چپتر 1272: بازخورد فوقالعاده
0«بازخوردش فوقالعادهست.»
واکنش جنگجویانبافضیلت آتشنشان مخصوصاًمیندازه خیلی پرشور بود.
این موضوع حتیمیشه برای جین چون-هیپایین هم کمی غافلگیرکننده بود.
البته انتظارپایین داشت کهآموزشهای ازش خوششون بیاد.
کار به جایی رسیده بود که بعضی از جنگجویانآموزشهای آتشنشان میخواستن با پول خودشون یکی برای استفاده شخصی بخرن،سرش نه اینکه فقط به عنوان تجهیزات سازمانی ازش استفاده کنن.
تو اینبافضیلت مرحله، دیگه فقطحال تحسین خالص بود.
همونطور که میگن، تکنولوژیخسارتها جدید همیشه دل مردانآموزشهای بافضیلت رو به تپش میندازه.
به هر حال.
با اینکه اونا از اهالی جیانگهو بودن، اما کارشونآموزشهای این بود که جونشون رو به خطر بندازن تادستبهسینه آتیش رو خاموش کنن و مردم رو نجات بدن.
اگه کارشون حتی یه ذرهحال هم راحتتر میشد، امنیت بیشتریاما داشتن و شانس زندهموندنشون بالاتر میرفت.
هنوز یه سریمیشه جاهاش نیاز بهپایین اصلاح داره، اما...
مگه همیشه همینطور نبود؟
از اینجا به بعد،میشه احتمالاً میتونست کار روباید بسپاره به بچههای سالن تحقیق.
«خوبه. اینطوری جلوی بزرگتر شدن آتیش گرفتهاهالی میشه و خسارتها میاد پایین. باید آموزشهایبندازن پیشگیری از حریق رو هم راه بندازیم.»
جین چون-هی روی سقفخسارتها یه ساختمون نشسته بود،آموزشهای دستبهسینه سرش رو تکون میداد.
کنارش یه کوه ازآموزشهای اسناد و نامههایی بابندازیم منشأ نامعلوم افتاده بود.
در حالی که همهمیشه رو میچپوند تو آستیناش،باید زیر لب با خودش گفت:
«با اینطوری حرکتتپش کردنم، حس میکنماونا یه جور شرور مخفیم.»
کپسول آتشنشانی.
پمپ آب.
اینا چیزایی بود که جین چون-هی ازپایین دیدن یه برنامه مستندمانند تو چیزی بهروی اسم یوتیوب درباره تاریخچه آتشنشانی یادش مونده بود.
تاریخچه کپسولبافضیلت آتشنشانی خیلیمیندازه طولانی بود.
میگفتن که ریشهاشمیشه حتی به مصرپایین باستان هم میرسه.
اما فرمی ازباید کپسول آتشنشانی که توراه دنیای مدرن استفاده میشد...
مدل اولیهاش روگرفته مردی به اسم جورجپایین ویلیام منبی ساخته بود.
اساس کارش خیلی ساده بود.
مواد اصلیشگرفته کربنات پتاسیم ومیاد هوای فشرده بود.
وقتی درش باز میشد، هوایپیشگیری فشرده خارج میشد و با پاشیدنساختمون کربنات پتاسیم، آتیش رو خاموش میکرد.
میگفتن این دستگاه که شبیه کپسولهایمیاد آتشنشانی مدرن بود، تو خاموش کردنراه آتیشسوزیِ خونهها خیلی خوب عمل میکرد.
بعدها، محتویات کپسول رومیندازه تغییر دادن تا برای آتیشسوزیبودن تو شرایط مختلف مناسب باشه.
و خود کپسولمیشه هم بیشتر ارتقاپایین پیدا کرد، اما...
اگه میخواستم تا اونجاآموزشهای پیش برم، جدا از بحثروی تکنولوژی، هزینهاش خیلی بالا میرفت.
جین چون-هی اصلاً قصدمیشه نداشت اونا رو تاباید این حد پیشرفته بسازه.
چیزی که فقط یه کمحال از اولین کپسول آتشنشانی جورج ویلیامکارشون منبی بهتر باشه، کاملاً کفایت میکرد.
حالا که ترتیباتی داده بود تا ایناباید رو تو مغازهها و خونههای مختلف بذارن، وقتاییساختمون که آتیشسوزی میشد، تأثیر قطعیشون رو نشون میدادن.
علاوه بر اون.
اون گاریای که وقتیمیشه جین یون داشت ازباید کپسول استفاده میکرد، رسید.
پمپ آب!
پمپ آب اولیه تو مناطق ایتالیاپایین و فرانسه حوالی قرن شانزدهم ساختهبندازیم و به طور گسترده پخش شد.
تو اروپای اونباید زمان، آتیش طبیعتاًحریق یه دردسر بزرگ بود.
این دستگاه برایگرفته خاموش کردن سریع آتیشسوزیهایپایین بزرگ طراحی شده بود.
میگفتن که بعداًتپش از طریق چین تااهالی چوسان هم پخش شد.
به عبارت دیگه، این یه تجهیزات آتشنشانی بود کهپیشگیری تو دوران گذار از قرون وسطی به دوران مدرن،سرش برای خاموش کردن آتیش تو سراسر دنیا استفاده میشد!
تازه، چیزی نبود کهآموزشهای به موتور برقی یابندازیم نفتی نیاز داشته باشه.
تنها چیزی که لازم داشت،خسارتها تکنسینهایی بود که تو مکانیسمهاپیشگیری و آرایشها مهارت داشته باشن.
و همین الان، فرماندهی بکرین بهاونا لطف کارگاه بکرین، تعداد زیادی ازجونشون این تکنسینها رو در اختیار داشت.
دلیلی دارهگرفته از یه همچینمیاد چیزی استفاده نکنم؟
پس ساختش.
بهشون گفت برنگرفته و باهاش آتیشهامیاد رو خاموش کنن.
و الان کهتپش نگاه میکنم... دارهاونا خیلی خوب جواب میده.
اگه پیشگیری از خود آتیشسوزی سختپایین بود، میتونست خیلی راحت تکنولوژیای روبندازیم معرفی کنه که سریع خاموشش کنه.
جین چون-هیپایین خنده شیطانیایآموزشهای سر داد: «خهخهخهخه.»
«با این،شدن یه مشکل دیگهخسارتها هم حل شد!»
کنارش، هوانگگو داشت بامیندازه دقت پشت دست جینجیانگهو چون-هی رو لیس میزد.
منم خوشحالمگرفته چون توخسارتها حالت خوبه.
دلیلش این بودباید که بوی خوشحالی روراه از اربابش حس میکرد.
«باشه، باشه. یهگرفته کم گوشت خشکشدهمیاد میخوای، مگه نه؟»
اشتباه بود.
همونطور که انتظار میرفت، آدما خیلیپایین خنگتر از اون بودن که بتونن یهروی ابراز احساسات به این سادگی رو بفهمن.
شاید به خاطرباید اینه که حتی صدراه سال هم عمر نمیکنن؟
اما گوشت خشکشده همیشهمیشه با استقبال روبرو میشد،باید پس همین کافی بود.
هاپ!
«آره، تاندرکوئیک،گرفته تو همخسارتها یه کم بخور.»
جین چون-هیپایین به هر کدومشونپیشگیری یه تیکه داد.
هوانگگو با خودش فکر کرد.
ای انسان خنگ.
تا وقتی کهمیشه حسابی چروکیده بشیپایین ازت محافظت میکنم.
همینطور که یه هالهآموزشهای دوباره مثل یه ستارهبندازیم بالای سر هوانگگو ظاهر شد...
جین چون-هی یه ضربهمیشه کوچیک به پیشونیش زدباید تا بهش بگه خاموشش کنه.
هاپ؟
«شنیدی؟ میگن قرارهباید یه نمایش عروسکیحریق کاغذی جدید پخش بشه.»
«آره، میدونم. شنیدم اینمیشه بار خود پرفکت جینباید شخصاً روش نظارت داشته.»
«پرفکت انگار از داستانهای آموزشی خوششاونا میاد، برام سواله که این یکیجونشون هم مثل قهرمان دندونهای سالم دفعه قبله؟»
«ممکنه باشه. چیزی که قطعیه اینه کهباید وقتی پرفکت نظارت میکنه، کلی پول خرجسقف میشه و حسابی پر زرق و برق درمیاد!»
با اینپایین حرفها، چشمهای همهپیشگیری مشتاقها برق زد.
«اوووه! این بارگرفته هم قراره تکنولوژیمیاد جدیدی معرفی بشه.»
در حالی که هنرمندها تو بازار روستااهالی داشتن نمایش عروسکی کاغذی رو آماده میکردن، مردمآتیش کمکم تو گروههای کوچیک دور هم جمع شدن.
فقط از رویمیشه آمادهسازیشون میشد فهمید کهباید اونا هنرمندهای معمولی نیستن.
انگار بهترین اجراکنندههاباید رو دور همحریق جمع کرده بودن.
«انگار داره شروع میشه.»
بچهها طبیعتاًبافضیلت تو همونمیندازه ردیف اول نشستن.
بزرگترا... خب مسلماً اونا هم دلشونپایین میخواست از جلو تماشا کنن، امابندازیم برای وجههشون یه کم خجالتآور بود.
به بیان دیگه.
براشون یه کم معذبکننده بودخسارتها که به عنوان آدمبزرگ، برنپیشگیری همون جلو پیش بچهها بشینن.
وقتی همه تماشاچیها نشستن.
هنرمندهایی که نمایش رو آمادهمیاد کرده بودن، با یه تکون سرراه علامت دادن که کارشون تموم شده.
دوم-دوم-دوم-دو-دوم-دوم-دوم-
صدای طبل تو فضا پیچید.
رهگذرهایی که دورترتپش بودن، شروع کردناونا به دویدن سمتشون.
این صدای طبل بهخسارتها این معنی بود که نمایشپیشگیری عروسکی سایهها داره شروع میشه.
خیلی زود، آهنگیباید که نماد فرماندهیحریق بکرین بود پخش شد.
بعد از اینکه اسم حامیانخسارتها مالی، یعنی عمارت پزشکی فلس سفیدحریق و فرقه خون طلایی، اعلام شد.
نمایش شروع شد.
[اخیراً، در کنار قهرمانخسارتها دندونهای سالم، یه قهرمانآموزشهای جدید هم ظهور کرده...]
[اون قهرمان آتشنشانه!]
[کسی که برای خاموشمیشه کردن آتیش میشتابه وباید مردم رو نجات میده!]
یه قهرمان بزرگ، کهمیندازه به نظر میرسید شخصیتجیانگهو اصلی باشه، ظاهر شد.
«هر جور که نگاهخسارتها کنی، این شبیه قهرمانآموزشهای بیسواد، جین یون نیست؟»
«اوه، راست میگی، راستآموزشهای میگی. واقعاً به جاییبندازیم رسیده. خیلی حسودیم میشه.»
همونطور که انتظار میرفت.
[قهرمان مابافضیلت زحمت درس خوندنحال به خودش نمیده~]
با شنیدنگرفته اون آهنگ، مردممیاد زدن زیر خنده.
چند تا از جنگجوهاآموزشهای با چشمهای حسرتبار بهبندازیم عروسک کاغذی نگاه کردن.
چطور ممکنه تو استان جیانگسو اینقدرمیاد موفق باشه در حالی که حتیراه تو هنرهای رزمی هم اونقدرها خوب نیست؟
شنیدم استعدادبافضیلت ذاتی رزمیمیندازه زیادی هم نداره.
فقط نمیفهممگرفته چرا مردمخسارتها عادی اینقدر طرفدارشن.
اگه اینجا فرماندهی بکرین نبود، حتماً تو یهبندازیم دوئل واقعی با شمشیر به چالش میکشیدمش ومیداد حداقل یکی از دست و پاهاش رو میشکستم!
حسادت، غبطه، خشم!
رزمیکارانی که تا حالا حتی یک بار همجیانگهو برای مقابله با آتیش قدم جلو نذاشته بودن،خاموش به طور خاصی از جین یون متنفر بودن.
خشمشون با دیدن اینکهخسارتها اون اینطور آشکارا ظاهر شدهپیشگیری بود، بیشتر هم شعلهور شد.
شنیدم وقتی یه رزمیکارآموزشهای اینطوری تو نمایش میاد، یهروی درصدی از پول بهش میرسه...
خواهش میکنم بذارگرفته نمایش یه افتضاحمیاد به تمام معنا بشه.
یه افتضاح.
یه افتضاح!
اگه حداقل یهباید استاد درجه یکحریق بود، قضیه فرق میکرد.
مگه جین یونگرفته تو بهترین حالت یهپایین جنگجوی درجه دو نبود؟
احساس میکردنبافضیلت این اصلاًمیندازه عادلانه نیست.
[قهرمان آتشنشان! منتظرت بودم! منمیاد کسیام که این دنیا رو باراه شعلههای آتیش رنگ میزنه! شیطان بیاحتیاطی!]
«واااااه!»
چشمهای بچهها گرد شد.
یه قهرمان همیشهتپش وقتی میدرخشه کهاونا یه شرور ظاهر بشه.
[من هنر افسونگری روح رو روی مردم اجرا میکنمپیشگیری و باعث میشم همه کارهاشون رو نصفهونیمه و با بیدقتیتکون انجام بدن! این کار باعث میشه آتیشسوزیها بیشتر اتفاق بیفته!]
بعدش، فانوسی که فکرآموزشهای میکردند همینجوری سرسری خاموشبندازیم شده، یهو آتیش گرفت.
[کمک! آتیش، آتیش!]
[مواهاهاها! بسوزید!بافضیلت کل استان جیانگسوحال رو خاکستر میکنم!]
و بعد «قهرمانمیشه آتشنشان» میپره وسط تاباید آتیش رو خاموش کنه.
«شیطان بیاحتیاطی» هم در حالی که چیزای عجیبیبندازیم مثل «وقتی مردم بیاحتیاط بشن برمیگردم!» و «مخصوصاًمیداد تو زمستون خیلی مراقب باشید!» داد میزنه، فرار میکنه.
«یه داستان کلیشهایه.گرفته شبیه همون ماجرایمیاد ‹قهرمان دندانهای سالم› نیست؟»
«آره، دقیقاً.بافضیلت این نمایشمیندازه قطعاً شکست میخوره.»
«برای جین یون بد شد. هرچند باباید اون استعداد رزمی افتضاحش، همین که تاسقف اینجا هم اومده باید خدا رو شکر کنه.»
در حالی کهباید داشتن این حرفای زهرآگینراه رو به زبون میآوردن...
اول از همه بچههامیشه از جاشون پریدن و شروعآموزشهای کردن به جیغ و داد.
«واااااااای! قهرمان آتشنشان! قهرمان آتشنشان!»
«مامااااان! برامگرفته کپسول آتشنشانیخسارتها بخر، کپسول آتشنشانیییییی!»
«حتی اگه آتیش خاموش شدهپیشگیری بازم چکش کن! ایمنی درسقف برابر آتیش همیشه با ماست~»
در حالی که بچهها خودشون رو انداختهپایین بودن رو زمین و غلت میزدن و بعضیهاشونسقف حتی شروع کرده بودن به همخوانی با شعر...
رزمیکارایی که پشتتپش سرشون نشسته بودن،اونا با کلافگی غرغر کردن:
«خب، بچهها از هرخسارتها چیزی که یکم زرقوبرقآموزشهای داشته باشه خوششون میاد دیگه.»
«آره. دقیقاًپایین همون چیزیه کهپیشگیری باب میل بچههاست.»
«بچهها یکم سادهلوحن، مگه نه؟»
اما...
بزرگترهایی کهگرفته پشت سرشونخسارتها بودن گفتن:
«اون مجسمه سفالیباید یوهو از ‹اربابحریق آتش›، خیلی بامزه نیست؟»
«چرا هست. دفعه پیش یهخسارتها دندون دستش بود، ولی اینپیشگیری بار یه کپسول آتشنشانی گرفته دستش.»
«صبر کن، اصلاً چرا کپسولحال آتشنشانی؟ اگه ارباب آتیشه، قاعدتاًاما باید یه تیکه هیزم دستش باشه.»
«شاید منظورش اینه که برای اینکه ارباب آتیش باشی،پیشگیری باید مهارتت تو خاموش کردن آتیش بیشتر از روشن کردنشتکون باشه؟ به هر حال هر کسی میتونه آتیش روشن کنه.»
اونا در حالی کهآموزشهای به محصولات جدید نگاه میکردن،روی وارد یه بحث عمیق شدن.
«به هرشدن حال، اینمیشه نمایش شکست میخوره.»
تو راه برگشت.
پوسترهای هشدار درمیشه مورد آتشسوزی همهجاپایین چسبونده شده بود.
بینشون یه چاپ چوبی هم بود کهراه تصویر «قهرمان درسنخوانده» رو نشون میداد کهسرش داره با کپسول، آتیش رو خاموش میکنه.
«این صددرصد شکست میخوره!»
جنگجوها در حالیتپش که دندونقروچه میکردن،اونا پوستر رو پاره کردن.
آخه چرا این یاروخسارتها تنها کسی بود که کارپیشگیری و بارش اینقدر سکه بود؟
‹یه جنگجوی درجه دو...آموزشهای نه، یه درجه سهبندازیم که هیچ استعداد رزمیای نداره!›
-قهرمان که وقتشگرفته رو با درسمیاد خوندن تلف نمیکنه~
کمی بعد.
تو عمارت پزشکی فلس سفید،پیشگیری ساما هه یه جرعه ازسقف چاییش رو نوشید و گفت:
«همم، این ‹قهرمان درسنخوانده› خیلی محبوب شده. ولی حتی منم درکش نمیکنم. اگه یه استاد قلمرو دگرگونینشسته بود که چی شمشیر رو مثل باد به حرکت درمیآورد میفهمیدم، ولی مگه اون فقط در حد یهگفت آدم عادی نیست که هنرهای رزمی رو به زور به عنوان یه مهارت جانبی یاد گرفته؟ منجی من.»
اون خیلیبافضیلت رک ومیندازه پوستکنده حرف میزد.
ولی همین زبون تیزخسارتها و برنده، یکی ازآموزشهای نقاط قوت ساما هه بود.
«دقیقاً همون نکتۀ مهمشه، هه-آ.»
«چی؟ یعنیشدن میگید بیمهارتمیشه بودن مهمه؟»
«نه، بحثبافضیلت بیمهارت بودنشمیندازه نیست، ولی...»
چطور بایدگرفته این قضیه رومیاد براش توضیح میداد؟
جین چون-هیپایین شقیقهاش رو خاروندپیشگیری و ادامه داد:
«ببین، شکی نیست که یه استاد قلمرو دگرگونی فوقالعادهست.آموزشهای همه میدونن چی شمشیر که حتی توسط یه استاددستبهسینه درجه یک یا درجه یک متعالی ایجاد میشه چقدر خیرهکنندهست.»
«بله. دقیقاًبافضیلت به همین خاطرحال بیشتر گیج میشم.»
«برعکس، همون قدرتمیشه زیاد میتونه باعث بشهباید مردم احساس فاصله کنن.»
«ببخشید؟ متوجه نمیشم.»
جین چون-هی با آرامش گفت:
«احتمال اینکه تو کل زندگیت یه استاد قلمرو دگرگونی رواما از نزدیک ببینی خیلی کمه، ولی یه رزمیکار معمولی کهاگه ممکنه هر روز تو محلهت ببینی، برات خیلی آشناتر و ملموسطره.»
«آشنا؟»
«آره. اگه بخوام رک بگم،پیشگیری انگار یه دوست و همسایۀسقف شجاعه که همین بغل زندگی میکنه.»
«هوووم، جالبه.»
ساما ههبافضیلت یه تیکهمیندازه شیرینی برداشت.
یه شکلات با طعم موکا.
این شاهکارپایین دستپخت خودآموزشهای جین چون-هی بود.
فرقههای بزرگ و معتبر معمولاًخسارتها خودشون رو غرق تجملاتی مثلپیشگیری مجسمههای غولپیکر ببر طلایی میکردن.
یا ظروفبافضیلت چینی عتیقهمیندازه و زیبا.
یا جامههای ابریشمیمیشه گلدوزیشده که دسترنج یهباید استادکار ماهر بود، اما...
‹منجی من همیشه لذت وپیشگیری تجمل یه غذای خوب روسقف از همه چی بالاتر میدونه.›
و وقتی با مواد اولیه بهمیاد این گرونی یه چیز بینهایت خوشمزهراه درست میکرد، اینطوری با اطرافیانش شریک میشد.
‹اون واقعاً...بافضیلت آدم پاکمیندازه و خالصیئه.›
شاید عجیب به نظرخسارتها میرسید، ولی منجی تو چشمایپیشگیری ساما هه اینطوری دیده میشد.
در ظاهر، مثل یه ریشسفیدپیشگیری فرقه رفتار میکرد که ازسقف دنیا و روزگار خسته شده.
ولی در باطن، هنوز همخسارتها کسی بود که لذت بخشش وحریق شریک شدن با بقیه رو میفهمید.
اصلاً خودش میدونست اینمیندازه کاراش چقدر میتونه قلب یهبودن نفر رو به لرزه دربیاره؟
ساما هه به آرومیخسارتها طعم قهوه و شکلات روپیشگیری روی نوک زبونش مزهمزه کرد.
«پس... منظورتون اینه که همینپیشگیری ملموس بودن و آشنا بودن، سلاحیهساختمون که قلب مردم رو تکون میده؟»
«دقیقاً. این مزیتیه که فقط ‹قهرمان درسنخوانده› داره و بقیه استادا ندارنش. یعنی قرار نیست فقط آدمایینشسته که قدرت رزمی فوقالعادهای دارن بتونن قهرمان بشن، مگه نه؟ حتی یه جنگجوی درجه سه، یا نهایتاًخودش درجه دو که ممکنه تو چشم بقیه رزمیکارا خیلی معمولی به نظر بیاد هم میتونه قهرمانبازی دربیاره.»
«و همین تصویرهتپش که قلب مردماونا رو لمس میکنه.»
«آره. قرار نیستمیشه همۀ قهرمانا قدرتهایپایین عجیبوغریب داشته باشن.»
«...»
ساما هه دستگرفته به سینه شد وپایین تو فکر فرو رفت.
«راستش الان که بهش فکر میکنم، رمانهای قهرمانی که بین مردم محبوبن، بر اساس قدرت شخصیتها رتبهبندیمردم نمیشن. رتبهبندیشون بر اساس اینه که چقدر ‹جذاب› هستن، و این جذابیت در نهایت از خود روایتنیاز داستان سرچشمه میگیره. و اگه اون روایت آشنا و قابل درک باشه، قطعاً یه مزیت بزرگ محسوب میشه.»
همونطور کهگرفته انتظار میرفت،خسارتها خیلی تیزهوش بود.
به جای اینکه هنرهایآموزشهای رزمیاش رو صیقل بده تاروی مثل برادرش یه رزمیکار بشه...
اون از مغز ومیشه هوشش استفاده کرده بودباید تا یه پزشک بشه.
‹به خاطربافضیلت همینه کهمیندازه اینقدر فوقالعادهست.›
با دیدن این صحنه، تامیاد حدودی میتونست بفهمه چرا ساماحریق هیون اینقدر به هه-آ افتخار میکرد.
«آره. درسته. آشنا بودنآموزشهای و ملموس بودن، گاهیبندازیم میتونه سلاح خیلی مهمی باشه.»
«خب، تازه یه چیز دیگه. این جمله کهباید ‹برای رسیدن به مقام قهرمانی نیازی نیست حتماًساختمون قوی باشی›، برای آدمایی مثل من خیلی معنیداره.»
ساما هه که ذهنش تاحال اینجا پیش رفته بود، با هیجانکارشون شروع کرد به تندتند یادداشت برداشتن.
«بسیار خب. تصمیمم رو برایمیاد نمایشنامۀ بعدی گرفتم! باید اینحریق ‹قهرمان درسنخوانده› رو از نزدیک ببینم!»
«دیدنش که کار سختی نیست.»
جین چون-هی آدرس «رستوران سس سویا،میاد یوراک و برنج سرخشده با تخممرغ» روبندازیم که اون توش کار میکرد، بهش داد.
«عالیه! امروز روزتپش تعطیلمه، پس همیناونا الان باید برم!»
«راستی، هه-آ.گرفته یه نامهخسارتها برات اومده...»
قیییژ!
اما ساما هه که کاملاًخسارتها تو دنیای خودش غرق شدهپیشگیری بود، همون لحظه زد بیرون.
«منجی من، حتماً باید بیاید تماشاش کنید،اهالی باشه؟ این ایدهایه که به لطف شما بهشآتیش رسیدم، برای همین قراره جذابترین نمایشنامۀ تاریخ بشه!»
«ها؟ آها، باشه.»
جین چون-هی در حالی کهپیشگیری به دور شدن ساما ههسقف نگاه میکرد، شونهای بالا انداخت.
«اوه، این نامه ازمیشه طرف تانگ آه بود...باید خب، وقتی برگشت خودش میخوندش.»
این رو گفت ومیندازه داد یکی نامهها روجیانگهو ببره به اتاق ساما هه.
همین الانش هم یهخسارتها کوه نامه برای ساماآموزشهای هه جمع شده بود.
نامههای کاری جداگانه دستهبندیآموزشهای میشدن، ولی تعداد نامههای شخصیاشروی هم سر به فلک میکشید.
خدمتکارا در حین مرتبمیشه کردن نامههای ساما هه،باید با هم پچپچ میکردن:
«حالا که بهش فکرمیندازه میکنم، رئیس سالن بازسازیجیانگهو بدجوری فدایی استاد جوان عمارته.»
«واقعاً عجیبه که اون زنمیاد به اون سرسختی، اینطوری فقط وراه فقط شیفتۀ استاد جوان عمارت شده.»
«من که درکش میکنم. استاد جوان جونش رو نجاتروی داده و بهش پزشکی یاد داده. مگه تو کلکوه جیانگهو چند بار از این لطف و مرحمتها پیدا میشه؟»
این به معنای واقعیمیشه کلمه یه داستان شبیهباید خواب و رؤیا بود.
بچهای که تو پایینترین طبقۀحال هانگژو زندگی میکرده، لطف دوبارهاما زندگی کردن رو به دست میاره.
تبدیل به یه پزشک میشه.
و اونقدر پیشرفت میکنه تاپیشگیری میشه رئیس سالن یکی ازسقف سه عمارت بزرگ پزشکی زیر آسمان.
احتمالاً به خاطرگرفته همینه که تومیاد هانگژو بهش میگن «ستاره».
یه داستان زیبا، دقیقاًمیندازه به خاطر همین کمیابجیانگهو بودنشه که اینقدر قشنگه.
همه سرشونگرفته رو به نشونهمیاد تأیید تکون دادن.
«اوه، راستی حرفش شد، یهپیشگیری نامۀ شخصی دیگه هم ازسقف طرف خانواده تانگ سیچوان اومده.»
«دیگه حسابش از دستممیشه در رفته که چندمینباید باره. اصلاً بازشون میکنه؟»
«کی میدونه. آدمایی مثل ما که از اینجیانگهو چیزا سر درنمیارن. ولی از اونجایی که اینقدرخاموش پشت سر هم نامه میفرستن، احتمالاً خونده باشتشون.»
حرفش منطقی بود.
همه سر تکونباید دادن و نامههاحریق رو سرسری دستهبندی کردن.
«سالن بازسازی مخصوصاً نامههای زیادی دریافت میکنهپایین که میخوان باهاش پارتیبازی و رابطهسازی کنن،روی چون تمام خانوادههای قدرتمند دنبال گرفتن نوبت هستن.»
«مگه همون سالنی نیست کهحال بیشترین درآمد رو برای عمارتاما پزشکی میاره؟ خب معلومه که اینطوریه.»
در میان اون دریایخسارتها نامهها، یه نامۀ قرمزآموزشهای رنگ هم دفن شده بود.
تپ.
نامهای ازشدن طرف تانگمیشه آه بود.