هیجان تکان داد.

«صبر کن،‌فروخته​ فقط یه‌کمی​ لحظه صبر کن.»

هاپ، هاپ، هاپ!

حتماً کلمه‌امنیت​ گوشت خوک دونگپو‌واقعیت​ رو حفظ کرده.

این وروجک!

در نهایت، جین چون-هی به جای گوشت خوک دونگپو، یک تکه‌عمومی​ گوشت خوک خشک شده به هوانگ‌گو داد و به خاطر اعتراض‌می‌تونه​ شدید تاندرکوئیک که می‌گفت «چرا من نه؟»، کمی هم به او داد.

'تاندرکوئیک یه‌کم وزن اضافه نکرده؟'

او می‌دانست که جانوران روحی معمولاً‌پیشروی​ چاق نمی‌شوند، اما به دلایلی، گوشت شکم‌خوبی​ و پاهای تاندرکوئیک تپل به نظر می‌رسید.

'نه. حتماً‌می‌شه​ همش پُرز‌نمی‌شه​ و پره.

خوب پرواز‌فروخته​ می‌کنه، پس‌کمی​ چه مشکلی داره.'

در همان لحظه،‌صابون​ دلال همراه از‌کمی​ انجمن تجاری پوتوئو گفت:

«همشون تپل و بامزه‌ن.»

«اوم... تپل به نظر میان؟»

«بله. این‌فروخته​ ظاهر پر و‌نمی‌شه​ پیمونشون خیلی دوست‌داشتنیه.»

درسته.

بچه‌های من‌امنیت​ پر و‌همین‌طوره​ پیمونن، چاق نیستن.

دلیل اینکه این جین چون-هی داشت‌گفت​ با یک دلال از انجمن تجاری پوتوئو‌پیشروی​ قدم می‌زد، چیزی نبود جز دستور استادش.

-هی.

تو سعی کن‌صابون​ پیشروی به سمت‌کمی​ ژجیانگ رو مدیریت کنی.

برنامه‌ای که‌امنیت​ مدیرکل موول ارائه‌واقعیت​ داده، کاملاً کاربردیه.

سعی کن‌می‌شه​ اون برنامه رو‌بهش​ خودت اجرا کنی.

تو این‌فروخته​ روند چیزهای‌کمی​ زیادی یاد می‌گیری.

پس بیماران چی؟

در جواب این‌عمومی​ سوال، استادش سرش‌پیشروی​ را تکان داده بود.

-نگران بیماران نباش.

مهارت‌های پزشکان ارشد به شدت‌نمی‌شه​ پیشرفت کرده و حالا می‌توانند‌امنیت​ بیشتر هنرهای جراحی را انجام دهند.

یعنی پزشکان ارشد‌صابون​ را بیش از‌کمی​ حد خوب تربیت کرده‌ام؟

دقیقاً همان‌طور‌امنیت​ بود که‌همین‌طوره​ استادش می‌گفت.

در اصل، پزشکان عمارت پزشکی‌بهش​ فلس سفید افرادی بودند که‌عمومی​ هنرهای رزمی یاد گرفته بودند.

آن‌ها هنرهای رزمی را برای قوی شدن‌گفت​ یاد نگرفته بودند، بلکه هنر الهی پنج‌پیشروی​ عنصر را برای درمان بیماران جیانگهو آموخته بودند.

از بعضی جهات، مهارت دست‌می‌شه​ آن‌ها حتی از پزشکان مدرن‌خوب​ روی زمین هم بالاتر بود.

آن‌ها به جای تجهیزات پزشکی مدرن، تشخیص نبض‌ژجیانگ​ داشتند و می‌توانستند بخیه‌ها و بریدگی‌هایی را انجام‌اوه​ دهند که حتی برای افراد مدرن هم سخت بود.

«البته، این فقط‌کمی​ به این معنیه که‌خوب​ از بعضی جهات بهترن.

اگه ازم بپرسن که اینجا رو با دنیای‌خوب​ مدرن و تجهیزات پزشکی پیشرفته و آنتی‌بیوتیک‌هاش عوض‌ژجیانگ​ می‌کنم یا نه، خب معلومه که عوض می‌کنم.»

با این حال،‌صابون​ مهارت‌های جراحی آن‌ها‌کمی​ واقعاً چشمگیر بود.

علاوه بر این‌ها، به جز جین چون-هی، کسی‌ژجیانگ​ که می‌شد به او لقب دکتر الهی داد،‌اوه​ پزشک الهی فلس سفید، یعنی جگال لین بود.

او هم متخصص داخلی بود و‌گفت​ هم جراح، به این معنی که‌واقعیت​ تقریباً می‌توانست هر بیماری را درمان کند.

شاگرد در جواب حرف‌های استادش گفته بود‌گفت​ که متوجه شده است و بعد از‌پیشروی​ دریافت نقشه، به هانگژو در ژجیانگ آمده بود.

«خب...

حس می‌کنم تا وقتی‌همین‌طوره​ که من نیستم، قراره استاد‌سامان​ حساب چند نفر رو برسه...»

به نظر می‌رسید استادش نگران بود که مبادا شاگرد مهربانش‌عمومی​ از دیدن ذات واقعی او وحشت کند و غش کند،‌خوبی​ اما در واقعیت، جین چون-هی اصلاً به این موضوع اهمیتی نمی‌داد.

اگر قرار بود از چنین‌نمی‌شه​ چیزی بترسد، هیچ‌وقت با یهو ها-ریون‌عمومی​ یا ساما هیون برادر قسم‌خورده نمی‌شد.

«بهتره فقط‌نشده‌ست​ دنبال یه‌فروخته​ ملک بگردم.»

و به این ترتیب، بعد‌واقعیت​ از دریافت نقشه، او به‌اوضاع​ هانگژو در ژجیانگ آمده بود.

دلیل گشتن‌می‌شه​ دنبال ملک‌نمی‌شه​ هم ساده بود.

«این یه تمرینه تا سعی‌نمی‌شه​ کنم همه چیز رو از‌امنیت​ صفر و با دستای خودم بسازم.»

سطح سختی این کار، زمین تا‌کمی​ آسمان با خریدن یک تکه زمین در‌عمومی​ دژ سونموک بعد از جنگ فرق می‌کرد.

آن زمان، زمین‌های متعلق به مردگان‌پیشروی​ بیشتر از زنده‌ها بود و مردم‌کار​ برای فروش زمین‌هایشان سر و دست می‌شکستند.

صحنه بعد‌می‌شه​ از جنگ‌نمی‌شه​ همیشه همین‌طور بود.

مهم نبود چقدر افتخار، مدال‌نمی‌شه​ یا طلا داشته باشی، غذا‌امنیت​ از همه چیز باارزش‌تر بود.

در مقایسه با آنجا،‌فروخته​ قیمت زمین در هانگژو‌بهش​ سر به فلک می‌کشید.

«تازه، اگه حواست‌عمومی​ نباشه خیلی راحت‌پیشروی​ سرت کلاه می‌ذارن.»

در این دنیا که هیچ بنگاه‌گفت​ املاک معتبری وجود نداشت، اگر کسی حواسش‌پیشروی​ را جمع نمی‌کرد، کلاهبرداری اتفاقی عادی بود.

در حالی که او با دلال ملک در‌خوب​ حال پرسه زدن بود، محافظش که به دنبال‌ژجیانگ​ جین چون-هی می‌آمد، مدام اطراف را زیر نظر داشت.

«استاد جوان عمارت،‌صابون​ بیایید کمی با‌کمی​ احتیاط بیشتر حرکت کنیم.»

«چی؟»

«یه نگاه به اطرافتون بندازید.»

«همم؟»

در تمام اطرافش، رهگذرانی را‌می‌شه​ می‌دید که جمع شده بودند‌خوب​ تا جین چون-هی را دنبال کنند.

آیا به خاطر این بود که‌پیشروی​ پرتره‌اش خیلی معروف شده بود؟ یا‌کار​ به خاطر هوانگ‌گو و تاندرکوئیک بود؟

وقتی با بچه‌ای چشم تو‌بهش​ چشم شد، صورت بچه سرخ شد‌همین‌طوره​ و سریع پشت جمعیت پنهان شد.

می‌توانست بشنود‌فروخته​ که مردم می‌گویند‌نمی‌شه​ «دکتر دیوانه چشم‌آبی».

«این‌طوری... دفعه بعد‌صابون​ مجبورم سگ یا‌کمی​ پرنده رو جا بذارم.»

واق واق!

جیغغغ!

«اگه نمی‌خواید این کار رو‌نمی‌شه​ بکنید، حداقل باید یه کلاه حصیری‌عمومی​ نقاب‌دار بپوشید تا صورتتون رو بپوشونه.»

«تو هانگژو‌نشده‌ست​ حسابی برای‌فروخته​ خودم سلبریتی شدم.»

و نگرانی‌های مانسون بیشتر شد.

مانسون، رهبر‌می‌شه​ جوخه چهارم‌نمی‌شه​ از جوخه بکرین.

جوخه بکرین چه بود؟ با افزایش‌بهش​ نفوذ عمارت پزشکی فلس سفید، نام جوخه‌واقعیت​ رزمی به جوخه بکرین تغییر یافته بود.

و دوباره سازماندهی‌صابون​ شده بود تا‌کمی​ بسیار بزرگ‌تر شود.

در نتیجه، رهبر جوخه چهارم‌واقعیت​ مانسون و ده نفر از‌اوضاع​ زیردستانش او را همراهی کرده بودند.

در حین بررسی‌کمی​ املاک، جین چون-هی‌گفت​ با خود فکر کرد.

«من این کار رو می‌کنم چون استادم‌گفت​ بهم گفته... اما دستوریه که اگه بقیه اربابان‌سمت​ جوان بشنون، براشون خیلی عجیب به نظر می‌رسه.»

دستور استادش دقیقاً این بود:

۱. اول،‌امنیت​ یک تکه‌همین‌طوره​ زمین بخر.

۲. بعد،‌می‌شه​ یک درمانگاه‌نمی‌شه​ باز کن.

۳. پزشکان را‌می‌شه​ خبر کن و‌بهش​ شروع به کار کن.

۴. سپس، به فرقه‌های جناح غیرمتعارف‌کمی​ اطراف حمله کن و با آن‌ها‌امنیت​ درگیر شو تا دارایی‌هایشان را جذب کنی.

۵. جین چون-هی باید‌همین‌طوره​ تمام این کارها را‌ژجیانگ​ خودش شخصاً انجام دهد.

«صبر کن...

قدم‌های اول تا سوم‌کمی​ رو می‌فهمم، اما قضیه‌خوب​ شماره چهار دیگه چیه؟»

غیرممکن بود که‌صابون​ در این فرآیند‌کمی​ کینه‌ای به وجود نیاید.

با این حال، قصد استادش این‌پیشروی​ بود که او حتی با به‌کار​ دوش کشیدن این کینه‌ها هم مبارزه کند.

«اما باید شایعات‌کمی​ زیادی درباره من‌گفت​ پخش شده باشه...

نمی‌دونم فرقه‌های جناح غیرمتعارف‌کمی​ اصلاً جرئت می‌کنن باهام‌خوب​ درگیر بشن یا نه.

بهتره صورتم رو‌صابون​ بپوشونم و بعد‌کمی​ این‌ور و اون‌ور برم؟»

یا شاید‌امنیت​ عقلانیت جیانگهو را‌واقعیت​ دست‌بالا گرفته بود؟

خب، او شنیده بود که حتی با وجود اینکه امپراتور‌عمومی​ مشت وودانگ به چنین جایگاهی رسیده بود، همیشه توله‌سگ‌های جوانی‌خوبی​ پیدا می‌شدند که برای کشتن او هجوم می‌آوردند، مگر نه؟

او به معنای عمیق‌کمی​ حرف استادش فکر کرد،‌خوب​ اما نتوانست جوابی پیدا کند.

جین چون-هی قبل‌صابون​ از اینکه حرفی‌کمی​ بزند، لحظه‌ای فکر کرد.

[این منطقه‌امنیت​ قراره حسابی‌همین‌طوره​ شلوغ بشه.]

«چی؟»

مانسون دستپاچه شده بود.

[من فقط یه‌صابون​ خودی اینجا نشون‌کمی​ می‌دم و بعد می‌رم.

چند روزی استراحت می‌کنم، بعد‌واقعیت​ با هنر تغییر چهره، قیافه‌ام‌اوضاع​ رو عوض می‌کنم و برمی‌گردم.]

[ایده خوبیه.]

[آره.

اگه وقتی می‌خوام عمارت پزشکی‌می‌شه​ رو باز کنم مردم این‌طوری‌خوب​ جمع بشن، خیلی دردسر می‌شه.

بعد از اینکه عمارت پزشکی باز شد می‌تونم دوباره‌سامان​ هویتم رو فاش کنم، درسته؟ تو این مدت، مانسون، لطفاً‌جلوی​ فقط تظاهر کن که داری منو از اینجا بیرون می‌بری.]

[اوهوم...]

مانسون به فکر فرو رفت.

[اگه میل شماست، تظاهر‌فروخته​ می‌کنم که دارم شما‌بهش​ رو همراهی می‌کنم تا برید.]

[پس ازت‌امنیت​ می‌خوام همین‌همین‌طوره​ کار رو بکنی.]

تو بی‌نقصی.

جین چون-هی سر تکان داد.

«خیلی خب، بیایید همون‌طور‌فروخته​ که استادم دستور داده، از‌گفت​ لایه‌های زیرین جیانگهو لذت ببریم.»

اینجا هانگژو بود، جایی‌همین‌طوره​ که ساما هیون در‌ژجیانگ​ آن تقلا کرده بود.

و هانگژو جایی بود که وقتی آن‌خوب​ بچه در حال دست و پا زدن‌سمت​ بود، هیچ‌کس به او کمکی نکرده بود.

در این محله خطرناک، او قصد داشت نه به عنوان سلبریتی‌عمومی​ معروفی به نام دکتر دیوانه چشم‌آبی، بلکه به عنوان یک پزشک‌می‌تونه​ معمولی متعلق به عمارت پزشکی فلس سفید شروع به کار کند.

«تو درمان مردم اعتماد به نفس‌کمی​ دارم، اما مشکل اصلی کتک زدن فرقه‌های‌عمومی​ جناح غیرمتعارف اطراف و اخاذی از دارایی‌هاشونه.»

با این حال، جین‌همین‌طوره​ چون-هی این وظیفه را با‌سامان​ پشتکار ذاتی خود ارزیابی کرد.

به جای اینکه به دوردست‌ها‌بهش​ نگاه کند، می‌خواست با چیزی‌عمومی​ که در دسترسش بود شروع کند.

به عبارت‌فروخته​ دیگر، بیایید اول‌نمی‌شه​ فقط کتکشان بزنیم.

اگر آن‌قدر آن‌ها را‌فروخته​ کتک می‌زد تا پول بالا‌گفت​ بیاورند، مطمئناً چیزی دستگیرش می‌شد.

ناولها | novelha.net