چپتر 553: فصل 553
0«این جماعت، اینهمه واسه جنگ سر و صدا راه انداخته بودن چونزدید فکر میکردن دشمن ضعیفه؟ خدای من... اینکه میبینم فقط به خاطر اضافهربطی شدن سه تا فرقه از مناطق بیرونی اینجوری به تکاپو افتادن واقعاً...»
جین چون-هی در حالی کهرزمی در دلش نوچنوچ میکرد، فقطحرص بیصدا به حرفها گوش میداد.
«پس بهیاد این میگنوگرنه یه بحث داغ.»
ظاهر حرف زدنشان خیلی رسمی وکمک محترمانه بود، اما رگهای گردن وجیب پیشانی همه از عصبانیت بیرون زده بود.
«خوبه که هنرهای رزمی یاد گرفتن. وگرنه با این سن و سال و اینهمه حرصسولگیون خوردن، تا الان از فشار خون بالا و سکته افتاده بودن... زنده باد هنرهای رزمی.بزرگ اگه به خاطر اون نبود، اینجا تا الان تبدیل به بخش مراقبتهای ویژه شده بود.»
«مگر آنها سالها به مردم عادی آسیب نرساندهاند؟ اگر ما از خسارتهای جنگیدنفشار با آنها بترسیم و به عدالت و جوانمردی پشت کنیم، دنیا دیگر مامراقبتهای را به چشم جناح متعارف نمیبیند، بلکه به چشم یک مشت سودجو نگاهمان میکند!»
این حرفها را مویونگ شین،سال رئیس خانواده مویونگ، با لحنیخون سنگین و باوقار به زبان آورد.
«اوه. پس برای همین بود که وقتی سیل یانگتسه آمد، بهپول جای کمک به مردم عادی، با احتکار و دستکاری ذخایر غذاییسول پول به جیب زدید؟ ای وای من، پس کارتان این بود.»
سولگیون بایانگتسه طعنه پریدجای وسط حرفش.
«رهبر فرقه سول! آنهنرهای ماجرا هیچ ربطی بهوگرنه بحث الان ما ندارد، دارد؟»
«چرا ندارد؟ هان؟ مگر ما الان به خاطر یک هدفخون بزرگ اینهمه سر و صدا راه نینداختهایم؟ اما تو، رئیستبدیل خانواده مویونگ، کسی نیستی که بخواهی از این حرفها بزنی!»
«بچه گستاخ... نکنه چون درجای سن کم شدی رهبر فرقه،غذایی دیگر جریانات جیانگهو را درک نمیکنی؟»
«خب، نمیدانم والا~. اطلاعات، کسبکمک و کار فرقه گدایان ماست.پول مگر میشود من جریانات را ندانم؟»
آنها طوری به هم میپریدند و غرش میکردند که اصلاًحرص معلوم نبود دارند با هم خودمانی و عامیانه بحث میکننداگه یا فقط زیر لب به هم بد و بیراه میگویند.
جین چون-هی اینگرفتن صحنه را تماشا کردخوردن و با خود اندیشید.
«همم! قبلاً اینقدر این صحنهها رو دیدم که دیگه هیچ حسی بهشون ندارم. از طرفی، کارای آدما همهجا شبیه همه.حرفش تنها فرقش اینه که اینجا، این بحثها میتونه به یه دعوا با شمشیر ختم بشه که توش سعی میکنن گلویشدی همو ببرن، اما تو یه بیمارستان دانشگاهی قرن بیست و یکم رو زمین، فقط در حد دشمنهای کینهتوز باقی میموندن...»
جین چون-هی دورانآمد حضورش در سیاره زمیندستکاری را به یاد آورد.
وقتی در یک بیمارستان دانشگاهی استادیاد میشدی، باید پروژههای مختلفی را انجامالان میدادی، تحقیق میکردی و مقاله منتشر میکردی.
این یک شغل طاقتفرسا بود که در آن باید تأثیرخون خوبی روی رئیس بیمارستان و اعضای هیئت مدیره میگذاشتی وتبدیل اصلاً نمیتوانستی آمار بالای شکست در جراحی را تحمل کنی.
او پول خوبی درمیآورد، اما به عنوان یک یتیم ازغذایی پرورشگاه، نقطه شروع جین چون-هی با بقیه دکترها فرق داشت،حرفش بنابراین آنقدرها هم ثروتمند نبود که بشود به او گفت پولدار.
با این حال، او موفق شده بود، از هیچغذایی به همهچیز رسیده بود، اما آنقدر سرش شلوغ بودوسط که وقتی برای قرار گذاشتن یا هیچ کار دیگری نداشت.
چیزهای کثیف و پستیهنرهای که آدم در طولوگرنه چنین زندگیای میبیند، بینهایت است.
مهمانیهای کاری، تأییدگرفتن بودجه، در دسترس بودنخوردن تختها، تخصیص شیفت پرستارها...
«استاد واقعاً... فکر میکنه من بچهام؟ اینجور چیزا مال خیلی خیلی وقت پیشه... البتهوای از طرفی هم، من اینجا خیلی از این چیزا رو تجربه نکردم. از دیدگاهچرا استاد، این احتمالاً یه فرصت عالی بوده تا من بتونم کمی تجربه کسب کنم.»
با این فکر،آمد از چای زالزالکاحتکار و تنقلاتش لذت برد.
«بنابراین، این راهب حقیر اینطور فکر میکند. نظرتان چیستسال که پزشک جین چون-هی، استاد جوان عمارت پزشکی فلسزنده سفید، شخصاً قصر یخی دریای شمالی را متقاعد کند...؟»
«آخ. یهویی؟ از کجا پیداش شد؟ وایسا.خوردن رشته کلام از دستم در رفت. زیادیزنده غرق تنقلات شده بودم. اینطوری نمیشه. هوپ!»
تأثیر شگفتانگیزسیل تکنیک الهیآمد فعالسازی مبدأ!
حتی مکالماتی که موقع غرق شدن در افکار،ذخایر از یک گوش شنیده و از گوش دیگر بیرونپرید رفته بودند هم، میشد از اعماق حافظه بیرون کشید!
نتیجه.
جین چون-هییاد محتوای بحثوگرنه را فهمید.
جناح غیرمتعارف داشت برای جنگ آمادهکمک میشد، اما مشکل این بود کهجیب اتحاد رزمی نمیتوانست حمله پیشگیرانه انجام دهد.
اتحاد رزمی همان جناحجای متعارف است و بدون یکغذایی دلیل موجه نمیتواند حرکتی کند.
اگر آنها بدونخوبه دلیل موجه با جناحگرفتن غیرمتعارف وارد جنگ میشدند...
این کار میتوانست ناخواستهوگرنه بهانهای به دست یک شخصفشار ثالث بدهد تا مداخله کند.
جایی مثل قصر امپراتوری،آمد یا قصر امپراتوری، یادستکاری شاید هم قصر امپراتوری.
مگر همین الانش پرنسهای طلا و نقره به فکرغذایی له کردن این عوضیهای جیانگهو نیستند، یک گروه مسلحوسط خصوصی که حتی مالیاتشان را هم درست حسابی نمیدهند؟
برای آنها، سلسلهخوبه چوسان باید چیزی شبیهگرفتن به یک رؤیا باشد.
اگر کسی در شمشیرزنی کمی مهارتحرص داشت، مگر همهشان نمیرفتند در آزمون نظامیافتاده شرکت کنند تا یک پست دولتی بگیرند؟
اما اینجا جیانگهوی بیقانون است.
پست دولتی؟ مگر بهترجای نیست به جایش انرژیذخایر درونی بیشتری جمع کنی؟
دنیایی که چنینخوبه آدمهای دیوانهای دریاد آن جمع شدهاند.
آنها حتی دارند برای یکسال جنگ داخلی به اسم جنگ بینبالا جناح متعارف و غیرمتعارف آماده میشوند.
فکر کردن به اینکه مردمجای عادی قرار است در این جنگپول گرفتار شوند، باید خیلی اعصابخردکن باشد.
حالا که بحثش شد، قصر امپراتوریاحتکار نقشهای نکشیده که یکدفعه از شرزدید همهشان خلاص بشود؟ یا شاید هم نکشیده؟
بنابراین، موضعزده اتحاد رزمیهنرهای این است:
- خیلی عالی میشودوگرنه اگر آن عوضیها زودترالان به ما حمله کنند.
به عبارت دیگر، فقط بعد از خوردناحتکار مشت اول است که آنها «توجیه» لازموای برای مجازات جناح غیرمتعارف را پیدا میکنند.
«مشکل اینجاست که جمع کردن تمام نیروهای متحد برای جناح غیرمتعارف کلی زمان میبره. میگفتن دارن یه اتحاد تشکیل میدن... پسسول حتماً هنوز تو مرحله مذاکرهن. اینکه بعد از تموم شدن همه مذاکرات، جنگجوها دور هم جمع بشن... خدای من. حداقل یهدرک سال طول میکشه تا جنگ بین جناح متعارف و غیرمتعارف شروع بشه. پس تایملاین واقعی دنیای هنرهای رزمی اینطوریه. خیلی زمان میبره.»
طوری رفتار میکنند انگار ممکن است هر لحظه حملهسال کنند، اما حدس میزنم این به خاطر این استزنده که اینجا دنیایی است که از سوختهای فسیلی استفاده نمیکند.
طوری رفتار میکنند انگار یکسال برنامه یک ساله، چیزی استخون که باید فوراً انجام شود.
آدمهای مدرن واقعاً خوششانساند.
او تمام اینها راجای در مدت زمان دوذخایر بار پلک زدن فکر کرد.
«درسته. اگه تو نیوتیوب ویدیو ببینی، میگن حتی محاصره یه قلعه هم ممکنه یکی دو سال طول بکشه... پس، نقشه مدیرکلاون دوکگو سون اینه که تو این مدت سعی کنن کاری کنن قصر یخی دریای شمالی از اتحاد بیرون بیاد؟ و اونا میخوانکنیم من این کارو بکنم؟ اگه بشه که خوبه، اگه هم نشد که فدای سرشون؟ این آدما ذهنیت راهزنای سر گردنه رو دارن.»
زمانی که طول کشید تا در حینخوردن نوشیدن چایش به بخش بعدی فکر کند،زنده به اندازه سه بار پلک زدن بود.
جین چون-هیسیل دهانش راآمد باز کرد.
سپس، طوری که انگار داشت یکاحتکار منظره را نقاشی میکرد، زبانش رازدید با آرامش حرکت داد و گفت:
«از آنجا که راهب محترم چنین پیشنهادی میدهند، اطاعت از آن شایسته است، اما عمارتبالا پزشکی فلس سفید ما در اصل به اتحاد تعلقی ندارد و از جناح غیرمتعارف همآنها فاصله میگیرد. بنابراین، اینکه ما بخواهیم به قصر یخی دریای شمالی برویم، برخلاف منطق نیست؟»
پیش خودتون چی فکر کردینسال که میخواین از من مفتکشیخون کنین؟ یه چیزی بهم بدین دیگه.
افکار درونیسیل جین چون-هیآمد اینطوری بود.
«استاد جوان عمارت جین.جای یعنی هیچ فکری بهذخایر حال صلح جیانگهو نمیکنی؟»
پنگ دو-چون،زده رئیس خانوادههنرهای پنگ هبی.
او هم استادی در حد و اندازهی ده استادفشار برتر جیانگهو بود، اما مردی بود که نتوانسته بودنبود لقب پادشاه شمشیر را از استاد گروه مار دریایی بگیرد.
در جواب حرفهاییانگتسه او، جین چون-هیکمک اینطور پاسخ داد:
«من همیشه شبانهروز برای صلح امپراتوری کاردستکاری میکنم. مردم عادی رو درمان میکنم و درسولگیون حال اجرای سیاستهای پیشگیرانه هستم تا بیمار نشن.»
به نظر میرسید جوابهنرهای بیربطی باشد، اما معنیوگرنه پنهان حرفش این بود:
آره~ منیاد بیشتر از شماهاسال آدم نجات میدم.
شماها فقط کار خودتونو بکنین~
یعنی معنیش را فهمیدند؟
صورت پنگزده دو-چون از عصبانیترزمی در هم رفت.
«حالا، حالا. بهتر نیست اینقدر تند نریم؟ باالان اینکه عمارت پزشکی فلس سفید به اتحاد تعلق نداره،اون اما میشه اون رو بخشی از جناح متعارف دونست.»
نامگونگ چول، رئیس خانواده نامگونگ.
او مرد میانسال و خوشقیافهایکمک بود که درست شبیه نسخهپول بزرگسالی نامگونگ اون به نظر میرسید.
با این حرف،خوبه پنگ دو-چون با چهرهایگرفتن ناراحت دهانش را بست.
اما این بار،گرفتن شخص دیگری شروعحرص به صحبت کرد.
اون گون،سیل رئیس خانوادهآمد اون جینجو بود.
سپس، رهبر فرقهآمد وودانگ با اوناحتکار گون درگیر شد.
و به اینخوبه ترتیب، آنها دوباره شروعگرفتن به جنگ لفظی کردند.
جین چون-هی به آرامیوگرنه افراد حاضر در سالنالان جلسه را زیر نظر گرفت.
رهبر اتحاد غرق در افکارش بودکمک و نامگونگ چول، رئیس خانواده نامگونگ،جیب نسبت به او نظر مساعدی داشت.
تماشای احساسات درهمتنیدهی حسنجای نیت، حسادت، خشم و نفرتیغذایی که نسبت به یکدیگر داشتند...
با دیدنزده این صحنه بارزمی خودش فکر کرد:
«واو، حتی بعد از استادسال شدن، قدرت گرفتن و پیرخون شدن، آدما تهش همونن که هستن.»
در هر صورتیانگتسه نمیشود جلوی اینکمک جنگ را گرفت.
جنگ بایانگتسه قبیله سوکسینجای هم همینطور بود.
اما اینزده جنگ با آنرزمی زمان فرق داشت.
جناح غیرمتعارف و اتحاد رزمی.
جنگی بود که در آنجای یکی از این دو بایدغذایی به طور قطعی در هم میشکست.
کاملاً بایانگتسه جنگ بینجای کشورها متفاوت بود.
از یک نظر، بیشتر شبیه یکیاد جنگ داخلی بود، فقط یک دعواالان در داخل گروه خاصی به نام جیانگهو.
«باید بیخیالش بشم.
نمیتونم از همه محافظت کنم.
نمیتونم تایانگتسه ابد جلویجای دعواهاشون رو بگیرم.»
با رسیدن بهخوبه این نتیجه، جینیاد چون-هی به حرف آمد:
«عمارت پزشکی فلس سفیدوگرنه ما سعی میکنه قصر یخیفشار دریای شمالی رو متقاعد کنه.»
همه ساکت شدند.
«اما... یه شرطی داره.»
«بگو شرطت چیه.»
با حرف آک جین،وگرنه رهبر اتحاد، جین چون-هی بهفشار آرامی از جایش بلند شد.
«ممنون که من رو به این جمع رهبران جیانگهو دعوت کردین.پول عمارت پزشکی فلس سفید ما حامی رفاه پزشکی برای همه مردمه، وماجرا برای صلح جیانگهو، ما حاضریم با قصر یخی دریای شمالی مذاکره کنیم.»
با چهرهای ملایم، نگاهیجای به اطراف انداخت وذخایر به صحبتش ادامه داد:
«بنابراین، اگه همگی به ما کمک کنین، عمارت پزشکیسال فلس سفید ما با کمال میل به عنوان پلیزنده بین قصر یخی دریای شمالی و اتحاد رزمی عمل میکنه.»
او با لبخندیگرفتن درخشان و لحنیحرص مهربان حرف میزد.
«چه کمکی نیاز داری؟»
«لطفاً به ما زمین بدین.»
«چی؟»
«نه. زمین؟»
پچ پچ، پچ پچ.
برخی عصبانییانگتسه بودند وجای برخی آرام.
اما همه باخوبه دیدی منفی به خواستهگرفتن جین چون-هی نگاه میکردند.
«همه ساکت باشین.»
وقتی آک جین، رهبر اتحاد، با صدایاحتکار ملایمی که با انرژی درونی آمیخته شدهوای بود صحبت کرد، بالاخره همه ساکت شدند.
سپس، راهبیانگتسه بزرگ وونسونجای دهان باز کرد:
«نامو آمیتابا بودا، گوانین بودیساتوا... خیررسان جین برایوگرنه سود شخصی ساده درخواست زمین نمیکنه. ممکنه این راهبافتاده پیر بدونه برای چه هدفی چنین چیزی رو میخوای؟»
«قصد دارم باغهای گیاهان دارویی احداث کنم. مناطق مختلف آبوهوای متفاوتی دارن و آبوهوایزنده متفاوت یعنی خاک متفاوت. بنابراین، در حالی که یه گیاه دارویی خاص ممکنه تومردم یه منطقه خوب رشد کنه، یه گیاه دیگه تو یه منطقه دیگه بهتر رشد میکنه.»
«گیاهان دارویی؟»
«بله. برای رفاه پزشکی همه مردم، باید مقادیر بیشتری از مواد دارویی رو با قیمت ارزونتر و کیفیتوسط بهتر تولید کنیم. من توی مناطق شهری زمین نمیخوام. میتونین از مناطق دورافتاده و خالی از سکنهای کهبچه هر فرقه در اختیار داره به ما زمین بدین. البته، به شرطی که برای کشت گیاهان دارویی مناسب باشه.»
با حرفهای جینخوبه چون-هی، حالت چهرهییاد اکثریت اینگونه بود:
«این عوضی واقعاً دیوانهست...»
«خب پس. به نظر میرسه دیگه حرفی برای گفتنذخایر تو این جلسه ندارم. لطفاً در مورد پیشنهاد منپرید مشورت کنین، ممنون میشم اگه بعداً بهم خبر بدین.»
جین چون-هی مشتهایشآمد را به هماحتکار کوبید و بیرون رفت.
تا زمانی که جینهنرهای چون-هی اتاق جلسه راوگرنه ترک نکرد، هیچکس حرفی نزد.
همه فکر میکنندیانگتسه او یک نقشهکمک بزرگ و پنهانی دارد.
چون جینیانگتسه چون-هی ازجای خانواده جگال است.
آنها فکر میکنند او مخفیانهرزمی در حال طراحی یک استراتژیحرص الهی از خانواده جگال است.
اما در واقعیت، جین چون-هی...
«هه، یعنی همینطورییانگتسه زدم به سیمکمک آخر؟ آروم باش.
اژدهای کرهای درونم!»
کمی از کاری کههنرهای به تازگی انجام دادهوگرنه بود، احساس پشیمانی میکرد.
در داخل سرش، جین چونهیهای کوچک متعددی در حال برگزاری یک جلسه بازپرسی بودند و میپرسیدند: «میتونی مسئولیتنبود کارای اخیرت رو به عهده بگیری؟»، «اگه اوضاع خراب شد، میخوای مسئولیتش رو قبول کنی؟»، در حالی کهعدالت بدنش با این فکر که «آه، گور باباش» به سمت درمانگاه عمارت پزشکی فلس سفید در حرکت بود.
در جریان حادثه عمارت پزشکی هواجو هماحتکار همینطور بود، یک انسان مدرن در اینجاوای احساس میکند که دارد با دیوار حرف میزند.
به عبارت دیگر.
تا یک جایی،خوبه میتوانند با یکدیگر گفتگوگرفتن کرده و همدلی کنند.
اما از یکگرفتن نقطه به بعد،حرص برقراری ارتباط غیرممکن میشود.
خب، مگهسیل همچین داستانیآمد وجود نداره؟
اینکه یه جایی رویجای زمین، مکانی هست که کلمهغذایی «رویا» در زبانشان وجود ندارد.
روستاییان در سطح قرون وسطیرزمی زندگی میکنند و دستگاههای ارتباطی؟حرص البته که هیچچیز اینچنینی وجود ندارد.
در دنیایی بدونگرفتن قوانین کار یا حتیخوردن خود مفهوم حقوق بشر.
سوال «رویای تویانگتسه چیه؟» به سادگیکمک یک عبارت ناشناخته است.
وقتی این مفهوم اصلاًجای وجود ندارد، متقاعد کردنشانذخایر هم دور از انتظار است.
«باشه.
همهتون بین خودتون بجنگین.
من جلوتون رو نمیگیرم.
این تلهای نیست که فرقه جاودانه خون کار گذاشته باشه، اونا فقط میخوانوای همدیگه رو لتوپار کنن... من چه استعداد خاصی دارم که بتونم متوقفشون کنم؟ فقطچرا قصر یخی دریای شمالی رو متقاعد میکنم، و بقیش دیگه به من ربطی نداره.»
از کارتزده پیمان عدمهنرهای تجاوز استفاده نمیکنم.
اما کاری روگرفتن که از دستمحرص برمیاد انجام میدم.
در هر صورت، او استادشجای نبود، پس چه نقشه بزرگغذایی و عجیبی میتوانست داشته باشد؟
برای این مبارزه، او از قبل چند فرقه مانند خانواده گونگسونجیب و جناح خون طلایی را با تغییر ماهیتشان به ساختاری که جنگهیچ در آن ضرر بیشتری به همراه داشت، با خود همراه کرده بود.
اینکه حدود ۳۰ درصد، اگر نگوییم نیمی ازوگرنه آنها را جدا کند و به صلح فراسکته بخواند، نهایت کاری بود که میتوانست انجام دهد.
«تلاش برای متوقف کردنوگرنه آدمایی که برای جنگیدنالان لهله میزنن هم حدی داره.»