چپتر 557: رسیدن به شهرک لیائو
0رسیدن به شهرکامپراتوری لیائو، یکی از شهرهایدیگه ساحلی شرقی استان جیانگسو.
شهرک لیائو یک شهر بندریوارد در ساحل بود که به عنوانچون پایگاه نیروی دریایی هم استفاده میشد.
به همین خاطر، قلعهای در اینجاسلطنتی بنا شده بود و بیشتر جمعیتشدیگه از راه تجارت یا ماهیگیری روزگار میگذراندند.
«از اینجاآرام به بعد رودروازه با کشتی میریم.»
هاپ؟
«گولت نمیزنم که. بهت گفتموارد وقتی واقعاً رسیدیم به قصرجین یخی دریای شمالی، سوارت میشم.»
غررر.
«میخوای براتآرام یکم ماهیوارد درست کنم؟»
هاپ!
در حالی که داشت هوانگگو رادروازه آرام میکرد و وارد دروازه قلعهگرفت میشد، سربازی جلوی جین چون-هی را گرفت.
«ببخشید، شما احیاناًشاگرد دکتر الهی چشمآبی، فرماندارفرمان موقت جین چون-هی نیستید؟»
«همم؟ شماآرام از کجاوارد من رو...»
«خودشه!»
با صدای سرباز، مردانیمیکرد سیاهپوش با لباسهای رزمیسربازی از سایهها بیرون آمدند.
ماسکهایی که بهشاگرد صورت داشتند وسلطنتی حضور عجیب و غریبشان...
«دفتر شرقی...؟»
دفتر شرقیفرمان اینجا منتظردریافت من چیکار میکنه؟
مبهوت و گیج زل زده بوددروازه که یکی از آنها، همانی کهگرفت پرنقشونگارترین ماسک را داشت، به حرف آمد.
«جین چون-هی، شاگرد کنتکنت پزشک سلطنتی و فرماندار موقت،دریافت فرمان امپراتوری را دریافت کن!»
«اوه، این دیگه چیه؟»
با اینکه خیلی ناگهانی بود،اوه اما از روی عادت زانوخیلی زد و ادای احترام کرد.
«زندهباد، زندهباد،هوانگگو زنده ومیکرد جاوید باد امپراتور!»
مأمور دفتر شرقیشاگرد طوماری را باز کردفرمان و محتوایش را خواند.
«پرنس اون بهمیکرد شدت بیمار است. بایدسربازی فوراً وارد قصر شوی!»
پرنس اون؟
والاحضرت پرنس اون؟
در حالی که ذهن جین چون-هی کاملاًفرمان خالی شده بود، مأمور دفتر شرقی بااینکه صدای تقِ خشکی طومار را دوباره لوله کرد.
«همینطور که شنیدید. بهوارد نظر میرسه باید فوراً بهجین سمت قصر امپراتوری حرکت کنید.»
صدای پرطنین چند لحظه پیششاوه ناپدید شده و جای خود راناگهانی به لحنی بسیار مؤدبانه داده بود.
«آه... من... منآرام قرار بود برمدروازه قصر یخی دریای شمالی...»
برای کسی که تازه یک فرمانسلطنتی امپراتوری دریافت کرده بود، این جوابدیگه به شدت گیجومنگ به نظر میرسید.
اما این یکمیکرد مهمانی غافلگیرکننده نبود،قلعه یک آدمربایی غافلگیرکننده بود!
و اصلاً چراامپراتوری دقیقاً تو این لحظهدیگه باید این اتفاق میافتاد؟
تازه، پرنس اون مریضه؟ دفعهوارد قبلی که نبضش رو گرفتمجین تو سلامت کامل بود که.
عود کرده؟آمد نگو کهکنت سرطانش برگشته؟
در حالی که سروارد جین چون-هی گیج میرفت،جلوی مأمور دفتر شرقی گفت:
«ما بعداً سفر شما بهاوه قصر یخی دریای شمالی را ترتیبناگهانی خواهیم داد، پس لطفاً نگران نباشید.»
و اینگونه شد که جینوارد چون-هی سوار کشتی نظامیای شدجین که دفتر شرقی آماده کرده بود.
«واو...
عمراً فکرش رو هم نمیکردم.»
داشتند او راامپراتوری مستقیماً میدزدیدند واین میبردند قصر امپراتوری.
«نه، آخهآمد چه خبره؟کنت چی داره میشه؟»
یک میلیون علامت سؤالوارد تو ذهنش ردیف شده بود،جین اما هیچ جوابی براشون نداشت.
به خدایان آسمان و زمین، الله، خدا، پسر، پدر، بودا،خیلی آپولو، شمش، اودین، هاستور و هر کسی که صدایش رازنده میشنید دعا کرد و فقط التماس کرد که متاستاز نکرده باشد.
بالاخره مهارتهای پزشکیآرام این دوران همدروازه محدودیتهای خودشون رو داشتن.
اگه سرطان پخششاگرد شده بود، دیگهسلطنتی هیچ راهحلی وجود نداشت.
«با توجه به آخرین نبضش، بعیدقلعه به نظر میرسید، اما این فقطببخشید یه استنتاج بر اساس تجربه منه.
بدن انسان که همیشهدریافت اون کاری رو کهچیه دکتر میخواد انجام نمیده.»
تا زمانی که به قصر امپراتوریدروازه رسید و مستقیم پیش پرنس اونگرفت رفت، اصلاً تو حال خودش نبود.
«اوه، اومدی؟»
«لطفاً مچآرام دستتون رووارد بدید به من.»
«بله، حتماً.»
بعد ازهوانگگو یک دورمیکرد معاینه نبض.
«... شماآمد تو سلامتکنت کامل هستید.»
«همم. سریع فهمیدی.»
مگه نمیگفتنفرمان یه پادشاه هیچوقتاوه احساس شرم نمیکنه؟
با چهرهای کاملاً جدی ووارد با وقاحت تمام اعتراف کرد کهچون خودش رو به مریضی زده بوده.
«آه، آآآآه...»
تمام استرسش خالیمیکرد شد و همونجاقلعه رو زمین چمباتمه زد.
دیگه هیچفرمان انرژیای براشدریافت نمونده بود.
آخه چرا این مرد اینطوریه؟
«بازی دادنآمد پزشکها اینقدرکنت براتون سرگرمکنندهست؟»
«همم. برای سرگرمی این کار روقلعه نکردم، اما واکنشت خیلی جالبه. میتونمببخشید بازم از این ترفند استفاده کنم؟»
«باید یه پزشکامپراتوری شخصی دیگه برایاین خودتون پیدا کنید.»
«بیخیال، از کجاآرام میتونم یه پزشک بهقلعه خوبی تو پیدا کنم؟»
عوضش کن، عوضش کنکنت ای انسان لعنتی! هرامپراتوری چیزی یه حدی داره!
هزاران فکرآرام از ذهنشوارد عبور کرد.
«هاا، حالا که میدونم بدن یشمیتون در سلامتچیه کامله، من دیگه رفع زحمت میکنم. والاحضرت، نه،ادای اعلیحضرت. آه... دیگه نمیدونم چی بگم. من رفتم.»
این را گفت، بلند شدوارد و چرخید تا برود، اماجین مرد او را صدا زد.
«یه لحظه صبر کن. درستهپزشک که خودم رو به مریضیاوه زدم، اما دلیل موجهی براش دارم.»
«...»
«به حرفم گوش میدی؟»
جین چون-هی سر جایش ایستاد.
«یه حسی بهمشاگرد میگه این قضیه قرارهفرمان به شدت دردسرساز بشه.»
«هاهاها، تو تنها کسی هستیدروازه که اینطوری با من حرف میزنی،گرفت پزشک شخصی من. بیا، اینجا بشین.»
با بیمیلیفرمان همانطور که راهنماییاوه شده بود نشست.
پرنس انگار که منتظر همین لحظهدروازه بود، بشکنی زد و مأموران دفتر شرقیببخشید شروع کردند به چیدن کوهی از غذا.
تنقلات مجلل دربار امپراتوریکنت شکوه و جلال خودامپراتوری را به رخ میکشیدند.
در میان میانوعدههای رایج،وارد حضور سیبزمینی سرخکرده بهجلوی طرز خاصی باشکوه بود.
یعنی از وقتی دستوردریافت پختش رو بهش داده بودم،اینکه همش داشته از اینا میخورده؟
«حسابی زدی تو خط شکمگردی.»
البته بازم، نبضش نشونکنت میداد که تو بهترین وضعیتدریافت سلامتیه، پس چه اهمیتی داشت؟
خرت-
لایه ترد بیرونی سیبزمینی سرخکرده تواین دهانش خرد شد و مغز پفداراما و نرمش روی زبانش آب شد.
«میدونستی تو سرزمینهای یخزدهای که قصردروازه یخی دریای شمالی اونجا قرار داره،گرفت مکانی به اسم پادشاهی آیشا وجود داره؟»
«بله. ازآمد روی نقشههاکنت در موردش میدونم.»
«اینقدر خودت رو به اون راهقلعه نزن. مگه اونا با یه سرعتببخشید سرسامآور دارن ازت اوندول وارد نمیکنن؟»
«خب...»
حقیقت داشت.
پادشاهی آیشا همشاگرد داشت با سرعتسلطنتی ترسناکی اوندول وارد میکرد.
شاید به این خاطروارد که پای مرگ وجلوی زندگی در میون بود.
شنیده بود کهامپراتوری اوندول با شتاباین فوقالعادهای در حال گسترشه.
«حالا که داری میریمیکرد اونجا، یه معاهده دوستیسربازی با پادشاهی آیشا ببند.»
«من که فرستاده سیاسی نیستم.»
«شنیدم شاهزادهشون از نصفالنهارهای قطع شده رنجسربازی میبره. اگه درمانش کنی، متحد و همسایه خوبیدکتر برای هم میشید، پس نیازی به نگرانی نیست.»
«... جدیفرمان میگید، نصفالنهارهای قطعاوه شده اینقدر رایجه؟»
پرنس اون باآرام بیخیالی به ایندروازه حرف جواب داد:
«اگه هر بیماری دیگهای بود، یه پزشک دیگه میفرستادم. اما وقتی پای نصفالنهارهای قطع شده در میون باشه،روی هیچچیزی نمیتونه روی دست مهارتهای پزشکی عمارت پزشکی فلس سفید بلند بشه. تازه، پزشک الهی فلس سفید کهشدت به حرف من گوش نمیده، میده؟ فوری بهونه میآورد که خیلی مریضه و نمیتونه بره، بعدش هم غیبش میزد.»
ناگهان تصویر استادش با آن قیافهقلعه روی اعصاب که داشت انگشت وسطشببخشید را نشان میداد، در ذهنش نقش بست.
«خب... کنار آمدنامپراتوری با استاد مناین اصلاً کار راحتی نیست.»
«برای همین هم دارممیکرد از شاگرد نهچندان راحتشسربازی استفاده میکنم، مگه نه؟»
'آخ که این یاروکنت واقعاً رو اعصابه! فقط چوندریافت پرنسی فکر کردی کی هستی!'
برای سه ثانیه به این فکرقلعه کرد که آن لپهای نفرتانگیز راببخشید بکشد و یک کودتا راه بیندازد.
مگر لپهایفرمان یک امپراتور ازاوه بقیه سفتتر بود؟
«هاهاها، البته که قصد ندارم مجانی ازت کار بکشم. و...جین یادت نره. من میمیرم برای اینکه رسماً تو را بهموقت عنوان پزشک امپراتوری استخدام کنم، اما نمیتوانم چون خواهرم مانعش میشود.»
درست میگفت.
دلیل اینکه تور پرنسهای طلا و نقره بسته مانده بود، این بود کهشما پرنس ژو برای جبران لطف نجات جانش، پایش را توی یک کفش کرده بودسیاهپوش و اعلام کرده بود که مسیر او را برای ورود به دربار مسدود میکند.
اصلاً نمیفهمید چطور لطف نجات دادن جاندیگه یک نفر با مسدود کردن مسیر شغلیاش جبرانزانو میشود، اما خب قضیه از این قرار بود.
«پاداش مناسبی بهت میدهم.»
«چه چیزی بهم میدهی؟»
در حالی که جین چون-هیدروازه غر میزد، پرنس اون بهچون جای جواب دادن فقط لبخند زد.
داشت با خودش کلنجار میرفت که فضولیدیگه کند و حس کنجکاویاش را ارضا کندعادت یا نه، که پرنس به حرف آمد.
«مدیریت تو در شهرستان بکرینوارد واقعاً تحسینبرانگیزه. همه چیز راجین درباره وضعیت فعلی آنجا شنیدهام.»
مهارتش در عوضشاگرد کردن نامحسوس بحثسلطنتی واقعاً حرفهای بود.
یعنی برایآرام امپراتور شدنوارد باید اینطوری میبودی؟
«مخصوصاً شنیدهام که نرخ مرگ و میر نوزادان به یکسیام مناطق دیگر کاهش پیدا کرده. نه تنها این،کرد بلکه از وقتی آنجا تبدیل به شهرستان بکرین شده، مالیاتهای جمعآوری شده سی درصد افزایش یافته، امنیت عمومی خیلیوالاحضرت بهتر شده و حتی تعداد کشاورزانی که از مناطق دیگر به آنجا مهاجرت میکنند هم به سرعت بالا رفته.»
کمی درهوانگگو فکر فرو رفتوارد و بعد پرسید.
«چطور چنین شاهکاری کردی؟»
«حتماً تاآرام الان گزارشهای کتبیاشدروازه به دستت رسیده.»
«درسته، خیلیفرمان مرتب دستهبندیشان کردیاوه و فرستادی بالا.»
«من فقط از طریق مهندسی عمران سیستم آبرسانی را مدیریتجین کردم، میرزابنویسها را فرستادم کار میدانی کنند، همه را مجبور کردمنیستید از صابون استفاده کنند و واکسیناسیون آبله را هم اجباری کردم.»
ها، فقط فکرشاگرد کردن دوباره بهسلطنتی آن هم هیجانانگیز بود.
این یعنی قدرت.
قدرت اینکه همهامپراتوری را مجبور کنیاین دستهایشان را بشویند.
جین چون-هیهوانگگو غرق درمیکرد شادی شد.
«سیستم اوزانآمد و مقیاسها راپزشک هم استاندارد کردی.»
«به هرآرام حال آنوارد اساس مالیاتگیری است.»
اینکه مالیات بر اساسدریافت طول پای یک مدیرچیه تعیین شود، اصلاً منطقی نبود.
علاوه بر این، این نوع مهندسیدروازه مدیریت آب نیاز به دقت داشت،گرفت بنابراین استانداردسازی اوزان و مقیاسها ضروری بود.
آنها مدتی درباره شهرستان بکرین با هم بحثامپراتوری کردند و پرنس اون در حالی که چانهاشناگهانی را روی دستش گذاشته بود، با دقت گوش میداد.
«اما این فقط به این دلیل امکانپذیره که شهرستانجین بکرین اندازهای است که من میتوانم مدیریتش کنم. اگر ازموقت این بزرگتر شود، دوباره شکافهای اداری خودش را نشان میدهد.»
«من هم همینطور فکر میکنم.»
«من فقط کاری رامیکرد میکنم که از دستمسربازی برمیآید. فقط در حد توانم.»
با این حرفها، پرنس اونپزشک لبخند محوی زد و برای مدتاین طولانی به جین چون-هی نگاه کرد.
«همیشه همین حرف را میزنی.»
جین چون-هی گونهاش را خاراند.
حضور درهوانگگو کنار پرنسمیکرد اون معذبکننده بود.
شاید به خاطر راز تولدشپزشک بود، اما رفتار نامحسوس واوه مرموز پرنس او را مضطربتر میکرد.
'هوو، نمیتوانمآرام همینطوری درباره رازدروازه تولدم هم بپرسم.'
اگر این همان جین چون-هی بوداین که فقط یک بار زندگی کرده بود،روی حتماً این جعبه پاندورا را باز میکرد.
همانطور کههوانگگو میگویند، کنجکاویمیکرد گربه را کشت.
حتی آن گربه هم حتماًپزشک با آمادگی برای مردن از شدتاین کنجکاوی، آن را باز کرده بود.
'اما الان،آرام زندگی روزمرهام برایمدروازه خیلی باارزش شده.'
حتی اگر چیزهایی بود کهاوه نمیدانست، حتی اگر زندگی روزمرهاش باناگهانی دروغ یا تظاهر پوشیده شده بود.
که چی؟
یک فرد بالغ قصد ندارد فقطسلطنتی برای یاد گرفتن یک چیز جدید،دیگه دست از چیزهایی که دارد بکشد.
«برایت یکآرام پاکسازی مغزوارد استخوان انجام میدهم.»
«واو، واقعاً قصدامپراتوری نداری بپرسی. خیلیاین لجبازی. خیلی لجباز.»
«نمیفهمم درباره چی حرف میزنی،وارد اما حالا که اینجام، اینجین کار را برایت انجام میدهم!»
«واقعاً نمیخواهی بپرسی؟ آدمها معمولاً ازسلطنتی کنجکاوی نمیمیرند؟ درباره اینکه مادر واقعیشاندیگه کیست، یا چیزهایی شبیه به این.»
آاااه، نمیشنوم، نمیشنوم!
اینکه من و تو بااوه هم رابطه خونی داریم یاخیلی نه، به من چه ربطی داره!
وقتی جین چون-هی اینطورمیکرد آشکارا مخالفتش را نشانسربازی داد، ابروی پرنس اون پرید.
'این یکی رو باش.'
مطمئناً داشت از کنجکاوی میمرد،دروازه اما با لجبازی از پرسیدن امتناعگرفت میکرد که این موضوع حرصآور بود.
شاید این موضوع برای یکاوه فرد سلطنتی در زمان آشوب فرقناگهانی میکرد، اما الان زمان صلح بود.
یک فرصت برای پیشرفت اجتماعی.
بیدلیل نبود که اینکنت موضوع یک سوژه ثابتامپراتوری در رمانهای بازاری بود.
چنین راز تولدی درست روبهرویش بود، باسربازی این حال این پزشک دهانش را بستهاحیاناً نگه داشته بود و سرش را تکان میداد.
«برادرزاده؟ یافرمان برادر کوچکتر؟ فکراوه میکنی کدامش باشی؟»
«آاااه، داریدهوانگگو حرفهای عجیبیمیکرد میزنید، اعلیحضررتتت!»
تق!
«گیااااه! پیشونیم، پیشونیم!»
«بذار یک بار دیگه بگم.اوه حالا که اینجام، بیا فقط پاک.ناگهانی سازی. مغز. استخوان را انجام بدیم.»
جین چون-هی با صورتی سرخ شدهدروازه نفسنفس میزد و سوزنها را مثلگرفت سلاحهای مخفی بین انگشتانش نگه داشته بود.
نه، آخه چرامیکرد مدام سعی دارد آنسربازی دروازه را باز کند؟
'من کهفرمان از قبل تکلیفماوه را روشن کردهام.
بیا غریبه باشیم!'
جین چون-هی در حالی کهپزشک پاکسازی مغز استخوان را انجاماوه میداد، با خودش فکر کرد.
'ترجیح میدهم به استاد التماس کنمقلعه که اجازه دهد به عنوان جگالببخشید چون-هی بمانم تا اینکه پونگ چون-هی شوم!'
اگر استادش در آینده ازدواج میکرد و وارثی به دنیا میآورد، قصد داشتروی یکجوری التماس کند که اجازه دهد دوباره جین چون-هی شود، و به اوباز بگوید که نگران نباشد و میتواند اسم او را از شجرهنامه خانواده پاک کند.
'اگر بگوید بهآرام خاطر کینههای خانوادهدروازه جگال نمیتواند چه؟'
اوف، حدس زدنش سخت بود، چون اوفرمان هیچچیز از رازهای خانواده جگال نمیدانست، فقطاینکه میدانست که آنها عمیق و تاریک هستند.
فقط میدانست کهمیکرد احساسات استادش نسبتقلعه به خانواده معمولی نیست.
در حالی که سایر خانوادههای معتبر برای مراسمچیه اجدادی تزئینات مجللی میچیدند، استادش به سادگی فقطادای یک عود در روز سالگرد روشن میکرد و تمام.
او حتی لوح اجدادی رئیس قبلیدروازه خانواده را هم خودش پاک نمیکرد وببخشید از یوهو میخواست این کار را بکند.
این چیزی بود کهکنت او کاملاً فراموشش نکردهامپراتوری بود، اما نمیتوانست رهایش کند.
او میدانست.
میدانست، اما.
با اینهوانگگو حال، اومیکرد تنها شاگردش بود.
استاد که اجازه نمیدادکنت او را به زور بهدریافت قصر امپراتوری ببرند، مگر نه؟