چپتر 11: فصل ۱۱
0«منم باید سعی کنم هنرهای رزمی یاد بگیرم؟ حالا کهکافی فکرش را میکنم، توی آن رمانهای تناسخ به یک دنیایهمان دیگر، همهی شخصیتها یا هنرهای رزمی یاد میگیرند یا جادو.»
جین چون-هیهدفشان با این فکر،اسیران زیر لب خندید.
«جین چون-هی، بزرگترین جنگجویدرس زیر آسمان! هه... اسمزده قشنگی به نظر میرسد، نه؟»
با همین خندهها، جینپسِ چون-هی آرام از جارفت بلند شد و نشست.
بالاخره داشت کمینقشه از قدرت بدنیاشیونگ را به دست میآورد.
«هوووف... دوبارههدفشان احساس زندهماه بودن میکنم.»
جین چون-هی بازوهایشبرای را چرخاند و بعدگردن از تخت بیرون آمد.
اتفاقات اخیر را بهپسِ پسِ ذهنش راند ورفت به فکر فرو رفت.
«در نهایت هیچوقت مدرک روشنی پیدا نشد که چه کسی بهنبوده شعبه فرعی بنگاه محافظتی اژدهای ابری حمله کرده، مگر نه؟ بهمقام فرقه شیطانی مشکوک بودند، اما فقط در حد یک شک بود.
حتی قبیله هائو و فرقه گدایان همبرای نتوانستند چیزی بفهمند و در نهایت قضیههمهچیز مسکوت ماند... توی کتاب اینطور نوشته شده بود.»
اینکه از کجا آمدهدرس بودند و هدفشان چهزده کسی بود، هیچوقت فاش نشد.
در نهایت، یک ماه بعد، اسیران به جرمرفت حمله به بنگاه محافظتی اژدهای ابری برای درس عبرتفرعی بقیه گردن زده شدند و همهچیز همانجا تمام شد.
مردم به این شک افتادند کهیونگ گونگسون هیون از خانواده اصلی، نقشهبار قتل پسرعمویش، گونگسون یونگ را کشیده است.
اینکه حمله اول کافیماه نبوده و برای همیندرس دو بار حمله کردهاند.
«خب، گونگسون هیون همدرس که تا آخر ماجرازده هیچوقت چیزی را روشن نمیکرد.
با آن شخصیتی که داشت، احتمالاًراند از همان اول هم میخواست مقامروشنی رئیس خانواده را به گونگسون یونگ بسپارد.»
او بهاصلی حمایت کردن ازپسرعمویش سایهها راضی بود.
به جای اینکه بخواهد نام خودش را پاکدرس کند، حتماً شروع به جستجو برای پیدا کردن شیطانیمردم میکرد که قصد جان پسرعموی عزیزش را کرده بود.
در ذاتش بود که قبلعبرت از تحویل دادن قدرت، راههمهچیز را برای جانشینش هموار کند.
درست همان موقع کهپسِ فکرش به اینجا رسید،رفت در با شتاب باز شد.
«پسرهی عوضی، بانقشه خودم میگفتم کجا غیبتکشیده زده. پس اینجا بودی.»
«باز چرا اینفاش یارو دنبال من میگرده؟برای شیطان آسمانی یهو ها-ریون.
خب، البتهجرم هنوز شیطاندرس آسمانی نشده.
بچه شیطان آسمانی.
شیطان آسمانی کوچک.
شیطان آسمانی فسقلی.»
با این فکر، بیتفاوتدرس شروع به جویدن یکزده کیک برنجی شیرین کرد.
«از بس مریض درمانپسِ کردم خسته بودم، واسه همیننهایت تا الان خوابیدم. چطور مگه؟»
«مگه با هم معامله نکردیم؟»
«کِی؟»
وقتی طوری رفتار کرد که انگاربقیه اولین بار است چنین چیزی میشنود،تمام گوشه چشم شیطان آسمانی کوچک پرید.
«اوه اوه، عصبانیتش رو باش.
ممکنه واقعاً من رو بکشه.
مشکل ستارههدفشان قاتل آسمانیماه همینه دیگه.»
این لعنتی احتمالاً حتی همینعبرت الان هم میتوانست یک آدمهمهچیز را با چاپستیک چوبی بکشد.
تنها نکتهی خوشحالکننده این بود که بافرو وجود اینکه آدمها را تا سرحد مرگ کتککسی میزد، اما هیچوقت کسی را بیدلیل نکشته بود.
«آخ، گردنم. وای، گردنم.»
جین چون-هی ناگهان گردنش را که شیطانبرای آسمانی کوچک قبلاً خفه کرده بود گرفت وهمانجا شروع به نقش بازی کردن و ناله کرد.
«تووووی عوضی...»
«من جونش رو نجات میدم، اونوقت اونفرو میخواد من رو بکشه. واسه همینه که میگنکسی مار تو آستینت پرورش نده. آخ، آخ، آخ...»
حتی با وجود اینکه جین چون-هییونگ داشت مسخرهاش میکرد، یهو ها-ریون لبش راکردهاند گاز گرفت و خودش را کنترل کرد.
به نظر میرسید حداقلماه اینقدر میفهمید که جانش راعبرت به جین چون-هی مدیون است.
«پس حتی تو ایندرس سن هم اخلاقش جوریه کهشدند لطف بقیه رو جبران میکنه.»
با وجود اینکه خون یک قاتل ستاره قاتل آسمانینهایت در رگهایش جریان داشت، اما سعی میکرد مثل یک شخصیتمحافظتی اصلی، مرز بین لطف و دشمنی را کاملاً مشخص کند.
عجب آدم عجیبی.
«...ممنون.»
«چی؟»
«...ممنون که نجاتم دادی.»
«چیز دیگهای رو جا ننداختی؟»
«...بخشید.»
«آخ، گردنم اینقدربرای درد میکنه کهبقیه صدات رو نمیشنوم.»
«گفتم واقعاً ببخشید!»
«همم، نمیدونم همینقدرنقشه برای شکستن غرورشیونگ کافیه یا نه.»
آن پسر مغرور تا جایی پیشجرم رفته بود که این حرف رازده با زبان خودش به زبان بیاورد.
«نه، نه.
بهتره میخ رو محکمتر بکوبم.»
درست زمانی که جینقتل چون-هی میخواست چیزی بگوید،است در ناگهان باز شد.
«اوه، شما دو تا اینجایید؟»
با دیدن وسایلی که درعبرت دست داشت، مشخص بود که یکیهمانجا از خدمتکاران برای تمیزکاری آمده است.
خدمتکار عمارت با متوجهپسِ شدن فضای متشنج بین جیننهایت چون-هی و یهو ها-ریون گفت:
«شما دو تا که دعواپسرعمویش نمیکنید، مگه نه؟ بهتره چون-هیکافی ما رو اذیت نکرده باشی، باشه؟»
نه جینهدفشان چون-هی، نه چون-هی،اسیران بلکه «چون-هی ما».
جین چون-هی بلافاصله حالتدرس صورتش را تغییر دادزده و لبخند شیرینی زد.
«اذیت؟ اصلاًاتفاقات همچین چیزیپسِ نیست، خواهر.»
«واقعاً حالت خوبه؟»
«آره.»
«در واقع منمبرای که دارم اونبقیه رو اذیت میکنم.»
جین چون-هی فریادهایاخیر وجدانش را نادیدهراند گرفت و گفت:
«ها-ریون. بیااصلی بریم بیرونقتل بازی کنیم.»
«...»
یهو ها-ریون بابرای چهرهای درهمرفته بهبقیه جین چون-هی نگاه کرد.
چشمانش داشتند میگفتند:
«ای حرومزادهی حقهباز.»
با این حال، جین چون-هیاسیران لبخند ملایمی زد و بابقیه خوشحالی به سمت بیرون رفت.
آن دو بهاخیر گوشهای خلوت درراند حیاط پشتی رفتند.
بعد از اینکه مطمئن شدندپسرعمویش کسی آن اطراف نیست، هرکافی کدام روی یک تکهسنگ ولو شدند.
بالاخره، شیطان آسمانیفاش کوچک، یهو ها-ریون،جرم اول به حرف آمد.
«از جونم چی میخوای؟»
«مشکل اینجاست که هیچی نمیخوام.»
«چی؟»
«خودت فکرش رو بکن. وقتی داشتی میمردی درمانت کردم، قضیه سم پراکندهکنندهزده انرژی رو لو دادم تا بقیه بتونن حمله رو پیشبینی کنن، وقتل حتی تو اون هرجومرج ازت پرستاری کردم. در عوض چی گیرم اومد؟ این؟»
جین چون-هیجرم رد روی گردنشعبرت را نشان داد.
به لطف مراقبتهای دلسوزانه پزشکذهنش الهی فلس سفید، در واقع ردمدرک آن دیگر به سختی دیده میشد.
«ولی کی اهمیتنقشه میده؟ من کهیونگ میگم هنوز درد میکنه.»
جین چون-هی بیرحمانهفاش به وجدان شیطانجرم آسمانی کوچک خنجر میزد.
او خیلی راحت بخش دریافت اکسیر، انجام پاکسازی مغز استخوان وهمانجا این حقیقت که رئیس بنگاه محافظتی اژدهای ابری حالا با تمامیونگ وجود مصمم به جبران لطف او بود را از قلم انداخت.
«ولی تو...»
دقیقاً همانطور کهنقشه انتظار میرفت، یهو ها-ریونکشیده سعی کرد حرفی بزند.
در همانهدفشان لحظه، جینماه چون-هی سرفه کرد.
«اوهو، اوهو. آخ، آخ، آخ.»
با نالههای او،اخیر چشمان یهو ها-ریونراند به شدت لرزید.
از چیزی کهنقشه میخواست بگوید منصرف شدکشیده و چیز دیگری گفت:
«اون معاملهای که گفتی...؟»
«نظرم عوض شد.برای فکر نکنم بتونمبقیه بهت اعتماد کنم.»
جین چون-هی یک کیک برنجیذهنش شیرین از آستینش بیرون آوردهیچوقت و گازی به آن زد.
عطر شیرین خمیرنقشه لوبیای قرمز دهانشیونگ را پر کرد.
«واقعاً خوشمزهست.»
بهخاطر اینجرم بود که بهعبرت بچگیاش برگشته بود؟
حس چشاییاش حساستر شده بود.
فقط این نبود،نقشه بینایی و شنواییاش همکشیده خیلی بهتر شده بود.
در زندگی قبلیاش بدون عینک حتی یکبرای وجب جلوترش را هم نمیدید، اما حالا میتوانستهمانجا رگبرگهای روی برگهای بالای سرش را هم ببیند.
بزرگ شدن یعنی همین.
یعنی باید جوانیات را میساییدیذهنش و پودر میکردی تا پولهیچوقت و مقام به دست بیاوری.
تازه آناصلی هم در صورتیپسرعمویش که شانس میآوردی.
اگر بدشانس بودی، جوانیات رااسیران از دست میدادی بدون اینکه نهگردن پولی گیرت بیاید و نه مقامی.
و تا میآمدی قضیهدرس را کامل بفهمی، دیگرزده خیلی دیر شده بود.
جین چون-هیاتفاقات از اینپسِ بدن خوشش میآمد.
خیلی سالمتراصلی و خوشقیافهتر ازپسرعمویش بچگی خودش بود.
افکارش هم شفافترفاش و سریعتر ازجرم قبل کار میکرد.
بدنی بود کهبرای جان میداد برایبقیه یادگیری هر چیزی.
«...»
یهو ها-ریون درحالیکه به جین چون-هییونگ خیره شده بود، لبهایش را بهبار هم فشار داد و خطی صاف ساخت.
این عادتی بود کهماه وقتی عمیقاً در فکر فروعبرت میرفت، از خودش نشان میداد.
توصیفی بود که بارها درعبرت کتاب خوانده بود، اما دیدنشهمهچیز از نزدیک واقعاً تماشایی بود.
دقیقاً مثل یکاخیر شخصیت اصلی، باوقارراند به نظر میرسید.
اما چون هنوز بچهقتل بود، یکجور بامزگی خاصیاست هم در چهرهاش دیده میشد.
بههرحال، وقتی قرار بود دراسیران آینده مرد جوان خوشتیپی شود، حتماًگردن بچگیاش هم باید پسربچه خوشقیافهای میبود.
بالاخره، یهوجرم ها-ریون بهدرس حرف آمد.
«یعنی یه معذرتخواهی کافی نیست؟»
«معذرتخواهیت رو کهنقشه قبول کردم. ولییونگ این قضیه، بحث اعتماده.»
آن دو، درفاش بدنهایی کودکانه، به گفتگویبرای کاملاً بزرگسالانهشان ادامه دادند.
جین چون-هی نگاهی بهدرس یهو ها-ریون انداخت، بعد آهیشدند کشید و سرش را خاراند.
«خیلی خب،اتفاقات باشه. بیا اینذهنش کار رو بکنیم.»
جین چون-هی که وانمودقتل میکرد کوتاه آمده است،است رفت سر اصل مطلب.
«از این بهفاش بعد، به منجرم بگو برادر بزرگتر.»
«داری پیشنهادجرم میدی کهدرس برادر قسمخورده بشیم؟»
«در مورد یه همچین چیز گندهایراند چیزی نمیدونم. ولی من از تو بزرگترم،پیدا پس نمیتونم برادر کوچیکتر باشم، مگه نه؟»
با این حرف،نقشه آتشی در چشمانیونگ یهو ها-ریون شعلهور شد.
«تو ناجی جون منی، پس این منمبرای که باید درخواست برادری قسمخورده بدم. اماهمهچیز عجیبه که تو بخوای برادر بزرگتر باشی.»
«کجاش عجیبه؟»
در آن لحظه،اخیر یهو ها-ریون ازراند جایش بلند شد.
تق.
دستهایش را باز کرد و گاردجرم گرفت، شبیه ببری که درست قبلزده از پریدن روی طعمهاش کمین کرده است.
«توی مبارزه شکستم بده.»
«همم. توی رمانهای رزمی معمولی،ذهنش برنده میشه برادر بزرگتر وهیچوقت بازنده میشه برادر کوچیکتر. اما...»
واقعاً لازم بودنقشه از این قانون پیرویکشیده کنند؟ جین چون-هی گفت:
«واقعاً میخوای یه آدم عادیاسیران مثل من رو که حتی هنرهایگردن رزمی هم بلد نیست، کتک بزنی؟»
جین چون-هیجرم اخمهایش رادرس در هم کشید.
«از انرژی درونیام استفاده نمیکنم.»
«گوش کن ببینم. حتی اگه از انرژیکشیده درونی هم استفاده نکنی، من بازم میبازم.آخر چرا؟ چون من یه شهروند عادی و بااخلاقم.»
«تو جاسوس فرقه شیطانی هستی...»
«چی؟ صدات رو نمیشنوم. بههرحال، من یه آدم عادیم، بهت که گفتم.تمام تو که گلوم رو فشار دادی باید این رو بهتر از هرکسیاست بدونی. اگه حتی یه ذره هم مبارزه بلد بودم، دستت رو جاخالی میدادم.»
البته بهجایش یک پتوی در حال سوختنفرو را پرت کرده بود، اما آن قسمتنشد دیگر از ذهن جین چون-هی پاک شده بود.
او یکاصلی شهروند عادی ضعیفپسرعمویش بود، یک قربانی.
«داری سعی میکنی به یهاسیران آدم عادی و بیدفاع ظلم کنی؟گردن اونم به ناجیت که درمانت کرده؟»
«...»
شخصیتهای اصلیاتفاقات داستانهای رزمی یکذهنش ویژگی مشترک دارند.
چه شخصیت شروری داشته باشندپسرعمویش و چه ضعیف، کاری بهکافی کار مردم عادی و بیدفاع ندارند.
جین چون-هی میدانست که این عوضی،جرم چون شخصیت اصلی است، نمیتواند اززده این «سپر شکستناپذیر شهروند عادی» عبور کند.
با اینکه پاکسازی مغز استخوان را دریافت کرده بودشدند و قرار بود! خیلی زود! هنرهای رزمی یاد بگیرد!اصلی تصمیم گرفت هیچ اشارهای به این موضوع هم نکند.
«بهم بگو برادر بزرگتر.»
«...این دیگه چیه...»
«یعنی باید از مشتت کتکاسیران بخورم و بشم برادر کوچیکتر؟بقیه باشه. هی. بزن. منو بزن!»
در برابر منطق شکستناپذیردرس جین چون-هی، یهو ها-ریونزده زبانش بند آمده بود.
واضح بود کهاخیر دارد چرتوپرت میگوید، امافرو یکجورهایی داشت قانع میشد.
«داری چیکار میکنی؟ بهتقتل گفتم بگو برادر بزرگتر. باشه.اول من کتک رو میخورم. یالا.»
با گفتن این حرف،ماه سرش را به سمتدرس مشت یهو ها-ریون جلو برد.
یهو ها-ریون جابرای خورد و مشتشبقیه را عقب کشید.
«حالا بگو!»
«...برادر...»
«بلندتر!»
«...برادر بزرگتر!»
«واضحتر!»
«...برادر بزرگتر، جین چون-هی—!»
«بله، برادر کوچولوی من.»
و اینگونه، جین چون-هی فقط با زبانبازیاشگردن و بدون پرتاب حتی یک مشت، شیطان بهشتیگونگسون جوان را به برادر کوچکتر خودش تبدیل کرد.
میگویند که در آینده، شیطان بهشتی بالغ با ریختن اشکهیچوقت خون، به خاطر زودباوریاش در آن لحظه افسوس خواهد خورد،اژدهای اما جین چون-هی هرگز جایگاه برادر بزرگتر را پس نداد.
جین چون-هی وفاش یهو ها-ریون خیلیجرم با هم حرف زدند.
در این بین، او فهمید که یهوگردن ها-ریون میدانسته جین چون-هی همراه مأموریت اسکورتافتادند است، اما هرگز با او صحبت نکرده بود.
و اینکه خود جین چون-هی همراند تا قبل از اینکه ضربه به سرشپیدا بخورد و بمیرد، خیلی ساکت بوده است.
او بچهایاصلی بود که اصلاًپسرعمویش به چشم نمیآمد.
با هیچکدامهدفشان از بزرگترهاماه حرف نمیزد.
فقط وقتی بزرگترها ازدرس احتیاط در برابر فرقه شیطانیشدند حرف میزدند، نگاهش تغییر میکرد.
یهو ها-ریون گفت که در آنراند زمان بهطور مبهمی حس کرده بود کهپیدا مقصد نهایی هر دوی آنها یکی است.
«راستش رو بخوای چیزقتل زیادی یادم نمیاد، شاید بهخاطراول ضربهایه که به سرم خورده.»
جین چون-هی بافاش بیخیالی به صحبت بابرای یهو ها-ریون ادامه داد.
«ولی فکرجرم کنم بتونمدرس کمکت کنم.»
«...همون معاملهای که گفتی؟»
«بیا روراست باشیم، من اصلاً چی میتونم ازاست تو به دست بیارم؟ اون موقع فقط داشتمروشن سعی میکردم اوضاع رو آروم کنم. چون ترسیده بودم.»
اوه، پس قضیه این بود.
آنقدر ترسیده بود که در را قفلگردن کرد و به او حق انتخاب دادافتادند که یا معامله کند یا همینجا بمیرد.
شیطان بهشتی کوچک، یهو ها-ریون، با نگاه به چهره بیتفاوتهیچوقت جین چون-هی، به این فکر افتاد که آیا خودش دچار سوءتفاهمابری شده، یا اینکه این عوضی فقط یک کلاهبردار خیلی ماهر است.
جین چون-هی گفت:
«در عوض، بعداً یهماه لطفی در حقم بکن. باشه؟عبرت یه چیز کوچیک ازت میخوام.»
«...یه چیز کوچیک...؟»
«آره. چیز مهمی نیست.»
با حرف جیننقشه چون-هی، یهو ها-ریونیونگ سر تکان داد.
حالت چهرهاش خیلی راحتتر شد،اسیران انگار خودش را برای یکبقیه درخواست بزرگ آماده کرده بود.
«کوچیک، آره، کوچیکه. ولیدرس الماسها هم کوچیک وزده گرونقیمت هستن، پسر جون.»
آن موضوع برای بعد بود.
درست در هماننقشه لحظه، یهو ها-ریون دهانکشیده جین چون-هی را پوشاند.
«یه نفرهدفشان داره ازماه دور نزدیک میشه.»