چپتر 1173: فصل 1173
0اما چیرزمیشان شمشیری کهداده آزاد کرد.
در یکاگه کلمه، یکچشمتون معجزه بود.
همانطور که حسراه میکرد چی اطرافش درهیچوقت یک لحظه تغییر میکند.
گلها در محدوده وسیعتری پژمرده شدند و کسانیخودمون که به جلو هجوم میآوردند، مثل دانههای قاصدکمیندازن پخش و پلا شدند و دوباره از هم پاشیدند.
[آه، بالاخرهرزمیشان این محدودیتداده برداشته شد.]
[اینقدر زمان گذشتهفقط از وقتی کهبهشته اینجا دفن شدم؟]
صدای کسانی که از تلقین رهاطاعون شده بودند و کسانی که باجلوی کینه فریاد میزدند که خانوادههایشان هنوز زندهاند.
صدای همهشان طنینانداز شد.
اما پزشکرزمیشان از هیچکدامشانداده فرار نکرد.
«همه بااگه هم. همینچشمتون الان میریم!»
به محض اینکه آنمیندازن زمان را خرید، جین چون-هینمیشه به سمت درخت هلو دوید.
برادران کوچکترش هم دنبالشظاهر رفتند و با تکنیکهایخودمون حرکتیشان به جلو شتافتند.
در حین دویدن.
[وایستید.]
[این چه گستاخیایه!]
[چشمه شکوفه هلو تنها بهشتشدن در قلمرو فانیهاست. واقعاً قصدکجاش دارید به این مکان آسیب برسونید!]
[مگه همیشه یه فداکاریداده کوچیک وجود نداشته؟ اگه فقطمیل چشمتون رو ببندید، اینجا بهشته!]
این بار، کسانی که هنرهایببندید رزمیشان را صیقل داده بودند،صیقل شروع به ظاهر شدن کردند.
[ما با میلراه خودمون فداکاری کردیم.طاعون این کجاش بده؟]
[انسانها به هر حال جنگ به راهمیل میندازن، قحطی و طاعون هم هیچوقت تمومجنگ نمیشه. میخواید بگید جلوی همهشون رو میگیرید؟]
چون-و در حالی که وارد میشد، با لحنیکردند کاملاً روان گفت: «عذرخواهی میکنم، ارشد. یکم... قراردادجنگ کلاهبرداری در کار بوده. فکر کنم ازش خبر ندارید.»
شاید به این خاطر کهببندید در هنرهای رزمی آموزش دیده بودند،داده تعدادشان بسیار کمتر از قبل بود.
اما هنوزجنگ صدها نفر ازقحطی آنها آنجا بودند.
تعدادی نبودداده که بشودظاهر نادیدهاش گرفت.
علاوه بر این، آنها موجوداتیشروع بودند که خسته نمیشدند وخودمون فقط به جنگیدن ادامه میدادند.
«همم، اینجوری خیلی راحتتره.»
با حرفجنگ جین چون-هی، برادرانشقحطی سر تکان دادند.
«من راه رو باز میکنم.»
هنر الهیرزمیشان شیطان بهشتی، مشتشروع یگانه سرکوبگر آسمان.
از دست او، قدرتیچشمتون که گفته میشد آسمانهاهنرهای را سرکوب میکند، متولد شد.
یهو ها-ریون به آرامی حلقهقحطی چی فشرده از تاریکی سیاهمیخواید را به بیرون پرتاب کرد.
کووااااا!
حلقه چی فشردهصیقل یهو ها-ریون در یکشدن خط مستقیم پرواز کرد.
او نگران بود که مبادا جینبهشته چون-هی مثل قبل بدنش را باشروع شمشیر جاودانه قطعکننده عالی حقیقی نابود کند.
علاوه برجنگ این، حریفانمیندازن جنگجو بودند.
یهو ها-ریونداده هیچ دلیلیظاهر برای عقبنشینی نداشت.
«برو!»
به این ترتیب،فقط برادران درست بهبهشته مقابل درخت هلو رسیدند.
سواااااه-
باد وزید.
جین چون-هیرزمیشان به بالاداده نگاه کرد.
نور ماه وفقط ستارهها از میانبهشته برگها به پایین میتابید.
«آه، ستارهها...»
ستارههای خاطرات «کودک» ظاهر شدند.
این یک صورتصیقل فلکی بود که ازشدن درختان ساخته شده بود.
جین چون-هیاگه با درختچشمتون هلو صحبت کرد.
«متأسفم. تو منراه رو به زمانطاعون اصلی خودم برگردوندی.»
[اشکالی نداره.]
«!»
صدایی طنینانداز شد.
[باد وزید. آره... صداتمیندازن رو شنیدم... خانوادهم بزرگتر شد.نمیشه من روی زمین ستاره ساختم.]
ستاره ساخته؟
«یعنی منظورشرزمیشان همون گلهایداده تو باغه؟»
درست لحظهای کهفقط جین چون-هی میخواست چیزیبار بگوید، کودک پیشدستی کرد.
[همونطور که ستارهها در نهایتقحطی محو میشن، من و اینمیخواید باغ هم به پایان میرسیم.]
شواااااه-
برگها به همصیقل ساییده شدند وظاهر صدایی ایجاد کردند.
نور درخشان و روشن ماهببندید از میان برگها عبور کردصیقل و ستارههایی را به وجود آورد.
[مامان و خواهر برادرهاممیندازن هم حالا میخوان برگردن. همم...نمیشه بهشتی که ساختم زیبا بود؟]
«آره. اونقدر کهشروع برای یه لحظه فراموشمیل کردم باید چیکار کنم.»
[شیرین بود؟]
«هیچ چیزیاگه تو دنیا ازببندید اون شیرینتر نبود.»
بادی از دوردست وزید.
بادی که ازشروع دور میوزید، گلهایکردند باغ را تکان داد.
ستارههای ساخته شده ازداده برگها، در باد بهکردند جریان افتادند و رقصیدند.
چشمه شکوفه هلو.
چشمه شکوفه هلوی همه...
[پس همون کافیه. توظاهر کاری رو که باید،خودمون انجام بده. درخت کوچولو.]
«من...»
میخواست بگوید که اوچشمتون درخت نیست، اما جینهنرهای چون-هی دهانش را بست.
به دلایلی، کودک همچنانمیندازن باور داشت که جین چون-هینمیشه از همان «جنس» خودش است.
[چون توداده رو دیدم،ظاهر دیگه تنها نبودم.]
«ممنونم. منمرزمیشان از دیدنتداده خوشحال شدم.»
نمیخواست او را بکشد.
[یادت نره آب بخوری. روزهاییقحطی که انرژی نداری، خوبه کهمیخواید حسابی نور خورشید رو جذب کنی.]
«حتماً.»
واقعاً نمیخواست او را بکشد.
[اشکالی نداره اگه حشرهها یکمببندید گازت بگیرن. برگهای زیادی هست.صیقل فقط باید شاخههای بیشتری رشد بدی.]
«قلب بزرگی داری.»
[قبل از اینکه شاخههات رو رشدکردند بدی، همیشه باید اول ریشههات رو قویحال کنی. بدون ریشه، هیچ کاری نمیتونی بکنی.]
«آره. فراموش نمیکنم.»
جین چون-هی در حالیچشمتون که شمشیر کریستال یخیهنرهای را بیرون میکشید، جواب داد.
سلورونگ-
این اولین باری بودظاهر که سرمای شمشیر کریستال یخیکردیم اینقدر دردناک به نظر میرسید.
ذهنی که میخواست متوقفداده شود و ذهنی کهکردند میدانست باید ادامه دهد.
ذهنی که درگیر اینچشمتون بود که آیا راههنرهای دیگری وجود دارد یا نه.
این سه باراه هم ترکیب شدند تاهیچوقت یک باتلاق گلی بسازند.
کودک بهداده حرف زدنظاهر ادامه داد.
[گلها نمیتونن زیر پاهای من زندگی کنن چون نور خورشیدخودمون بهشون نمیرسه. وقتی اینطور میشه، خوبه که چند تا برگطاعون رو بندازی تا یه سوراخ باز بشه و خورشید بتونه بتابه.]
این نصیحت یکفقط درخت ارشد بهبهشته یک درخت تازهکار بود.
«آه، توجنگ همین الانشمیندازن هم شکستی.»
با تجربهداده رویارویی با راکشاساشدن در مناطق بیرونی.
آیا وقتی به نفرینی که رویظاهر یک کودک گذاشته شده بود نگاهکجاش میکرد، این را متوجه نشده بود؟
هیچ چیزیاگه در اینچشمتون دنیا جاودانه نیست.
مهم نیست یک طلسم یاقحطی هنر چقدر بزرگ باشد، در نهایتبگید با گذشت زمان محو خواهد شد.
«تقریباً این حقیقتشروع رو که انسانکردند بودی فراموش کردی.»
وقتی به عقبصیقل برمیگشت و فکرظاهر میکرد، این حقیقت داشت.
رشد دادناگه ریشه درچشمتون یک جسد دفنشده.
این چیزی نبودراه که ایگوی یکطاعون انسان بتواند انجام دهد.
تلاش کردن،داده و تلاش کردن،شدن و تلاش کردن.
محافظت کردن،رزمیشان و محافظت کردن،شروع و محافظت کردن.
در پایان همه اینها، کودک خودشبهشته را گم کرد، در هم شکستشروع و خودش را با درخت همسان کرد.
ببر سه مطلق طوری صحبت کرده بود که انگار چشمه شکوفهبگید هلو تا ابد دوام میآورد مگر اینکه مداخله خارجی یا یک مراسممیکنم خاص در کار باشد، اما او حس میکرد که احتمالاً اینطور نیست.
به عنوانداده مدرک، کودک درشدن هم شکسته بود.
این در همصیقل شکستگی به تدریجظاهر بیشتر هم میشد.
«به نظر میرسهفقط مدتیه که خودش همبار این رو حس کرده...»
کودک در حالی که برای پایان آماده میشد،تموم رازهایی را در میان گذاشت که شاید بزرگوارد نبودند، اما از دیدگاه یک درخت کاملاً اهمیت داشتند.
صدایی که در آن یک ایگویکردند در هم شکسته تمام تلاشش راانسانها میکرد تا حسن نیتش را حفظ کند.
[این یه رازه، اما اگه فکر میکنی حشرهها دارن بیش از حدکجاش ریشههات رو میمکن، میتونی یواشکی چند تا مورچه بیاری تو، باشه؟ مورچههامیخواید همهشون رو میخورن. این یه دانش یکم شیطنتآمیزه، اما من بهت یادش میدم.]
بیاهمیتترین چیز در دنیا.
صدایی کهجنگ انسانها هرگز استفادهایقحطی برای آن نداشتند.
«ممنونم، ارشد.»
کودک، نه، درخت، به پرحرفی ادامهظاهر داد و راز اینکه چطور اینقدرکجاش طولانی زندگی کرده بود را گفت.
وقتی از جذب کردن مردم ازبهشته طریق ریشههایش حرف میزد، ایگوی اوشروع دیگر کاملاً در هم شکسته بود.
بنابراین جین چون-هی عمداًمیندازن گوش نداد و فقطتموم با او همراهی کرد.
چی سردداده در شمشیر کریستالشدن یخی جمع شد.
چی شمشیررزمیشان به ابریشمداده شمشیر تبدیل شد.
ابریشم شمشیراگه به گانگچشمتون شمشیر تبدیل شد.
هیچ دردیجنگ در کارمیندازن نخواهد بود.
او با همینشروع یک ضربه بهکردند همهچیز پایان میداد.
«این فقطرزمیشان قطع کردنداده یه درخته...»
بدن ازاگه قبل ازچشمتون بین رفته بود.
چیزی کهجنگ باقی ماندهمیندازن بود، پو بود.
حتی صدا زدن آن به عنوان یک پو همکردیم مبهم بود، چرا که این کودک کاملاً با درختطاعون همسان شده بود و باور داشت که یک درخت است.
«واقعاً هیچ راه دیگهای نیست؟»
اما شمشیر جاودانه قطعکنندهچشمتون عالی، قدرتی بود کههنرهای قوانین را قطع میکرد.
این کودک کاملاًراه با آن قانونطاعون همسان شده بود.
درست بود.
به جای «کودکیصیقل که باور داردظاهر یک درخت است».
یک «درخت که باور دارد یک کودکبار است» بسیار به واقعیت نزدیکتر بود، همشدن از نظر جادویی و هم از نظر فیزیکی.
بنابراین، حسی درونی به او میگفت کههیچوقت اگر شمشیر جاودانه قطعکننده عالی فرود بیاید، آنحالی بچه را هم از وسط نصف خواهد کرد.
«اما، حتی با این وجود...»
باران اشکهایش بند نمیآمد.
واقعاً هیچ راه دیگری نیست؟
چکه-
نتوانست خودش را کنترل کند وکردند یک قطره داغ از روی چانهاشانسانها سُر خورد و روی زمین چکید.
[شیره جانت را هدر نده.]
ارشد درختاگه با لحنیچشمتون جدی گفت.
[پس کاری کهراه از دستت برمیآیدطاعون را انجام بده.
قبل از اینکهشروع بیشتر از اینکردند در هم بشکنم.]
«...»
[اینجا باید تا زمانی کهببندید هنوز به عنوان بهشت درصیقل یادها مانده، به پایان برسد.
قبل از اینکه جنازههای انسانیقحطی بیشتری را در آغوش بگیرم وبگید کینه و شرارت بیشتری پخش کنم.]
«بله.»
همین یک ضربه شمشیر.
سختترین ضربهاگه شمشیر درچشمتون دنیا آماده بود.
حتی در گذشته وقتی در آن غار زیردریایی بانمیشه چیزی روبهرو شد که انسانها هرگز نمیتوانستند با آنلحنی روبهرو شوند، استفاده از شمشیرش راحتتر از الان بود.
«خوب بخوابی، ارشد.»
[...ممنونم.
که به من پایانی میبخشی.]
بعد از گفتنراه این حرف، شاخههایشطاعون را تکان داد.
[یادت نرودداده که آبظاهر زیاد بنوشی.]
«انگار نیازی نیستصیقل نگران غرقآب شدنظاهر باشی، ارشد. هاهاها...»
اشکهایش بند نمیآمد.
«...»
اما حالاداده وقت ضربهظاهر زدن بود.
[عجله کن!]
اصرار درخت.
لحظهای بود کهراه باید پایان اینطاعون مزرعه را میدید.
انرژی به درون شمشیر کریستال یخیکردند سرازیر شد و خیلی زود به شمشیریحال تبدیل شد که جاودانگی را قطع میکرد.
تکتک عضلات بدنش فریاد میکشیدند،شروع اما سر دلش حتی ازخودمون آن هم بیشتر درد میکرد.
پایان.
او قدرتی را آزادمیندازن میکرد که قوانین را درنمیشه هم میشکست و آزادی میبخشید.
لحظهای که آن شمشیرظاهر بالاخره حرکت کرد تاخودمون آسمان و زمین را بشکافد.
«آه، دلمرزمیشان نمیخواد اینداده کار رو بکنم.»
نمیشد، خواهشاً، فقط اینچشمتون درخت را زنده نگه داردرزمیشان تا راه دیگری پیدا کند؟
اما زمان.
همیشه ارزشمندترین منبع بود وشدن چه کسی میدانست اگر بیشتر ازبده این لفتش میداد چه اتفاقی میافتاد؟
«لعنتی! این چه قدرتیه کهشروع جاودانهها رو قطع میکنه اما نمیتونهکردیم حتی یه درخت رو نجات بده!»
در همان لحظه.
مثل یک رستگاری،راه یک شمشیر قیرگونطاعون فضا را شکافت-
کانگ!
-و شمشیررزمیشان جین چون-هیداده را دفع کرد!
«!»
تیغهای بود که بهمیندازن نظر میرسید خلأ خود کیهاننمیشه را درونش جای داده است.
کاگاگاگاگاگاک!
گیگیگیگیگیگیک!
صدای عجیب و غریبچشمتون و پیچیدهای که فراتر ازرزمیشان درک انسان بود، طنینانداز شد.
متفاوت از یک انفجار، صدای عجیبیطاعون بود؛ انگار که خود فضا درجلوی حال تحریف و مچاله شدن بود.
صدایی مهیب که باعثظاهر عذاب هر کسی میشدخودمون که آن را میشنید!
با این حال.
با وجود چنین صدایی، جین چون-هیبهشته چشمانش را کاملاً باز نگه داشتشروع و مستقیم به جلو خیره شد.
درست روبهرویش.
ببر سه مطلق، دو بک-ها، آنجاکردند ایستاده بود و شمشیر جین چون-هیانسانها را با شمشیر سیاهش دفع کرده بود.
«شمشیر جاودانهرزمیشان قطعکننده عالیداده دفع شد؟»
قطع کردن جاودانگی.
ضربه شمشیری که میشد گفت هرطاعون چیزی در دنیا را قطع میکند،جلوی و او توانسته بود جلویش را بگیرد.
«همانطور که انتظار میرفت، برادر جین، تومیل استثنایی هستی. جای تعجبه که تونستی ازجنگ چنین راههای غیرمنتظرهای خودت رو به اینجا برسونی.»
«هاها، قهرمان بزرگ دو...»
جین چون-هی خندید.
در میان خنده،راه دوباره چشمانش پرطاعون از اشک شد.
ببر سه مطلق که نمیتوانستشدن معنی آن خنده را بفهمد،کجاش کمی سرش را کج کرد.
«...؟»
طبیعی بود.
به دلیلی که نمیتوانست درکشقحطی کند، تنها کسی که میتوانست بابگید درخت صحبت کند جین چون-هی بود.
به نظر میرسید بقیه حتیشدن نمیدانستند که این درخت برایکجاش خودش منیت و قلب دارد.
سوااااه-
درخت هلو برگهایش راچشمتون تکان داد، انگار کههنرهای نگران جین چون-هی بود.
ببر سه مطلق گفت:
«هنوزم بهم میگیشروع قهرمان بزرگ؟ فک کنممیل اینم از جذابیتهای توئه.»
چند کلمهایرزمیشان رد وداده بدل شد.
چشمان آبی و شفاف جین چون-هی در هالهای ازرزمیشان سیاهی فرو رفته بودند، اما او مستقیماً به چشمانی نگاهکجاش میکرد که شعلهای داغ و خاموشنشدنی در درونشان زبانه میکشید.
در همان لحظه بود.
کوارونگ!
تاریکی سیاهی که میتوانستداده آسمان و زمین راکردند ببلعد، از یهو ها-ریون برخاست.
این تاریکی حامل نیت قتلببندید حقیقی بود و قصد داشت ببرداده سه مطلق، دو بک-ها را ببلعد.
تکنیک گانگجنگ چی از هنرقحطی الهی شیطان بهشتی.
نخل درهمشکننده آسمان---!
کواکوانگ! کورورورونگ!
صدایی شبیه بهفقط انفجار صدها رعدبهشته لرزاننده آسمان طنینانداز شد.
نیروی انفجاری ناشی از گانگقحطی چی در حال انبساط، محیطمیخواید اطراف را به شدت لرزاند.
حتی یک جنگجو که تمرینات مکرری را پشتخودمون سر گذاشته بود، اگر در این انفجار گرفتارمیندازن میشد، دچار جراحات داخلی میشد و خون سرفه میکرد.
با این حال، در میان جینظاهر چون-هی و برادران قسمخوردهاش، هیچکس تاکجاش این حد تحت تأثیر قرار نمیگرفت.
مشکل این بود.
ببر سه مطلق،راه دو بک-ها، نیزطاعون کاملاً آسیبی ندیده بود.
او یک دستش را بالا آورده بود تاخودمون نخل درهمشکننده آسمانِ یهو ها-ریون را دفع کندمیندازن و بدون حتی یک خراش آنجا ایستاده بود.
اما او حتی با گانگشروع چی محافظ هم احاطه نشده بود،کردیم بنابراین این منظره واقعاً عجیب بود.
حالت چهرهاگه یهو ها-ریونچشمتون جدیتر شد.
«ببر سه مطلق. اینمیندازن یه هنر رزمی نیست. دارینمیشه از اون درخت قدرت میگیری؟»
«اینکه با یه نگاه متوجهش شدی، واقعاً فوقالعادهست. درسته. طبق یهبده قول قدیمی، تا زمانی که این درخت زندهست، باید بدون قیدمیخواید و شرط قدرتش رو به من، جاودان شکوفه هلو، قرض بده.»
در حالی که آن دو درظاهر حال صحبت بودند، ساما هیون وکجاش چون-و به چپ و راست حرکت کردند.
در حالی که شمشیر جین چون-هی و شمشیر ببر سه مطلقداده در هم قفل شده بودند، حریفشان لحظهای متوقف شده بود وحال از یک دست برای دفع نخل درهمشکننده آسمانِ یهو ها-ریون استفاده میکرد!
فرم هشتمجنگ مشت تایمیندازن چی، دستان ابری!
نخل طلاییداده از هنرظاهر الهی طلایی!
با حرکتی ملایم شبیه به ابرها،ظاهر انرژی قدرتمند نخل گانگ چی مثلکجاش یک اژدها به بیرون فوران کرد.
همزمان، از جهت مخالف، یک گانگ چی بههنرهای شکل نخل با درخشش طلایی به جلو هجوممیل آورد و فضا را در هم تا کرد.
او فقطجنگ یک دستمیندازن آزاد داشت.
چطور میتوانست حملاتشروع را از هرکردند دو طرف دفع کند!
نیت سامارزمیشان هیون وداده چون-و همین بود.
با این حال.
در کمال تعجبِ آنها، ببر سه مطلق باتموم سرعتی که حتی برای چشمان برادران قسمخورده هموارد به سختی قابل دیدن بود، در جای خود چرخید.
کواگاگاگاک!
کوارونگ!
دو نوع انرژی نخل گانگ چی که ازهنرهای چپ و راست شلیک شده بودند، در هوا منفجرخودمون شدند و امواج ضربهای آنها محیط اطراف را لرزاند.
چشمان جینجنگ چون-هی نیزمیندازن آرام شد.
محیط اطراف ساکت شد.
برادران قسمخورده نیزصیقل قدرت ببر سهظاهر مطلق را تشخیص دادند.
حمله غافلگیرکننده چون-و و ساما هیون در آنهنرهای لحظه چیزی نبود که حتی یکی از ده استادخودمون برتر جیانگهو بتواند به راحتی آن را دفع کند.
هر دوجنگ از گانگ چیقحطی ساخته شده بودند!
این واقعیت که او آنهاشدن را به این تمیزی دفعکجاش کرد، مهارتش را ثابت میکرد!
جین چون-هی باصیقل صدایی ملایم اماظاهر تا حدودی سرد گفت:
«...قویتر شدی.»
«هاها! اگه قویتر نمیشدم، چطور میتونستم با هیولایی مثل تو روبهروبگید بشم؟ اولین ضربه شمشیری که زدی... موفق شدم دفعش کنم، اما حتیمیکنم با قرض گرفتن قدرت چشمه شکوفه هلو، مچم به شدت درد گرفت...»
«بیش ازداده حد ازمظاهر تعریف میکنی.»
«تعریف؟ هاهاها، تو هنوزم تو این وضعیت شکستهنفسی میکنی. فقط همین؟ تو حتی موفقانسانها شدی سه تا برادر کوچیکترت رو هم به ببرهای بزرگ جیانگهو تبدیل کنی. واقعاًمیگیرید چقدر دیگه میخوای قویتر بشی، برادر جین؟ نکنه واقعاً به فکر کشتن یه جاودانه هستی؟»
پس از دفع ضربه شمشیرببندید جین چون-هی، مچ دستش دوصیقل برابر اندازه طبیعیاش متورم شده بود.
اما با قدرت چشمهمیندازن شکوفه هلو، مچ شکسته بهنمیشه سرعت در حال بازسازی بود.
«اما حتی برای من که استعداد رزمی ندارم هم یه راهی برای زنده موندن وجودراه داشت. این واقعیتیه که تو جیانگهو خیلی شناخته شده نیست، اما... من به سرعتم هم اطمینانکاملاً دارم. ارباب جوان خاندان هائو که اونجاست باید بدونه، مگه نه؟ داستان پشت لقب من رو.»
«!»
ساما هیون، به عنوان ارباب جوانبهشته خاندان هائو، تغییر جزئی در حالتشروع چهرهاش نشان داد؛ انگار که چیزی میدانست.
تغییری ظریف که فقطمیندازن کسی که خیلی به اونمیشه نزدیک بود میتوانست متوجهش شود.
او یکداده علامت باظاهر دست فرستاد-
برای برادر قسمخوردهاش، چون-و.