چپتر 815: اعتراف و چای سرد
0جین چون-هیغرولند از صدای ساماموقعیت هیون جا خورد.
«خب... اینو گفتمممکنه به این امیدنمیتونم که آدم خوبی بشی.»
آه، چقدر احمقم.
من که معمولاً میتونم درباره چرتترین چیزهاگذاشتم خیلی راحت وراجی کنم، حالا برای اینجور یکی انگار کلمات مناسب رو پیدا نمیکنم.
میخواستم بگم که اولش نمیدونستم اون آدمداشت تویی، اما حس کردم حرفم خیلی دستوپا شکستهمختلف درمیاد، برای همین دهنم رو بسته نگه داشتم.
نمیدونم چرا،چیزی اما گونههامحتی داغ شده بود.
«چون خیلی دردناک... و غمانگیزشده بود. هم تو و همنجاتتون ههآ. برای همین میخواستم نجاتتون بدم.»
«...»
ساما هیون چشماش رو بست.
جین چون-هی تمام تلاشش روخودمم کرد تا به اینکه توپسِ ذهن اون چی میگذره، فکر نکنه.
«خب. بعد از اون... ههآ سالم شد. توغمانگیز هم داری خوب زندگی میکنی، پس من کاملاً راضیم.اینکه اما... فکر کنم فرقه جاودانه خون اخیراً احضارش کرده.»
ساما هیون درچیزهای حالی که هنوزکنار چشماش بسته بود، پرسید.
«کی رو احضار کرده؟»
«تویی که از یه دنیای دیگه اومده و ههآ رو ازذهنش دست داده. همون تویی که تو کتاب پیشگویی بود. نمیدونم چطورنمیکردم این کار رو کردن، یا اصلاً همچین چیزی ممکنه یا نه.»
«آه، حتی خودمم نمیتونمداغ باورش کنم،» چون-هیِ کوچکغمانگیز در پسِ ذهنش غرولند کرد.
اما دروغ گفتنچیزهای تو این موقعیتکنار چه فایدهای داشت؟
جین چون-هی ادامه داد.
«منم اولش همچین فکری نمیکردم، اما... وقتی چیزهای مختلف روپسِ بررسی کردم و کنار هم گذاشتم، حس دژاوو بهم دستمنم داد... و خب... در غیر این صورت قطعات پازل جور درنمیاومدن.»
این چیزی بودگونههام که از عقلبود سلیم فراتر میرفت.
اما از طرفی، مگهمختلف خود اونم از یهدژاوو دنیای دیگه نیومده بود؟
اولش چند بار با خودش فکرفایدهای کرده بود که امکان نداره، حتماًنمیکردم چیزهای بیشتری هست که ازشون خبر نداره.
سنجاق سر ساما هه.
با دیدن دو تا سنجاق سر کهدردناک نمیتونستن تو یه خط زمانی وجود داشتهتمام باشن، بالاخره تصمیم گرفت پیشفرضهاش رو کنار بذاره.
«هوو، اینوقتی اصلاً شبیهمختلف من نیست.»
اون دیوانه یکتای آسمانها کهموقعیت همیشه با اعتماد به نفسمنم کامل چرتوپرت میگفت، کجا رفته بود؟
«فرقه جاودانهچیزی خون اینطوریحتی صداش میزنه.»
بک چون-گون.
یکی ازوقتی شخصیتهای داستانمختلف تاجگذاری خدایان.
«آه... شاید حرفم رو باور نکنی،فایدهای اما باید مراقب باشی. هیون. چوننمیکردم اون مرد یه نسخه دیگه از توئه.»
«همون منی کهممکنه بعد از مرگنمیتونم ههآ دیوانه شد؟»
«آره. میدونم باورش سخته.»
«...»
ساما هیون دردروغ حالی که چشماشفایدهای بسته بود، ساکت موند.
انگار یهچیزی ابدیت توحتی یه لحظه گذشت.
چای کاملاً سرد شده بود.
جین چون-هی کهچیزهای احساس سرما میکرد،کنار در سکوت منتظر موند.
منتظر جواب ساما هیون.
چه حرفش رو باورحتی میکرد چه نه، اونهیِ تمام تلاشش رو کرده بود.
باید از ههآ محافظت میکرد.
ههآ که نه فقط یه لحظهکنار کوتاه، بلکه مدتها باهاش بازی کردهقطعات بود، نتونست برادر خودش رو بشناسه.
اگه اینطور بود، ممکنگفتن بود این اتفاق برای بارداد دوم یا سوم هم بیفته.
«...»
سکوت ادامه پیدا کرد.
هر دو نفرچیزهای مدت طولانی بهکنار چای سرد خیره شدن.
بالاخره، ساما هیوندروغ بود که اولفایدهای به حرف اومد.
«که اینطور. پس برای همینهخودمم که بعضی وقتها به نظرپسِ میرسید آینده رو میدونی، هیونگ.»
«حرفم رو باور میکنی؟»
ساما هیون با آرامشمختلف به لرزش چشمهای تیرهدژاوو جین چون-هی نگاه کرد.
هیونگش عمداً ازدروغ تکنیک الهی فعالسازیفایدهای مبدأ استفاده نمیکرد.
دلیلش کاملاً واضح بود.
این روش اون بود تاشده امیدوار باشه که حرفش رونجاتتون باور کنن، حتی شده یه ذره.
اما مگهوقتی برای ساما هیونبررسی هم همینطور نبود؟
بچههای گدایی که توگفتن خیابانهای هانگژو نمایش اجرا میکردنداد یا بعضی وقتها جیببری میکردن.
تنها بزرگسالی که تا به حالنمیتونم به همچین بچهای اعتماد کرده بود،غرولند مردی بود که الان جلوش نشسته بود.
«اینطور نیست که حرفت رو باور کنم، فقط فکر میکنم این حقیقته چون واقعاًتمام هست. امکان نداره وقتی پای جون ههآ در میونه، تو دروغ بگی. البته، شایدکاملاً چیزهایی هم باشه که به من نمیگی، مگه نه؟ اما اونم احتمالاً دلیلی داره.»
«هااااااه.»
جین چون-هی فنجون چایش روموقعیت پایین گذاشت و با هرمنم دو دست چشماش رو پوشوند.
گوشهاش داشتن سرخ میشدن.
«چی شده؟»
«هیچی، فقط...وقتی یه کممختلف خیالم راحت شد.»
«اصلاً از همون اول، کجا میشه آدمی رو پیدا کرد که بتونه همچینوقتی غذاهای عجیبی درست کنه؟ اگه بگی تو خواب دیدیشون، منطقی به نظر میرسه. البته،عقل اونم احتمالاً یه جنبه از واقعیته. این یه جور استعاره برای یه دنیای دیگهست؟»
انتظار نداشتچیزی تا این حدخودمم متوجه قضیه بشه.
«اینکه از روی غذاهاداغ فهمیدی و نه ازغمانگیز روی اختراعاتم، واقعاً کارت درسته.»
«نمیتونی تو غذا تقلب کنی. میگن طعم غذای خونهایبهم که تو بچگی خوردی تا آخر عمر باهات میمونه،فراتر اما بعضی از غذاهای تو هیچکجای دشتهای مرکزی وجود نداشتن.»
«مثل سیبزمینی سرخکرده؟»
«آره. اون یکیشونه. وحتی اون مرغ تفتداده شدههیِ با یه کوه پنیر.»
«حتی بهش نمیگی کشک خشک.»
«چون تو بهش میگی پنیر.»
«...»
پس ساما هیون ازحتی قبل یه حدسهایی زده بودکوچک و فقط باهاش همراهی میکرد.
نمیدونم چرا،چرا اما احساسداغ خجالت میکرد.
«آهخخخ، خیلی بهتر میشد اگهبررسی مثل بقیه فکر میکرد من ذاتاًصورت یه دیوانهام و بیخیال قضیه میشد!»
حس میکردغرولند میتونه ازگفتن خجالت بمیره.
«بکرین هم میدونه؟»
«همم، استادچرا هم... تاداغ حد زیادی میدونه.»
قبل از اینکه استادش به سمت قصرگذاشتم امپراتوری راه بیفته، اون دو نفر دربارهجور چیزهای زیادی با هم حرف زده بودن.
مکالمهای که در حالت لخت و در حالی کهداد سوزنهای بلند بیشماری به بدنش فرو رفته بود وگذاشتم نمیتونست از گردن به پایین تکون بخوره، انجام شد.
شاید کمی عجیب بهحتی نظر میرسید، اما جین چون-هیکوچک بیشتر از همیشه صادق بود.
و استادشچرا هم که گوششده میداد، همینطور بود.
«میدونه و بازم میذارهمختلف اینطوری باشی؟ این صبر فوقالعادهایه.بهم اون مرد واقعاً انسان نیست.»
«هه هه هه... چونگفتن اون استاد منه. چونادامه اون استاد منه دیگه.»
مثل احمقها خندید.
به دلایلی، این صحنه رویشده اعصاب ساما هیون رفت ونجاتتون دوباره آب چای رو گرم کرد.
«بین برادرهایوقتی قسمخورده، من اولینبررسی نفرم، مگه نه؟»
«ها-ریون... احتمالاً متوجه نشده،گفتن پس در این صورت،ادامه آره، تو اولین نفری.»
«همف~»
چشمهای ساما هیون باریک شد.
«اصلاً نگران چون-و هیونگ نیستی؟»
«چون-و؟ نه بابا~دروغ چون-و تو فهمیدنفایدهای اینجور چیزها خوب نیست.»
«شک دارم. خنگترین آدم بین ما یهو ها-ریونِ، نه چون-و هیونگ.ذهنش اگه چیزی هم باشه، تظاهر میکنه که نمیدونه. اون هیونگ حتینمیکردم سوال هم نمیپُرسه. هیچ نشونهای از تعجب یا شک نشون نمیده.»
«برای همینه که چون-و...»
«بیخیالش، هیونگ. بیا اینطورمختلف بگیم که تو ذهن تو،بهم اون قابل اعتمادترین برادر دومته.»
نمیدونم چراغرولند ساما هیون، چون-وموقعیت رو اینطوری میبینه.
«امپراتور مشتچیزی وودانگ هم بهخودمم چون-و میگفت روباه.»
اون بچهایهچرا که اصلاً اینطوریشده به نظر نمیرسه.
«من خیلی نگرانچیزهای چون-وام، اون خیلی راحتگذاشتم به آدمها اعتماد میکنه.»
کار به جایی رسیده بود کهفایدهای هر وقت مجبور میشد به چون-ونمیکردم دروغ بگه، گوشه قلبش تیر میکشید.
«نگران من نیستی؟»
«تو؟ تو کهگونههام خودت به تنهاییبود از پس کارها برمیای.»
با شنیدن این حرف، ساما هیونکنار آب جوش رو با یه حرکتقطعات سریع توی فنجون جین چون-هی ریخت.
«هی، هی! نکنه بهگفتن چون-و هم حسودی میکنی؟ اولداد به تو گفتم، مگه نه؟»
«گاگا~ میدونی که،ممکنه قلب یه برادرنمیتونم کوچیکتر خیلی حساسه.»
درسته.
فکر کنم همینطوره.
سپس ساما هیون آب روموقعیت از فنجون جین چون-هی خالیمنم کرد و یه دمکرده تازه ریخت.
این بار، یه چایحتی گل سفید بود کههیِ با دقت دم کشیده بود.
همونطور که از اسمشداغ پیدا بود، گلبرگهای سفیدغمانگیز توی آب چای شناور شدن.
عطر عمیق گلها حسی میدادبررسی که انگار بهار به تنهاییغیر در وسط زمستان شکوفه داده.
«خوب دمش میکنی.»
«تو چای دوست داری، هیونگ.خودمم برای همین تمرین کردم. هرچند هنوزمذهنش فاز اون چای تلخ رو نمیفهمم.»
«قهوه رو میگی؟»
«آره. همون.»
جین چون-هی لبخند زد.
ساما هیون باممکنه وجود ظاهرش، ذائقه بهباورش طرز عجیبی بچگانهای داشت.
«بعداً برات شیرینش میکنم.»
با کلی یخ ومختلف یه عالمه خامه فرمگرفته،دژاوو طعمش کاملاً بهشتی میشد.
«حتی براتغرولند روش شربتگفتن شکلات هم میریزم.»
با این تصمیم که به برادر کوچیکترش یه آیسکوچک لاته پرکالری بده که پر از فروکتوز مایع وادامه دشمن کبد چربه، یه قلپ از چای رو نوشید.
عطر گلهاچرا عمیقاً تویداغ مجاری تنفسیش پیچید.
رایحهای بودوقتی که حال آدمبررسی رو جا میآورد.
«باید یهغرولند چیزی بهتگفتن بگم، هیونگ.»
«همم؟ بگو. چیه؟»
ساما هیونچرا قوری رو پایینشده گذاشت و گفت.
«ممنونم.»
«همم؟»
«اگه من بودم... سعی میکردم بکشمش. به جای اینکه جون کسی روغرولند نجات بدم که تو آینده خطرناک میشه و بعداً بخوام یه کاریش بکنم،مختلف بهتر نبود همون موقع که ضعیفه بکشمش و مشکل رو از ریشه بکنم؟»
کندن مشکل از همونداغ اول بچگی و ازغمانگیز بین بردن کامل هرگونه احتمالی.
یه پاکسازی تمیز، بدونمختلف اینکه حتی بهش فرصتدژاوو انجام کاری داده بشه.
چی میتونهغرولند آیندهنگرانهتر ازگفتن این باشه؟
اما جین چون-هی طوریحتی جواب داد که انگارهیِ چیز وحشتناکی شنیده باشه.
«چطور میتونی با یه بچهشده این کار رو بکنی؟ تازه، فکربدم میکنی خودت دلت میخواست اونطوری بشی؟»
«کی میدونه. شایدچیزهای چون خودم میخواستمکنار این کار رو کردم.»
ساما هیون چشماش روگفتن بست و سرش روادامه کاملاً به عقب تکیه داد.
«اون موقعها، بزرگ کردن خواهر و برادرای کوچیکترم خیلی سخت بود،ذهنش اما بازم زندگی خوبی داشتم، مگه نه؟ فکر میکردم آسمون داره کمکموقتی میکنه، برای همین این قضیه یکم شوکهکنندهست. اما با این حال، هیونگ.»
تق-
ساما هیونوقتی با شکستن قولنجبررسی انگشتهاش صدایی درآورد.
«تو ههآ رودروغ نجات دادی. نذاشتیفایدهای ستارهم خاموش بشه. هوم...»
کلماتی که ساما هیونحتی با آرامش به زبونهیِ میآورد، لرزش عجیبی داشتن.
گوشه چشمهای ساماگونههام هیون کمی مرطوببود شده بود و میلرزید.
اونا اشک بودن.
جین چون-هی کهدروغ دستپاچه شده بود،فایدهای هول کرد و گفت:
«نـ-نه! این یه چیز بدیهی بود. شما فقط چندتا بچهپسِ بودین! هم تو و هم ههآ. به عنوان یه پزشک،منم کاملاً طبیعی بود که درمانش کنم. قضیه فقط همین بود.»
با گفتن این حرف،داغ دستمالی بیرون آورد وغمانگیز به ساما هیون داد.
این همون دستمال از جنس نخ کرمگذاشتم ابریشم صدگانه بود که ساما هیون توجور مجمع اژدها و ققنوس بهش هدیه داده بود.
جین چون-هی با عجله اونو برداشته بود، اما دیدنداد این شیء که پر از خاطرات قدیمی بود، لبخندیگذاشتم روی لبش آورد و هیچکدومشون نتونستن جلوی خندهشون رو بگیرن.
سرانجام، اتاق چایممکنه فقط با صداینمیتونم قهقهههای اونا پر شد.
بعد ازچرا مدتی خندیدن،داغ ساما هیون گفت:
«اون موقع غر میزدی که بچههای جناحگذاشتم غیرمتعارف لابد خیلی پولدارن که از نخ کرمدرنمیاومدن ابریشم صدگانه به این ارزشمندی دستمال درست میکنن.»
«هی، منغرولند که اینوگفتن بلند نگفتم، هیون.»
«از سرچیزی و روت میبارید~خودمم مگه دروغ میگم؟»
حق با اون بود.
دقیقاً همونوقتی چیزی بودمختلف که فکر میکرد.
«نه، ولی هیون. نخ کرم ابریشم صدگانه برایادامه بیشتر فرقههای کوچیک و متوسط یه گنجینه محسوب میشه.کنار کدوم دیوونهای ازش دستمال درست میکنه تا کادو بده؟»
«آه، بیخیال بابا~ممکنه همین که داری خوبباورش ازش استفاده میکنی کافیه.»
با این حرف،گونههام دستمال رو گرفت ودردناک چشماش رو پاک کرد.
«همونطور که انتظار میرفت،مختلف نخ کرم ابریشم صدگانهدژاوو بهترین دستمالها رو میسازه.»
آره واقعاً.
وقتی اینقدر پول داریحتی که بریز و بپاشهیِ کنی، دیگه چه جای نگرانی؟
ساما هیون درگونههام حالی که اشکهاشبود رو پاک میکرد، گفت:
«ولی هیونگ.»
«بله.»
«پس برای همینه که توخودمم یه مرد میانسال فرشتهخویی؟ سنپسِ توی خوابت رو هم حساب میکنی؟»
این بچه.
چرا درباره اینچیزهای چیزای عجیب وکنار غریب اینقدر تیزه...؟
ساما هیون و جینحتی چون-هی برای مدت طولانیهیِ با هم صحبت کردن.
درباره گذشته، و درباره آینده.
بعد از این درددل، صدای جینکنار چون-هی خیلی سبکتر شد، انگار کهقطعات باری از روی دوشش برداشته شده باشه.
بعد از پایاندروغ مکالمهشون، جین چون-هی بلافاصلهداشت به سمت دیگهای رفت.
احتمالاً میرفت تا مریضی روخودمم ببینه، اسناد رو بررسی کنه،پسِ یا به سالن تحقیق سر بزنه.
به ساما هیون هم جاییشده برای اقامت داده شد ونجاتتون اون به اتاق مهمانش رفت.
تو این وضعیتچیزهای دلش نمیخواست باکنار هیچکس دیگهای حرف بزنه.
چیزای زیادیغرولند برای فکرگفتن کردن داشت.
بنابراین رفت تا وسایلش روخودمم در صورت امکان تو یه ساختمانذهنش ضمیمه دنج و خلوت باز کنه.
جایی که هیونگش بهش داده بودبود یه ساختمان ضمیمه عالی بود که چشمهبست آب گرم مخصوص به خودش رو داشت.
وسایلش رو زمین گذاشتمختلف و بلافاصله لباسهاش رودژاوو درآورد تا خودش رو بشوره.
بدن ساما هیون پوشیده از جایفایدهای زخم بود، اما در کمال تعجب،نمیکردم کمرش کاملاً عاری از هرگونه جراحتی بود.
اون اساساًچیزی به هیچکسحتی اعتماد نداشت.
به جز هیونگش و ههآ.
حتی اگه اون دو نفر هم ازگذاشتم پشت بهش خنجر میزدن، ساما هیون هیچجور قصدی برای کینه به دل گرفتن ازشون نداشت.
برای ساما هیون، اونا کسایی بودنفایدهای که اجازه چنین کاری رو داشتن ووقتی خودش هم کسی بود که حقش بود.
اون مدتهاچیزی درباره احساس گناهخودمم فکر کرده بود.
احساس گناهچرا برای آدمهاییداغ که کشته بود.
این همون دلیلی بودمختلف که هیونگش تو جیانگهودژاوو جون کسی رو نمیگرفت.
اما هر چقدر هم که بهش فکرداشت میکرد، خود ساما هیون حتی ذرهای احساسچیزهای پشیمونی برای کسایی که کشته بود نداشت.
در واقع، وقتهاییممکنه هم بود که احساسباورش هیجان و لذت میکرد.
اینکه آیا به خاطر اینشده بود که چیزی به اسمنجاتتون روح که مردم میگفتن رو نداشت.
یا اینکه تو بچگی ضربهایبررسی به سرش خورده بود وغیر عجیب شده بود رو نمیدونست.
البته، این بهدروغ اون معنا نبود کهداشت برای سرگرمی آدم میکشه.
تا زمانی که بخشی از جناح غیرمتعارف بود، نمیتونستکوچک از آلوده شدن دستهاش به خون جلوگیری کنه، اماادامه در مقایسه با بقیه برادران رزمیش، زندگی نسبتاً کنترلشدهتری داشت.
تا جایی که خیلی از اعضای جناح خون طلایی، حتینجاتتون زمانی که جانشینی هنوز مشخص نشده بود، از قبل تصمیمفکر گرفته بودن به عنوان اربابشون به ساما هیون خدمت کنن.
اگرچه کارهاش شبیه یه عضو جناح غیرمتعارفگذاشتم بود، اما لطف و بخششهای زیادی همجور تو جیانگهو از خودش نشون داده بود.
«به خاطر همینه که وقتیموقعیت آدم میکشم هیچ حسی ندارم؟» قبلاًفکری به این موضوع فکر کرده بود.
واقعاً فکر کرده بود.
«فکر کنم الان دیگه میفهمم.»
شلپ-
ساما هیون خودش رو کمیموقعیت شست و بعد بدنش رومنم تو چشمه آب گرم غوطهور کرد.
«آخ، داغه، داغه، داغ~»
یه حس رخوت و تنبلی.
تو یه گوشه ازمختلف چشمه آب گرم، یهدژاوو بطری شراب میوه بود.
به نظرغرولند میرسید برایگفتن مهمانهای ویژه باشه.
با وجود ثروتش، ساما هیون کهنمیتونم حسابی احساس تجمل میکرد، یه لیوانغرولند شراب برای خودش ریخت و نوشید.
«هوو، این خیلی خوبه.»
همونطور که انتظار میرفت، یهبررسی نوشیدنی شیرین بود که هیچغیر اثری از مستی توش نبود.
فقط یهغرولند نوشیدنی کهگفتن بچهها میخورن.
شاید چون اینجا یه عمارتخودمم پزشکی بود، فقط برای عوضپسِ کردن حال و هوا گذاشته بودنش.
کوهی که در دوردست وشده فراتر از چشمه آب گرمنجاتتون امتداد داشت، منظرهای باشکوه بود.
در حالی که فکر میکرد حیف است از چنین مکان خوشمنظرهای بهقطعات جای یه استراحتگاه به عنوان عمارت پزشکی استفاده بشه، با خودش گفتنیومده از اونجایی که این جاییه که هیونگش توش میمونه، پس همین هم خوبه.
این مکان، از لولههای آبموقعیت گرفته تا تکتک کندهکاریها، توسطمنم هیونگش طراحی و ساخته شده بود.
حتی میدونست لولههایی که آبخودمم چشمه رو منتقل میکنن، همگیپسِ توسط هیونگش برنامهریزی و جایگذاری شدن.
«فکر کنمچرا درست مثلداغ سرنوشت من.»
برنامه کاملاًوقتی مهربونانهای بود،مختلف مگه نه؟
«از طرف دیگه، آیاگفتن من یه جانور درندهامادامه که توسط آسمون مقدر شده؟»
با در نظر گرفتن مقیاس عظیمنمیتونم کارهاش، اینکه بهش بگن یه شیطان دیوانه،دروغ توهینی به شیاطین دیوانه فرقه شیطانی بود.
«جانور درنده... یا شاید یه ستارهبود شوم؟ معمولاً تو جیانگهو برای یه همچینبست حرومزاده شرور و بیسابقهای یه اصطلاحی هست.»
آیا لقبهایی مثل اهریمن،مختلف دیوانه یا شیطان برایدژاوو این مورد خیلی پیشپاافتاده نیستن؟
از شخصیت ذاتیش گرفته تا پیشینهش، مگهداشت نه اینکه اون برای تبدیل شدن بهچیزهای یه شرور بیش از حد بینقص بود؟
کسی که بدون اینکه هیچکس هُلش بده،باورش با میل خودش تو مسیر شرارت میافتادگفتن و راه میافتاد مردم رو قصابی میکرد.
کسی که تو استخری از خونبود دست و پا میزد و حتیچشماش از این بازی لذت هم میبرد.
«هوو...»
به سلامتی.
به سلامتیِ اونممکنه «من»ی که هرگزنمیتونم با هیونگم آشنا نشد.
ساما هیون که داشتداغ ریزریز میخندید، ناگهان بهغمانگیز شکل ترسناکی بیحالت شد.
«اگه من، که بعد ازبررسی مرگ ههآ تنها زنده موندم...غیر دوباره ههآ رو میدیدم، چیکار میکردم؟»
نوشیدنیش روغرولند یه نفسگفتن سر کشید.
با اینکه یه نوشیدنیحتی بچهگانه بود، اما بههیِ طرز عجیبی احساس مستی میکرد.
اون فقط آب طعمدارداغ با میوه بود، غیرممکنغمانگیز بود بشه باهاش مست شد.
«اما اگه تو اونمختلف مکان، یه "من" دیگه بهبهم جای خودم بود، چیکار میکردم؟»
چرا اونغرولند یارو توگفتن صحرا بود؟
نه، بذارچیزی سوالم روحتی جور دیگهای بپرسم.
با اینکه سفرهای متفاوتیداغ رو طی کرده بودن، اونههآ یارو اساساً خودِ اون بود.
همون هنرهای رزمی رو داشت، همون خلق و خو،بهم و از اساس مثل خودش بود... اما کسی بود کهمیرفت ناامیدی و جنونی به مراتب عمیقتر رو به دوش میکشید.
بنابراین یهغرولند سوال معمولیگفتن کافی نبود.
«من» قرار بود تمام اونخودمم «فضیلت»هایی که تو صحرا جمعپسِ کرده بودم رو کجا استفاده کنم؟
برای اینکه واقعاًگونههام تبدیل به یهبود جاودانه خون بشم؟
ساما هیونوقتی فوراً بهمختلف مهمترین سوال رسید.
«اگه تبدیل بهدروغ یه جاودانه خون بشی،داشت چه چیزی ممکن میشه؟»