چپتر 1263: اوه، سگ... سگی که... یک خدا را بلعید...
0در مکانی تاریک،دنیای هیچ اسمی صدا زدهجریان نشد، اما هوانگگو میدانست.
که یکداشتند نفر داردعصر صدایش میزند.
اما هوانگگورنگ به آنجریان سمت نرفت.
او سگی نبود که آنقدرآبی بیغرور باشد که فقط چونکوررنگی کسی صدایش کرده، به آنجا برود.
به جای آن...
هاپ هاپ هاپ هاپ!
خوابی کهرنگ الان داشت میدیدگلهای خیلی لذتبخشتر بود.
جلوی چشمان هوانگگو، «اربابهای» زیادیآبی بودند که در طول سالهاکوررنگی با آنها آشنا شده بود.
هوانگگو یک تولهسگ نابغه است.
اما از آنجا که تازه همینغروب اواخر به یک نابغه تبدیل شده بود،کوررنگی چهره همه اربابهایش را به یاد نمیآورد.
اما هنوزرنگ بوی آنها راگلهای به یاد داشت.
هوانگگو قبلاًهنگام بینایی بدتری نسبتآبی به انسانها داشت.
«اربابش» گفته بود که بیناییرنگ یک سگ معمولی در بهتریندرختان حالت حدود سه دهم است.
هوانگگو اصلاًداشتند نمیدانست سهعصر دهم یعنی چه.
تنها عددهایی که هوانگگوجریان بلد بود، یک، دو،رنگی سه، چهار و پنج بودند.
اما این تولهسگغروب باهوش میفهمید که بیناییاشنظر از انسانها ضعیفتر است.
با این حال،دنیای هوانگگو حیواناتی را کهجریان حرکت میکردند بهتر میدید.
هوانگگو درداشتند شب همعصر بهتر میدید.
اما تشخیصرنگ چهره اربابشجریان کمی سخت بود.
بعد از اینکه به یکآبی جانور روحانی ردهبالا تبدیل شد وقرمز بزرگتر شد، میتوانست کمی بهتر ببیند.
راحتتر میتوانستقبل آنها را ازرنگ هم تشخیص دهد.
اما قبل از آن،عصر در دنیای هوانگگو، خونآبی به رنگ خاکستری جریان داشت.
گلهای رویرنگ درختان رنگی مایلگلهای به زرد داشتند.
آسمان عصر هنگام غروبشبیه فقط شبیه یک زرد وسگها آبی کمرنگ به نظر میرسید.
چون سگها «کوررنگی قرمز-سبز» دارند.
او مطمئن نبود این یعنی چه، اماشبیه اگر منظورش رنگهایی بود که قبلاً میدید،قرمز پس این سگ نابغه آن را درک میکرد.
وقتی جوان بود، هوانگگو اغلب میدیدروی که خاکستریِ کِدری از بدن اربابهایش بیرونعصر میریزد و بعداً در زمین دفن میشوند.
آسان نبود کهغروب صبر کند تاکمرنگ آنها «چروکیده» شوند.
و وقتی «چروکیده» میشدند،خون از آن به بعد،گلهای انسانها زیاد حرکت نمیکردند.
انسان «چروکیده»داشتند به هوانگگوعصر خوراکیهای زیادی میداد.
تا آنرنگ موقع، هوانگگوجریان هم تپل میشد.
آنها با قدمهایغروب آهسته در دشتهاکمرنگ به آرامی راه میرفتند.
هوانگگو همقبل پشت سرشانخون یورتمه میرفت.
هوانگگو سگی با عمرعصر طولانی عجیبی بود، برای همینکمرنگ قبلاً سنگ هم خورده بود.
اما وقتی اربابخاکستری «چروکیده» عصبانی میشد، همهدرختان فقط آن را میپذیرفتند.
مردم فکر میکنندغروب که موجودات بزرگی مثلنظر ببرها، مارها، یا اسبها.
یا جانورانی مثلدنیای عقابها ممکن است بهجریان جانور روحانی تبدیل شوند.
آنها حتی در خواب همهنگام نمیدیدند که یک سگ ولگرد تویمیرسید خیابان بتواند یک جانور روحانی باشد.
هوانگگو دقیقاً شبیه یکجریان سگ محلی است کهرنگی میتوانید هر جایی ببینید.
اینطور نیست که هر وقتآبی حرکت میکند، رعد و برقکوررنگی یا سم از بدنش بیرون بزند.
یک جانور روحانیدنیای سگ، در نهایتخاکستری فقط یک «سگ» است.
و اگر گاهی اوقات مدفوع انسان میخورد،شبیه هیچ رزمیکاری حتی تصور هم نمیکرد کهقرمز چنین چیزی بتواند یک جانور روحانی باشد.
علاوه بررنگ آن... اوجریان ضعیف است.
و بدنش کُند است، اماآبی با این حال، ارباب «چروکیده»کوررنگی به طرز باورنکردنی قدرتمند است.
چون تا آندنیای زمان، آنها رهبرخاکستری یک خانواده هستند.
نه بچهها و نهعصر انسانهای جوان هرگز نمیتوانندآبی با ارباب «چروکیده» مخالفت کنند.
آن وقت استخاکستری که هوانگگو ازروی همیشه خوشحالتر است.
چیزهایی مثل مردن در حالیآبی که آبخاکسترِ طوسی سرفه میکنند، درقرمز آن زمان به ندرت اتفاق میافتد.
و امروز شادترین خوابیخون است که هوانگگو تاگلهای به حال دیده است.
هاپ هاپ هاپ هاپ!
اربابهای بیشماری همهخاکستری جمع شده بودند ودرختان هوانگگو را نوازش میکردند.
«حالت خوب بوده؟ بوکگیل.»
«اوه، تولهسگ من... دابوک.»
«چقدر بزرگداشتند شدی. آره، اینقدرهنگام بزرگ شدی! نورونگ!»
همه آنها او را با اسمهایروی مختلفی صدا میزدند، اما هوانگگو میدانستآسمان که دارند او را صدا میکنند.
چون او یک نابغه است.
و این را هم میدانست.
انسانها سگها را دوست دارند.
سگها همرنگ انسانها راجریان دوست دارند.
شاید این عشقی استشبیه که از قبل ازمیرسید تولدشان مقدر شده است.
آنها به هوانگگودنیای خرمالوی خشک یاخاکستری تهمانده غذا میدادند.
هوانگگو خوشحال بود.
البته، هوانگگو حالا به یک سگ نجیب با ذائقهای حساسزرد تبدیل شده بود که حتی به خرمالوی خشک معمولی یامیرسید تهمانده غذا نگاه هم نمیکرد، اما اینها از طرف «اربابهایش» بودند.
له له له له!
در میان آنها اربابی بود کهخاکستری در سن کم «خاکستری» بیرون ریختهمایل بود و از دنیا رفته بود.
او قبل ازآسمان اینکه پنج سالشغروب شود رفت زیر خاک.
به همین دلیلخاکستری است که هوانگگو بلددرختان است تا «پنج» بشمارد.
پنج پاییزی کهغروب با ارباب کوچولویش گذراندهنظر بود خیلی «درخشان» بودند.
پاییز فصل خوبی است.
چیزهای زیادی برایآسمان خوردن هست وغروب هوا خنک است.
هاپ!
آن ارباب با بدن کوچکشآبی از پشت هوانگگو بالا میرفت وقرمز هوانگگو از این کار خوشش میآمد.
یک سگ معمولی شایدخون خوشش نیاید، اما هوانگگوگلهای یک جانور روحانی است.
آن زمان، این واقعیتعصر که او یک جانورآبی روحانی بود، یک راز بود.
اما سوار کردن یک بچهگلهای کوچک روی پشتش، حتی برایزرد هوانگگوی پیر هم خیلی سخت نبود.
ارباب کوچولو مدام با دستهایآبی چسبناک و پر از آبکوررنگی دهانش، موهای هوانگگو را میکشید.
اما در واقعدنیای برای هوانگگو حسخاکستری خیلی طراوتبخشی داشت.
او همهداشتند چیز راعصر با ولع خورد.
هوانگگو بعد از خوردن تمامگلهای خرمالوهای خشک و تهماندههای غذا،زرد تغییر کرد و خیلی بزرگ شد.
«همه سوار شید!»
هوانگگو حالا آنقدر بزرگ شده بود کهجریان میتوانست تمام اربابهایی را که در گذشتهداشتند دیده بود روی پشتش سوار کند و بدود.
او یک جانورآسمان روحانی شجاع، قویغروب و شگفتانگیز است.
«واو! یه سگخاکستری داره از تکنیکهایروی حرکتی استفاده میکنه؟»
«هوانگگو. این واقعاً تویی؟»
«آاااه، خیلـــیقبل بزرگه! تولهسگهخون خیلـــی بزرگه!»
هوانگگو در حالی کهعصر همه را حمل میکرد،آبی در یک دشت وسیع دوید.
اینجا دنجترین جای دنیاست.
مردم فکر میکنند سگها خنگآبی هستند، اما در واقع، آنهاکوررنگی چیزهایی را میدانند که انسانها نمیدانند.
اینجا، نهقبل گرسنه میشویخون و نه چروکیده.
نیازی نیست خاکستری ازعصر بدنت بیرون بریزد وآبی در زمین دفن شوی.
میتوانی برای همیشه، وجریان همیشه، و همیشه بارنگی این اربابها وقت بگذرانی.
هر روز نوازش میشد.
هر روز به پیادهروی میرفت.
هر روز چیزهای خوشمزه میخورد.
هر روزرنگ میشنید که «هوانگگوگلهای نازه، خیلی نازه».
هوانگگو...
«ها؟»
او یکداشتند چیزی راعصر فراموش کرده بود.
چه بود؟ چیزی بود که هرگز نبایددرختان فراموش میکرد... اما نمیتوانست به یاد بیاورد،هنگام برای همین سگ برای مدتی سخت فکر کرد.
ووونگ-
او ناله عجیبی سر داد.
وقتی اینطور صدا میکرد، یک نفر بود کهآبی لپهای تپلش را نوازش میکرد و میگفت: «چرا؟دارند چی شده؟ مگه همین الان گوشت خشک نخوردی؟»
کوئونگ-
وقتی این صدا را درمیآورد، یک نفر بود که در نهایت میگفت:سبز «سیبزمینی شیرین خشک میخوای؟ فقط همین یه بار؟» این شخص آنقدر کلمهکِدری «فقط همین یه بار» را گفته بود که هوانگگو حتی نمیتوانست بشمارد.
هوانگگو آنقبل شخص راخون خیلی دوست دارد.
«فقط همین یهآسمان بار» یعنی «دفعهغروب بعد هم آره».
هوانگگو یک تولهسگخاکستری نابغه است، برای همیندرختان همه چیز را میداند.
حتی معنی کلماتیغروب را که خودکمرنگ انسانها متوجه آن نمیشوند.
ناگهان، یک رودخانه دید.
رودخانهای که قبلاً آنجا نبود.
هوانگگو برای مدتخاکستری طولانی به اینروی رودخانه خیره شد.
خاطرات بدیهنگام در ارتباط باآبی رودخانه وجود دارد.
اما نمیتواندقبل آنها راخون به یاد بیاورد.
فکر میکند که «درد درد»هنگام داشت، اما وقتی به باسنشنظر نگاه میکند، میبیند که خوب است.
«بیا ازش رد بشیم. بوکگیل.»
«چی شده؟ خستهغروب شدی، نورونگی؟ ازکمرنگ رودخونهها خوشت نمیاد؟»
«اصلاً عمیققبل نیست. بیاخون با هم بریم.»
همه همینو میگفتن.
بیا با هم رد بشیم.
اگه از اینجا ردشبیه میشدن، روزهای شاد برایمیرسید همیشه ادامه پیدا میکرد.
کونگ-
هوانگگو به عقب نگاه کرد.
'اون شخص' اونجا نیست.
بالاخره یادشهنگام اومد! اینشبیه جدیدترین ارباب هوانگگوئه.
عجیبترین ارباب.
و کسی که بین تمامهنگام اربابهاش، بیشترین خوراکیها رو بهش میدادمیرسید و بیشتر از همه میبردش پیادهروی.
هوانگگو سرش روخاکستری تکون میده وروی همه رو ناامید میکنه.
'من قسم خوردم کهشبیه با این انسان جدید بمونمسگها تا وقتی که چروکیده بشه.'
خاکستری... نه،قبل حالا دیگهخون درست میبینه، قرمزه.
برای اینکه نذارهآسمان اون شخص 'قرمزی'غروب ازش بریزه و بمیره.
هوانگگو با خودش عهد بست.
تا وقتیهنگام که 'چروکیده'شبیه بشه، کنارش بمونه.
چون وقتی چروکیدهدنیای بشی، بوی تندخاکستری زنجبیل و شیرینبیان میدی.
یه روزی.
هوانگگو میدونست که یه روزی اینروی بو رو بیشتر از هر چیزآسمان دیگهای تو دنیا دوست خواهد داشت.
این همونهنگام چیزیه که آدماآبی بهش میگن 'سرنوشت'.
چون هوانگگو یه سگخون نابغهست که حتی مفهومگلهای 'سرنوشت' رو هم درک کرده.
'اون انسان چروکیده رو روی پشتم میذارمشبیه و تو دشتهای پهناور میدوم، و با تمامسبز وجود بوی زنجبیل و شیرینبیان رو نفس میکشم.'
اون تصمیم گرفته بود تو یهروی روز آفتابی، اون رو به جاییآسمان ببره که قشنگترین بوها رو داره.
تو روزهای بارونی همشبیه تصمیم گرفت یه جایمیرسید مخفی رو بهش نشون بده.
یه لونهقبل که هیچکسخون ازش خبر نداره.
لونهای که هوانگگو خودشعصر کنده و تمام چیزهای موردکمرنگ علاقهاش رو اونجا قایم کرده.
«تو... با ما... نمیای؟»
ارباب پنج سالهاش پرسید.
هوانگگو داشت ازشون دورخون میشد، اما با شنیدنگلهای این حرف به عقب برگشت.
قلبش تیر کشید.
هوانگگو اونها رو دوست داره.
هنوز همهنگام خیلی، خیلیشبیه دوستشون داره.
اونقدر که هنوزدنیای بوی تکتکشون روخاکستری به یاد داره.
اما نمیتونستداشتند انسان جدیدش روهنگام هم رها کنه.
چون 'عشق' هیچ وزنی نداره.
هر چقدر هم که اونها روکمرنگ با هم مقایسه میکرد، این 'سگ نابغه'دارند میدونست که نمیتونه تصمیم بگیره کدومشون سنگینتره.
و کدومشون سبکتر.
بنابراین--
اشکالی نداره! دفعه بعد میبینمت!
در حالی که بچه دستآبی تکون میداد، بقیه اربابها همکوررنگی با بیمیلی دست تکون دادن.
زندگی کوتاهه.
مرگ طولانیه.
اونها هم میدونستن که بعد ازروی دویدن تا جایی که در توانت هست،عصر استراحتی به بلندی ابدیت از راه میرسه.
«بیا دوبارههنگام با همشبیه تو دشتها بدویم!»
آوووووووووووووووووو-------!
با این حرف، هوانگگوعصر گوشهاش رو به عقبآبی خوابوند و زوزه بلندی کشید.
این عهد هوانگگوئه.
یه روزی، با همهشونشبیه تو علفزارها میدوه، تو جاییسگها که هیچ گرسنگیای وجود نداره.
هیچ دردی نیست.
پیری وجود نداره.
و مرگی در کار نیست.
سگ میدوه.
نمیدونه باید به کجا بدوه.
مقصد رو نمیشناسه.
اما میدونه کهخاکستری باید در جهتروی مخالف رودخونه بدوه.
هر چی بیشتر میدوه،شبیه به دلایلی، دوباره باسنشمیرسید شروع به درد گرفتن میکنه.
یادش اومد.
اونجا 'جاییداشتند بود کهعصر سم وجود داشت'.
جایی که هوانگگوخاکستری میخواد بره، یهروی 'جای درخشان' نیست.
جاییه که توش درد هست.
و رنج.
پیری و بیماری.
جایی کهرنگ آدما همدیگهجریان رو میکشن.
حالا هوانگگوهنگام میتونه رنگشبیه خون رو ببینه.
و میدونه که اگهخون یه انسان مقدار زیادی ازروی اون خون رو بریزه، میمیره.
اون هیچ ایدهای ندارهعصر که در انتهای این مسیرکمرنگ چه چیزی انتظارش رو میکشه.
با این حال.
حتی با این وجود.
سگ میدونه که 'عشق' اونجاست.
درسته.
این 'داستان عاشقانه' هوانگگوئه.
داستانی که تمامغروب سگهای این دنیا، تونظر همین لحظه دارن مینویسنش.
'چرا ماقبل در نهایتخون عاشق آدما میشیم؟'
اصلاً کی اینو تعیین کرده؟
'میخوام ازت تشکر کنم.'
واق!
هوانگگو با خودش فکر میکنه.
چون به لطف اون،عصر حتی تو دنیایی پر ازکمرنگ گرسنگی، درد، پیری و بیماری.
تونست تبدیلرنگ به 'خوشبختترینجریان سگ' بشه.
==SYSTEM==
[آیا این آرزوی توست، ای موجود ساده و معصوم.
نه، همین خلوص، 'سلاحی' است که موجوداتی مثل ما هرگز نمیتوانند داشته باشند.]
==SYSTEM==
==SYSTEM==
[به موجودی مانند تو، ما هدیهای عطا میکنیم.]
==SYSTEM==
یه صدای عجیب.
یه داستان عجیب.
یه بوی عجیب.
یه نفر تو تاریکی با هوانگگو حرف میزنه.
نمیدونه چرا.
اما اون 'صداها' قطعاً از هوانگگو خوششون میاد.
اگه یه چیز باشه که هوانگگو با اطمینان بدونه، اینه که کی ازش خوشش میاد.
و کی ازش بدش میاد.
اینو با یه حس غریزی قوی میفهمه.
«هوانگگو.»
آه، 'عشق' داره اسمش رو صدا میزنه.
«خواهش میکنم، چشمهات رو باز کن... استاد. حال هوانگگو خوب میشه، مگه نه؟»
وقتی چشمهاش رو باز کرد، 'عشق' داشت از بالا بهش نگاه میکرد.
یه انسان 'پشمالو' که هنوز به سختی بوی زنجبیل یا شیرینبیان میداد.
'...
دوستت دارم.'
هوانگگو بارها و بارها گونهاش رو لیس میزنه.
میخواد صورتش رو با بوی آبدهن، که پر از احساساتشه، بپوشونه.
«آخ! ای شیطون. خیلی نگرانم کردی!»
موهای قشنگ هوانگگو با اشکهای 'عشق' خیس شده.
چقدر گریه کرده بود؟
ناگهان، هوانگگو متوجه میشه که بدنش تغییر کرده.
بدنش کمی گردتر و تپلتر شده.
حالا حتی بیشتر از قبل با اون تصویر خفنی که آدما از جانوران روحی دارن، فرق کرده.
اما هوانگگو ظاهر الانش رو دوست داره.
و دلیلش چیه؟
اون همچنین متوجه شد که میتونه این بارون رو بند بیاره.
این به خاطر اون 'هدیه'ست؟
قدرتی که تو بدنش هست رو آزاد میکنه و با تمام توانش زوزه میکشه.
آوووووووووووووووووو-------!
به طور معجزهآسایی میتونه ببینه که ابرهای بارانزا تو دوردست دارن کنار میرن.
«...؟!»
همه از معجزهای که هوانگگو خلق کرده، شگفتزده شدن.
«خدای من، تمام ابرهای بارانزا دارن متلاشی میشن. هیونگ!»
ابرهای بارانزایی که حتی با مرگ یک خدا هم عقبنشینی نمیکردن، با زوزه یه سگ شروع به محو شدن کردن.
اون سگ، به جای داشتن دندانهای نیش تیز، موهای درخشان و معنویت برجسته.
یه بدن پشمالو و چشمهای گرد داشت.
نور خورشید از همه طرف به داخل نفوذ میکنه.
از روستای پایین، صدای تشویق و شادی به گوش میرسه.
فریادهای اون همه آدم حتی از این فاصله دور هم شنیده میشه.
همه دارن نور خورشید رو ستایش میکنن.
اونها دعا میکنن که این ابرهای بارانزا تا مدتی برنگردن.
مشکلی نیست.
هوانگگو فقط یه سوراخ موقت تو ابرها ایجاد نکرده بود.
اون بارونهای موسمی بیوقفه.
سیلی که داشت آدما رو میکشت، اون سگ با یه زوزه طولانی همهاش رو فراری میده.
در نهایت.
یه دایره کوچیک پشت سر سگ نقش میبنده و شروع به درخشیدن میکنه.
«!»
درسته.
این قدرت 'عشق'ـه.
هزاران سگ.
صدها هزار سگ.
صدها میلیون سگ.
حتی تو همین لحظه، این یه قدرت باورنکردنیه که همهشون دارن.
هوانگگو با خودش فکر میکنه.
'من تا وقتی که چروکیده بشی کنارت میمونم.'
هوانگگو دوباره گونهاش رو میچشه.
اشکهاش رو.
'من گنجینههام رو بهت نشون میدم.'
اشکها طعم شوری دارن.
هوانگگو از این طعم هم لذت میبره.
اینکه اربابش ناراحت بود، دردناک بود، اما اشکالی نداره.
چون الان خوشحاله.
'من تو رو به جای مخفیم میبرم، همونجا که تمام بوهای مورد علاقهام رو خاک کردم.'
تاندر کوئیک با چشمهایی ترحمانگیز بهش نگاه کرد.
اما بازم خوب بود.
چون این 'عشق' برای هوانگگو خیلی باارزشه!
- پایان داستان سگی که سیل را فراری داد -
اوه، میپرسید من کیام، اونی که تمام این مدت داشت حرف میزد؟
زیاد تعجب نکنید.
چون به زودی دوباره همدیگه رو میبینیم.