---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 18: فصل 18 • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 18: فصل 18

0

درون جین چون-هی، بین‌لطفاً​ انسان بودنش و پزشک بودنش‌گوشه​ جنگی به پا شده بود.

-پس همونجا‌گره‌کرده​ کارش رو‌فشار​ تموم کن.

تا یه طبیب‌شیرین​ حتی فرصت تلاش‌بعدی​ کردن هم نداشته باشه.

تو نمی‌فهمی تلاش برای‌گفت​ درمان کسی که می‌دونی‌نکشید​ کارش تمومه، چه حسی داره.

مگه این همون حرفی نبود‌قول​ که همین چند وقت پیش‌لب‌های​ به یهو ها-ریون گفته بود؟

«یعنی واقعاً هیچ درمانی نداره؟»

جین چون-هی‌پسر​ غرق در‌دوست‌داشتنی​ فکر شد.

تمام سرنخ‌هایی که تو‌گفت​ رمان خونده بود رو تو‌منظورت​ ذهنش زیر و رو کرد.

«...»

مشت گره‌کرده جین‌شدت​ چون-هی از شدت‌اما​ فشار سفید شد.

«اما حتی پزشک الهی فلس سفید‌بعدی​ هم که بهش می‌گن نابغه نوابغ، نتونست‌دست​ مشکل ساختار بدنی خودش رو حل کنه.

من می‌تونم؟ نصف‌النهارهای قطع شده‌زنده​ نه یین چیز الکی‌ای نیست؛ این‌می‌دونم​ یه ساختار بدنی مخصوص رمان‌های رزمیه.

اصلاً پزشکی مدرن می‌تونه کاری براش‌بدید​ بکنه؟ این که یه زخم سطحی‌نظر​ یا یه بیماری مثل سفلیس نیست.»

پزشک الهی فلس سفید‌فشار​ فقط تو سکوت به‌فلس​ جین چون-هی نگاه می‌کرد.

بالاخره، جین‌پسر​ چون-هی به‌دوست‌داشتنی​ حرف اومد.

«لطفاً فقط‌لبخند​ یه قول‌گفت​ به من بدید.»

«چی می‌خوای؟»

لبخندی گوشه‌گره‌کرده​ لب‌های پزشک الهی‌سفید​ فلس سفید نشست.

به نظر می‌رسید دیدن جین چون-هی که‌دیگه​ این‌طور با افکارش کلنجار می‌ره، براش مثل‌نکشید​ تماشای پسر خودش شیرین و دوست‌داشتنی بود.

اما با شنیدن‌بزنه​ حرف بعدی، دیگه‌موندن​ نتونست لبخند بزنه.

جین چون-هی گفت:‌اومد​ «لطفاً، از زنده‌بدید​ موندن دست نکشید.»

«منظورت چیه...»

«می‌دونم که بیمارید. نه، اگه بخوام دقیق‌تر‌دیگه​ بگم، مشکل از ساختار بدنی‌تونه. اگه حدسم‌نکشید​ درست باشه، درمان کاملش غیرممکن نیست. پس...»

یه سرمای ناگهانی.

موهای پشت گردنش سیخ شد.

این همون حسی‌شدت​ بود که قبلاً‌اما​ هم تجربه‌اش کرده بود.

وقتی یهو ها-ریون، شیطان آسمانی‌شنیدن​ آینده، چشماش رو باز کرده بود‌زنده​ هم دقیقاً همین حس رو داشت.

حسی شبیه‌لبخند​ ایستادن جلوی‌گفت​ یه ببر.

به این می‌گن نیت قتل؟

نگاه جین‌گره‌کرده​ چون-هی ناخودآگاه به‌سفید​ یک سمت چرخید.

کسی که‌پسر​ اونجا بود،‌دوست‌داشتنی​ یوهو بود.

نیت قتلی‌لبخند​ غیرقابل کنترل‌گفت​ ازش ساطع می‌شد.

حالت صورتش کاملاً بی‌تفاوت بود.

اما همین چهره خالی‌فشار​ از هرگونه احساس، اوضاع‌فلس​ رو خیلی ترسناک‌تر می‌کرد.

«اه، به طرز وحشتناکی ترسناکه! تو رمان‌دیگه​ مگه فقط یه سیاهی‌لشکر نبود که تو‌نکشید​ جلد اول چند بار اسمش اومده بود؟»

«یوهو. بس کن.»

پزشک الهی فلس‌اومد​ سفید دستش رو بالا‌می‌خوای​ آورد تا متوقفش کنه.

«هوف...»

جین چون-هی‌پسر​ تو دلش‌دوست‌داشتنی​ نفس راحتی کشید.

نیت قتلی که‌بزنه​ روی بدنش سنگینی‌موندن​ می‌کرد ناپدید شد.

یوهو در حالی‌اومد​ که صورتش هنوز بی‌احساس‌می‌خوای​ بود، دهن باز کرد.

«ارباب، این‌گره‌کرده​ بچه الان به‌سفید​ شما توهین نکرد؟»

با حرف‌پسر​ یوهو، جین‌دوست‌داشتنی​ چون-هی ساکت موند.

اون می‌دونست.

می‌دونست چقدر زجرآوره که به یه بیمار‌می‌خوای​ سرطانی لاعلاج که مرگ رو پذیرفته، بگی‌دیدن​ درمان جدیدی پیدا شده و شاید امیدی باشه.

جین چون-هی این‌شدت​ رو بهتر از‌اما​ هر کسی می‌دونست.

با این حال، باید می‌جنگید.

اگه واقعاً هیچ امیدی نبود، آدم باید تسلیم‌نکشید​ می‌شد و روی مراقبت‌های تسکینی تمرکز می‌کرد، اما اگه‌بدنی‌تونه​ امیدی وجود داشت، باید اون رو در میون می‌ذاشت.

این حرفه و وظیفه‌اش بود.

اما این رو‌شدت​ هم می‌دونست که هیچ‌چیز‌الهی​ بی‌رحمانه‌تر از این نیست.

امید گاهی‌پسر​ از ناامیدی‌دوست‌داشتنی​ هم بی‌رحم‌تره.

امید آدم‌ها‌لبخند​ رو مستأصل‌گفت​ و بی‌قرار می‌کنه.

و باعث می‌شه فریاد بزنن.

اجازه نمی‌ده یه‌شدت​ مرگ زیبا، تمیز‌اما​ و آروم داشته باشن.

«اما این چه اهمیتی داره؟»

جین چون-هی‌لبخند​ با خودش‌گفت​ فکر کرد.

حتی اگه درمان سخت و‌قول​ دردناک باشه، حتی اگه شانس‌لب‌های​ زنده موندن صد در صد نباشه.

مگه دکتر کسی نیست‌فشار​ که حتی این واقعیت‌فلس​ رو هم نمی‌تونه پنهان کنه؟

اگه بتونه درمان بشه، حتی اگه‌بعدی​ آخرش زشت و دردناک باشه و مثل‌دست​ یه سگ پر از کینه زوزه بکشه.

زندگی یه احتمال بود.

باید ادامه پیدا می‌کرد.

حرف زدن‌گره‌کرده​ از این احتمال،‌سفید​ رسالت اون بود.

جین چون-هی گفت: «من نه فقط‌بعدی​ قراره ازتون چیزی بگیرم، نه می‌ذارم تسلیم‌دست​ بشید. اجازه هم نمی‌دم با آرامش بمیرید.»

«تو دیوونه‌ای.»

یوهو چشم‌های‌حرف​ باریکش رو‌لطفاً​ کمی باز کرد.

مردمک‌هایی پر‌گره‌کرده​ از نیت‌فشار​ قتل اونجا بود.

جین چون-هی واقعاً حس کرد وقتی‌بعدی​ شخصیتی با چشم‌های باریک چشماش رو باز‌دست​ می‌کنه، چقدر قیافه‌اش وحشتناک و زننده می‌شه.

قدم.

یوهو از پشت سر پزشک الهی فلس‌می‌خوای​ سفید یه قدم به جلو برداشت و‌دیدن​ گفت: «اون حرفت رو دوباره تکرار کن.»

غرش-

نیت قتل‌پسر​ یک بار‌دوست‌داشتنی​ دیگه سرازیر شد.

حسی چسبناک‌تر و خفه‌کننده‌تر‌گفت​ از قبل جین چون-هی‌نکشید​ رو در بر گرفت.

با حس شیطان آسمانی‌لطفاً​ فرق داشت، اما به‌لبخندی​ همون اندازه مرگبار بود.

«هیک.

این دیگه شوخی نیست... راستی، حالا‌بعدی​ که جگال لین این بار جلوش رو‌دست​ نمی‌گیره، به نظر می‌رسه واقعاً عصبانی شده...»

جین چون-هی با‌بزنه​ جمع کردن تمام‌موندن​ توانش دهن باز کرد.

با چهره‌ای پر از اراده، در‌بدید​ حالی که عرق سرد از سر‌نظر​ و روش می‌چکید، واضح و قاطعانه گفت:

«گفتم راهی‌گره‌کرده​ برای زنده‌فشار​ موندن هست.»

«جالبه. دلت می‌خواد بمیری؟»

خرت-

صدایی به گوش رسید، انگار‌قول​ یه هیولای عظیم و نامرئی‌لب‌های​ داشت چنگال‌هاش رو روی زمین می‌کشید.

او به وضوح می‌تونست‌فشار​ ببینه که زمین زیر‌فلس​ پای یوهو داره ترک می‌خوره.

«کافیه.»

اما با حرف پزشک‌گفت​ الهی فلس سفید، اون فشار‌منظورت​ تو یک لحظه محو شد.

صحنه عجیبی بود.

زمینی که یوهو روش ایستاده بود‌اما​ داشت ترک می‌خورد، اما ترک‌ها درست‌نوابغ​ کنار پزشک الهی فلس سفید متوقف شدن.

جگال لین، که‌شیرین​ به عنوان پزشک الهی‌دیگه​ فلس سفید شناخته می‌شد.

به نظر می‌رسید‌بزنه​ فشار یوهو رو‌موندن​ دفع کرده بود.

«...یعنی پزشک‌حرف​ الهی فلس سفید‌قول​ هنرهای رزمی بلده؟»

هیچ‌وقت مبارزه‌اش رو ندیده بود.

«حتی نونا گونگ‌سون‌شیرین​ یونگ هم نمی‌تونست‌بعدی​ همچین کاری بکنه.»

برای اینکه کسی بتونه همچین‌زنده​ کاری کنه، باید تو قلمرویی‌چیه​ بالاتر از استاد اوج باشه.

و دقیقاً همین‌طور، جین چون-هی‌قول​ بخشی از داستان رو که‌لب‌های​ تو رمان نبود تأیید کرد.

لبخند از روی‌شدت​ لب‌های پزشک الهی فلس‌الهی​ سفید محو شده بود.

با چهره‌ای‌پسر​ سرد به جین‌شنیدن​ چون-هی نگاه کرد.

«برای مسخره‌لبخند​ کردن من،‌گفت​ زیادی بزرگش کردی.»

«این مسخره‌بازی نیست.»

یوهو در‌گره‌کرده​ جواب جین‌فشار​ چون-هی گفت:

«مسخره‌بازی؟ اگه این نیست،‌دوست‌داشتنی​ حتماً داری برای یه‌لبخند​ کلاهبرداری بزرگ نقشه می‌کشی.»

«شما که از قبل پیشنهاد دادید‌موندن​ من رو به عنوان شاگردتون قبول‌بیمارید​ کنید. دیگه چی می‌تونم از اینجا بخوام؟»

جین چون-هی.

بچه‌ای بود که‌شدت​ حتی یک سانتی‌متر‌اما​ هم عقب‌نشینی نمی‌کرد.

جلوی بزرگترها، همیشه‌شیرین​ با خوش‌رویی لبخند‌بعدی​ می‌زد و شیرین‌زبونی می‌کرد.

این‌ور و اون‌ور جرقه‌هایی‌گفت​ از نبوغ نشون می‌داد،‌نکشید​ بچه‌ای که حسابی دوست‌داشتنی بود.

انگار دقیقاً می‌دونست‌اومد​ چطور باید قلب‌بدید​ آدم‌ها رو تسخیر کنه.

اما خود‌گره‌کرده​ فعلی‌اش کاملاً‌فشار​ برعکس بود.

پزشک الهی فلس سفید لحظه‌ای‌شنیدن​ در افکارش غرق شد و‌گفت​ بعد لب به سخن باز کرد.

«اول بذار‌لبخند​ بشنوم چی‌گفت​ می‌خوای بگی.»

«استاد.»

پزشک الهی فلس‌شدت​ سفید حرف یوهو‌اما​ را نادیده گرفت.

«اما، اگه در نهایت بخوای من رو دست‌لبخند​ بندازی، پیشنهادم برای قبول کردنت به عنوان شاگرد‌چیه​ رو پس می‌گیرم. فهمیدی؟ دیگه هیچ‌وقت نمی‌خوام ببینمت.»

انگار وزن این‌بزنه​ کلمات داشت او‌موندن​ را له می‌کرد.

اما عقب‌نشینی در این نقطه‌قول​ به این معنی بود که‌لب‌های​ تمام تلاش‌هایش به باد می‌رفت.

«بله.»

جین چون-هی‌پسر​ سرش را‌دوست‌داشتنی​ تکان داد.

سپس نفس عمیقی کشید.

'مشکلی نیست.

این کار برام آشناست.'

این چیزی بود که هرگز دلش نمی‌خواست دوباره تجربه‌اش‌بزنه​ کند، اما به عنوان کسی که رسالت یک پزشک‌بیمارید​ را بر دوش می‌کشید، نمی‌توانست از آن فرار کند.

«به نظر من...»

یوهو قصد‌گره‌کرده​ داشت جین‌فشار​ چون-هی را بکشد.

او به خوبی می‌دانست‌دوست‌داشتنی​ که پذیرفتن یک شاگرد چقدر‌بزنه​ برای استادش بار سنگینی است.

و حالا، این‌بزنه​ بچه داشت سعی می‌کرد‌دست​ به استادش توهین کند.

این دلیل برای‌اومد​ کشتنش بیش از‌بدید​ حد کافی بود.

اما تا زمانی که‌فشار​ حرف‌های جین چون-هی تمام نمی‌شد،‌بهش​ یوهو نمی‌توانست او را بکشد.

تک‌تک کلمات پسرک دردناک‌دوست‌داشتنی​ بود، اما یوهو حس می‌کرد‌بزنه​ که دارد جذب حرف‌هایش می‌شود.

پسرک بعد از‌بزنه​ تمام شدن حرف‌هایش،‌موندن​ در عوض گفت:

-به نظر می‌رسه برای فکر‌قول​ کردن به کمی زمان نیاز‌لب‌های​ دارید، پس من می‌رم بیرون.

عجیب بود، اما‌شدت​ این کلمات کاملاً‌اما​ طبیعی به نظر می‌رسیدند.

شمشیر و‌پسر​ کلمات شبیه‌دوست‌داشتنی​ به هم هستند.

همان‌طور که یک سلاح قدیمی و باارزش با لمس‌منظورت​ دست صیقل می‌خورد و آب‌دیده می‌شود، کلماتی هم که‌حدسم​ زیاد استفاده می‌شوند، لحن طبیعی و روانی پیدا می‌کنند.

لحن پسرک چنان پخته و تمرین‌شده بود‌می‌خوای​ که انگار نه ده‌ها، نه صدها، بلکه‌دیدن​ هزاران بار این حرف‌ها را تکرار کرده بود.

«فکر می‌کردم می‌خواد یه‌فشار​ مشت چرت‌وپرت درباره هماهنگی یین‌بهش​ و یانگ سر هم کنه.»

«هاهاها. راستش یه‌شیرین​ زمانی همچین آدمی‌بعدی​ پیدا شده بود.»

-مگه طبع نه یین به خاطر کمبود انرژی یین به وجود نیومده! فقط کافیه برید و مخ بانو گونگ‌سون یون رو‌غیرممکن​ که بدن خورشید داره بزنید! پزشک الهی، شما هم قیافه دارید و هم هیکل! فقط کافیه از طریق هماهنگی یین و‌ببر​ یانگ، انرژی یانگ خودتون رو تکمیل کنید، همین کار رو هم نمی‌تونید بکنید؟ پزشک الهی فلس سفید یا ناتوانه یا خواجه.

شایعه وحشتناکی بود.

به محض اینکه یوهو این حرف را‌الهی​ شنید، بدون استراحت دوید و تنها در‌مشکل​ یک روز منبع این حرف را پیدا کرد.

یک پزشک بود.

آن هم پزشکی‌بزنه​ که در شهر‌موندن​ خودش حسابی سرشناس بود.

یوهو آن پزشک را در‌قول​ کوهستان پشتی طوری دفن کرد‌لب‌های​ که فقط سرش بیرون بماند.

«این‌طور نیست که هماهنگی یین و یانگ یه اکسیر همه‌کاره باشه که بتونه هر چیزی رو درمان کنه.‌کنه​ اگه این‌طور بود، دیگه چه نیازی به پزشک‌ها بود؟ این فقط چیزی بود که حکمای دانا برای تقویت‌زخم​ بدن از طریق یه زندگی جنسی سالم ابداع کردن. به بیان ساده، یه نوع تمرین چی به حساب میاد.»

او بعداً فهمید که‌دوست‌داشتنی​ بیماران زیادی بوده‌اند که از‌بزنه​ دست آن پزشک آسیب دیده‌اند.

او برای داروها قیمت‌های نجومی از بیمارانش طلب می‌کرد و وقتی آن‌ها‌بیمارید​ خانه‌هایشان را برای پرداخت هزینه‌ها می‌فروختند، حتی بیماری‌شان را درمان نمی‌کرد. در‌موهای​ عوض با این بهانه که مرگ و زندگی دست آسمان است، فرار می‌کرد.

به اصطلاح یک پزشک قلابی.

آن هم‌گره‌کرده​ از نوع‌فشار​ به شدت شرورش.

یوهو آن مرد را به روش‌های مختلفی مجازات‌لبخند​ کرد، فقط در حدی که کشته نشود، و‌چیه​ بعد او را به مقامات محلی تحویل داد.

«هنوز اون ماجرا‌بزنه​ رو تو دلت‌موندن​ نگه داشتی، یوهو.»

«استاد، اگه شما جلوم‌لطفاً​ رو نگرفته بودید، اون‌لبخندی​ مرد تا الان مرده بود.»

«تو کاری کردی که‌فشار​ روزگارش از مرگ هم‌فلس​ بدتر بشه، پس همون کافیه.»

او قبل از تحویل دادن‌شنیدن​ مرد به مقامات، دست و‌گفت​ پایش را کاملاً خرد کرده بود.

همچنین فراموش نکرده بود که‌زنده​ به خانواده‌های بیمارانی که از‌چیه​ آن‌ها کلاهبرداری شده بود، خبر بدهد.

مقامات حداکثر مجازات را برای او بریدند‌می‌خوای​ و در عین حال، دستور دادند تمام دارایی‌هایش‌این‌طور​ به همراه غرامت اضافی به خانواده‌ها برگردانده شود.

«...»

بعد از آن ماجرا، یوهو مجبور‌بعدی​ شد زمان زیادی را صرف کنار آمدن‌دست​ با مرگ پزشک الهی فلس سفید کند.

درست زمانی که فکر می‌کرد‌زنده​ بالاخره و واقعاً آماده شده است،‌می‌دونم​ «آن بچه» جلوی چشمانش ظاهر شد.

«می‌خواید چی‌کار کنید؟»

«باید قبولش کنم.»

«و اگه شکست بخوره چی؟»

«مگه نگفت که نمی‌ذاره به راحتی بمیرم؟ همون‌طور که‌منظورت​ گفت، قرار نیست یه پایان آروم رو تجربه کنم. تا‌درست​ آخرین لحظه با درد و رنج با این بیماری می‌جنگم.»

«خب، اگه‌حرف​ شکست بخوره‌لطفاً​ چی می‌شه؟»

«یه پزشک فقط با نجات دادن آدما رشد نمی‌کنه، بلکه با کشتنشون هم رشد‌مشکل​ می‌کنه. گاهی اوقات، اونا از یه مرگ خیلی بیشتر از یه زندگیِ نجات‌یافته درس‌رزمیه​ می‌گیرن. اون موقع، اون تبدیل به پزشک الهی‌ای می‌شه که از من هم پیشی می‌گیره.»

پزشک الهی فلس سفید، نه، جگال لین، چنان‌لبخند​ با آرامش از مرگ خودش حرف می‌زد که‌چیه​ انگار داشت داستان شخص دیگری را تعریف می‌کرد.

«یعنی می‌خواید تبدیل‌بزنه​ به کود بشید‌موندن​ تا اون رشد کنه؟»

«به عنوان یه‌اومد​ استاد، چه پاداشی‌بدید​ از این بزرگ‌تر؟»

«کدوم ویژگی این بچه رو این‌قدر دوست دارید؟ می‌فهمم که باهوش و جذابه. این رو‌ساختار​ با چشمای خودم دیدم. بله، این رو هم می‌فهمم که یه هنر پزشکی عجیب‌وغریب بلده.‌پزشکی​ اما نیازی نیست تا این حد پیش برید، استاد. چیِ اون این‌قدر دلتون رو برده؟»

«اون بچه... این رو گفت.»

-چه کسی برای مردن دنبال دکتر می‌گرده؟‌دست​ بیماران میان تا بجنگن، تا پیروز بشن،‌بخوام​ حتی اگه درمانشون دردناک و روندش زجرآور باشه.

-بله، البته‌حرف​ که همه‌لطفاً​ یه روزی می‌میرن.

قدرت انسان‌گره‌کرده​ از قدرت‌فشار​ مرگ بیشتر نیست.

این رو‌پسر​ می‌تونم با‌دوست‌داشتنی​ قطعیت بگم.

ما موجوداتی هستیم‌بزنه​ که تو یه جنگِ‌دست​ از پیش باخته می‌جنگیم.

پسرک این‌طور‌حرف​ با قاطعیت‌لطفاً​ گفته بود.

اینکه جنگ‌گره‌کرده​ ما یه‌فشار​ روزی شکست می‌خوره.

اینکه مرگ‌پسر​ همه رو‌دوست‌داشتنی​ با خودش می‌بره.

اما چیزی که قلب پزشک الهی‌موندن​ فلس سفید را به لرزه درآورد،‌بیمارید​ کلماتی بود که در ادامه آمد.

-حتی اگه محکوم به این باشیم که یه روزی‌گوشه​ ببازیم، اما، مگه الان نمی‌جنگیم که فقط همین یه‌می‌ره​ بار رو پیروز بشیم! پس، پزشک الهی فلس سفید.

من نمی‌ذارم به راحتی بمیری.

-قبول کردن من به‌دوست‌داشتنی​ عنوان شاگردت، چیزی فراتر‌لبخند​ از یه پایان آرومه.

ازتون می‌پرسم.

زمان بی‌رحمه.

همه یه روزی می‌میرن.

-پزشک الهی فلس سفید.

آماده‌ی مبارزه هستی؟

با اینکه همه‌اومد​ آدما یه روزی‌بدید​ باید بمیرن، اما بازم.

نمی‌خوای فقط همین‌شدت​ یه بار، برای‌اما​ پیروزی تلاش کنی؟

پسرک با چنان‌شیرین​ جسارتی این سوال‌بعدی​ را پرسیده بود.

با دیدن آن نگاه،‌گفت​ پزشک الهی فلس سفید‌نکشید​ نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد.

ناولها | novelha.net