چپتر 266: چپتر 266
0با راهنمایی خدمتکار به اتاق درمان رسیدموسط و اونجا آدمهایی رو دیدم که داشتنحتی موسیقی میزدن و با سازها ور میرفتن.
داشتن به سازهاشون میرسیدن و بامحکم یه صدای «تینگ، تینگ» سیمهاشون رووسط میکشیدن، انگار که میخواستن کوکشون کنن.
علاوه بر اون، اتاقکوه پر از یه دودجوری تند و زننده بود.
به محض اینکه بوی این عودبغلی به مشامش رسید، جین چون-هی فوراًمورچههایی به هوانگگو دستور داد بیرون منتظر بمونه.
«این... هر جور حساب میکنم،اگه به نظر میرسه با یهگداهای جور مواد مخدر قاطی شده.»
انگار توش عصاره خشخاش داشت.
جین چون-هی چون آدم بودجواهر چیزیش نمیشد، اما نمیخواست دوست حیوونشسنگین بیدلیل این دود رو نفس بکشه.
«چی؟! پسفرقه بالاخره اونگداهای یارو اومد؟»
«رهبر صنف تاجرانگردنش نقره دستور داده،میانداختیش برای همین چارهای نداشتم...»
درمانگر یه پیرمرد قوزدار بود که یه عمامهگردنش ابریشمی با منگولههای طلایی رو سرش گذاشته بودروستای و لباسهای دربار دشتهای مرکزی رو تنش کرده بود.
واقعاً یهلعاب تلفیق از شرقجواهر و غرب بود.
هر تیکه از لباسش رنگ و لعاب خاصیحتی داشت و یه کوه جواهر روش کار شدهجمع بود، جوری که به نظر میرسید حسابی سنگین باشه.
علاوه بر اون، یه گردنبنداگه طلای پر زرق و برقگداهای هم محکم دور گردنش پیچیده بود.
اگه میانداختیش وسط فرقه گدایان، گداهای روستای بغلی، روستای پشتیاگه و حتی روستاهای اونورتر مثل مورچههایی که به شکر میزنن، دورشاونورتر جمع میشدن و با تمام توان سعی میکردن سرش کلاه بذارن.
واقعاً میشدلعاب بهش گفتکوه «نسخه اشرافی».
رو بهفرقه جین چون-هیگداهای غرولند کرد.
«یه پزشک ساده از دشتهای مرکزی با چهفرقه رویی فکر کرده میتونه هنرهای شفابخش ما رواونورتر تماشا کنه؟ اصلاً با نگاه کردن میتونه تقلیدش کنه؟»
از اونجایی که داشت به زبونمحکم دشتهای مرکزی غر میزد، کاملاً مشخصوسط بود که میخواد صداش شنیده بشه.
«با این حال، منکوه اومدم اینجا تا کارشون رومیرسید ببینم، پس بهتره مؤدب باشم.»
یه جورایی میشد من رو بهبغلی چشم کسی دید که میخواد تکنیکهاشمورچههایی رو بدزده، پس ناراحتیش رو درک میکنم.
«تمام تلاشمدور رو میکنم کهاگه مزاحمتی ایجاد نکنم.»
همونطور که با نگاهی روبرق به پایین و دستهای به هممیانداختیش گرهکرده مؤدبانه حرف میزد، درمانگر گفت:
«نوچ، نوچ، نوچ، لباست رو ببین. اینو بگیر،جوری به بالادستیهات بگو هر چی لازم بود روبرق دیدی و برگرد. اینم پول نوشیدنیت. بیا پسرجون.»
بعدش برداشتفرقه یه سکهگداهای پرت کرد طرفش.
«همم، حتماً چون جوون بهاگه نظر میرسم، من رو بهگداهای چشم یه شاگرد پزشک میبینه.»
راستش رو بخوای، سن جین چون-هیمحکم برای اینکه یه پزشک ارشد رسمیوسط در نظر گرفته بشه خیلی کم بود.
تق.
جین چون-هیفرقه سکه روگداهای رو هوا گرفت.
یه سکه آهنی.
برای کسی که اینهمه پول ومحکم پله داشت، این نه یه سکهوسط نقره، بلکه یه سکه آهنی بود.
«فکر میکردم آدم ولخرجی باشه... اماروش داره بهم میگه یه سکه آهنیباشه بیارزش رو بگیرم و برم؟ عجب آدمی.»
جین چون-هی با دیدن اینروستای رفتارش که کاملاً از بالا بهمثل پایین بود، یه لبخند درخشان زد.
جلوی چشم همه،گردنش سکه رو بامیانداختیش یه دست مچاله کرد.
«میدونم سرتونگردنبند شلوغه، اما بایدبرق اصرار کنم. لطفاً...»
تو همچین موقعیتهاییخاصی آدم باید تا جایکار ممکن مؤدبانه حرف بزنه.
غیژژژ-
بدون اینکه فشار خاصی بیاره، سکه آهنیوسط مثل فویل آلومینیومی مچاله شد و همهحتی توی اتاق درمان این صحنه رو دیدن.
تو اون فضایطلای پر از تنش،محکم درمانگر به حرف اومد.
...
«اهم... به نظر میرسه کهروستای من نسبت به شما خیلیاونورتر بیادبی کردم، ارباب بزرگ. عذرخواهی میکنم.»
جین چون-هی ازگردنش «پسرجون» به «اربابمیانداختیش بزرگ» ارتقا پیدا کرد.
درمانگر بالاخره فهمید که هرچند رهبرمحکم صنف تاجران نقره خیلی دوره، اماوسط یه مشت حسابی همین بیخ گوششه.
«ممنون که درک میکنید.»
جین چون-هی خیلی مؤدبانه انرژیروستای درونی خودش رو روی سکه مچالهشدهمثل متمرکز کرد و آرومآروم صافش کرد.
تلق-
صاف کردن یه چیز مچالهشده ومحکم برگردوندنش به شکل اولیهاش، چیزی نبود کهفرقه بشه فقط با زور بازو انجامش داد.
این کاری بود که فقطجواهر یه استاد انرژی درونی شایدحسابی میتونست به زور انجامش بده.
تاداک-
وقتی سکه کاملاً صاف شد، رنگمیانداختیش از رخسار موزیسینهایی که داشتن تماشابغلی میکردن پرید و مثل گچ سفید شدن.
درمانگر که نمیتونست چشم از اونمحکم سکه آهنی برداره که انگار باوسط اتوی بخار پرس شده بود، گفت:
«قهرمان بزرگ، حتماًخاصی پاهاتون خسته شده.روش بفرمایید، اینجا بشینید.»
لحن مؤدبانه و ملایمشگداهای مثل بودایی بود کهحتی دنیای مادی رو فراموش کرده.
برای شروع، طرز حرف زدنشاگه از حالت نیمهرسمی به کاملاًگداهای محترمانه ارتقا پیدا کرده بود.
جین چون-هی از دیدن تحقق آرمانهای کنفسیوس درگردنش دورترین نقطه از مناطق خارجی، اونم ده هزارروستای لی دورتر از خونه، تحت تأثیر قرار گرفت.
قیژژ-
با احتیاط روی صندلیگداهای نشست و با گره کردنروستاهای مشتهاش ادای احترام مؤدبانهای کرد.
«ممنونم.»
«براتون چای بیارم، قهرمان بزرگ؟»
«نیازی نیست. من فقط میخوامجواهر تماشا کنم. لطفاً همونطور کهحسابی همیشه کار میکنید ادامه بدید.»
«بله. در این صورت،گداهای من بیمار رو ازحتی این زاویه درمان میکنم.»
«من به خاطرگردنش صورت خدمتکارتون نمیتونممیانداختیش بیمار رو ببینم.»
درمانگر که ازطلای این حرف جامحکم خورده بود گفت:
«آه... پس، شایدخاصی بهتر باشه تختروش بیمار رو اینطوری بچرخونم؟»
جین چون-هی کهگدایان انگار راضی شدهبغلی بود، سر تکون داد.
«حالا خوب میبینم.»
«آ-آهای، کسی اونجاطلای نیست! برای قهرمان بزرگدور یه کم خوراکی بیارید!»
با وجود اینکه گفته بودجواهر نیازی به چای نیست، اماحسابی درمانگر اصرار داشت که خوراکی بیارن.
جین چون-هی با نگاه به درمانگربغلی که حالا حتی متواضعتر هم شدهمورچههایی بود، حالت قدرشناسانهای به خودش گرفت.
«خیلی ممنونم. به لطف شما،اگه به نظر میرسه که اینگداهای فرصت خوبی برای تماشا باشه.»
«اختیار دارید.گردنبند اگه هر زمانیبرق چیزی لازم داشتید...»
وقتی جین چون-هی نشست،گداهای یه بیمار رو از اتاقروستاهای انتظار با برانکارد آوردن داخل.
یه زخمدور بزرگ و طولانیاگه روی پاش بود.
هر جورگردنبند حساب میکردی، جایبرق زخم شمشیر بود.
خوشبختانه به نظر میرسید خونریزیش بند اومده، اماجوری رون پاش دو برابر اندازه طبیعیش ورم کردهبرق بود، انگار که به شدت عفونت کرده باشه.
«کوک، اووااااک!»
«#@!%#!... آه، نه. لطفاًپیچیده یه نفس عمیق وفرقه راحت بکشید، بیمار عزیز.»
این زبون مناطق خارجی بود، اما با حدس زدن از رویمیانداختیش موقعیت، به نظر میرسید یه چیزی تو این مایهها گفته باشه: «بامورچههایی اون دستای کثیفت منو نکش! چطور جرأت میکنی، این لباسها خیلی گرونن!»
بعد نگاهش با نگاه جین چون-هی گره خوردجوری و شفاگر هولهولکی زبانش را به زبان دشتهایبرق مرکزی تغییر داد تا مثلاً بیمار را آرام کند.
به هر حال، بیمار که اصلاًبغلی زبان دشتهای مرکزی را نمیفهمید، بامورچههایی قیافهای مات و مبهوت نگاه میکرد.
نوازندگانی کهدور منتظر بودند، شروعاگه به نواختن کردند.
ریتم طبل،گردنبند یکنواخت وزرق آرام بود.
شفاگر در حالی که دور بیمار میچرخید، با یک زبان ناشناختهسنگین شروع کرد به آواز خواندن. بعد یک کام سنگین از آنمیانداختیش دود مخدر گرفت و همهاش را در صورت بیمار فوت کرد.
بیمار دود را تنفس کردروستای و عضلات صورتش از حالتاونورتر انقباض درآمد و آرام شد.
«اوهو، یک جور اثر ضداگه درده. تقریباً شبیه مهر وگداهای موم نقاط طب سوزنی عمل میکنه.»
شفاگر یک برگ نخل را که در چیزیگردنش به اسم «آب مقدس» فرو برده بود، تکانروستای داد و با آن به زخم بیمار ضربه زد.
با وجود اینکه ضربهاش نسبتاًجواهر محکم بود، اما به نظرحسابی نمیرسید بیمار دردی حس کند.
بعد از یک مدت طولانیروستای آواز خواندن و رقصیدن، یکدفعهاونورتر به زبان دشتهای مرکزی گفت:
«هنر تطهیر!»
«آها، دارهگردنبند ترجمه میکنهزرق که من بفهمم.»
عجب شفاگر متواضع و مهربانی!
جین چون-هی تحت تأثیر قرار گرفت... آره ارواح عمهام! همانطور که انتظارمورچههایی میرفت، با خودش فکر کرد که در آینده هم باید به اینمیشد عادت تا کردن و صاف کردن سکههای آهنی جلوی بقیه ادامه بدهد.
این که اصلاً جادو نیست.
اگر هر دو طرف بتوانند فقط با دیدنگردنش تا شدن و صاف شدن یک سکه، معنیروستای «احترام متقابل» را بفهمند، چقدر دنیای قشنگی میشود.
دیگر نیازی بهخاصی فحش دادن یا دادکار و بیداد هم نیست.
شفاگر با یک لحن نمایشیروستای و تئاتری جوری حرف زداونورتر که جین چون-هی قشنگ بشنود:
«زخم کاملاً تطهیر شد!»
؟!
بیمار که اصلاً زبان دشتهایجواهر مرکزی را نمیفهمید، فقط پایشحسابی را چسبیده بود و نگاه میکرد.
با این حال، کاملاًگداهای مشخص بود که واکنش التهابیروستاهای دارد به سرعت فروکش میکند.
جین چون-هی پرسید:
«ببخشید، میتونمگردنبند از این کناربرق نبضش رو بگیرم؟»
«بله، بله.لعاب بـ... بفرماییدکوه قهرمان بزرگ.»
واقعاً ازفرقه این بیشترگداهای نمیتوانستم ممنون باشم!
جین چون-هی بلافاصلهگردنش شروع کرد به معاینهوسط و بررسی زخم بیمار.
و همان لحظهطلای توانست تأثیر آنمحکم وِرد را تشخیص بدهد.
«مطمئنم. نمیدونم مکانیزمشخاصی چطوریه، اما دقیقاًروش یه اثر ضدعفونیکننده داره.»
بعد شفاگر با یکگداهای حالت باشکوه و حماسی کلماتروستاهای بعدی را به زبان آورد:
«حالا، وِرددور اصلی روپیچیده شروع میکنم!»
؟!
بیمار هنوز با چشمهای گرد شدهروش و مات و مبهوت نگاه میکرد،باشه انگار داشت میپرسید اینجا چه خبر است.
وقتی شفاگر اشارهگدایان کرد، ریتم طبلهابغلی تندتر و کوبندهتر شد.
همراه با صدای طبل، شفاگر با قیافهایوسط که انگار داشت به نیروانا میرسید، شروعحتی کرد به تند تند رقصیدن و آواز خواندن.
وقتی خواندنش به آن زبان ناشناختهمحکم تمام شد، دوباره برای اینکه جین چون-هیفرقه قشنگ متوجه بشود، به وضوح توضیح داد:
«پذیرای آن باش... وِردِ شفااااا!»
بعد، در کمال تعجب،گداهای زخم با سرعت عجیبیحتی شروع به ترمیم کرد.
البته پوست کاملاً بسته نشد، اما بافتهای عضلانی و چربیگداهای جوری داشتند ترمیم میشدند که انگار زمان را زده باشندمیزنن روی دور تند، و گوشت داشت جای خالی را پر میکرد.
...!
«عجب... پس واقعی بود؟!»
از هر زاویهای به او نگاه میکردم شبیهحتی این کلاهبردارها و شارلاتانها بود، اما واقعاً داشتجمع یک نفر را با وِرد خواندن درمان میکرد.
چنین سرعت ترمیمیگردنش حتی برای پزشکهای دشتهایوسط مرکزی هم غیرممکن بود.
«نه، صبر کن...طلای پس چرا نتونست شاهزادهدور سوم رو درمان کنه؟»
این دیگرلعاب واقعاً جایکوه سؤال دارد.
جین چون-هی همانجا ماند و درمانمیانداختیش شدنِ چند تا بیمار دیگر رابغلی هم با همین روش تماشا کرد.
دیدن اجرای هنر تطهیر روی بیماریمحکم که بافت گوشتش شروع به نکروز کردهفرقه بود، واقعاً صحنهی دیدنی و عجیبی بود.
«این دیگه ازخاصی حد و مرز ضدعفونیکار کردن خیلی فراتر رفته.»
نه فقط در پزشکی مدرن، بلکه حتی در طبروستاهای دشتهای مرکزی هم وقتی بافت شروع به نکروز میکند، تنهاتوان راه درست این است که آن قسمت را قطع کنند.
اما این یارو باپیچیده هنر تطهیر آن روندفرقه را کاملاً معکوس میکرد.
«حقالزحمهی درمانیِگردنبند همچین چیزیزرق چقدر میشه؟»
«اوه... خب... من نمیتونم آدمهای زیادیروش رو نجات بدم، قهرمان بزرگ. توباشه بهترین حالت روزی ده نفر سقف توانمه.»
خب کهفرقه چی؟ آخرشگداهای نگفتی چقدر میگیری؟
شفاگر چشمانش را در حدقهاگه چرخاند و یک نگاهی به اینطرفروستای و آنطرف انداخت و بعد گفت:
«راستش، نرخ ثابتیطلای نداره. بستگی بهمحکم نوع بیماری داره.»
«کاملاً مشخصه که ستونهای خونهیجواهر یه خانواده رو از جاحسابی درمیاره تا پولش رو بگیره.»
در دورانی که خبری از بیمه درمانی نیست، اینکهروستاهای یک خانواده به خاطر بیماریِ مادر، پدر، پسر یاتمام دخترشان به خاک سیاه بنشینند، یک چیز کاملاً عادی است.
تازه اگر بعد از دادن آن همه پول جانِگدایان طرف نجات پیدا کند که جای شکرش باقی است، اماشکر بیشتر اوقات هم پولشان میرود و هم درمان جواب نمیدهد.
قصد ندارم در مسائل مالی بقیه دخالت کنم، اما با دیدن این لباسهای پر زرق و برقش کهپشتی برای هر وِرد عوضشان میکند، آن پیشی سیاه بیرون عمارت، و آن باغی که کلاً از مرمر خالص ساختهگفت شده، به نظر میرسد برای اینکه فقط خرج و دخلش بخواند، باید خیلی بیشتر از این حرفها تیغشان بزند.
«آها، پس واسهخاصی همینه که نگهبانهای درِکار ورودیش اونقدر قوی بودن.»
اگر عضو خانوادهشان بعد از دادن آنپشتی همه پول زنده میماند که هیچ، امامیزنن اگر بدون اینکه درمان بشود میمُرد چی؟
آنوقت به جای اینکه از دستمیانداختیش خدا و زمین و زمان شاکیبغلی بشوند، یقهی این شفاگر را نمیگرفتند؟
در چنین شرایطی، احتمالاً اولینبرق کاری که میکردند این بود کهمیانداختیش بروند سراغ ساطور و چاقوی آشپزخانهشان.
بیمار بعدی آمد.
این یکی، یکگدایان بیمار مبتلا بهبغلی شکستگی استخوان بود.
یکی ازدور دستیارها استخوان شکستهاگه را جا انداخت.
اثر بیحسیِ آن دود باید خیلی ضعیفتر ازگردنش مهر و موم نقاط طب سوزنی باشد، چون بیماربغلی جوری جیغ میکشید که انگار داشت از هوش میرفت.
همین که استخوان جا افتاد،جواهر شفاگر با جدیت شروع کرد بهسنگین تکان دادن دستهایش و خواندن وِرد.
با دیدن این صحنه،گداهای جین چون-هی تقریباً مکانیزمحتی کلی کارش را حدس زد.
«همم... این یه وِرده که تواناییهای بازسازی وفرقه ترمیم بدن رو به شدت بالا میبره، برایاونورتر همین اگه استخون رو کج جا بندازن، فاجعه میشه.
واسه همینه کهطلای اول با دستمحکم استخون رو جا میندازن.
بعدش تازه روش وِرد میخونن.»
جین چون-هیفرقه از جایشگداهای بلند شد.
«ایگووو، قهرمان بزرگ،گردنش به این زودیمیانداختیش دارید تشریف میبرید؟»
گفتنِ «به این زودی» دیگربرق واقعاً کملطفی بود؛ چون خیلی وقتمیانداختیش بود که خورشید غروب کرده بود.
شفاگر در حالی که دستهایش را برای خواندن وِردمیرسید تکان میداد، در دلش ملتمسانه دعا میکرد که این قهرمانگردنش بزرگ هرچه زودتر شرش را کم کند و برود خانهاش.
«بابت امروز ممنونم.گدایان به لطف شما،بغلی تونستم چیزهای فوقالعادهای ببینم.»
«خواهش میکنم، هر وقت که خواستید تشریف بیارید. من و شما، قهرمان بزرگ، هرحتی دو ناجیِ جان انسانها هستیم، مگه نه اینکه مثل دو تا دوست صمیمی میمونیم؟کلاه اصلاً نمیتونم توصیف کنم که از این دیدارم با شما چقدر غرق در شادیام.»
جین چون-هی با خودش فکر کرد:محکم این یارو یک مقدار دوزِ احتراموسط و ادبش را زیادی بالا نبرده؟