چپتر 212: چپتر 212
0ساما هیون با حالتیمسیر معذب لبخند زد؛ چیزیگهگاه که اصلاً به او نمیآمد.
آن بچهی آن روزها حالاپاسخ آنقدر بزرگ شده بود کهبیشتری شانه به شانه جین چون-هی میایستاد.
آن زمان،مسیر توی آندنبال کوچه تاریک.
وقتی با شیطان خونقرض پژمرده که سعی داشت سامامهارتهای هیون را بدزدد، روبهرو شد.
بیدرنگی و مکث نکردنشمسیر به خاطر یک نقشهگهگاه عمیق و پیچیده نبود.
بدنش خیلیقرض ساده و غریزیپاسخ حرکت کرده بود.
دست سامامسیر هیون رادنبال گرفته بود.
به عنوان یک بزرگتر،قرض به او گفته بودپیشرفتش که مجبور نیست برود.
حتی اگرخود بهای آنمسیر مرگ بود.
خوشحال بود کهمیداد آن روز جانش رامهارتهای به خطر انداخته بود.
خوشحال بود کهپزشکی برادر کوچکش راگهگاه نجات داده بود.
«حال هه چطوره؟»
جین چون-هی باجدیت شنیدن سؤال سامادنبال هیون سر تکان داد.
«خوبه. از اون موقع تا حالا حسابیمهارتهای سالم و سرحاله. به جای اینکه فقط نامهکردم~ رد و بدل کنی، باید خودت بری ببینیش.»
ساما هیون باپزشکی شنیدن حرفهای جین چون-هیساختمان سرش را تکان داد.
او به خواهرش، ساما هه، فقط گفته بود کهمهارتهای در یک صنف تجاری کار پیدا کرده است و غیردشمنات از فرستادن پول و هدیه، هیچوقت با او ملاقات نمیکرد.
کسی که ازجدیت ساما هه مراقبت میکرد،هنوز خود جین چون-هی بود.
ساما هه با جدیت مسیر پزشکی رامهارتهای دنبال میکرد و هنوز هم گهگاه بهمحکم ساختمان اصلی عمارت پزشکی فلس سفید سر میزد.
هر بار، جین چون-هی نبضش را میگرفت، کتابهای لازمعمارت را به او قرض میداد، یا به سؤالاتش پاسخقرض میداد و به پیشرفتش در مهارتهای پزشکی کمک میکرد.
«... هنوز نه. بعد ازمیداد اینکه پول بیشتری درآوردم وکمک پایههای کارم رو محکم کردم~»
«میترسی دشمنات پیداش کنن؟»
ساما هیونقرض این موضوعسؤالاتش را انکار نکرد.
«به هر حال اون تنها خواهرمه. قبل از اینکه بتونم ازشسفید استقبال کنم، باید تمیزکاری خونه رو تموم کنم~ اونجا هنوز پر ازمهارتهای "موشه" و نمیتونم همچین خونه کثیفی رو بهش نشون بدم، مگه نه؟»
احتمالاً منظورشکتابهای از موش،قرض جوندگان نبود.
جین چون-هیخود بلافاصله فهمیدمسیر که منظورش آدمهاست.
با این حال، نپرسیدسؤالاتش که چطور میخواهد اینکمک خانه را تمیز کند.
جین چون-هیمسیر فقط مسیر خودشهنوز را طی میکرد.
و مسیر ساما هیونقرض هم برای خود ساماپیشرفتش هیون بود که طی کند.
او میدانستخود که جیانگهو جایپزشکی دخالتهای بیجا نیست.
«دستکشها رو کِی میخوای؟»
«هر وقتمسیر که وقتدنبال کردی، هیونگ.»
«مطمئنی؟ سپردن همچین مصنوع الهیای به آدمی مثلپیشرفتش من... فرقه خون طلایی قطعاً میتونه صنعتگری رومحکم پیدا کنه که واسه قصر امپراتوری کار میکنه.»
«این چه حرفیه؟ دقیقاًمسیر چون یک مصنوع الهیگهگاه هست میسپارمش به تو، هیونگ.»
«اندازهاش... نه،قرض حدوداً چقدرسؤالاتش باید باشه؟»
«فقط جوری درستشون کن کههنوز برای دست خودت کمی جافلس داشته باشه. اینطوری اندازه منم میشه.»
«این دیگه خیلی مبهمه.»
جین چون-هی باجدیت چشمهایی خسته ودنبال توخالی غرولند کرد.
چه در دنیای مدرن و چهپیشرفتش در دنیای رزمی، اورژانس به یکپایههای اندازه شیره جان آدم را میکشید.
با خودش فکر کرد شاید یک رگه آب زیرزمینی که چی آدممیزد را میمکد از زیر آن رد میشود؛ چه روی زمین و چهکمک در دنیای رزمی، فقط حضور در آنجا به دلایلی نامعلوم خستهکننده بود.
علاوه بر آن، او چندمیداد بیمار را درمان کرده و یکبعد جراحی بزرگ هم انجام داده بود.
و بعد بیمار دیگری آوردند ودنبال مجبور شد به درمان ادامه دهد،فلس برای همین حتی خستهتر هم شده بود.
با اینقرض حال، بدنش آسیبپاسخ جدی ندیده بود.
بیشتر ذهنش بودپزشکی که خسته وگهگاه فرسوده شده بود.
«اگه انرژی درونیلازم نداشتم تا الانسؤالاتش از پا دراومده بودم.»
جین چون-هی از روی عادت گوشهدنبال چشمش را لمس کرد و تازهفلس یادش آمد که عینکی به چشم ندارد.
«راست میگه.قرض من الان توپاسخ یه بدن جوونم.»
ساما هیون لحظهای دردنبال سکوت تماشایش کرد واصلی بعد به حرف آمد.
«میخوای یه چیز خوشمزه بخوری؟»
«چی؟ به این ناگهانی؟»
«بیا بریم یه چیزی بخوریم~»
«مگه من خوکم؟ چرادنبال هر وقت منو میبینیاصلی هی میخوای بهم غذا بدی؟»
در حالی که هیونگش غرمیداد میزد، ساما هیون پوزخندی زدکمک و بازوی او را گرفت.
«بیا بریم بخوریم، هیونگ.مسیر هر چی باشه ماگهگاه کار میکنیم که زندگی کنیم.»
«این پسر،قرض عجب زوریسؤالاتش تو دستاش داره...»
وقتی با قصد ودنبال نیت چیزی را میگرفت، مثلعمارت زالو میچسبید و ول نمیکرد.
«این دفعه اگه دعوایی راه بیفته، میندازمت رو کولم و فرار میکنم. اگهدرآوردم جنگجوهای اتحاد رزمی دوباره پیداشون بشه، فقط میگن یه بیمار هست و میفرستنتتنها به اتاق اورژانس، مگه نه؟ بهش میگن "اتاق اورژانس"، درسته؟ یادمه اینطوری صداش میکردی.»
«امم... بهش اتاق درمانمسیر اضطراری هم میگن، اما...گهگاه کم و بیش درسته.»
یادگیریاش سریع بود.
به نظر میرسید برادر کوچکش حتیگهگاه کلمات پیشپاافتادهای که هیونگش به زبانمیزد آورده بود را هم به یاد داشت.
«هیونگ. حالا که اینجاییم،قرض بیا بریم همه رستورانهایپیشرفتش معروف اتحاد رزمی رو بترکونیم~»
لحنش سبک و شوخطبعانه بود، امادنبال چشمهایش کاملاً جدی بودند؛ چیزی کهفلس باعث شد جین چون-هی به خنده بیفتد.
«حتماً نگرانمه.»
انگار دلش برای هیونگش کههنوز به این زودی بعد از رسیدنسفید غرق در کار شده بود، میسوخت.
«باشه. بیا بریم غذا بخوریم.»
«خوبه، خوبه.خود این شدمسیر گا-گای ما...»
«یه بارقرض دیگه اینو بگوپاسخ تا هیچی نخورم.»
«باشه، باشه~»
ساما هیونکتابهای با شیطنت خندیدمیداد و راه افتاد.
«آه، حالا که بهش فکر میکنم،دنبال یادم رفت قرار بود برای پزشکایفلس اتحاد رزمی یه جلسه توجیهی برگزار کنم.»
بعداً انجامش میدم.
اگه مجبور باشم با توضیحهنوز دادن بهداشت شروع کنم، بهفلس هر حال راه درازی در پیشه.
حتی اگه به سؤالاتشون جواب بدم،سؤالاتش هیچ پایه و اساسی ندارن، برایبیشتری همین مجبورم از خیلی بخشها بگذرم.
«اول، یه غذای خوشمزه.»
آدم بایدقرض غذا بخوره تاپاسخ جون داشته باشه.
بریم بخوریم.
بخوریم!
جایی که سامامیداد هیون او را برد،مهارتهای یک مسافرخانه دیگر بود.
این هم جاییپزشکی بود که تاگهگاه به حال ندیده بود.
«اردکهای اینجاکتابهای بهترینن. لعنتیقرض خیلی خوشمزهست!»
من اونخود کلمه رو همپزشکی بهش یاد دادم؟
جین چون-هی سه ثانیهسؤالاتش فکر کرد اما نتوانستکمک دقیقاً به یاد بیاورد.
مغزش بهمسیر خاطر خستگیدنبال کار نمیکرد.
«بیا بهکتابهای هوانگگو و تاندرکوئیکمیداد هم غذا بدیم~»
جیک! واق، واق!
با صدای این دوسؤالاتش جانور روحانی، جین چون-هیکمک بالاخره واکنش نشان داد.
«شماها کی رسیدین اینجا...؟»
«هیونگ، واقعاً تو باغقرض نیستی. اصلاً میدونی از وقتیمهارتهای رفتی اون تو چقدر گذشته؟»
اتاق اورژانس دنیای رزمیمسیر نه ساعت دیواری داشتگهگاه و نه ساعت مچی.
هر ساعت زمان راسؤالاتش با زنگ اعلام میکردند، امابعد صدایش به اتاق اورژانس نمیرسید.
نالههای بیماران، صدایپزشکی زنگهای بیرون راگهگاه در خود غرق میکرد.
بند آوردن خونریزی، بررسی زخمها برای تشخیص... و اگر تشخیصکمک به تأخیر میافتاد، ممکن بود ساعت طلایی را از دستپیداش بدهد، بنابراین مجبور بود تمام اقدامات اورژانسی را انجام دهد.
«تو فکر چیجدیت بودم؟ آها، خدا روهنوز شکر حداقل کسی نمرد.»
تونست چند تا بیمار دیگهپاسخ رو که تو گذشته مجبور بوددرآوردم ازشون قطع امید کنه، نجات بده.
این فقط به خاطر انرژیهنوز درونیاش نبود، بلکه به خاطر روشنبینیایسفید بود که به دست آورده بود.
«روشنبینیای که از طریق هنرهای رزمیسؤالاتش به دست میاد، وقتی به مهارتهایبیشتری پزشکی تبدیل میشه، بازدهی خیلی بالایی نداره.»
دست گرفتن شمشیر، سوزن و چاقویدنبال جراحی سه تا چیز کاملاً متفاوتفلس بودن، پس این موضوع کاملاً طبیعی بود.
اگه استادش میفهمید که تمام اون روشنبینی ارزشمند رو کهبیشتری فقط تو مرز مرگ و زندگی به دست میاومد، صرفاین مهارتهای پزشکی کرده، قطعاً از شدت پشیمونی به زمین مشت میکوبید.
اما ناخودآگاهش که تا مغز استخوانگهگاه به عنوان یه دکتر زندگی کردهمیزد بود، نمیتونست جور دیگهای عمل کنه.
تو اون نبرد جهنمی و خونین تو کوه وودانگ،مهارتهای آخرین حرکتی که جین چون-هی در برابر جونگگوانگ استفادهمیترسی کرد، برای کشتنش نبود، بلکه برای بیهوش کردنش بود.
در نهایت، حتی روشنبینی اوپزشکی هم متعلق به یک جنگجو نبود،عمارت بلکه متعلق به یک پزشک بود.
سرش گیج میرفت.
«آره... وقتی رفتم تو اورژانس عصرگهگاه بود، حالا که اومدم بیرون، نورمیزد خورشید داره چشمام رو کور میکنه...»
«تازه وقتی شنیدملازم شیفتت تموم شدهسؤالاتش تونستم پیدات کنم.»
تلپ.
جین چون-هی پیشانیاشمیداد را روی میز گذاشتمهارتهای و بیحال ولو شد.
به خاطر بدنش بوددنبال که با هنرهای رزمی تمرینعمارت داده شده بود؟ خوابش نمیبرد.
ذهنش فقط بینهایت خسته بود.
«یادت میادخود این بچهها کیپزشکی بهمون ملحق شدن؟»
«...؟»
«بیخیال. همونجا دراز بکش،دنبال هیونگ. شاگرد! یه پرس فرنیعمارت اردک هم اینجا اضافه کن.»
جین چون-هیکتابهای دوباره پیشانیاش رامیداد روی میز مالید.
«واو... میزخود خنکه، چهمسیر حس خوبی داره.»
ذهنش که به مرز خودشپاسخ رسیده بود، یه فکر بیربطبیشتری و بدون زمینه رو بیرون داد.
ساما هیون پرسید.
«هیونگ، یعنی رفتی اونقرض تو و تمام مدت داشتیمهارتهای مریض میدیدی و جراحی میکردی؟»
«فقط نصفخود روز بود،مسیر مگه چیه حالا.»
«هیونگ... الان عصره.»
«اون آفتاب صبح نیست...؟»
«لعنتی، اینکتابهای که از گزارشمیداد زیردستام هم بدتره.»
ساما هیون نتوانست جلوی خودش رادنبال بگیرد و به خاطر این همهفلس فشار آوردن هیونگش به خودش، ناسزا گفت.
«هیونگ، اول یهمیداد چیزی بخور بعدپیشرفتش هم بگیر بخواب.»
«بخوابم؟ قراره یکمپزشکی دیگه دوباره شیفتگهگاه رو تحویل بگیرم.»
«هیونگ، نمیخوابی؟»
«میخوابم. میخوابم، ولی بعداً.»
«هیونگ، گوش کن. من قراره بهت یه داروی خوابآور بدم. تودرآوردم هم قراره بخوریش و بخوابی. اون جانوران روحی هم با منانکار موافقن. بهتر از اینه که اربابشون از کار زیاد بمیره، مگه نه؟»
«داری شوخی میکنی، درسته؟»
«...»
ساما هیون قبل ازمسیر اینکه جواب بده، باگهگاه دقت بهش خیره شد.
«معلومه که شوخیمیداد میکنم. خیلی جدیپیشرفتش به نظر میرسید؟»
«ترسوندی منو. فکرپزشکی کردم واقعاً میخوایگهگاه این کار رو بکنی...»
حرفهای جینکتابهای چون-هی تاقرض همینجا رسید.
یک ظرف غذایجدیت اردک خوشمزه جلویدنبال چشمانش قرار گرفت.
«اوه!»
چشمان جین چون-هی برقی زد.
«سوپ اردک! فرنی اردک!»
«همهشون رو با هم آوردن.»
جین چون-هیقرض با خوشحالیسؤالاتش قاشقش را برداشت.
برای لحظاتیمسیر با ولعدنبال مشغول خوردن شد.
«واو... سیر شدم. انگار بعد از یه روز کامل دارم غذا میخورم... حالا که فکرش رو میکنم،کردم~ واقعاً هم همینطوره. یه روز... یه روز؟ نکنه یه روز نبود و در واقع سه روز بود...؟ منتموم چقدر اون تو کار کردم...؟ یادمه وسط اون همه کار، با عجله یه قرص پرهیز از غلات خوردم.»
بهنوعی، مغزش که از قبلپزشکی هم کند شده بود، بهاصلی نظر میرسید حتی کندتر هم شده.
ناگهان، هیچ قدرتی درسؤالاتش دستی که قاشق راکمک نگه داشته بود، حس نکرد.
جرینگ!
فهمید که اون یه داروی خوابآور بوده وپیشرفتش سعی کرد سم انقیاد پنج عنصر رو بهمحکم جریان بندازه، اما دیگه خیلی دیر شده بود.
اثر دارو ازجدیت قبل کاملاً تودنبال بدنش پخش شده بود.
به این خاطرمیداد بود که گاردشپیشرفتش رو پایین آورده بود.
«اینکه یه داروی خوابآور بتونه رومگهگاه اثر کنه با وجود اینکه درمیزد برابر سموم مقاومت دارم... این دیگه...»
افکارش کند شد.
برای جین چون-هیجدیت سخت بود که بههنوز فکر کردن ادامه دهد.
دارویی آنقدر قوی کهسؤالاتش بتواند از مقاومت اوکمک در برابر سم عبور کند.
در حالی که داشتدنبال از این موضوع شگفتزده میشد،عمارت چشمان ساما هیون را دید.
ساما هیونکتابهای با ترحم بهمیداد او نگاه میکرد.
«هیونگ... وقتی آدم کار میکنه، باید استراحت هم بکنه.ساختمان این رو که میدونی، نه؟ من واقعاً برادر کوچیکترِکتابهای خوبیم. حتی دارم هیونگم رو مجبور میکنم اینطوری خوب بخوابه.»
با این کلماتمیداد آخر، جین چون-هیپیشرفتش از حال رفت.
مثل یک مرده خوابید.
به نظرخود میرسید حتی خوابپزشکی هم ندیده است.
تو خواب، فکر کرد صدای ساما هیون روکمک میشنوه که میگه: «هیونگ، این یه داروی خیلی گرونه،دشمنات میدونی؟ باید با سودش پولش رو بهم پس بدی.»
اینکه دارو رو بهدنبال خوردش داده بود و بعدعمارت میگفت پولش رو پس بده.
میدونست این پسرلازم دیوانهست، اما نمیدونستسؤالاتش تا این حد دیوانهست.
«درسته.
داستان اصلی همینطوری ناپدید نمیشه.»
حتی اگه مسیرش ۱۸۰دنبال درجه تغییر کرده باشه، ذاتعمارت اصلی یه آدم عوض نمیشه.
وقتی چشمانش را بازقرض کرد، هوانگگو با دقتپیشرفتش به او خیره شده بود.
هاپ!
خوشحال بود که اربابش حالشپاسخ بهتر شده؟ هوانگگو با هیجانبیشتری صورت جین چون-هی را لیسید.
«باشه، باشه.مسیر خوبه. الاندنبال دیگه حالم بهتره.»
«بعد ازکتابهای یه خواب خوبمیداد حالت بهتره، هیونگ؟»
با چرخیدن به سمت صدا، ساما هیونهنوز را دید که در حال خواندن کوهیمیزد از دفاتر حسابرسی، یکی پس از دیگری بود.
«به عنوان جناح خونسؤالاتش طلایی، حتماً باید دفاتر حسابرسیبعد زیادی برای بررسی داشته باشید.»
«اینم از تغییرات اخیره. میگن تو گذشته،ساختمان بیشتر وقتشون رو صرف کتک زدن مردمنبضش میکردن تا نگاه کردن به دفاتر حسابرسی.»
«اینطوره؟»
«چیز خوبیه. یعنیجدیت کسبوکار ما داره کارایهنوز رسماً قانونی انجام میده.»
پس غیررسمی داشتن چیکار میکردن؟
به هیونگش دارو خورانده وهنوز بعد اصرار کرده بود که پولسفید اون داروی گرونقیمت رو پس بده؟
یه همچین چیزی بود؟
انگار که نگاه کینهتوزانهمسیر جین چون-هی را حس کردهساختمان باشد، ساما هیون سریع گفت:
«فقط محض احتیاطمیداد میگم، ولی اون چیزیمهارتهای که خوردی سم نبود.»
«پس چی بود؟»
«شاید چیز خاصی به نظر نرسه، اما داروییه که فقط برای خانواده سلطنتیدرآوردم تو مناطق غربی تأمین میشه. پزشکان امپراتوری اونجا ازش برای درمان کابوس و بیخوابیخواهرمه استفاده میکنن. هیچ تأثیری جز خوابوندنت نداره، پس نگران نباش. که سردرد نداری، نه؟»
«راستش احساس شادابی میکنم.»
«بهت که گفتم، واقعاًسؤالاتش گرونه. جای شکرش باقیه کهبعد میبینم رنگ و روت برگشته~»
هاپ!
هوانگگو باکتابهای شدت دمشقرض را تکان داد.