---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 11: فصل ۱۱ • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 11: فصل ۱۱

0

«منم باید سعی کنم هنرهای رزمی یاد بگیرم؟ حالا که‌نبوده​ فکرش را می‌کنم، توی آن رمان‌های تناسخ به یک دنیای‌می‌خواست​ دیگر، همه‌ی شخصیت‌ها یا هنرهای رزمی یاد می‌گیرند یا جادو.»

جین چون-هی‌پسِ​ با این فکر،‌فرو​ زیر لب خندید.

«جین چون-هی، بزرگ‌ترین جنگجوی‌هدفشان​ زیر آسمان! هه... اسم‌جرم​ قشنگی به نظر می‌رسد، نه؟»

با همین خنده‌ها، جین‌درس​ چون-هی آرام از جا‌زده​ بلند شد و نشست.

بالاخره داشت کمی‌قتل​ از قدرت بدنی‌اش‌کشیده​ را به دست می‌آورد.

«هوووف... دوباره‌پسِ​ احساس زنده‌راند​ بودن می‌کنم.»

جین چون-هی بازوهایش‌آمده​ را چرخاند و بعد‌اسیران​ از تخت بیرون آمد.

اتفاقات اخیر را به‌درس​ پسِ ذهنش راند و‌زده​ به فکر فرو رفت.

«در نهایت هیچ‌وقت مدرک روشنی پیدا نشد که چه کسی به‌بار​ شعبه فرعی بنگاه محافظتی اژدهای ابری حمله کرده، مگر نه؟ به‌رئیس​ فرقه شیطانی مشکوک بودند، اما فقط در حد یک شک بود.

حتی قبیله هائو و فرقه گدایان هم‌نهایت​ نتوانستند چیزی بفهمند و در نهایت قضیه‌شعبه​ مسکوت ماند... توی کتاب این‌طور نوشته شده بود.»

اینکه از کجا آمده‌هدفشان​ بودند و هدفشان چه‌جرم​ کسی بود، هیچ‌وقت فاش نشد.

در نهایت، یک ماه بعد، اسیران به جرم‌زده​ حمله به بنگاه محافظتی اژدهای ابری برای درس عبرت‌خانواده​ بقیه گردن زده شدند و همه‌چیز همان‌جا تمام شد.

مردم به این شک افتادند که‌کشیده​ گونگ‌سون هیون از خانواده اصلی، نقشه‌کرده‌اند​ قتل پسرعمویش، گونگ‌سون یونگ را کشیده است.

اینکه حمله اول کافی‌راند​ نبوده و برای همین‌هیچ‌وقت​ دو بار حمله کرده‌اند.

«خب، گونگ‌سون هیون هم‌هدفشان​ که تا آخر ماجرا‌جرم​ هیچ‌وقت چیزی را روشن نمی‌کرد.

با آن شخصیتی که داشت، احتمالاً‌بقیه​ از همان اول هم می‌خواست مقام‌تمام​ رئیس خانواده را به گونگ‌سون یونگ بسپارد.»

او به‌نقشه​ حمایت کردن از‌یونگ​ سایه‌ها راضی بود.

به جای اینکه بخواهد نام خودش را پاک‌هیچ‌وقت​ کند، حتماً شروع به جستجو برای پیدا کردن شیطانی‌محافظتی​ می‌کرد که قصد جان پسرعموی عزیزش را کرده بود.

در ذاتش بود که قبل‌فاش​ از تحویل دادن قدرت، راه‌درس​ را برای جانشینش هموار کند.

درست همان موقع که‌درس​ فکرش به اینجا رسید،‌زده​ در با شتاب باز شد.

«پسره‌ی عوضی، با‌قتل​ خودم می‌گفتم کجا غیبت‌است​ زده. پس اینجا بودی.»

«باز چرا این‌ذهنش​ یارو دنبال من می‌گرده؟‌نهایت​ شیطان آسمانی یهو ها-ریون.

خب، البته‌کجا​ هنوز شیطان‌هدفشان​ آسمانی نشده.

بچه شیطان آسمانی.

شیطان آسمانی کوچک.

شیطان آسمانی فسقلی.»

با این فکر، بی‌تفاوت‌هدفشان​ شروع به جویدن یک‌جرم​ کیک برنجی شیرین کرد.

«از بس مریض درمان‌درس​ کردم خسته بودم، واسه همین‌شدند​ تا الان خوابیدم. چطور مگه؟»

«مگه با هم معامله نکردیم؟»

«کِی؟»

وقتی طوری رفتار کرد که انگار‌ماه​ اولین بار است چنین چیزی می‌شنود،‌بقیه​ گوشه چشم شیطان آسمانی کوچک پرید.

«اوه اوه، عصبانیتش رو باش.

ممکنه واقعاً من رو بکشه.

مشکل ستاره‌پسِ​ قاتل آسمانی‌راند​ همینه دیگه.»

این لعنتی احتمالاً حتی همین‌فاش​ الان هم می‌توانست یک آدم‌درس​ را با چاپستیک چوبی بکشد.

تنها نکته‌ی خوشحال‌کننده این بود که با‌گردن​ وجود اینکه آدم‌ها را تا سرحد مرگ کتک‌گونگ‌سون​ می‌زد، اما هیچ‌وقت کسی را بی‌دلیل نکشته بود.

«آخ، گردنم. وای، گردنم.»

جین چون-هی ناگهان گردنش را که شیطان‌نهایت​ آسمانی کوچک قبلاً خفه کرده بود گرفت و‌فرعی​ شروع به نقش بازی کردن و ناله کرد.

«تووووی عوضی...»

«من جونش رو نجات می‌دم، اون‌وقت اون‌گردن​ می‌خواد من رو بکشه. واسه همینه که می‌گن‌گونگ‌سون​ مار تو آستینت پرورش نده. آخ، آخ، آخ...»

حتی با وجود اینکه جین چون-هی‌کشیده​ داشت مسخره‌اش می‌کرد، یهو ها-ریون لبش را‌آخر​ گاز گرفت و خودش را کنترل کرد.

به نظر می‌رسید حداقل‌راند​ این‌قدر می‌فهمید که جانش را‌مدرک​ به جین چون-هی مدیون است.

«پس حتی تو این‌هدفشان​ سن هم اخلاقش جوریه که‌برای​ لطف بقیه رو جبران می‌کنه.»

با وجود اینکه خون یک قاتل ستاره قاتل آسمانی‌شدند​ در رگ‌هایش جریان داشت، اما سعی می‌کرد مثل یک شخصیت‌نقشه​ اصلی، مرز بین لطف و دشمنی را کاملاً مشخص کند.

عجب آدم عجیبی.

«...ممنون.»

«چی؟»

«...ممنون که نجاتم دادی.»

«چیز دیگه‌ای رو جا ننداختی؟»

«...بخشید.»

«آخ، گردنم این‌قدر‌آمده​ درد می‌کنه که‌ماه​ صدات رو نمی‌شنوم.»

«گفتم واقعاً ببخشید!»

«همم، نمی‌دونم همین‌قدر‌قتل​ برای شکستن غرورش‌کشیده​ کافیه یا نه.»

آن پسر مغرور تا جایی پیش‌رفت​ رفته بود که این حرف را‌نشد​ با زبان خودش به زبان بیاورد.

«نه، نه.

بهتره میخ رو محکم‌تر بکوبم.»

درست زمانی که جین‌پسرعمویش​ چون-هی می‌خواست چیزی بگوید،‌اول​ در ناگهان باز شد.

«اوه، شما دو تا اینجایید؟»

با دیدن وسایلی که در‌فاش​ دست داشت، مشخص بود که یکی‌عبرت​ از خدمتکاران برای تمیزکاری آمده است.

خدمتکار عمارت با متوجه‌درس​ شدن فضای متشنج بین جین‌شدند​ چون-هی و یهو ها-ریون گفت:

«شما دو تا که دعوا‌یونگ​ نمی‌کنید، مگه نه؟ بهتره چون-هی‌نبوده​ ما رو اذیت نکرده باشی، باشه؟»

نه جین‌پسِ​ چون-هی، نه چون-هی،‌فرو​ بلکه «چون-هی ما».

جین چون-هی بلافاصله حالت‌هدفشان​ صورتش را تغییر داد‌جرم​ و لبخند شیرینی زد.

«اذیت؟ اصلاً‌جرم​ همچین چیزی‌درس​ نیست، خواهر.»

«واقعاً حالت خوبه؟»

«آره.»

«در واقع منم‌آمده​ که دارم اون‌ماه​ رو اذیت می‌کنم.»

جین چون-هی فریادهای‌برای​ وجدانش را نادیده‌بقیه​ گرفت و گفت:

«ها-ریون. بیا‌نقشه​ بریم بیرون‌پسرعمویش​ بازی کنیم.»

«...»

یهو ها-ریون با‌آمده​ چهره‌ای درهم‌رفته به‌ماه​ جین چون-هی نگاه کرد.

چشمانش داشتند می‌گفتند:

«ای حروم‌زاده‌ی حقه‌باز.»

با این حال، جین چون-هی‌فرو​ لبخند ملایمی زد و با‌روشنی​ خوشحالی به سمت بیرون رفت.

آن دو به‌برای​ گوشه‌ای خلوت در‌بقیه​ حیاط پشتی رفتند.

بعد از اینکه مطمئن شدند‌یونگ​ کسی آن اطراف نیست، هر‌نبوده​ کدام روی یک تکه‌سنگ ولو شدند.

بالاخره، شیطان آسمانی‌ذهنش​ کوچک، یهو ها-ریون،‌رفت​ اول به حرف آمد.

«از جونم چی می‌خوای؟»

«مشکل اینجاست که هیچی نمی‌خوام.»

«چی؟»

«خودت فکرش رو بکن. وقتی داشتی می‌مردی درمانت کردم، قضیه سم پراکنده‌کننده‌نشد​ انرژی رو لو دادم تا بقیه بتونن حمله رو پیش‌بینی کنن، و‌شیطانی​ حتی تو اون هرج‌ومرج ازت پرستاری کردم. در عوض چی گیرم اومد؟ این؟»

جین چون-هی‌کجا​ رد روی گردنش‌فاش​ را نشان داد.

به لطف مراقبت‌های دلسوزانه پزشک‌عبرت​ الهی فلس سفید، در واقع رد‌همان‌جا​ آن دیگر به سختی دیده می‌شد.

«ولی کی اهمیت‌قتل​ می‌ده؟ من که‌کشیده​ می‌گم هنوز درد می‌کنه.»

جین چون-هی بی‌رحمانه‌ذهنش​ به وجدان شیطان‌رفت​ آسمانی کوچک خنجر می‌زد.

او خیلی راحت بخش دریافت اکسیر، انجام پاکسازی مغز استخوان و‌عبرت​ این حقیقت که رئیس بنگاه محافظتی اژدهای ابری حالا با تمام‌هیون​ وجود مصمم به جبران لطف او بود را از قلم انداخت.

«ولی تو...»

دقیقاً همان‌طور که‌قتل​ انتظار می‌رفت، یهو ها-ریون‌است​ سعی کرد حرفی بزند.

در همان‌پسِ​ لحظه، جین‌راند​ چون-هی سرفه کرد.

«اوهو، اوهو. آخ، آخ، آخ.»

با ناله‌های او،‌برای​ چشمان یهو ها-ریون‌بقیه​ به شدت لرزید.

از چیزی که‌قتل​ می‌خواست بگوید منصرف شد‌است​ و چیز دیگری گفت:

«اون معامله‌ای که گفتی...؟»

«نظرم عوض شد.‌آمده​ فکر نکنم بتونم‌ماه​ بهت اعتماد کنم.»

جین چون-هی یک کیک برنجی‌عبرت​ شیرین از آستینش بیرون آورد‌همه‌چیز​ و گازی به آن زد.

عطر شیرین خمیر‌قتل​ لوبیای قرمز دهانش‌کشیده​ را پر کرد.

«واقعاً خوشمزه‌ست.»

به‌خاطر این‌کجا​ بود که به‌فاش​ بچگی‌اش برگشته بود؟

حس چشایی‌اش حساس‌تر شده بود.

فقط این نبود،‌قتل​ بینایی و شنوایی‌اش هم‌است​ خیلی بهتر شده بود.

در زندگی قبلی‌اش بدون عینک حتی یک‌نهایت​ وجب جلوترش را هم نمی‌دید، اما حالا می‌توانست‌فرعی​ رگبرگ‌های روی برگ‌های بالای سرش را هم ببیند.

بزرگ شدن یعنی همین.

یعنی باید جوانی‌ات را می‌ساییدی‌عبرت​ و پودر می‌کردی تا پول‌همه‌چیز​ و مقام به دست بیاوری.

تازه آن‌نقشه​ هم در صورتی‌یونگ​ که شانس می‌آوردی.

اگر بدشانس بودی، جوانی‌ات را‌فرو​ از دست می‌دادی بدون اینکه نه‌پیدا​ پولی گیرت بیاید و نه مقامی.

و تا می‌آمدی قضیه‌هدفشان​ را کامل بفهمی، دیگر‌جرم​ خیلی دیر شده بود.

جین چون-هی‌جرم​ از این‌درس​ بدن خوشش می‌آمد.

خیلی سالم‌تر‌نقشه​ و خوش‌قیافه‌تر از‌یونگ​ بچگی خودش بود.

افکارش هم شفاف‌تر‌ذهنش​ و سریع‌تر از‌رفت​ قبل کار می‌کرد.

بدنی بود که‌آمده​ جان می‌داد برای‌ماه​ یادگیری هر چیزی.

«...»

یهو ها-ریون درحالی‌که به جین چون-هی‌کشیده​ خیره شده بود، لب‌هایش را به‌کرده‌اند​ هم فشار داد و خطی صاف ساخت.

این عادتی بود که‌راند​ وقتی عمیقاً در فکر فرو‌مدرک​ می‌رفت، از خودش نشان می‌داد.

توصیفی بود که بارها در‌فاش​ کتاب خوانده بود، اما دیدنش‌درس​ از نزدیک واقعاً تماشایی بود.

دقیقاً مثل یک‌برای​ شخصیت اصلی، باوقار‌بقیه​ به نظر می‌رسید.

اما چون هنوز بچه‌پسرعمویش​ بود، یک‌جور بامزگی خاصی‌اول​ هم در چهره‌اش دیده می‌شد.

به‌هرحال، وقتی قرار بود در‌فرو​ آینده مرد جوان خوش‌تیپی شود، حتماً‌پیدا​ بچگی‌اش هم باید پسربچه خوش‌قیافه‌ای می‌بود.

بالاخره، یهو‌کجا​ ها-ریون به‌هدفشان​ حرف آمد.

«یعنی یه معذرت‌خواهی کافی نیست؟»

«معذرت‌خواهیت رو که‌قتل​ قبول کردم. ولی‌کشیده​ این قضیه، بحث اعتماده.»

آن دو، در‌ذهنش​ بدن‌هایی کودکانه، به گفتگوی‌نهایت​ کاملاً بزرگسالانه‌شان ادامه دادند.

جین چون-هی نگاهی به‌هدفشان​ یهو ها-ریون انداخت، بعد آهی‌برای​ کشید و سرش را خاراند.

«خیلی خب،‌جرم​ باشه. بیا این‌عبرت​ کار رو بکنیم.»

جین چون-هی که وانمود‌پسرعمویش​ می‌کرد کوتاه آمده است،‌اول​ رفت سر اصل مطلب.

«از این به‌ذهنش​ بعد، به من‌رفت​ بگو برادر بزرگتر.»

«داری پیشنهاد‌کجا​ می‌دی که‌هدفشان​ برادر قسم‌خورده بشیم؟»

«در مورد یه همچین چیز گنده‌ای‌بقیه​ چیزی نمی‌دونم. ولی من از تو بزرگترم،‌مردم​ پس نمی‌تونم برادر کوچیکتر باشم، مگه نه؟»

با این حرف،‌قتل​ آتشی در چشمان‌کشیده​ یهو ها-ریون شعله‌ور شد.

«تو ناجی جون منی، پس این منم‌نهایت​ که باید درخواست برادری قسم‌خورده بدم. اما‌شعبه​ عجیبه که تو بخوای برادر بزرگتر باشی.»

«کجاش عجیبه؟»

در آن لحظه،‌برای​ یهو ها-ریون از‌بقیه​ جایش بلند شد.

تق.

دست‌هایش را باز کرد و گارد‌رفت​ گرفت، شبیه ببری که درست قبل‌نشد​ از پریدن روی طعمه‌اش کمین کرده است.

«توی مبارزه شکستم بده.»

«همم. توی رمان‌های رزمی معمولی،‌عبرت​ برنده‌ می‌شه برادر بزرگتر و‌همه‌چیز​ بازنده‌ می‌شه برادر کوچیکتر. اما...»

واقعاً لازم بود‌قتل​ از این قانون پیروی‌است​ کنند؟ جین چون-هی گفت:

«واقعاً می‌خوای یه آدم عادی‌فرو​ مثل من رو که حتی هنرهای‌پیدا​ رزمی هم بلد نیست، کتک بزنی؟»

جین چون-هی‌کجا​ اخم‌هایش را‌هدفشان​ در هم کشید.

«از انرژی درونی‌ام استفاده نمی‌کنم.»

«گوش کن ببینم. حتی اگه از انرژی‌است​ درونی هم استفاده نکنی، من بازم می‌بازم.‌ماجرا​ چرا؟ چون من یه شهروند عادی و بااخلاقم.»

«تو جاسوس فرقه شیطانی هستی...»

«چی؟ صدات رو نمی‌شنوم. به‌هرحال، من یه آدم عادیم، بهت که گفتم.‌بقیه​ تو که گلوم رو فشار دادی باید این رو بهتر از هرکسی‌اصلی​ بدونی. اگه حتی یه ذره هم مبارزه بلد بودم، دستت رو جاخالی می‌دادم.»

البته به‌جایش یک پتوی در حال سوختن‌گردن​ را پرت کرده بود، اما آن قسمت‌افتادند​ دیگر از ذهن جین چون-هی پاک شده بود.

او یک‌نقشه​ شهروند عادی ضعیف‌یونگ​ بود، یک قربانی.

«داری سعی می‌کنی به یه‌فرو​ آدم عادی و بی‌دفاع ظلم کنی؟‌پیدا​ اونم به ناجیت که درمانت کرده؟»

«...»

شخصیت‌های اصلی‌جرم​ داستان‌های رزمی یک‌عبرت​ ویژگی مشترک دارند.

چه شخصیت شروری داشته باشند‌یونگ​ و چه ضعیف، کاری به‌نبوده​ کار مردم عادی و بی‌دفاع ندارند.

جین چون-هی می‌دانست که این عوضی،‌رفت​ چون شخصیت اصلی است، نمی‌تواند از‌نشد​ این «سپر شکست‌ناپذیر شهروند عادی» عبور کند.

با اینکه پاکسازی مغز استخوان را دریافت کرده بود‌برای​ و قرار بود! خیلی زود! هنرهای رزمی یاد بگیرد!‌تمام​ تصمیم گرفت هیچ اشاره‌ای به این موضوع هم نکند.

«بهم بگو برادر بزرگتر.»

«...این دیگه چیه...»

«یعنی باید از مشتت کتک‌فرو​ بخورم و بشم برادر کوچیکتر؟‌روشنی​ باشه. هی. بزن. منو بزن!»

در برابر منطق شکست‌ناپذیر‌هدفشان​ جین چون-هی، یهو ها-ریون‌جرم​ زبانش بند آمده بود.

واضح بود که‌برای​ دارد چرت‌وپرت می‌گوید، اما‌گردن​ یک‌جورهایی داشت قانع می‌شد.

«داری چیکار می‌کنی؟ بهت‌پسرعمویش​ گفتم بگو برادر بزرگتر. باشه.‌کافی​ من کتک رو می‌خورم. یالا.»

با گفتن این حرف،‌راند​ سرش را به سمت‌هیچ‌وقت​ مشت یهو ها-ریون جلو برد.

یهو ها-ریون جا‌آمده​ خورد و مشتش‌ماه​ را عقب کشید.

«حالا بگو!»

«...برادر...»

«بلندتر!»

«...برادر بزرگتر!»

«واضح‌تر!»

«...برادر بزرگتر، جین چون-هی—!»

«بله، برادر کوچولوی من.»

و این‌گونه، جین چون-هی فقط با زبان‌بازی‌اش‌اسیران​ و بدون پرتاب حتی یک مشت، شیطان بهشتی‌شدند​ جوان را به برادر کوچکتر خودش تبدیل کرد.

می‌گویند که در آینده، شیطان بهشتی بالغ با ریختن اشک‌همه‌چیز​ خون، به خاطر زودباوری‌اش در آن لحظه افسوس خواهد خورد،‌قتل​ اما جین چون-هی هرگز جایگاه برادر بزرگتر را پس نداد.

جین چون-هی و‌ذهنش​ یهو ها-ریون خیلی‌رفت​ با هم حرف زدند.

در این بین، او فهمید که یهو‌اسیران​ ها-ریون می‌دانسته جین چون-هی همراه مأموریت اسکورت‌زده​ است، اما هرگز با او صحبت نکرده بود.

و اینکه خود جین چون-هی هم‌بقیه​ تا قبل از اینکه ضربه به سرش‌مردم​ بخورد و بمیرد، خیلی ساکت بوده است.

او بچه‌ای‌نقشه​ بود که اصلاً‌یونگ​ به چشم نمی‌آمد.

با هیچ‌کدام‌پسِ​ از بزرگترها‌راند​ حرف نمی‌زد.

فقط وقتی بزرگترها از‌هدفشان​ احتیاط در برابر فرقه شیطانی‌برای​ حرف می‌زدند، نگاهش تغییر می‌کرد.

یهو ها-ریون گفت که در آن‌بقیه​ زمان به‌طور مبهمی حس کرده بود که‌مردم​ مقصد نهایی هر دوی آن‌ها یکی است.

«راستش رو بخوای چیز‌پسرعمویش​ زیادی یادم نمیاد، شاید به‌خاطر‌کافی​ ضربه‌ایه که به سرم خورده.»

جین چون-هی با‌ذهنش​ بی‌خیالی به صحبت با‌نهایت​ یهو ها-ریون ادامه داد.

«ولی فکر‌کجا​ کنم بتونم‌هدفشان​ کمکت کنم.»

«...همون معامله‌ای که گفتی؟»

«بیا روراست باشیم، من اصلاً چی می‌تونم از‌اول​ تو به دست بیارم؟ اون موقع فقط داشتم‌نمی‌کرد​ سعی می‌کردم اوضاع رو آروم کنم. چون ترسیده بودم.»

اوه، پس قضیه این بود.

آن‌قدر ترسیده بود که در را قفل‌اسیران​ کرد و به او حق انتخاب داد‌زده​ که یا معامله کند یا همین‌جا بمیرد.

شیطان بهشتی کوچک، یهو ها-ریون، با نگاه به چهره بی‌تفاوت‌همه‌چیز​ جین چون-هی، به این فکر افتاد که آیا خودش دچار سوءتفاهم‌پسرعمویش​ شده، یا اینکه این عوضی فقط یک کلاه‌بردار خیلی ماهر است.

جین چون-هی گفت:

«در عوض، بعداً یه‌راند​ لطفی در حقم بکن. باشه؟‌مدرک​ یه چیز کوچیک ازت می‌خوام.»

«...یه چیز کوچیک...؟»

«آره. چیز مهمی نیست.»

با حرف جین‌قتل​ چون-هی، یهو ها-ریون‌کشیده​ سر تکان داد.

حالت چهره‌اش خیلی راحت‌تر شد،‌فرو​ انگار خودش را برای یک‌روشنی​ درخواست بزرگ آماده کرده بود.

«کوچیک، آره، کوچیکه. ولی‌هدفشان​ الماس‌ها هم کوچیک و‌جرم​ گرون‌قیمت هستن، پسر جون.»

آن موضوع برای بعد بود.

درست در همان‌قتل​ لحظه، یهو ها-ریون دهان‌است​ جین چون-هی را پوشاند.

«یه نفر‌پسِ​ داره از‌راند​ دور نزدیک می‌شه.»

ناولها | novelha.net