چپتر 82: چپتر 82. بسیار فراتر از مجمع اژدها و ققنوس
0بعد از اینکه جین چون-هی را از آن تمرینات جهنمیداروی عبور داد و حتی به او کمک کرد تا بهشائولین روشنگری برسد، از فرط تخلیه تنشها از پا در آمد.
توی داستان اصلی، او حتی نمیتوانست از بسترآماده بیماریاش بلند شود، اما الان عادی راه میرود وطولانی فقط وقتی احساس خستگی میکند به اتاقش پناه میبرد.
'با این حال، اینمتوجه واقعیت که حالش دارداول بدتر میشود، تغییری نکرده.'
استفاده از گرما درمانی، تجویزهمیشه آنتیبیوتیکها، و تزریق اجباری چیمرحله آتش به او برای جبران انرژیاش...
جنگیدن با سرنوشت همیشه طاقتفرساست.
جین چون-هی آماده شدجنگیدن تا برای نجات استادشآماده به مرحله بعدی برود.
بعد از پایاندارم آمادهسازیهایش، توضیحات طولانی ودوباره مفصلی به یوهو داد.
تا وقتی که حرفهایش تمامهمیشه شد، بیرون از سالن اصلیمرحله باران شروع به باریدن کرده بود.
بوی گل وتوضیح لای سرد، نوکنیست بینیاش را قلقلک میداد.
جین چون-هی هر دوجنگیدن دستش را دور فنجانآماده چای خود حلقه کرد.
یوهو به حرف آمد:
«این دیگه...انرژیاش چه چرت وهمیشه پرتیه، ارباب جوان؟»
«من به اکسیر مرموز پنجمسئله عنصر نیاز دارم. متوجه نمیشی؟داروی میخوای دوباره از اول توضیح بدم...؟»
«نه، مسئله اینانرژیاش نیست. فقط، چراهمیشه بهش نیاز داری؟»
اکسیر مرموز پنج عنصر.
داروی مخفی خانواده جگال.
این دارو قابل قیاس با قرص بازگشت بزرگ شائولین وداروی قرص الهی خلوص عالی وودانگ بود، که توسط جگال لینشائولین و با ارتقای قرص الهی پنج عنصرِ موجود ساخته شده بود.
در مجموع سه قرص الهیسرنوشت ساخته شده بود؛ جگال لیناستادش یکی را مصرف کرده بود.
در حال حاضر، دومتوجه تا از آنها دراول انبار باقی مانده بود.
«اما اونانرژیاش داروی نجاتبخشِسرنوشت جان استاد ماست.»
حرفش درست بود.
اما درست مثل یک قرص آرامبخش سنگطاقتفرساست گاو، این فقط یک درمان موقت برای سرگیجهآمادهسازیهایش یا فلجی بود، نه راهحلی برای مشکل اصلی.
«خودتم میدونی که حتیمتوجه اگه هر دو تااول قرص رو هم بخوره بیفایدهست.»
با شنیدن حرفهای جینسرنوشت چون-هی، هالهای مرگبار ازنجات بدن یوهو شکوفا شد.
تقتق-
فنجان چای به لرزه درآمد.
سایه یوهو به سه،متوجه بعد چهار و سپساول پنج قسمت تقسیم شد.
نیت قتل آنقدر وحشتناکسرنوشت و دلهرهآور بود کهنجات جین چون-هی نمیتوانست نفس بکشد.
'لعنتی، ایناول یارو آخه چهمسئله کوفتی یاد گرفته؟!'
جین چون-هی انرژی درونیاشجنگیدن را به گردش درآوردآماده تا به حالت عادی برگردد.
نشان دادن هرگونه نشانهای ازنمیشی ترس و ضعف در اینجا، برایشمسئله به یک نقطه ضعف تبدیل میشد.
او در نهایتجنگیدن خونسردی تظاهر کرد وآماده چایش را قورت داد.
اصلاً هیچ مزهای حس نمیکرد.
طولی نکشید کهانرژیاش سایه یوهو بههمیشه حالت عادی برگشت.
نیت قتل هم طوریمتوجه فروکش کرد که انگاراول از اول اصلاً وجود نداشته.
یوهو غرغر کرد:
«بازم، این زیادهروی نیست؟ تو مواقع اضطراری هیچچیزیبهش بهتر از اون نیست، اکسیر مرموز پنج عنصرقیاس که الکی نیست اینطوری در موردش حرف میزنی.»
'فقط برای یهانرژیاش ذره غر زدنهمیشه داشتی آدم میکشتی؟'
جین چون-هینیاز در دلشمتوجه نوچی کرد.
پیش خودش فکر کردسرنوشت که این یوهوی عوضینجات واقعاً یه آشغال تمامعیاره.
اما از آنجایی که آدممسئله مفیدی بود، باید تا جایداروی ممکن از او استفاده میکرد.
«برای بیماری استاد، قرصجنگیدن الهی فلس سفید کهآماده من ساختم خیلی مفیدتره.»
«...»
یوهو به فکر فرو رفت.
«برش دار. بعد از اینکه از استادچرا اجازه گرفتم، فوراً بهت میدمش. البته، چوندارو درخواست شماست ارباب جوان، حتماً قبول میکنه.»
به همین راحتی؟
انتظار داشت مدتی با همنمیشی بحث و کلکل کنند، امابدم یوهو به طرز عجیبی مطیع بود.
یوهو دوباره پرسید، درسرنوشت حالی که هیچ اثرینجات از خنده در چهرهاش نبود:
«چیز دیگهای هم نیاز داری؟»
«منو راهنمایی کن به کتابخونه.»
«کتابخونه؟»
«داخلیترین قسمتش، همونجا که کتابهای راهنمای مخفی مختلف جمعآوریاستادش شدن. استاد گفت که قبلاً هماهنگیها رو انجام داده،یوهو پس نباید مشکل اداری و رویهای وجود داشته باشه.»
«...فهمیدم.»
«نمیخوای چیزی بگی؟»
«تو که در هر صورت کار خودت رو میکنی،توضیح مگه نه؟ تازه، اگه بعد از این همه کارخانواده نتونی درمانش کنی، میتونم خیلی راحت بکشمت، ارباب جوان.»
«همیشه با تهدید حرف میزنی.»
جین چون-هی خنده کوتاهی کرد.
«این رو بهانرژیاش این حساب میذارم کهطاقتفرساست بهم اعتماد داری، یوهو.»
«وقتی میری کپور آتشین دههزار ساله رودوباره بگیری، به همراه نیاز نداری؟ شیطان کمان،بهش رئیس سالن رزمی، یا من در دسترس هستیم.»
کپور آتشین دههزار ساله.
این یک ماهی کپور بود که در حینبهش زندگی در چشمههای آب گرم گوگردی به مدتقیاس ده هزار سال، انرژی آتش را جذب کرده بود.
این یکجبران ماده ضروری برایسرنوشت درمان استادش بود.
جین چون-هینیاز سرش رامتوجه تکان داد.
«به خاطر طبیعت کپور آتشین دههزار ساله، فقط کسی که هنر الهی پنج عنصرآمادهسازیهایش رو یاد گرفته باشه به کار میاد. غیرممکنه بشه بدون آسیب دیدن گرفتش، مگر اینکهلای شخص به درستی روی چی آتش، چی زمین و چی یخ تسلط پیدا کرده باشه.»
«منظورت اینه که هربدم تعداد آدم دیگهای فقطبهش دست و پا گیر میشن؟»
«آره. کسی که به درستی روی هنر الهی پنج عنصر تسلط دارهبعدی باید بره. یا این، یا کسی که روی هنر یک چی آسمانباران و زمین فرقه شیطانی یا چی حقیقی یین-یانگ تایجی تسلط پیدا کرده باشه.»
دلیل اینکه کپور آتشین دههزار ساله تادوباره الان کشف نشده بود، انرژیای بود کهبهش از خودش ساطع میکرد و همینطور محل زندگیاش.
نه تنها رسیدنِ امن به آنجاطاقتفرساست دشوار بود، بلکه کشتنش بدون آسیب دیدنپایان هم یک معضل بزرگ به حساب میآمد.
علاوه بر این، بعد از کشتنش بدون آسیب، شخصداری باید با استفاده از چی زمین از آن محافظت میکردبزرگ تا در مسیر برگشت، چی آتشِ آن از بین نرود.
برای همین، هنرهایانرژیاش رزمیای که در بالاطاقتفرساست ذکر شد، حیاتی بودند.
«پس بعدنیاز از انزوایمتوجه تمرینیات میری؟»
«کاملاً مشخصه کهجنگیدن این موضوع ازطاقتفرساست استاد مخفی میمونه.»
«هاه، اگه بفهمه، زندانیات میکنه. اون آدمیه کهبهش فقط با دریافت یه نامه در مورد تو،قیاس با عجله از اتحاد رزمی برمیگرده، ارباب جوان.»
«درسته. حتی اگه به قیمتسرنوشت غل و زنجیر کردن پاهاماستادش هم باشه، جلوم رو میگیره.»
«هاهاها، اتفاقاً، داشت سعی میکرد مقداری آهن سرد دههزار سالهبدم گیر بیاره. با دیدن اینکه چطور داشت سایز مچ پای توقابل رو برانداز میکرد ارباب جوان، احتمالاً کار ساختش بهزودی تموم میشه.»
«راستش روانرژیاش بخوای، شوخیهات خیلیهمیشه از حد میگذره.»
جین چون-هی غرغر کرد.
یوهو گفت:
«حرفم رو باور نمیکنی؟ به هرمیخوای حال، فهمیدم. فقط میخوای به استادنیست در مورد انزوای تمرینی بگم، درسته؟»
«آره. همینه.»
«چرا داری تمام نقشههات رومسئله به من میگی، به جایداروی اینکه از منم مخفیشون کنی؟»
«دو تا دلیل داره. اول اینکه،همیشه اگه بهت نمیگفتم، هیچوقت اکسیر مرموزبعدی پنج عنصر رو بهم نمیدادی. و دوم.»
پسرک جرعهاینیاز از چایش نوشیدنمیشی و ادامه داد:
«عمر استاد برای تو از کسی مثل من خیلیاستادش مهمتره، مگه نه؟ پس تو میخوای نجاتش بدی حتییوهو اگه به قیمت نابود شدن زندگی من تموم بشه.»
«...»
یوهو جوابی نداد.
کمی بعد، هماندارم لبخند آرام ومیخوای همیشگیاش را زد.
«اون برای دل کندن از اکسیر مرموزآماده پنج عنصر بیمیل خواهد بود. اگه بخوریشآمادهسازیهایش و بعد بمیری، یه ضرر بزرگ میشه.»
«فقط اینطور در نظر بگیر کهنیست یه مبادله در ازای قرص الهی فلسجگال سفید بوده. پس، تا فردا آمادهاش میکنی؟»
«نیازی به اینانرژیاش کار نیست. همینهمیشه الان آمادهاش میکنم.»
با دیدن آندارم لبخند مرگبار، عرقمیخوای سردی بر پشتش نشست.
کتابخانه باز شد.
خانواده جگال به داشتنجنگیدن استراتژیستهایش معروف بود وآماده استراتژی هم از کتابها میآمد.
کتابخانهای که کتابچههای مخفی درنمیشی آن جمعآوری شده بود، میتوانستبدم هسته اصلی خانواده جگال نامیده شود.
آنجا مکانی بود که تمام رزمیکاران و استراتژیستها آرزو داشتندمرحله حداقل یک بار از آن دیدن کنند؛ جایی که گفته میشدبیرون تمام متون کمیاب و باستانی دنیا در آن گردآوری شده است.
به جین چون-هی اجازهبدم داده شده بود تا بهداری عمیقترین بخش آن مکان برود.
این یعنی اوانرژیاش همان اختیارات رئیسهمیشه خانواده را داشت.
با این حال، جایی که جین چون-هی به سمتشتوضیح رفت، کتابخانه عمومی بود که هرکسی با کوچکترین ارتباطیخانواده با خانواده جگال میتوانست به آن دسترسی داشته باشد.
«کتابچههای مخفی اینجا چیزی جزهمیشه مهارتهای متفرقه نیستند که تومرحله بازار هم پیدا میشن. چرا باید...؟»
یوهو با گیجی پرسید.
جین چون-هی جوابی نداد.
'اگه بهش بگم چونمتوجه آینده رو میدونم بهشون نیازتوضیح دارم، حرفم رو باور نمیکنه.
و اگه باورجنگیدن هم بکنه، خودشطاقتفرساست یه دردسر دیگهست.'
بچهای که آینده را میداند.
هیچ ابزاری بهترانرژیاش از این برایهمیشه سوءاستفاده وجود نداشت.
او نمیخواست با او مثل یک دیوانهدوباره رفتار کنند و نمیخواست یک ابزار باشد،بهش بنابراین فقط دهانش را بست و لبخند زد.
وقتی مژههایش را پایین انداختهمیشه و لبخند ملایمی زد، پزشکانی کهبعدی از آنجا رد میشدند، سرخ شدند.
زیبایی بینظیری که از تسلط برنیست «هنر الهی پنج عنصر» تا بالاترینخانواده حدش به دست آورده بود، میدرخشید.
اما فقط یوهو طوری باسرنوشت انزجار مطلق نگاه میکرد کهاستادش انگار یک حشره دیده باشد.
«دلت میخواد بمیری، ارباب جوان؟»
«خب، نگاه کن. من بهت لبخندطاقتفرساست زدم و تو هنوزم تهدید میکنیبرود که منو میکشی. خیلی جسور شدی، یوهو.»
«خیلی جالبه. فکر اینکه اونمسئله یه صورت خندون بود... چنانداروی لرزهای به تنم انداخت که...»
بهترین کار اینانرژیاش بود که باهمیشه این عوضی حرف نزند.
جین چون-هی نوچنوچی کردمتوجه و قفسههای کتاب رااول یکی یکی از نظر گذراند.
همانطور که از خانواده جگال انتظار میرفت،آماده حتی کتابهای متفرقه در گوشه و کنار همتوضیحات بر اساس فهرست مطالب بهدرستی مرتب شده بودند.
او مدتی انگشتانش را رویمسئله عطف کتابها کشید تا اینکهداروی دستش در نقطه خاصی متوقف شد.
«به کتابچه مخفیانرژیاش "جاخالی سگ درهمیشه حال سقوط" نیاز داری؟»
جاخالی سگ در حال سقوط.
این یک تکنیکجنگیدن غلت زدن روی زمینآماده برای جاخالی دادن بود.
ظاهر آن به یک سگمسئله در حال غلتیدن تشبیه میشد،داروی بنابراین شرمآور به حساب میآمد.
این رقتانگیزترین فرمی بود کهسرنوشت یک رزمیکار باید به هراستادش قیمتی از آن دوری میکرد.
جین چون-هی گفت:
«آره. واقعاًانرژیاش بهش نیازسرنوشت دارم. واقعاً!»
سپس، چند کتاب دیگر برداشت.
یکی از آنها یک کتابسرنوشت مستهجن بود، آنقدر وقیح کهاستادش باعث میشد آدم سرخ شود.
«...این یکی رودارم فقط به بزرگسالامیخوای امانت میدن، ارباب جوان.»
جین چون-هیانرژیاش با آرامشسرنوشت جواب داد:
«ذهن من یک بزرگساله.»
یوهو آهی کشید.
همانطور کهنیاز انتظار میرفت، حرفشنمیشی را باور نکرد.
«آره، آره~ پسجنگیدن طوری برات ثبتشطاقتفرساست میکنم که انگار هستی.»
چند کتاب دیگرتوضیح از این قبیلنیست برداشت و رفت.
همه آنها بیشترانرژیاش کتابهای مهارتهای متفرقه بودندطاقتفرساست تا کتابچههای هنرهای رزمی.
سپس، پس از بستهبندی تنها وسایلمیخوای ضروری، بدون اینکه نگاه دومی بیندازد،نیست به سمت اتاق تمرین درهای بسته رفت.
«تا وقتی کهجنگیدن زمانش نرسیده، درطاقتفرساست رو باز نکن.»
«نگران نباش. حتیتوضیح اگه التماسم همنیست بکنی بازش نمیکنم.»
جین چون-هی سر تکان داد.
«خوبه، همینه.»
سپس به داخل رفت.
سرمای دیوار سردتوضیح غار از کفنیست پاهایش نفوذ میکرد.
در پشتجبران سر جینجنگیدن چون-هی بسته شد.
بوم!
درِ محکم بسته شده آنقدر سفتطاقتفرساست بود که حتی خود جین چون-هیبرود هم نمیتوانست آن را باز کند.
«تمرین درهای بسته شروع شد.»
به دلایلی،جبران قلبش بهجنگیدن تپش افتاد.
'آره.
گل سرسبدانرژیاش دنیای رزمی،سرنوشت تمرین درهای بستهست.'
به طرز عجیبی از اینکهمسئله خودش کسی بود که این کارمخفی را انجام میداد، احساس خوشحالی میکرد.
اگر یوهو حرفش را میشنید، نوچنوچی میکرد وآماده با خودش فکر میکرد که دیوانهتر از اینتوضیحات آدم وجود ندارد، اما جین چون-هی هیجانزده بود.
'فقط اینطوری حبس شدنمتوجه و فقط تمرین کردن!اول و فوقالعاده قوی شدن!'
قدرت مبارزه قهرمان یک رمان هنرهایطاقتفرساست رزمی را میشد به قبل وبرود بعد از تمرین درهای بسته تقسیم کرد.
دیگران هر چهتوضیح میخواستند بگویند، جیننیست چون-هی خوشحال بود.
تمرین درهای بسته.
گل سرسبدانرژیاش رمانهای هنرهایسرنوشت رزمی است.
از طریق تمرین درهای بسته،مسئله قهرمان داستان قویتر میشود وداروی به قلمروی بالاتری پیشرفت میکند.
دورهای از زمان که فرد نمیتواندهمیشه با کسی ملاقات کند و بایدبعدی تا حد نیمهدیوانه شدن تمرین کند.
دورهای برای تزکیه درون بانمیشی خیره شدن به یک دیوار، ومسئله پرورش بدن از طریق تمرینات روزانه.
وقتی این دو باسرنوشت هم ترکیب میشوند، زمانِنجات پرورش هنرهای رزمی فرا میرسد.
هیچ مدتاول زمان مشخصیبدم وجود ندارد.
برخی از قهرمانان داستان چندسرنوشت ماه وقت صرف میکنند، در حالیمرحله که برخی دیگر دههها زمان میگذارند.
آنچه مهم است اینمتوجه است که آنقدر قویاول شوی که راضی باشی.
اتاق تمرین درهای بستهسرنوشت هیچ تفاوتی با آنچهنجات در رمانها دیده بود نداشت.
درون فضای خالی و بزرگ غار، آدمکهای چوبی وداری سلاحهای مختلفی برای تمرین وجود داشت، و همچنین رختخوابیبازگشت ساده و قرصهای پرهیز از غلات برای زنده ماندن.
سوراخی در سقف فوقالعاده بلندسرنوشت غار حفر شده بود کهاستادش اجازه میداد نور به داخل بتابد.
مرواریدهای شبتاب نیز در سقف تعبیه شدهدوباره بودند که اجازه میدادند فرد بدون توجهبهش به روز یا شب، به تزکیه بپردازد.
برکهای در غار وجود داشتهمیشه که بینهایت زلال بود، انگارمرحله که از آبهای زیرزمینی تغذیه میشد.
ماهیهای ناشناختهای در آن شنا میکردند کهچرا طوری پرورش یافته بودند تا هر زماندارو نیاز داشت بتواند آنها را بگیرد و بخورد.
این فضا دقیقاً برایجنگیدن تمرین هنرهای رزمی بدونآماده مزاحمت هیچکس ساخته شده بود.
روزهای ایدهآلِنیاز تمرین درهایمتوجه بسته ادامه یافت.
امروز، جین چون-هی اسکات زدنش راطاقتفرساست با یک مجسمه برنجی غولپیکر ازبرود ژوگه لیانگ روی شانههایش شروع کرد.
نام رسمیاول آن «مجسمه برنجیمسئله اژدهای خفته» بود.
«نود وجبران هشت، نودجنگیدن و نه، صدددددد...!»
بام!
او مجسمه برنجی اژدهایسرنوشت خفته را پایین گذاشت واستادش ستها را با انگشتانش شمرد.
'احتمالاً من تنها کسیامبدم که از مجسمه اژدهایبهش خفته اینطوری استفاده میکنه.'
به نظر میرسید این وسیلهایسرنوشت باشد که بنیانگذار برای مدیتیشن ومرحله تزکیه روحی به اینجا آورده بود.
حتی ردپایی از سوزاندن عود درمیخوای مقابل آن وجود داشت که احتمالاًنیست کار یکی از افراد نسلهای قبلی بود.
جین چون-هی داشت ازسرنوشت آن مثل یک هالترنجات در باشگاه استفاده میکرد.
اگر ژوگه لیانگِ مرحوم این رانیست میدید، صحنهای بود که باعث میشدخانواده اشک خون بریزد و از گور برخیزد.
«نه. اندازه و وزنش دقیقاً مناسبه، پس شاید اون هماستادش اینو برای همین کار در نظر گرفته بوده. آره، آره،حرفهایش تعادلش خیلی بهتر از اونیه که فقط برای مدیتیشن استفاده بشه.»
جین چون-هی خودش را هیپنوتیزم کردمیخوای تا باور کند که به بنیانگذار توهینچرا نمیکند، بلکه از برنامههای او پیروی میکند.
بعد از اینکه اینطورسرنوشت به قضیه فکر کرد،نجات به نظر منطقی میآمد.
«خب، استراحتماول رو کردم، پسمسئله بیا دوباره بریم!»