چپتر 441: چپتر ۴۴۱
0دژ دانموک دررایج اصل برای دفع قبایلمنفجر عشایری ساخته شده بود.
تو زمان صلح، یه بازار برای تجارتتعداد با قبایل خارجی بود، اما تو زمانترسیدن جنگ، به یه دژ جنگی مرگبار تبدیل میشد.
تو فاصله قابل توجهینابود از دژ دانموک، ارتشخودش قبیله سوکسین ظاهر شد.
و در کمالرایج تعجب، اون حرومزادهها شروعمنفجر کردن به شلیک توپ!
بوم، بوممم!
البته، ارتشنداشت امپراتوری همضربه توپ جنگی داشت.
به هر حال، از اونجایی که رعدتوپهایی لرزاننده آسمان سلاحی بود که از باروت استفادهیعنی میکرد، مسخره بود اگه میگفتیم نمیتونن توپ بسازن.
اما دلیلی که توپیش نبردهای قبلی از توپبشه استفاده نکرده بودن، ساده بود.
با توجه به تکنولوژی ریختهگری این دوران، اونا بهاینکه طرز وحشتناکی سنگین بودن و به همین خاطر فقطکنه تو محاصرهها یا دفاع استفاده میشدن، نه تو نبردهای میدانی.
توپهای این دنیا از ابتداییترین نوع بودن،تعداد قابل مقایسه با توپهای قرن چهاردهم روی زمین،طبیعی جایی که جین چون-هی توش زندگی کرده بود.
نمیشد این توپهایضربه اولیه رو باتعداد توپهای مدرن مقایسه کرد.
طبیعتاً، زمان زیادیرایج میبرد تا دیوار یهمنفجر دژ رو خراب کنن.
دلیلش این بودرایج که اونا گلولههای توپمنفجر آهنی توپر شلیک میکردن.
عمل نکردن توپها رایج بودنابود و کم پیش نمیاومد کهآورده یه توپ از داخل منفجر بشه.
و با اینکه صداش کرکننده بود،تعداد اونقدر قدرت نداشت که بتونه دیوار یهترسیدن دژ رو با یه ضربه نابود کنه.
تعداد توپهایی هم کهپیش قبیله سوکسین با خودشبشه آورده بود، خیلی زیاد نبود.
با اینتوپها حال، توپ،پیش توپ بود.
ترسیدن طبیعی بود، چون این یعنی قبیلهتعداد سوکسین اونقدر تکنسین اسیر کرده بود کهترسیدن بتونه ریختهگری توپهای خودش رو شروع کنه.
با وجود این، ژنرال بزرگکنه یوک هون و ژنرالهای تحتخیلی فرمانش به طرز عجیبی آروم بودن.
اونا از قبلرایج میدونستن که دشمنداخل همچین سلاحهایی داره.
خود قبایل عشایری شمالی زیاد دور هم جمعبشه نمیشدن، اما وقتی تعدادشون زیاد میشد، به یه ارتشنابود عظیم تبدیل میشدن که به کشورهای همسایه حمله میکردن.
نیروی اصلی اونا سوارهنظام بود، بنابراین درست بودتوپهایی که تو حمله به دیوارهای دژ ضعیف بودن،یعنی واقعیتی که خودشون هم کاملاً ازش آگاه بودن.
بخش حرصدرآرش هم همین بود.
مهاجمان ما مردان بیرحمی بودن که غارت میکردن و از غیرنظامیهاکرکننده به عنوان سپر انسانی در برابر تیرها استفاده میکردن، اما درآورده عین حال، تو شناخت نقاط ضعف خودشون به طرز عجیبی واقعبین بودن.
به همینتوپها دلیل، اونا ازنمیاومد بردهها استفاده میکردن.
اونا صنعتگران قبایل دیگه رو اسیر میکردنتعداد و مجبورشون میکردن سلاح بسازن یا ازترسیدن چیزایی که غارت کرده بودن استفاده میکردن.
احتمالاً اونا از قبل به شهرها یا دژهای حکومت دینیخیلی سلیم حمله کرده بودن و حتی ممکنه برای مدت کوتاهیبزرگ از مرز عبور کرده باشن تا صنعتگران رو اسیر کنن.
یا شاید صنعتگرانی که تو جنگهای گذشتهمنفجر اسیر شده بودن هنوز زنده بودن ونداشت مجبور میشدن جانشینانی برای خودشون تربیت کنن.
با شنیدن گزارشهای اطلاعاتی بیشمار ازداخل این دست، اونا از قبل پیشبینیاونقدر کرده بودن که دشمن سلاحهای محاصرهای داره.
«پس درنداشت نهایت اینضربه یه محاصره دفاعیه.»
و در یک طرف دیوار دژ،تعداد جین چون-هی به همراه پرنس اوننبود داشت به این صحنه نگاه میکرد.
هر بار که غرشپیش یه توپ به گوش میرسید،اینکه بخشی از دیوار تخریب میشد.
با این حال، دیوارهای ضخیمی کهداخل توسط بهترین سنگتراشها ساخته شده بودن،اونقدر فقط کمی لبپر میشدن و فرو نمیریختن.
البته، طرفنداشت ما هم داشتنابود توپ شلیک میکرد.
برخلاف تیرها، بردضربه توپهای هر دو طرفتوپهایی شبیه به هم بود.
'البته، همین موضوعرایج به تنهایی برایداخل امپراتوری یه حقیقت ترسناکه.'
با اینکه در مقایسه با استانداردهایداخل مدرن ابتدایی بودن، اما اینا توپهایی بودنقدرت که توسط ذهن اسلحهسازها طراحی شده بودن.
سخت بود بفهمیم چطور باید با این واقعیت کنار بیایمآورده که برد اونا با توپهایی که توسط صنعتگران اسیر وژنرال استثمار شده به دست قبیله سوکسین ساخته شده بودن، برابری میکرد.
در هر صورت، هرنابود دو طرف سخت مشغول تلاشآورده برای دفع شلیک توپها بودن.
قبیله سوکسین حصارهای چوبی جلوی توپهاشون برپا کرده بودن تا ازکرکننده اصابت مستقیم جلوگیری کنن، در حالی که توپهای روی دیوارهای دژآورده دانموک از قابهای فلزی در جلوشون به عنوان سپر استفاده میکردن.
با تماشای این اتفاقات،پیش جین چون-هی به آرومیبشه یه کام از سیگارش گرفت.
نمیدونست چقدر اثر آرامبخشضربه داره، اما حالا اینجاتوپهایی قلب میدان نبرد بود.
افراد جیانگهو هم برای این محاصرهتعداد بسیج شده بودن و گهگاه، چهرههای هنرمندانترسیدن رزمیای که میشناخت از جلوش رد میشدن.
با این حال، اون عمداً خودش رومنفجر مخفی نگه میداشت و برای سلام ونداشت احوالپرسی با اونا از جاش تکون نمیخورد.
با انفجار توپها در هر دو طرف، نه اون و نهکرکننده اونا حوصله این چیزا رو نداشتن و نمیتونست تضمین کنه اگهآورده یه چهره آشنا تو جنگ کشته بشه، چه واکنشی نشون میده.
ناگهان، نگاهنداشت جین چون-هی بهنابود فرقه وودانگ افتاد.
در میان اونا، چون-و بهکنه خاطر جثه بزرگ و منحصربهفردشخیلی به راحتی به چشم میاومد.
شاید با احساس کردنپیش نگاه جین چون-هی، چشمهای چون-واینکه هم به سمت اون چرخید.
جین چون-هی سرش رو کمینمیاومد تکون داد و بعد نگاهش روکرکننده چرخوند تا دنبال قبیله هائو بگرده.
پیدا کردننداشت ساما هیون همنابود کار سختی نبود.
تو این میدان نبرد، کسی که برای همرنگ شدن باخیلی جماعت لباس سیاه پوشیده بود اما به طرز عجیبی با زیورآلاتیوک پر زرق و برق تزئین شده بود، قطعاً ساما هیون بود.
با این حال، ساماپیش هیون از قبل داشتبشه به جین چون-هی نگاه میکرد.
جین چون-هی با آرزوی سلامتی برای اون، یهبشه بار دیگه سر تکون داد و بعد دوبارهضربه نگاهش رو به بیرون از دیوارهای دژ برگردوند.
«قبیله سوکسین توپ جنگی داره.»
«فکر میکنی خودشون نمیدونن محاصره نقطه ضعفشونه؟ صد سال پیش،خیلی قبل از اینکه توپی در کار باشه، اونا حتی نقشههای منجنیقیوک رو به دست آوردن و خودشون ساختن و ازش استفاده کردن.»
«منجنیق... منظورت هموناییهرایج که تو دورهداخل سه پادشاهی استفاده میشد؟»
«تا صد سال پیش، سلاحهای محاصره عالیای بودن. البته،اینکه الان توپها بهترن... به همین خاطره که دیوارهای دژکنه رو ضخیمتر کردن تا بتونن در برابرشون مقاومت کنن.»
پس همچین تاریخچهای پشتش بود.
کوانگ!
هووووش-
همونطور که تو دلش داشت شگفتزدهداخل میشد، یه گلوله توپ به سمتاونقدر پرنس اون و جین چون-هی پرواز کرد.
چشمهای پرنس اون ازضربه تعجب گشاد شد وتوپهایی افسران نظامی اطراف فریاد زدن.
«اعلیحضرت! زود باشین، پناه بگیرین...»
«دیگه دیرتوپها شده. با بدنتوننمیاومد جلوش رو بگیرین.»
درست همون لحظه که افسران نظامی خودشون رو به جلوصداش پرت کردن تا از پرنس محافظت کنن، جین چون-هی دستشتوپهایی رو دراز کرد و به آرومی گلوله توپ رو گرفت.
تو اون لحظهبتونه زودگذر، چشمهای همهکنه از حیرت گشاد شد.
دو دست سفید جین چون-هی با سرعتی که برایآورده یه آدم معمولی نامرئی بود، گلوله توپ رو گرفت، اونژنرال رو چرخوند و بعد با کف دستش بهش ضربه زد.
کاملاً مشخص بود که یه اصل عمیق ازبشه هنرهای رزمی تو این حرکت نهفتهست، اما هیچکسضربه از حاضران نمیتونست تشخیص بده اون اصل چی بود.
پونگ--!
گلوله توپ سریعتربتونه و قویتر از چیزیتعداد که اومده بود، برگشت.
و بعد مستقیم خوردنابود به یکی از توپهایخودش قبیله سوکسین و داغونش کرد.
کواگواگواگواگوانگ!
پرنس اونتوپها زیر لبپیش زمزمه کرد.
«نکنه... مشت تای چی بود؟»
تنها کسیبتونه که متوجهش شد،کنه پرنس اون بود.
جوهره تایجی!
با دیدن این صحنهپیش حیرتانگیز، حتی چشمهای پرنس اوناینکه هم از تعجب گرد شد.
افسرها و سربازهایبتونه اطراف همه ماتکنه و مبهوت مونده بودن.
و بعد، باضربه کمی تاخیر، صدایتعداد غرش همه بلند شد.
«ووووووااااااه!»
«وااااااااااه!»
«دکتر دیوانهنداشت چشمآبی! دکترضربه دیوانه چشمآبی!»
«خدای رزمی! خدای رزمی!»
جین چون-هی که از تشویقهای یهویی جامنفجر خورده بود، کمی دستپاچه شد اما لبخندینداشت زد و سعی کرد عادی جلوه بده.
«جنگ جنگه دیگه. حتیپیش گلولههای توپ سرگردان هم پروازاینکه میکنن و میان سمت آدم.»
«هاه... چطورنداشت همچین چیزیضربه برات ممکنه؟»
با وجود اینکه پرنس اونکنه منطقش رو فهمیده بود، اماخیلی هنوز شگفتزده به نظر میرسید.
«من استاد قلمرو دگرگونیام.پیش امکان نداره با یه گلولهاینکه توپ ساده از پا دربیام.»
یه توپ آهنی کند کهنمیاومد حتی خودش منفجر نمیشد، عمراً میتونستکرکننده یه استاد قلمرو دگرگونی رو بکشه.
اگه از فاصله نزدیک منفجرنابود میشد، شاید موج انفجارش بهش آسیبخیلی میزد، اما این که چیزی نبود.
البته، تکنیک اضافه کردن قدرت خودش به گلولهخودش توپی که داره میاد و برگردوندنش، چیزی نبودتکنسین که هر استاد قلمرو دگرگونیای بتونه انجام بده.
‘هاه، حالاتوپها که بهشپیش فکر میکنم...’
جین چون-هی چشماشرایج رو چرخوند وداخل رفت تو فکر.
‘یه رمان رزمی نخونده بودم که توشتعداد یکی از دیوار قلعه میپرید پایین، رعدهای لرزانندهطبیعی آسمان رو میانداخت رو سلاحهای محاصره و برمیگشت؟’
بین رمانهای رزمی که تو کره خونده بود، گاهیآورده اوقات رمانهایی پیدا میشدن که بهشون میگفتن «هنرهای رزمی واقعگرایانه»ژنرال و توشون خبری از گانگ چی یا چی شمشیر نبود.
یاد یه نبرد محاصرهای تو رمانی به اسم «اکسیراینکه شهابسنگ کلاس بی» افتاد، جایی که استاد یه تکنیککنه حرکتی به اسم حمله الهی هوابرد همچین کاری کرده بود.
‘آه... دلم میخواد دوباره بخونمش.’
اینکه تو همچین وضعیتی هم این فکرا بهتوپهایی سرش میزد، احتمالاً به خاطر این بود کهیعنی تا مغز استخوان یه خوره هنرهای رزمی بود.
یا شایدم تقصیرضربه اون سیگاری بود کهتوپهایی استادش بهش داده بود.
وقتی نسخه کمی تغییریافته داستان روداخل که با این دنیا جور درمیاومداونقدر تعریف کرد، پرنس اون سر تکون داد.
«همچین رمانهایی هم هست؟ رمانهای عامهپسند واقعاً جالبن.بشه هرچند، شخصیت اصلی همچین رمانی حتماً خیلی رو اعصابه.نابود کاری که الان کردی هنر تغییر مسیر نیرو نبود؟»
تو چی میفهمی! توضربه از حال و هوایتوپهایی رمانهای رزمی واقعگرایانه چی میدونی!
‘همهاش تقصیر این رمانهای رزمی بازگشت بهتوپهایی گذشته، تناسخ و انتقال به دنیای دیگهست.طبیعی این چیزا گند زدن به این ژانر.’
جین چون-هی، این فنپیش متعصب رمانهای رزمی کلاسیک،بشه اینطوری با خودش فکر میکرد.
طبق این منطق، خودش همنمیاومد شخصیت اصلیای بود که بهصداش یه کتاب منتقل شده بود.
اما خبنداشت این یه جورنابود استاندارد دوگانه بود.
چیزی که متعصبهایضربه هنرهای رزمی توشتعداد مهارت خاصی داشتن.
اون فن متعصب هنرهای رزمی توداخل قلبش از گور بلند شد، امااونقدر اون باید تو دنیای واقعی زندگی میکرد.
جونش خیلی باارزشتر از ایننمیاومد بود که بخواد دست به کارکرکننده احمقانهای مثل سرزنش کردن امپراتور بزنه.
یه زندگی اجتماعی که توشنابود باید در برابر ضعیفها قویآورده باشی و در برابر قویها ضعیف.
یه فن متعصبضربه هنرهای رزمی تو کنترلتوپهایی خشمش هم مهارت داره.
وقتی اینطوری بهش فکرپیش میکنی، به جز دراگون بال،اینکه مگه همهشون مثل هم نیستن؟
‘پرنس اون، با همین منطق، اگه شخصیتمنفجر اصلی یه رمان فانتزی بازیمانند که سیستم دارهبتونه ما رو میدید، براش خیلی رو اعصاب بودیم.’
اون بچهها میتونن با گفتن Warp تلپورت کنن و با گفتن Heal شفا بدن.
بسته به دنیایی که نویسنده خلق کرده، فقط با Level up کردن میشه همه بیماریها رو درمان کرد و بدن رو به حالت اول برگردوند.
یه هانتر هر چقدر هم که شدید زخمی شده باشه، فقط با خوردن یه معجون HP بدنش پر میشه و شفا پیدا میکنه.
دنیایی بودتوپها که دکتراپیش توش بیکار بودن.
این مکالمهای بود که میتونست توکنه ذهنش داشته باشه، چون شاهزاده عمراً یهنبود وبناول مدرن از زمین رو خونده بود.
«راستی، هنر تغییر مسیر نیرویی کهتعداد الان نشون دادی رو تا حالا ازترسیدن هیچکدوم از استادای قلمرو دگرگونی ندیده بودم.»
«چون-و... احتمالاً بعداً میتونه این کار رو بکنه. هنر تغییر مسیرکرکننده نیرو از فرقه وودانگ جداییناپذیره، و کسی مثل استاد من، امپراتورآورده مشت، طبیعتاً خیلی بهتر از من این کار رو انجام میده.»
«امپراتور مشت... بایدرایج اونا رو همداخل به میدون جنگ میآوردیم.»
آوردن کسی توبتونه اون سطح از فرقهتعداد وودانگ کار راحتی نبود.
مخصوصاً که امپراتور مشت یه آدمتعداد عجیبوغریب بود که اگه اوضاع خیطنبود میشد، ممکن بود ول کنه و بره.
‘باید بیخیالتوپها استادای در سطحنمیاومد رهبر فرقه بشی.’
حتی استادای در سطح نایبرهبر فرقه هممنفجر برای فرار کردن خارش گرفته بودن، مگه همهشونبتونه برای پیدا کردن یه راه فرار دستوپا نمیزدن؟
‘حالا که بهش فکر میکنم، تانگ آهتعداد اهل سیچوانه، پس برام سواله که بهترسیدن نیروی اصلی دوم ملحق شده یا نه.’
پیدا کردن یه آشنا توکنه این نبرد پر هرجومرج، مثلخیلی چیدن یه ستاره از آسمون بود.
فقط تو خودرایج واحد سیار هنرهای رزمی،منفجر یگانهای زیادی وجود داشت.
«راستی، پرنس اون.»
«چیه؟»
«داشتم بهش فکر میکردم، به نظرم اگهتوپهایی بانو توگوئه اینجا بود، واقعاً ممکن میشد.طبیعی همون داستانی که الان براتون تعریف کردم.»
«منظورت پریدن از دیوار قلعه، نابود کردن توپهابشه و برگشتنه؟ همم، درسته، برای توگوئه، یکی ازضربه ده استاد برتر زیر آسمان، شاید ممکن باشه.»
اون ازتوپها خدمت سربازیپیش معاف بود.
با وجود اینکه دستور قتلش صادر شدهتعداد بود، مدتها زنده مونده بود، پس بعیدترسیدن بود الان به یه احضاریه جواب بده.
حالا که بهش فکر میکرد، استادی کهتوپهایی از روی نگرانی دنبال شاگردش تا اینجاطبیعی اومده بود، به طرز غیرعادیای عجیب بود.
‘برای همینه که همه دارننمیاومد با چشمهای عجیبوغریب به منصداش و برادر رزمیم نگاه میکنن.’
اگه یه شاگردرایج بره جنگ وداخل بمیره، خب مرده دیگه.
اینکه یه شخص در سطح استاد عمارت شخصاًتوپهایی از روی نگرانی پا بشه بیاد، تو اینیعنی مکان چیزی بود که تا حالا کسی نشنیده بود.
به هر حال،ضربه برگردیم به بحثتعداد اصلی، توگوئه گونگیا گون.
اینکه میگفتن سرعتش طوری بود که حتی شیطان آسمانیاینکه که به قلمرو دگرگونی رسیده بود هم نمیتونست بهشکنه برسه، یعنی اون یه لامبورگینی انسانی بود، یه جت انسانی.
تو دنیایی که آدما میتونستن بمبهای هستهای کوچیکبشه بسازن و کوهها رو منفجر کنن، کی میگفتضربه نمیتونن با سرعت صدها کیلومتر در ساعت بدون؟
‘جنگجوهایی هستن که میتونن تونابود یه لحظه برای چند قدمآورده این کار رو بکنن، اما...’
در هر صورت،ضربه توگوئه میتونست اینتعداد کار رو بکنه.
اگه توگوئه بود.
پرنس اون گفت.
«همم... یعنی الانبتونه هیچ استاد اینچنینیکنه تو این قلعه نیست؟»