---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 159: فصل ۱۵۹ • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 159: فصل ۱۵۹

0

با اتمام‌محول​ تمام آمادگی‌ها، وارد‌شکل​ اتاق عمل شدند.

پرنس اون مراحل تجویز شده قبل از جراحی را کامل کرده،‌تازه‌کار​ جوشانده آماده شده را نوشیده و پس از دریافت طب سوزنی‌غرور​ و مهر و موم نقاط طب سوزنی به خواب رفته بود.

فقط یک چیز باقی مانده بود؛ او هنوز نقاب‌ضدعفونی​ روی صورتش داشت، اما تا زمانی که جین چون-هی و‌بودن​ بک‌رین حضور داشتند، کسی جرئت نمی‌کرد به آن دست بزند.

پزشکان عمارت وظایف محول‌است​ شده خود را به‌بیمار​ بی‌نقص‌ترین شکل ممکن انجام دادند.

جین چون-هی با تماشای اینکه چطور‌ممکن​ بدون هیچ وقفه‌ای ضدعفونی قبل از برش‌هیچ​ را انجام می‌دادند، تحت تأثیر قرار گرفت.

«قبلاً چقدر‌دقیقاً​ دست و‌زمین​ پا چلفتی بودن.»

او اولین جراحی در عمارت پزشکی‌بدون​ فلس سفید را به یاد آورد‌تحت​ و لبخند محوی روی لبانش نشست.

وقتی وانگ گاک-یون‌درست​ را درمان می‌کردند،‌مثل​ همه مضطرب بودند.

این اضطراب حتی بیشتر هم بود،‌ممکن​ چون نمی‌توانستند مطمئن باشند که آیا‌بدون​ اصلاً دانششان درست است یا نه.

دقیقاً مثل زمین بود.

بیمار فقط به‌تماشای​ این خاطر که پزشک‌هیچ​ آماده نیست، منتظر نمی‌ماند.

چه پزشک تازه‌کار‌درست​ بود چه نبود،‌مثل​ بیماران را می‌آوردند.

آن تازه‌کارهای آن زمان، حالا‌شکل​ رشد کرده و به پزشکان‌اینکه​ سالن جراحی تبدیل شده بودند.

جین چون-هی‌دقیقاً​ با احساس‌زمین​ غرور گفت:

«اوه، حالا‌دادند​ دیگه واسه خودتون‌چطور​ حسابی حرفه‌ای شدین.»

او جلوی بیمار ایستاد، با‌دقیقاً​ اعتماد به نفسی که تا‌پزشک​ حدودی حرص‌درآور به نظر می‌رسید.

«همون‌طور که می‌دونین، این جراحی چندان سخت نیست. اما‌تماشای​ مشکل، احتمال بروز متغیرهاست. همم. علاوه بر اون، معده‌تحت​ و روده‌های بیمار از همون اول هم آسیب دیده بودن.»

معده و روده‌هایش که از‌بیمار​ زمان سوءقصد با سم ضعیف‌نمی‌ماند​ شده بودند، مستعد التهاب‌های مکرر بودند.

با اینکه توانسته بودند با دارو‌بدون​ و طب سوزنی آن را تسکین‌تحت​ دهند، اما نمی‌توانستند کاملاً مطمئن باشند.

«خب. بیاید کاری که از‌دقیقاً​ دست انسان برمیاد رو انجام‌پزشک​ بدیم. بقیش رو می‌سپاریم به آسمان.»

انسان‌ها خدا نیستند، اما‌بی‌نقص‌ترین​ دو پا دارند که با‌تماشای​ آن به جلو حرکت کنند.

و با همان پاها، جین‌بیمار​ چون-هی تصمیم گرفت امروز کار‌نمی‌ماند​ یک انسان را انجام دهد.

و با‌دادند​ این فکر، شکم‌چطور​ پرنس را شکافت.

«برش.»

جین چون-هی‌دقیقاً​ توانست بلافاصله تومور‌بیمار​ را پیدا کند.

توده‌های سرطانی در کولون نزولی سمت چپ‌هیچ​ ریشه دوانده بودند؛ وضعیتی که تومورهای بدخیم‌قرار​ و خوش‌خیم در کنار هم وجود داشتند.

«باید درد زیادی کشیده باشه.»

حتی تصور عذابی‌خود​ که پرنس اون تحمل‌انجام​ کرده بود، سخت بود.

جین چون-هی با قوی‌زمین​ کردن اراده‌اش، بلافاصله به‌نیست​ سراغ ارزیابی بعدی رفت.

«بزرگ‌ترین مشکل اینه که تو این‌بدون​ وضعیت، نمی‌تونم بفهمم آیا به غدد‌تحت​ لنفاوی هم نفوذ کرده یا نه.»

تأیید این‌دانششان​ موضوع با چشم‌دقیقاً​ غیرمسلح غیرممکن بود.

در هر صورت، حتی یک توده بدخیم کوچک‌دادند​ به اندازه نقطه مداد، اگر به جای دیگری سرایت‌می‌دادند​ می‌کرد، در آنجا ریشه می‌دواند و دوباره رشد می‌کرد.

دقیقاً مثل‌دقیقاً​ هاگ‌های یک‌زمین​ قارچ بود.

ناگهان به یاد آورد که وقتی در حال‌وقفه‌ای​ انجام دبریدمان روی پای مارکیز یورنگ بود، چطور‌قبلاً​ برای پیدا کردن محل التهاب، چی آتش فرستاده بود.

«شاید بتونم تومور بدخیم‌است​ رو هم با یه‌بیمار​ روش مشابه پیدا کنم...؟»

این کار فقط در حین جراحی امکان‌پذیر بود، چون باید‌اینکه​ تماس مستقیمی با تومور برقرار می‌کرد، اما آیا اینکه بتواند‌قرار​ مرحله آن را در همان لحظه تشخیص دهد، کمک بزرگی نبود؟

«این کار‌دقیقاً​ تو گذشته‌زمین​ غیرممکن بود.»

همین سال گذشته، این حالتی‌چطور​ بود که حتی در خواب‌برش​ هم نمی‌توانست به آن برسد.

اما حالا، با مهارت‌هایی که تا‌مثل​ حد نهایی خود صیقل یافته بودند،‌منتظر​ آیا چنین تشخیص دقیقی امکان‌پذیر بود؟

«هرچند، سطح سختی‌خود​ این کار با تشخیص‌انجام​ التهاب خیلی فرق داره...»

او بلافاصله دستش‌مثل​ را دراز کرد و‌پزشک​ انرژی درونی‌اش را فرستاد.

برای تومورها،‌دادند​ چی آب‌اینکه​ مناسب بود.

استفاده از چی آب‌است​ در چنین موقعیت‌هایی ذاتاً‌بیمار​ سخت‌تر از چی آتش بود.

اما حریف او،‌خود​ یک توده متراکم‌ممکن​ و بدون کپسول بود.

او چی تولیدکننده آب‌زمین​ خود را فرستاد و‌نیست​ سعی کرد تشخیصی انجام دهد.

«...»

استادش به شاگرد خود نگاه‌دقیقاً​ می‌کرد و در این فکر‌پزشک​ بود که چه اتفاقی دارد می‌افتد.

اما هیچ سؤالی نپرسید‌بی‌نقص‌ترین​ و فقط کارهای جین‌دادند​ چون-هی را مشاهده کرد.

او می‌دانست که شاگردش‌زمین​ کسی نیست که بدون‌نیست​ دلیل کاری انجام دهد.

لحظاتی بعد،‌دادند​ جین چون-هی‌اینکه​ دستش را برداشت.

«کمی به کولون صعودی سرایت‌دقیقاً​ کرده، اما به نظر نمیاد‌پزشک​ متاستاز دوری وجود داشته باشه.

به نظر می‌رسه بین T1 تا T2 باشه.»

حرف T مخفف تومور بود.

به بیان ساده، این یک‌چطور​ وضعیت مرحله یک تا اواسط‌برش​ مرحله دو با پیش‌آگهی خوب بود.

از آنجا که این اولین باری‌مثل​ بود که جین چون-هی این کار‌منتظر​ را امتحان می‌کرد، نمی‌توانست کاملاً مطمئن باشد.

بعداً با آزمایش روی‌بی‌نقص‌ترین​ خوک‌ها یا گاوها می‌توانست‌دادند​ با اطمینان متوجه شود.

اما حسی که از‌زمین​ این تشخیص دریافت کرد،‌نیست​ شبیه به زمان دبریدمان بود.

او حس کرده بود که چی تولیدکننده آب‌وقفه‌ای​ غشا را سوراخ کرده، در امتداد تومور حرکت‌قبلاً​ کرده و سپس در نقطه خاصی متوقف شده است.

«به یک روشنگری رسیدی.»

«نمی‌تونم مطمئن باشم.»

«خوشحال به نظر می‌رسی.»

«چون اگه روشنگری‌تماشای​ من درست باشه، بیمار‌هیچ​ می‌تونه بیشتر عمر کنه.»

جین چون-هی‌دانششان​ پس از‌است​ برداشتن دستش، گفت:

«همی‌کولتومی چپ.»

این روشی برای برداشتن و اتصال مجدد روده بزرگ به شکل حرف L بود.

تومور بدخیم‌دادند​ با تومور‌اینکه​ خوش‌خیم فرق دارد.

باید تا حد‌درست​ امکان به طور‌مثل​ گسترده برداشته شود.

پزشکان عمارت همگی نگاه‌بی‌نقص‌ترین​ خود را روی جین چون-هی‌تماشای​ و جگال لین متمرکز کردند.

«شنیده بودم که‌مثل​ سرطان قابل درمان‌خاطر​ نیست، اما واقعاً امکان‌پذیره؟»

مجموعه‌ای از فرآیندها:‌تماشای​ برش، پاکسازی و‌بدون​ دوباره بخیه زدن.

حفظ پیوستگی روده بالاترین اولویت را داشت؛‌زمین​ حتی اگر روده برداشته می‌شد، آن‌ها باید به‌نبود​ بیمار کمک می‌کردند تا به زندگی ادامه دهد.

جگال لین به طور مداوم‌شکل​ کمک می‌کرد و خود را‌اینکه​ با حرکات جین چون-هی هماهنگ می‌ساخت.

در حالی که آرایش را حفظ‌خاطر​ می‌کرد، مدام چیزهایی را که جین‌نبود​ چون-هی نیاز داشت به دستش می‌داد.

«استاد، می‌خواید این‌تماشای​ بار شما بخیه‌بدون​ زدن رو امتحان کنید؟»

«همم. راستش رو بخوای،‌است​ فکر کنم تو بخیه‌بیمار​ زدن از تو بهتر باشم.»

جین چون-هی با‌خود​ شنیدن حرف شوخ‌طبعانه جگال‌انجام​ لین، به نرمی خندید.

«البته که همین‌طوره.‌مثل​ هر چی باشه‌خاطر​ شما استاد کی هستید؟»

با این کلمات،‌تماشای​ استاد و شاگرد یک‌هیچ​ بار دیگر تمرکز کردند.

امپراتور خوابی دید.

خوابی از مرگ مادرش.

پونگ ها-اون و پونگ ها-گوم.

یکی با کلمات، اعمال را کنترل‌مثل​ می‌کرد و دیگری از طریق لمس،‌منتظر​ خاطرات را می‌خواند و دستکاری می‌کرد.

پس از فاش شدن توانایی‌هایشان، تمام شاهزاده‌ها،‌انجام​ شاهدخت‌ها و خانواده‌های مادری‌شان هر کاری که در‌ضدعفونی​ توان داشتند برای کشتن آن دو انجام دادند.

اگر هر یک از‌زمین​ آن‌ها به تخت امپراتوری‌نیست​ می‌رسیدند، چه اتفاقی می‌افتاد؟

مادرش دست ها-اون را گرفت.

«از این لحظه‌درست​ به بعد، والاحضرت همراه‌زمین​ با این مادر مرده.»

مادر امپراتور در‌خود​ حالی که خون سیاه‌انجام​ بالا می‌آورد، حرف می‌زد.

«پونگ ها-اون بعد از اینکه‌بیمار​ یه جام زهر رو با‌نمی‌ماند​ این مادر شریک شد، مرد. می‌فهمی؟»

«مادر...»

«اون-آه. دیگه هیچی نگو.»

پونگ جو-ها اونجا نبود.

او خیلی دور بود‌زمین​ و داشت تو یه‌نیست​ جنگ مرگ و زندگی می‌جنگید.

این توطئه‌ای بود که‌اینکه​ وقتی خدای جنگ دور‌وقفه‌ای​ بود، چیده شده بود.

«پس، یکی از شماها باید فرار کنه.‌زمین​ اگه داخل تابوت این مادر قایم بشی، فرار‌نبود​ از این قصر امپراتوریِ پهناور کار سختی نیست.»

مادرش با گفتن این حرف،‌شکل​ با آخرین قطره‌های قدرتش که داشت‌چطور​ تحلیل می‌رفت، یه شمعدون رو انداخت.

رختخواب آغشته به روغن‌زمین​ آتیش گرفت و شعله‌ها‌نیست​ به سرعت پخش شدن.

برادرش جیغ کشید.

پونگ ها-اون‌دانششان​ برادر هیستری و‌دقیقاً​ وحشت‌زده‌اش رو گرفت.

بدن دست و پا‌بی‌نقص‌ترین​ زننده‌اش پر از کبودی‌دادند​ و جای چنگ بود.

مادر گفته بود‌مثل​ یکی‌شون باید شهر‌خاطر​ امپراتوری رو ترک کنه.

فقط یه تابوت وجود‌اینکه​ داشت و فرار هر دوشون‌ضدعفونی​ غیرممکن بود، حتی برای مادرشون.

چون یه نفر باید می‌موند‌دقیقاً​ و مطمئن می‌شد که تابوت‌پزشک​ از شهر امپراتوری خارج می‌شه.

ها-اون و‌محول​ ها-گوم، کی‌بی‌نقص‌ترین​ باید می‌رفت؟

اون دو‌دقیقاً​ تا به‌زمین​ هم نگاه کردن.

تصمیم‌گیری زیاد طول نکشید.

تابوت مادرشون،‌دانششان​ متعلق به‌است​ مادرشون بود.

از قضا، جسد سوخته‌ای که مادرشون‌ممکن​ از قبل آماده کرده بود، می‌تونست به‌هیچ​ جای ها-اون یا ها-گوم جا زده بشه.

دو کودک‌دقیقاً​ تصمیم گرفتن تبدیل‌بیمار​ به همدیگه بشن.

بیا یه‌دادند​ بهانه و‌اینکه​ مدرک بی‌نقص بسازیم.

در حالی که یکی‌است​ درگیر سیاست می‌شه، اون‌بیمار​ یکی ترورها رو انجام می‌ده.

بیا مطمئن بشیم که حداقل یکی‌ممکن​ از ما تا آخر زنده می‌مونه‌بدون​ و به این وضعیت پایان می‌ده.

شعله‌ها همه چیز رو بلعیدن‌بیمار​ و عقل و منطق دوقلوها‌نمی‌ماند​ هم باهاش شروع به سوختن کرد.

اما این‌دادند​ به تنهایی‌اینکه​ کافی نبود.

به یه‌دانششان​ نفر دیگه‌است​ نیاز بود.

سه نفر یه ببر می‌سازن.

می‌گفتن اگه سه نفر با‌بیمار​ هم تبانی کنن، می‌تونن حتی‌نمی‌ماند​ از هیچی یه ببر بسازن.

فقط با حضور اون دو‌چطور​ تا، حتی ناپدید کردن یه‌برش​ آدم زنده هم سخت بود.

توی باتلاق عمیقی‌درست​ که نمی‌تونستن درست رو‌زمین​ از غلط تشخیص بدن.

یه نفر باید‌خود​ می‌تونست اون دو‌ممکن​ تا رو کنترل کنه.

اون موقع بود که‌زمین​ پونگ جو-ها با شنیدن خبر‌منتظر​ مرگ مادرش، با عجله برگشت.

و وقتی برادرش که فکر می‌کرد‌بدون​ مرده، زنده جلوش ظاهر شد، در حالی‌تأثیر​ که گریه می‌کرد یه مشت بهش زد.

خوشبختانه به نظر‌درست​ می‌رسید قدرتش رو کنترل‌زمین​ کرده بود، پس نمرد.

هرچند واقعاً‌محول​ اون‌قدر درد داشت‌شکل​ که می‌تونست بکشتش.

توی این قصر امپراتوریِ‌زمین​ دیوونه‌خونه، پونگ جو-ها تنها کسی‌منتظر​ بود که دیوونه نشده بود.

همچنین تنها عضو خانواده‌اینکه​ امپراتوری بود که توانایی‌های اون‌ضدعفونی​ دو تا روش کار نمی‌کرد.

متقاعد کردن یه آدم‌است​ عاقل برای انجام یه‌بیمار​ کار دیوانه‌وار چندان سخت نبود.

با آخرین وصیت متوفی و پیوندهای‌ممکن​ خسته‌کننده خونی، حتی یه آدم عاقل رو‌هیچ​ هم می‌شد تبدیل به یه دلقک کرد.

چیزی که‌دقیقاً​ دوقلوها شرط‌زمین​ بستن، جونشون بود.

این یه پیمان بود که اگه یه‌هیچ​ روز اونا رو غیرقابل‌تحمل دید، می‌تونست سرشون رو‌گرفت​ بزنه و خودش تاج و تخت رو بگیره.

این‌طوری، اون‌دانششان​ سه نفر‌است​ کامل شدن.

حالا وقتش‌محول​ بود که‌بی‌نقص‌ترین​ یه ببر بسازن.

رؤیا بیشتر‌دادند​ و بیشتر به‌چطور​ گذشته‌های دور رفت.

خیلی خیلی وقت پیش.

زمانی که امپراتور قبلی هنوز‌شکل​ زنده بود و هر سه بچه‌چطور​ هنوز قدرت‌هاشون رو بیدار نکرده بودن.

پونگ ها-اون‌دقیقاً​ هیچ‌وقت نمی‌خواست‌زمین​ امپراتور بشه.

همین موضوع در‌تماشای​ مورد پونگ ها-گوم‌بدون​ هم صدق می‌کرد.

برخلاف خواهر پرجنب‌وجوش‌شون، اون دو‌دقیقاً​ تا از خوندن کتاب و‌پزشک​ تماشای بارش بارون لذت می‌بردن.

وقتی اون دو تا‌بی‌نقص‌ترین​ با هم بودن، هیچ‌چیزی‌دادند​ بهتر از اون نبود.

روزهایی که بارون می‌بارید، تو اتاقی‌خاطر​ با یه زنگوله بادیِ خوش‌صدا می‌نشستن،‌نبود​ به دیوار تکیه می‌دادن و کتاب می‌خوندن.

ژانر کتاب مهم نبود.

مادرشون هلو می‌خورد.

بعد از خوردنشون، صورتش قرمز‌شکل​ می‌شد و به سختی نفس می‌کشید،‌چطور​ اما بقیه مدام بهش هلو می‌دادن.

این زهر نبود، فقط هلوهای‌بیمار​ معمولی بود، پس هیچ‌کدوم از‌نمی‌ماند​ آداب و رسوم رو نقض نمی‌کرد.

فقط این خدمتکارهای‌تماشای​ احمق بودن که‌بدون​ مدام اونا رو می‌آوردن.

چرا خدمتکارها این‌قدر هلو دوست داشتن؟ حتی اونا رو‌خاطر​ تو پیراشکی‌ها می‌ریختن و با وجود اینکه با ترکه‌تازه‌کارهای​ به شدت تنبیه می‌شدن، این کار هیچ‌وقت متوقف نمی‌شد.

«قصر امپراتوری همچین جاییه.»

مادر امپراتور در حالی‌زمین​ که سر دوقلوها رو‌نیست​ نوازش می‌کرد، این رو می‌گفت.

«اگه من قدرت‌تماشای​ به دست بیارم،‌بدون​ حافظه خدمتکارها بهتر می‌شه؟»

«قدرت به‌دانششان​ معنای زور‌است​ بازو نیست.

بلکه قدرتیه که با‌بی‌نقص‌ترین​ جذب کردن مردم به‌دادند​ سمت خودت ایجاد می‌شه.

آره.

اگه این اتفاق‌تماشای​ بیفته، احتمالاً حافظه‌بدون​ خدمتکارها بهتر می‌شه.»

اون زمان، امپراتور قبلی هنوز‌دقیقاً​ زنده بود و سه بچه‌پزشک​ هنوز قدرت‌هاشون رو بیدار نکرده بودن.

پونگ ها-اون و پونگ ها-گوم‌شکل​ از ته دل آرزو داشتن‌اینکه​ قصر امپراتوری رو ترک کنن.

هر وقت این دو‌زمین​ کودک احساس ناراحتی می‌کردن، همیشه‌منتظر​ کتاب‌هایی درباره دنیای رزمی می‌خوندن.

اون آدم‌ها‌دادند​ آزاد به‌اینکه​ نظر می‌رسیدن.

با یه قدم کوه‌ها و رودخونه‌ها رو پشت‌بیمار​ سر می‌ذاشتن و به نظر می‌رسید برای رسیدن‌بیماران​ به چیزی که درست می‌دونستن، هیچ تردیدی نداشتن.

توانایی‌های ویژه خانواده امپراتوری‌بی‌نقص‌ترین​ و هنرهای رزمی کاملاً‌دادند​ با هم فرق داشتن.

هر دو قدرت‌های مهیبی بودن، اما یکی‌پزشک​ از طریق خون منتقل می‌شد، در حالی که‌تازه‌کارهای​ اون یکی با تلاش و استعداد تعیین می‌شد.

هر دو‌دادند​ به یه مقدار‌چطور​ شانس نیاز داشتن.

با این حال، اونا‌است​ نمی‌دونستن چرا همچین شکل‌های‌بیمار​ متفاوتی به خودشون گرفتن.

ها-اون گفت:

«بیا یه روز شهر‌زمین​ امپراتوری رو ترک کنیم‌نیست​ و بریم به دنیای رزمی.»

«توانایی‌هامون چی می‌شه؟»

«شاید هیچ‌وقت بیدارشون نکنیم.

اون‌وقت شاید‌محول​ بتونیم مثل آدم‌های‌شکل​ معمولی زندگی کنیم.»

اون زمان، اونا تو‌زمین​ سن خامی بودن که‌نیست​ این‌چیزا رو باور می‌کردن.

«بعداً دزدکی وارد قصر‌اینکه​ امپراتوری می‌شیم و تمام‌وقفه‌ای​ درخت‌های هلو رو قطع می‌کنیم.»

«آه، ایده عالی‌ایه.

بیا با هنر‌خود​ کنترل شمشیر همه‌شون‌ممکن​ رو خرد کنیم.»

«همه دیوونه می‌شن، نه؟»

«آره.

دیوونه می‌شن.

اون‌وقت دیگه اشکالی‌خود​ نداره اگه حافظه‌ممکن​ خدمتکارها بد بمونه.

به‌هرحال دیگه‌دقیقاً​ هیچ هلویی‌زمین​ وجود نخواهد داشت.»

دوقلوها از هلو متنفر بودن.

اگه ازشون می‌خواستن میوه‌ای رو انتخاب‌مثل​ کنن که باید از دنیا حذف‌منتظر​ بشه، بدون شک هلو رو انتخاب می‌کردن.

این سرنوشتِ‌محول​ مادر امپراتورِ‌بی‌نقص‌ترین​ بدون قدرت بود.

صدای بارون‌دقیقاً​ تو اتاق‌زمین​ پیچیده بود.

صدای گاه و‌تماشای​ بیگاه زنگوله بادی،‌بدون​ قلبشون رو آروم می‌کرد.

دو قلوها‌دانششان​ به خوندن‌است​ ادامه دادن.

دانش خوشمزه بود.

فرقی نمی‌کرد چه‌مثل​ نوع دانشی باشه، در‌پزشک​ هر صورت همین‌طور بود.

با خوندنِ هر چیزی‌اینکه​ که دستشون می‌رسید، می‌تونستن‌وقفه‌ای​ واقعیت رو فراموش کنن.

بچه‌هایی که به کتاب‌ها پناه برده بودن،‌زمین​ تو جزیره بارونی‌شون به این فکر می‌کردن‌تازه‌کار​ که چطور از شر هلوها خلاص بشن.

اون موقع، فکر‌خود​ می‌کردن این وضعیت تا‌انجام​ ابد ادامه پیدا می‌کنه.

ناولها | novelha.net