چپتر 975: فصل ۹۷۵
0یک جنگ غیرمنتظرهاراده بر سر کتابچههای هنرهایراضی رزمی در جیانگهو درگرفت.
«تکنیک قلب برهمای نیلوفر بیکران» کهبهسختی توسط عمارت پزشکی فلس سفید تضمین شدهزمین بود، به مرحله چاپ و فروش رسید.
طبیعتاً، عمارت پزشکی فلس سفیدمگر قرار بود از این راهمادرش پول هنگفتی به جیب بزند.
کتابچه یک هنر نهاییکتاب الهی، آن هم فقطمگر به قیمت یک نیانگ طلا!
یک نیانگاینکه طلا قطعاًقوی مبلغ کمی نبود.
برای یک فرد عادی، این مبلغی بوددست که حتی با یک عمر شخم زدناندازه زمینهای کشاورزی هم بهسختی به دست میآمد!
با این حال، برای یک خانواده کشاورز که یک قطعهمادرش زمین با اندازه متوسط را نسل به نسل به ارث بردهچنین بودند، مبلغی بود که هر طور شده میتوانستند از پسش بربیایند.
اما هیچ خانوادهای حاضر نمیشدبتواند برای بچهای که استعداد رزمیاراده نداشت، کتابچه هنرهای رزمی بخرد.
این کاملاً طبیعی بود.
کتابچه بخرند و به بچهایکشاورزی که با بنیه مناسب بهخانواده دنیا نیامده بگویند برو رزمیکار شو؟
قرار نبود در یک سالن رزمی کسی فرم بدنیشان را اصلاح کند، و هیچبیشترشان راهی هم وجود نداشت که بفهمند آیا بچه جزو آن معدود افراد بااستعدادی هستنان که فقط با خواندن یک کتاب بتواند در یک هنر رزمی استاد شود یا نه.
مگر اینکه بچه با یک اراده قوی پدر و مادرش راقوی راضی میکرد، وگرنه بیشترشان ترجیح میدادند بچههایشان خواندن و حساب ویاد کتاب یاد بگیرند تا اینکه دست به چنین قمار بزرگی بزنند.
اما کسانی که ازقوی قبل در جیانگهو ازمیکرد راه شمشیرزنی نان میخوردند چطور؟
برای آنها،شخم این قطعاً مبلغیکشاورزی قابل پرداخت بود.
علاوه بر این.
اگر کسی در حال کپی واستاد فروش غیرقانونی این کتابچه هنر نهاییپدر الهی دستگیر میشد، مقامات محلی مداخله میکردند.
چرا؟ چون جگال لین، استاد عمارت پزشکی فلس سفید، عنوانبیشترشان رسمی و افتخاری کنت پزشک سلطنتی را داشت و فرمانداریبزنند بکرین را به عنوان ملک طلق خود در اختیار داشت!
کسی نمیتوانست به این سادگیها بابهسختی بهانه کردن پیمان عدم تجاوز بین مقاماتزمین دولتی و دنیای رزمی قسر در برود.
بنابراین، تحت هدایت ساما هیون،مگر جناح خون طلایی از قبیله هائوراضی یک سرمایهگذاری جدید را آغاز کرد.
به زبانهست مدرن، یککتاب تجارت حق امتیاز!
در ازای ارسال نیمی از سود به عمارتمیکرد پزشکی فلس سفید، چاپخانههای زیر نظر جناح خونبگیرند طلایی شروع به چاپ انبوه و فروش کتابچهها کردند.
حتی اگر چاپخانه فرمانداری بکرینکشاورزی بهترین چاپخانه در امپراتوری بود، بازکشاورز هم فقط یک مرکز چاپ بود.
با سپردن سفارش تولید این هنر نهایی الهیقوی به چاپخانههای سراسر امپراتوری، سیلی از کتابچهها به راهبچههایشان افتاد که با یک ارتش یک میلیونی رقابت میکرد.
طبیعتاً، پولها هم سرازیر شدند.
در واکنش به این موضوع، فرقهمادرش شیطانی خورشید و ماه نیز شروعمیدادند به توزیع کتابچههای هنر شیطانی کرد.
تنوع آنها بیشتر و قیمتشانکشاورزی ارزانتر از هنر نهایی الهیخانواده عمارت پزشکی فلس سفید بود!
فقط پنج نیانگ نقره!
با این حال.
مگر اینها کتابهای یکقوی فرقه شرور نبودند کهمیکرد به عنوان خائن شناخته میشدند؟
برخلاف عمارت پزشکی فلس سفید و جناح خون طلاییحال قبیله هائو، آنها نمیتوانستند آشکارا و در روز روشنبرده این کتابها را در سطح انبوه چاپ و توزیع کنند.
بنابراین.
مجبور بودند آنهاخواندن را در سایههااستاد و مخفیانه بفروشند.
و ایناینکه تفاوت بسیارقوی بزرگی ایجاد میکرد.
«جغد چی میگه؟»
«میو، میو.»
«همم. درسته. بیا تو.»
اینجا یک کوچهاراده خلوت در یکمادرش شهر بزرگ بود.
مشتری وارد مغازه شد.
از بیرون، یک دکه سبزیفروشی معمولی بهاراده نظر میرسید، اما در داخل، یکی از غرفههایترجیح بازار سیاه بود که کالاهای قاچاق معامله میکرد.
اگرچه این مکان وابسته به قبیله هائوشود نبود، اما تاریخچهای طولانی داشت و ششراضی نسل در همین نقطه مشغول قاچاق بودند.
مشتری به محضاراده نشستن، با صداییمادرش پایین و سریع گفت.
«شنیدم اینجا یه کتابچه هنرهایکشاورزی رزمی میفروشین که میتونه آدمخانواده رو خیلی سریع قوی کنه…»
«جای درستی اومدی.»
با این حرف، صاحبکتاب غرفه بازار سیاه دستهای ازاینکه کتابها را روی میز گذاشت.
هنر الهی خشککننده خون، هنرپدر الهی خشم انفجاری، هنر آسمان خونینترجیح شیطان بیرحم و چند تای دیگر.
همه اینها کتابچههای هنر شیطانی بودندبهسختی که زمانی در جیانگهو برای خودشانقطعه اسم و رسمی به هم زده بودند.
«اون حرومزادههای فرقه شیطانی، جای تعجباینکه نیست که اینقدر قوی هستن، وقتیمیکرد همچین کتابچههایی رو زیر بغلشون دارن.»
جنگجوی درجههست سه پر ازبتواند طمع شده بود.
احساس میکرد فقط با خواندنپدر یکی از اینها میتواند تبدیلبیشترشان به قویترین مبارز زیر آسمان شود.
«قیمتش چنده؟»
«پنج نیانگ نقره.»
«چی! اینقدر ارزون؟»
چشمان جنگجویاینکه درجه سه ازپدر تعجب گرد شد.
صاحب غرفه گفت: «به خاطرکشاورزی اینه که کتابچه عمارت پزشکیخانواده فلس سفید یک نیانگ طلاست.»
«این حرومزادههای دیوونه دارنشود سر کتابچههای هنرهای رزمیقوی جنگ قیمت راه میندازن…؟»
«عمارت پزشکیهست فلس سفیدکتاب شروعش کرد.»
«!؟»
این فراتر اززدن تصور، نه، فراتربهسختی از عقل سلیم بود.
به دلایلی، احساس میکرد که اجدادش الان با عصاهایشان ظاهر میشوند و فریاد میزنند:بیشترشان «شما تولهسگهای بیریشه چطور جرئت میکنید کتابچههای هنرهای رزمی رو اینطوری بفروشید! تو زماننان ما، فقط برای گرفتن یه تیکه پاره از همچین چیزی، یه حمام خون راه میافتاد!»
این موضوع بهویژه با دیدن رد چاپهایشود بلوک چوبی ارزانقیمت که به وضوح نشانراضی میداد هدفشان پایینترین اقشار است، بیشتر صدق میکرد.
«دیگه حتی زحمتاراده نوشتن دستی رومادرش هم به خودشون نمیدن؟»
اگرچه فلسفه رزمیای که این کتابها در خود داشتند یک هنر شیطانیقطعه بود، اما همچنان یک هنر والا محسوب میشد، با این حال کسانیاما که آن را میفروختند حتی حداقل صداقت و احترامی هم نشان نمیدادند.
نیتشان این بود که بدون توجه به اینکه آیاپدر خریدار خون بالا میآورد و میمیرد یا از شدتحساب جنون دیوانه میشود، کار را در یک لحظه تمام کنند!
«... من... من میخرمش.»
با اینکه آن اجداد خیالیپدر متعلق به خودش نبودند، اما بهترجیح نوعی احساس میکرد دارد ناخلفی میکند.
با این فکر، پنج نیانگ نقرهبهسختی را تحویل داد و یک کتابچهقطعه هنر شیطانی مناسب را داخل لباسش چپاند.
درست زمانیبتواند که میخواست آنجامگر را ترک کند.
«ایست—!!»
صدایی آمیخته بااراده انرژی درونی ازمادرش جایی طنینانداز شد.
در با شدت باز شدکشاورزی و مردانی با یونیفرمهای رزمیخانواده رسمی به داخل هجوم آوردند.
«شـ-شما کی هستین؟»
«ما از گاردهای زربفتپوشکتاب هستیم! هر چی تومگر لباست داری بیار بیرون!»
گاردهای زربفتپوش؟
برای چنینشخم مسئله پیشپاافتادهایزمینهای ظاهر شده بودند؟
با این حال، چیزی کهمگر او در لباسش پنهان کردهمادرش بود یک کتابچه هنر شیطانی بود.
«اوضاع خرابه.
شنیدم گاردهایاینکه زربفتپوش هیچقوی رحمی ندارن!»
اما اگرشخم دستگیر میشد،زمینهای کارش تمام بود.
جنگجوی درجه سه بهسرعتشود چرخید و مثل یکقوی روح پا به فرار گذاشت.
یا بهترهست است بگوییم، سعیبتواند کرد فرار کند.
یکی از گاردهای زربفتپوش یکپدر کدو تنبل از روی پیشخوانبیشترشان برداشت و آن را پرتاب کرد.
تق!
«کههوک!»
کدو تنبل که باکتاب انرژی درونی آمیخته شده بود،اینکه به پشت سرش برخورد کرد.
کدو تنبل خرد شدقوی و جنگجوی درجه سهمیکرد با صورت به زمین افتاد.
«سرش شکافته شد؟»
«نه، قربان!بتواند فقط کدوشود تنبل خرد شد.»
«خوبه. میتونیمهست ازش بازجویی کنیم.بتواند بدنش رو بگردید.»
همانطور که انتظاراراده میرفت، کتابچه هنرمادرش شیطانی را پیدا کردند.
«این هنرشخم آسمان خونینزمینهای شیطان بیرحمه؟»
با شناسایی کتابچه،استاد صدای همه مثلاینکه یخ سرد شد.
«فکر کن دقیقاً اونی روبتواند انتخاب کرده که شامل مکیدن خونقوی تازه آدمها میشه. عجب آدم شروریه!»
«نـ-نه، اینطور نیست...»
برای بهانهشخم آوردن خیلیزمینهای دیر شده بود.
«هنر آسمان خونین شیطان بیرحم یکی از کتابچههای فرقه شیطانیمادرش خائنه که به عنوان بیرحمانهترین هنر شیطانیشون شناخته میشه! این مردچنین رو دستگیر کنید و این لانه خائنین رو هم نابود کنید!»
وااااااه!
گاردهای زربفتپوش در یک چشمپدر به هم زدن دکه سبزیفروشیبیشترشان را با خاک یکسان کردند.
رزمیکاران رهگذر بازدن شوک به اینبهسختی صحنه خیره شده بودند.
دکه سبزیفروشی حالا تبدیلشود به چیزی شده بود کهپدر «قبلاً» یک دکه سبزیفروشی بود.
صاحب دکه بازار سیاه داشت زیراستاد مشت و لگد گاردیهایی که گاردپدر زربفت با خودشان آورده بودند، له میشد.
یکی از اعضای گاردقوی زربفت با لحنی ترسناکمیکرد سر رزمیکاران فریاد کشید:
«کس دیگهای همزدن هست که طمع هنرهایدست شیطانی رو داشته باشه؟»
«؟!»
جنگجویان با عجلهخواندن شروع به پنهاناستاد کردن نیانگهای نقرهشان کردند.
«ما هرگزاینکه طمع همچینقوی چیزایی رو نداشتیم!»
«کتابچههای هنر شیطانی! کیزمینهای برای همچین چیز غیرمتعارفی...میآمد نه... خیانتکارانهای نقره میده؟»
همه نگاهشان را دزدیدند ومگر به صاحب دکه که زیر مشتراضی و لگد گاردها بود خیره شدند.
«پس اگههست گیر بیفتیکتاب واقعاً میمیری.»
«دیوانه یکتا، اون حرومزادهقوی بیرحم... حتی گارد زربفتمیکرد رو هم بسیج کرده.»
«آخه چطوری زیر پای امپراتور نشستهبهسختی که برای سرکوب یه دکه توقطعه بازار سیاه محله هم نیرو میفرسته؟»
این یک درس عبرت بود.
اما درهست عین حال، یکبتواند هشدار هم بود.
هشداری که میگفت اگر دور و بر دکههایمیکرد بازار سیاه بپلکید و با نقرههایتان این کتابهایبگیرند فتنهانگیز را بخرید، دیگر چیزی برایتان باقی نخواهد ماند.
«نقرهست، قربان! اینزدن حرومزادهها صندوق صندوقبهسختی نقره احتکار کرده بودن!»
گارد زربفت حتیاستاد انبار مخفی زیرزمیناینکه را هم خالی کرد.
«کارتون خوب بود. دستور دادن کهاستاد تا آخرین سکه این پولها روپدر جمع کنیم و بفرستیم برای فرمانداری بکرین!»
آنها پولی را که فرقهپدر شیطانی از فروش کتابچههایش بهبیشترشان دست آورده بود هم بالا میکشیدند!
دیوانه یکتا مردی بودزمینهای که برای نجات جانمیآمد آدمها دیوانهوار تلاش میکرد.
اما دربتواند حقیقت، او دیوانهمگر پول هم بود.
«هههههههه! پول. پوووول!»
پول من پولزدن منه، و پول فرقهدست شیطانی هم پول منه.
جین چون-هی از دیدن کوهمگر نقرهها که روی هم تلنبار میشد،راضی از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید.
چرا که نه؟
آن حرومزادهها چطور جرأتقوی کرده بودند در فرمانداریمیکرد بکرین کسبوکار غیرقانونی راه بیندازند؟
همچین غلطی بکنی،زدن معلوم است کهبهسختی گاردها میآیند سراغت.
و این تمام ماجرا نبود.
در مناطق دیگر هم با استفاده از اطلاعاتمگر دفتر شرقی و سرعت عمل گارد زربفت بهوگرنه عنوان دو سلاح برنده، در حال سرکوب آنها بود.
در نتیجه، کارایی توزیع کتابچههایپدر فرقه شیطانی بیشتر از حدبیشترشان تصور رو به افول بود.
در روشنایی روز، آدم میتوانست فقطبهسختی با رفتن به بازار جنس بخرد،قطعه اما در سایهها اوضاع فرق میکرد.
آنجا جایی بود که چون نمیتوانستند علنیاراده چیزی بفروشند، مجبور بودند از کلمات رمز استفادهترجیح کنند و بر اساس اعتماد (؟) معامله کنند.
تفاوت قیمت؟
پنج نیانگاینکه نقره در برابرپدر یک نیانگ نقره.
از آنجا که ده نیانگ نقره برابر با یک نیانگخانواده طلا بود، این تفاوت دو برابر میشد، اما... آیا واقعاًطور نیازی بود که کسی با این قیمت یک هنر شیطانی بخرد؟
البته، صرف نظر از قیمت، همهاینکه میدانستند که هنرهای شیطانی به فرد اجازهوگرنه میدهد با تلاش بسیار کمتری قویتر شود.
قطعاً کسانی بودند که میخواستندبتواند برای طی کردن یک مسیراراده راحت، هنرهای شیطانی را یاد بگیرند.
اما چطوری؟
وسط بازارشخم داد بزنی کهکشاورزی میخواهی یکی بخری؟
گاردهایی که چشمانشان از طمعِمگر گرفتن پاداشِ دولتی سرخ شدهمادرش بود، برای دستگیریات هجوم میآوردند.
سعی کنی ازخواندن طریق پرسوجو یک دکهشود بازار سیاه پیدا کنی؟
اول از همه، دکههایقوی بازار سیاه وابسته به خاندانوگرنه هائو اصلاً آنها را نمیفروختند.
این کاملاً طبیعی بود.
وقتی ساما هیون، ارباب بعدی خاندان هائو، داشت باپدر چاپ و فروش کتابچههای متعارف برادر قسمخوردهاش سود کلانی بهیاد جیب میزد، چطور ممکن بود دست به چنین کاری بزنند؟
اگر ارباب جوان خاندان هائو میآمد و میگفت: «تو همونی هستیقوی که کتابهای یه شرکت دیگه رو میفروشه؟ تو دیگه دوست سرمایهداری مابگیرند نیستی. بین ما همهچی تمومه»، چه کسی مسئولیتش را به عهده میگرفت؟
آنها حتی اگر فقط از ترسمادرش نامه قطع رابطه ساما هیون هممیدادند بود، نمیتوانستند این کار را بکنند.
«دسترسی فرق داره! دسترسی!»
جین چون-هی حتی یکشود ذره هم قیمت یکقوی نیانگ طلا را پایین نیاورد.
او فقط هرخواندن کسی را کهاستاد ارزانتر میفروخت، له کرد.
در نهایت، پس از چندپدر ماه، تکنیک قلب برهمای نیلوفر بیکرانترجیح در سراسر امپراتوری پخش شده بود.
کتابچههای هنر شیطانی که با منطقبهسختی اقتصاد بازار به حاشیه رانده شده بودند،زمین فروش خوبی نداشتند و کمکم محو شدند.
یک شکستبتواند کامل برایشود فرقه شیطانی!
و.
از طریق ایناراده اتفاق، جیانگهو متوجهمادرش یک چیز شد.
«جگال لین، رئیس خانواده جگال، یه استراتژیست بزرگ درحال اداره امور دنیا بود، اما شاگردش، دیوانه یکتا جین چون-هی،بودند فقط یه دیوانهست که عقده نجات جون آدما رو داره.»
«نه... اونبتواند دیوانه پول هممگر هست. اون حرومزاده.»
«از وقتی که بعد از شکستاستاد فرقه شیطانی بازار رو انحصاری کرده، حسمادرش میکنم کیفیت کاغذها بهطور نامحسوسی افت کرده.»
«این حرومزاده بیرحم،اراده این یارو، واقعاً! دیگهراضی داره شورش رو درمیاره!»
از طرف دیگر، مردان خردمند جهانبهسختی به خاطر این اتفاق شروع بهقطعه زیر نظر گرفتن دقیق جین چون-هی کردند.
«مسخرهست. برای کتابچه یه هنر نهایی الهی از کاغذپدر ارزون استفاده میکنه، اما برای کتابهای آشپزی و کتابهای آموزشییاد کودکان شروع کرده به استفاده از کاغذهای گرون و ضخیم.»
«چاپهای بلوک چوبیاشخواندن رنگی شدن. خیلیاستاد لوکس به نظر میان.»
«... یعنی داره بودجهای که بهمادرش دست آورده رو به اون سمت سوقبچههایشان میده؟ هدفش باید توسعه فرمانداری بکرین باشه.»
«...»
خردمندان یکصدا گفتند:
«دیوانه یکتا، فرقه شیطانی رو شکست داده.شود اون برخلاف جریان آب شنا کرد و بازیمیکرد رو کاملاً برگردوند تا اونا رو مطیع کنه.»
«اون کاری رو انجامقوی داده که هیچکس حتیمیکرد نمیتونست تصورش رو بکنه.»
«با این حال، نمیتونم درک کنم که چقدر کتابچهحال هنرهای رزمی رو باید مطالعه کرده و به هستهبرده اصلیشون مسلط شده باشه تا همچین چیزی رو ممکن کنه.»
«هووو.»
این بدان معنا بود که یک استراتژیست نابغهمگر جدید، کسی که از ترفندها برای تحت تأثیروگرنه قرار دادن جهان استفاده میکرد، ظهور کرده است.
کسانی که این موضوع راپدر درک میکردند، شروع به دیدنبیشترشان جین چون-هی به این شکل کردند.
فقط خردمندان جیانگهواستاد نبودند که در مورداراده این وضعیت بحث میکردند.
در مواجهه با اتفاق بیسابقهای که در آن یک هنراراده نهایی الهی تنها به قیمت یک سکه طلا فروخته میشد،بچههایشان چیزی شبیه به یک حراج واقعی، تا هنرهای شیطانی متوقف شود.
همه در شوک بودند.
حتی برای آنها هم سختکشاورزی بود که به وضوح بیانخانواده کنند چرا اینقدر شوکه شدهاند.
اگر بخواهیم از اصطلاح جین چون-هی استفاده کنیم،قوی کمی شبیه به این بود که ببینی کسیمیدادند از شجرهنامه خانوادگیاش فتوکپی گرفته و آن را میفروشد.
البته، این شجرهنامه خانواده خودش نبود، و این یک هنر نهایی بودپدر که با کاهش قدرت و افزایش پایداری بر اساس هنرهای نهایی الهی موجودقمار ایجاد شده بود، اما با این حال، این شجرهنامه یک شجرهنامه واقعی بود.
و اینطور هم نبود کهپدر این شجرهنامه چیزی باشد کهبیشترشان او به آن نیازی نداشته باشد.
حتی خانوادههای معتبری کهزمینهای از قبل دارای هنرهای نهاییحال الهی بودند نیز خرید میکردند.
نه برای یادگیری آن،شود بلکه برای الگوبرداری وقوی ارجاع دادن به آن.
در هر صورت،خواندن فلسفه رزمی دائماًاستاد در حال تکامل بود.
درست همانطور که تایجی زمان ژانگمادرش سانفنگ در وودانگ با تایجی زمانمیدادند چون-و در حال حاضر متفاوت بود.
در نهایت، جنگجویان بیشماری زندگی خود رادست در این امید سوزاندند که بتوانند یک قدم،متوسط نه، حتی نیمقدم به فلسفه رزمی کمک کنند.
این ذات فلسفهاستاد رزمی و هنرهایاینکه نهایی الهی بود.
بنابراین، فرصت خوبی بود تابتواند مقایسه کنند و ببینند دیگراراده هنرهای نهایی الهی چگونه هستند.
همچنین.
اگر کسی میتوانست یک هنر نهاییبهسختی الهی دیگر را درک کند، میتوانستقطعه هنر خودش را هم بهتر بفهمد.
بنابراین، هر کسی که تواناییمگر پرداخت یک سکه طلا رامادرش داشت، عملاً کتاب را خریده بود.
برای خبرهها وخواندن صاحبنظران، وضعیت فعلیاستاد بینهایت لذتبخش بود.
به همین دلیل بودقوی که سه محقق امروز دوبارهوگرنه دور هم جمع شده بودند.
محقق سیم بطری شرابیزمینهای را بالا برد ومیآمد فریاد پرشوری سر داد.
«هاپ!»
از او که تمام عمرشبتواند را به بازی و خوردن گذراندهقوی بود، قدرت انرژی درونی احساس میشد.