چپتر 1178: چپتر 1178
0با شنیدن اون صدایباشی آشنا جا خورد ومیشی چشماش برای لحظهای گشاد شد.
تو اون حس یخزدگی زمان، انگار که سر جاش میخکوبپایانه شده باشه، نگاه جین چون-هی دیدش رو به دنیا گسترشحالا داد، بزرگتر، بزرگتر و بزرگتر شد، تا اینکه بالاخره درکش کرد.
سیلابهایی شدید و متنوع.
اینکه اصلاً چی بودن.
تو یک چشمبههمزدن، «فهمید».
چون بخشی از اونداشته سیلابها به جین چون-هی نزدیکچیزی شد و بهش سلام کرد.
بچه درختی.
همون بچهای کهمیشی اول از همه تبدیلاینطور به درخت شده بود.
اون بچه باهاش حرف زد.
«تو نباید اینجا باشی.
اگه بمونی، توبمونی هم ذوب میشیبین و از بین میری.»
آها.
که اینطور.
پس هنوز همهعلیت به عنوان «مادهداده اولیه» مصرف نشدن.
در واقع،اگه اون درخت فقطمیشی یک واسطه است.
اینجا باید اصل کاری باشه...
حتماً اینجا منتظرناینجا تا تبدیل بهبمونی اکسیر طلایی بشن.
اونها هم حتماً تو حالتظرفی خلأ منتظر بودن، درست مثلپایانه جین چون-هی در چند لحظه پیش.
اگه فقط اون درخت رومیشی درست قطع کرده بودم... اگههنوز فقط این کار رو میکردم.
آیا نتیجهذوب بهتری بهبین دست میاومد؟
حتی با وجوداینجا اینکه جین چون-هیهایبمونی کوچک ساکت موندن.
پزشک با خودش فکر کرد.
اون قدرت شکافتن قانون رو به دستمیری آورده بود، اما در نهایت، آیا اینمصرف تردید خودش بود که باعث این اتفاق شد؟
«بچه» که حرفهایمیشی جین چون-هی رو شنیدهاینطور بود، به حرف اومد.
«نه، حتی اگه قدرت قطع کردن علیت رومیشی هم داشته باشی، ظرفی که اون رو دراولیه خودش جا داده هنوز فقط یک بدن انسانیه.
اون درخت چیزیعلیت جز یک پایانه برایبدن اتصال به اینجا نیست.
اگه اون موقع درختذوب رو قطع میکردی، حتیآها زودتر به اینجا کشیده میشدی.»
...؟
چشمهای جین چون-هی گشاد شد.
«آره.
حالا که بهش فکر میکنم، باوربین دارم که این تلهای بود کهماده از قلب طرف مقابل سوءاستفاده میکرد.
حتی از عمل قطعبین کردن هم به عنوانهنوز یک تله استفاده میکرد.
اون موقع، به عنوان اوناگه درخت، من هیچی نمیدونستم و فقطآها میخواستم بمیرم، برای همین ازت خواستم...»
احساس گناهکردن تو صدایداشته بچه موج میزد.
چون درهمشکستگی خودش رو درک کرده بود وآها فکر میکرد دیگه نمیتونه این بهشت رو سرواقع پا نگه داره، خواسته بود که قطع بشه.
بچه از این واقعیت که بالاخرهآها کسی پیدا شده بود که میتونستمصرف باهاش ارتباط برقرار کنه، بیقرارتر شده بود.
اما آیا اون قلبباشی هم بخشی از یکمیشی نقشه بزرگ و شبحوار بود؟
جین چون-هی پرسید.
این سؤال که آیا اصلاًمیشی تو چشمه شکوفه هلو هیچهنوز چیز واقعیای وجود داشت یا نه.
این سؤال کهمیشی چرا همه چیز بایداینطور یک دروغ تمامعیار میبود.
در جواب به این سؤال-
«حداقل خانوادهام خوشحال بودن.
اون احساس واقعی بود.
آره...»
بچه لبخند زد.
البته قابل دیدن نبود،داشته اما میتونست حس کنهانسانیه که داره لبخند میزنه.
«تو هم اینجا بهتذوب خوش گذشت، مگه نه؟ حداقلاینطور اون احساس شیرین، واقعی بود.»
جین چون-هی سر تکون داد.
«حالا که ازاینجا اون درخت آزادبمونی شدم، فکر کنم میفهمم.
اینجا... تلهایهکردن برای زندانی کردنظرفی کسایی مثل تو.»
«تلهای که خیلی وقت پیش برایبین از بین بردن کسایی که در برابراولیه چی بهشتی مقاومت میکنن، کار گذاشته شده.»
«تلهای که تو گستره وسیعی از زمان، از همونعنوان ابتدای پیدایش چی بهشتی چیده شده، طوری طراحی شدهباید که دانش بشری هرگز نتونه به ماهیتش پی ببره.»
صداهای متعددی همزماناینجا بلند شدن، انگاربمونی که داشتن همخوانی میکردن.
«...»
لرز خفیفی از ستونذوب فقراتش پایین رفت، اماآها جین چون-هی سر تکون داد.
«تو تعجب نکردی.
به نظرنباید میرسه از قبلاگه حدس زده بودی.»
بهطور مبهم.
اولش نمیدونست.
مهم نبود تکنیک الهی فعالسازی مبدأآها چقدر عالی باشه، در نهایت فقطمصرف قدرتی برای استنتاج از روی سرنخها بود.
چه دانش به دست اومده از خون فوکسی بودبین و چه هر چیز دیگهای، فقط تخصص در موردنشدن جادوگریهای ناشناخته رو فراهم میکرد؛ آینده رو پیشبینی نمیکرد.
بهشتی پر ازعلیت دروغ، دروغ، دروغ،داده دروغ و دروغ.
«به دلایلی.
به نظر میرسه چی بهشتی فرض رواینطور بر این گذاشته که کسی که درواقع برابرش شورش میکنه، قراره پاک و خوشقلب باشه.»
«کسی که بهاینجا خاطر قهرمانبازی شمشیربمونی به دست میگیره.»
«انگار فکرکردن میکرده که اوناظرفی عاقل هم هستن.»
«به نظر میرسه فکر میکردهمیشی که اونا از انسانها محافظت میکننعنوان و یه روی سادهلوحانه هم دارن.»
«آیا اینذوب یعنی چیبین بهشتی شیطانیه؟»
«فرق میکنه.
نه خوبه و نه شیطانی.»
صدای بچهاگه دوباره به صداهایمیشی زیادی تقسیم شد.
فکر کرد این عارضه جانبی مدت طولانیاینطور درخت بودنشه، یا بهتره بگه، یک موجودیتواقع جمعی ساخته شده از پو های بسیار.
و.
اگه کمترکردن باهوش بودم،داشته زودتر میمردم.
احساس میکرد حالا بهطور مبهم میفهمه چرا خانواده جگال شمشیرهنوز جاودانه قطعکننده عالی رو که قانون رو میشکافت، و تکنیک الهیاصل فعالسازی مبدأ رو که مغز رو تقویت میکرد، در اختیار داشتن.
از همون ابتدا، این هنر رزمی برایاینطور فانیها به ارث گذاشته شده بود تا درفقط برابر یک موجودیت دور و پهناور مقاومت کنن.
اگه قدرتی دراینجا کار نبود، حداقلبمونی باید خردی وجود میداشت.
اون حتی با داشتن تکنیک الهی فعالسازیبدن مبدأ هم اینطوری تو منگنه قرار گرفتهمیکردی بود؛ جنگجوهایی که حتی اون رو هم نداشتن...
اونا اصلاًاگه هیچ راهیذوب برای مقاومت نداشتن.
یک انسان برای روبروبین شدن با همچین موجودیهنوز باید چی کار میکرد؟
قدرتش بینهایت عظیم بود.
آخه چطور میشد با موجوداتی جنگیدداده که صد، یا حتی هزار سالنیست صبر کردن براشون هیچ اهمیتی نداشت؟
«فقط تواگه بودی که بهمیشی ما آرامش دادی.»
«کسایی که قبلاً به اینجا اومدن نمیتونستن با من ارتباط برقراراولیه کنن، با این حال همشون تصمیم گرفتن من رو قطع کنن، بهاکسیر اینجا کشیده شدن و تبدیل به خلأ شدن، اما تو فرق داشتی.»
یک صدای گرم.
«در گذشته، ماعلیت یک قرارداد بستیمداده و آرزوهامون برآورده شد.
ما فقط داریمبمونی طبق اون قراردادبین بهای خواستهمون رو میپردازیم.»
«اما تو فرق میکنی.
باید زودتر از اینجا بری.»
یک دستکردن کوچک بهداشته پشتش فشار آورد.
اما قدرتشاگه خیلی ضعیفتر ازمیشی اون حرفها بود.
«من میفرستمت بیرون.»
«نگران نباش.»
با این وجود، بدنداشته جین چون-هی حتی یکانسانیه سانت هم تکون نخورد.
«آخ...! حرکت کن!»
اما بچه تسلیم نشد.
مدام جین چون-هیاینجا رو هل میداد،بمونی دوباره و دوباره.
اما «بچه»کردن هرگز نمیتونست ازظرفی قانون سرپیچی کنه.
«باید زودتر بکشمت بیرون.
وگرنه، خیلی زودمیشی ذوب میشی وآها از بین میری.»
«هر چی چی رگباشی اژدها فعالتر بشه، همهمیشی چیز رو به جوش میاره.»
اما، ارشدِ درخت.
حتی اگهاگه دلم بخوادذوب برم، نمیدونم چطوری.
«ما میفرستیمت بیرون!»
اما، ارشدِ درخت،اینجا همونطور که میبینی،بمونی من اصلاً تکون نمیخورم.
«...آه...»
«آآآه...»
حس ناتوانی کلمیشی صورت بچه روآها در بر گرفت-
«متأسفم.
من... من...کردن چون منداشته یه احمقم...»
«...چون من یه درخت خنگم...»
بالاخره، گرما هجوم آورد.
بحرانی در سطحیاینجا کاملاً متفاوت با قبل،ذوب گریبانگیر جین چون-هی شد.
سیلابی که میخواست جینداشته چون-هی رو تیکهتیکه کنه،انسانیه شروع به داغتر شدن کرد.
کوااااه!
گرمای وحشتناک، دردیمیشی شبیه به سوختن تواینطور آتش به وجود آورد.
گرمای بیسابقهای که از پوستشاگه عبور میکرد، شروع به سوزاندنمیری و خاکستر کردن جین چون-هی کرد.
جین چون-هی با عجله بدنظرفی اصلیاش را به یاد آورد واتصال سعی کرد آن را بازسازی کند.
اما این گرمابمونی خیلی بیشتر ازبین حد تحمل او بود.
«اگه... اگه همینطوری پیش بره...»
قطعا میمیرم.
اما میتونم برگردم؟
اگه دوباره بمیرم...
درست در همانمیشی لحظه، جین چون-هیهایآها کوچک به حرف آمدند.
«اینجا قلمرو فانی نیست.»
نه تنهاکردن معلوم نیستداشته که بتونی برگردی.
حتی اگه بتونی،بمونی بهایی که برای پرداختمیری داری ممکنه کافی نباشه.
یه تله.
تلهای برای دانه یک نیمهجاودان.
«کواااااااک!»
درد وحشتناکی که بهذوب معنای واقعی کلمه آدمآها رو میجوشوند و میسوزوند.
«کمکم کنید،ذوب کمکم کنید،بین لعنتی کمکم کنید!»
باید هرنباید طور شده ازاگه اینجا فرار کنم.
وگرنه باید با بدن خودمظرفی امتحان کنم که خون فوکسی تواتصال این مکان جواب میده یا نه!
و درست در همان لحظه، مجسمه گلیمیری و زمخت موجود مقدس که در آغوشمصرف جین چون-هی بود، شروع به درخشش ملایمی کرد.
ووووونگ-
معجزهای در آنجا رخ داد.
نوری درکردن اطراف جینداشته چون-هی شکل گرفت.
مکانی دورافتاده در زاغههای تاییوان.
خانهای آنجانباید بود، روستایی امااگه تمیز و محکم.
خانهای باکردن یک سیستمداشته گرمایشی اوندول خوشساخت.
ساکنان آنجا فقط سه نفرمیشی بودند: یک زن میانسال وهنوز فرزندانش، یک دختر و یک پسر.
زاغهها که میشدمیشی به آنها منطقه بیقانوناینطور گفت، و مکانی دورافتاده.
شاید کسی سعی میکرد آنجا را ازذوب چنگشان درآورد، اما تا به حال هیچکس بهماده این مادر و دو فرزندش آسیبی نرسانده بود.
چون در زاغهها،علیت نفوذ قبیله هائو بسیاربدن عظیم و گسترده بود.
زمانی که غروب ازذوب خطالراس کوه میگذشت وآها خانه را پر میکرد.
برادر کوچکتر در حالبین خواندن کتاب بود و مادرعنوان داشت خیاطی کارمزدی انجام میداد.
دختر که از کارش بهاگه عنوان شاگرد مغازه برگشته بود،میری با خستگی دراز کشیده بود.
«همونطور که انتظار میرفت، باهوشه.
این برادر کوچیک من...»
اینطور نبود که بعد ازمیری رفت و آمد دکتر الهیماده فرصتی برای یادگیری نداشته باشد.
اما متون علمی مثل تعالیم صغیربمونی یا تعالیم کبیر سرش را بهاینطور گیج میانداخت، برای همین بیخیالشان شد.
در عوض، یادگیری چیزی مثلظرفی تکنیک قلب برهمای نیلوفر بیکرانپایانه کاملاً برایش قابل مدیریت بود.
«یعنی مناگه تو اینذوب کار استعداد دارم؟»
نمیتوانست مطمئن باشد.
با این حال، میدانست کهاگه تا چند روز دیگر شخصی ازآها شهر آموزش هنرهای رزمی خواهد آمد.
برادر کوچکترش داشت درس میخواندظرفی تا پزشک شود و اوپایانه تمرین میکرد تا یک جنگجو شود.
مادرش هماگه سلامتیاش را بهمیشی دست آورده بود.
خیلی چیزها تغییر کرده بود.
«ممنونم، دکتر الهی.
ممنونم، منجی من...»
چیزی که اینبمونی دختر آرزویش رابین داشت، چیز دیگری نبود.
همین بود.
فقط یک زندگی روزمره آرام.
یک زندگی عادی و سالم.
«این لطف روبمونی حتی با جونم هممیری که شده جبران میکنم.»
این عهدیذوب بود که مدتهامیری پیش بسته بود.
دکتر الهی حتی به او اجازه زانوذوب زدن نداده بود، اما به همین دلیل،عنوان احساسات او حتی عمیقتر هم شده بود.
دختر عهدش راعلیت به یاد آوردداده و به خواب رفت.
ووووونگ-
دلیلش چه میتوانست باشد؟
مجسمه گلی روباه بزرگی کهاگه جلوی خانه دختر قرار داشت،میری شروع به تابش نور ملایمی کرد.
پسر ارباب ایالتی، کسی که بر نصفالنهارهایمیری قطع شده جانبی غلبه کرده بود ومصرف حالا میتوانست تا حدودی مثل بقیه زندگی کند.
او داشتذوب یک روز معجزهآسامیری را سپری میکرد.
مگر روزگاری روزهایش پرباشی از این حسرت نبودمیشی که حتی نمیتوانست راه برود؟
حالا هر وقت قدم میزد، میفهمیدداده که هوا چقدر دلپذیر است و برگهاموقع در نور خورشید سپیدهدم چقدر زیبا میدرخشند.
او به آرامیبمونی قدم میزد و بهمیری آسمان شب نگاه میکرد.
قدمهایش که با یکبین عصا حمایت میشد، دستهنوز کمی از یک معجزه نداشت.
پسر اربابنباید ایالتی باباشی خودش فکر کرد.
«ممنونم که اجازهعلیت دادی دوباره راهداده برم، منجی من.
به خاطر تو،بمونی مایلم این زندگیبین رو تقدیم کنم.»
مجسمه گلی یوهو که درمیری اقامتگاه ارباب ایالتی برپا شدهماده بود، شروع به درخشیدن کرد.
ووووونگ-
هر جا که قدمهای دکتر الهیبین در جیانگهو به آنجا میرسید، نمادیماده از یک روباه هم وجود داشت.
در هر خانهای، یکبین مجسمه گلی روباه مثل اسباببازیعنوان کودکان قرار داده شده بود.
بخشی از انسانهایاینجا بیشماری که اوبمونی نجاتشان داده بود.
آن بخش آرزو میکردند و باز همبدن آرزو میکردند که با میل و رغبتمیکردی جانشان را برای جین چون-هی فدا کنند.
-اگر واقعاًاگه آرزویش را دارید،میشی پس پیروی کنید.
-اگر از مسیری کهبین انتخاب کردهاید پشیمان نیستید،هنوز پس آن را تقدیم کنید!
آرزوهایشان شروعنباید به ایجادباشی یک قانون کرد.
کالبد روباهکردن به آنداشته پاسخ میداد.
آرزوی یک فانی.
این غاییترینذوب تغذیه برایبین «موجود مقدس» است.
و این چیزیاینجا بود که به ذاتذوب وجودی آنها متصل میشد.
-ایمانی کهکردن دربردارنده جانداشته انسان است.
-من طول عمربمونی آنها و آرزوهایشانبین را خواهم بلعید.
-در این مکان.
یک «موجودنباید مقدس» جدیدباشی متولد خواهد شد.
در پاسخ به یکداشته پیمان باستانی، شروع بهانسانیه مکیدن جان مردم کرد.
دختر نمیدانست کجاست.
دنیایی که دختراینجا درک میکرد، فقطبمونی یک چیز بود.
آتشی در دوردست بود.
و دراگه مقابل آن آتش،میشی منجیاش ایستاده بود.
آتش به زودی منجیاشبین را میبلعید و اگر بهعنوان حال خودش رها میشد، میمرد.
اینجا، به دلیلی، دخترباشی احساس کرد میداند چهمیشی کاری باید انجام دهد.
خودت را بهعلیت جای منجیات درداده آن آتش بینداز.
دردی در کاربمونی نخواهد بود، امابین قطعاً خواهی مرد.
ترس ازذوب مرگ در قلبمیری دختر رسوخ کرد.
دنیایی بود که نمیتوانست بگوید رویاستبمونی یا واقعیت، اما به خاطر ذهن روشنترهنوز از همیشهاش، دختر میدانست که واقعی است.
همچنین میدانست کهعلیت اگر در آنداده آتش بپرد، خواهد مرد.
نمیدانست چرا این اتفاقذوب میافتد، اما درک میکردآها که تمامش واقعیت دارد.
و بنابراین، دختر با میلمیری خود تصمیمش را گرفت وماده خودش را به جلو پرتاب کرد.
«من ایننباید لطف رو بااگه جونم جبران میکنم.»
و دخترکردن خودش را بهظرفی درون آتش انداخت.
پسر ارباب ایالتی که از نصفالنهارهای قطع شده جانبیعنوان رنج برده بود اما در نهایت توانسته بود مثلباید یک انسان عادی زندگی کند، شعله عظیمی را دید.
مثل آن دختر جوانباشی در تاییوان، او هم دربین یک لحظه همهچیز را فهمید.
اما بر خلاف آنداشته دختر، پسر هیچ ترسیانسانیه از مرگ احساس نکرد.
چرا که سالهایی که با رنجبین نصفالنهارهای قطع شده جانبی زندگی کردهماده بود، بیش از حد دردناک بودند.
«آه.
منجی من.
ممنونم.»
خوششانسم که میتونم فرزند صالحیمیشی برای پدر و مادرم باشم وعنوان این دین رو هم ادا کنم.
لطفاً جونذوب من رو بامیری کمال میل بپذیر.
پسر خودشنباید را بهباشی جلو پرتاب کرد.
ناگهان، پسرکردن افراد دیگری شبیهظرفی خودش را دید.
او تنها نبود.
انسانهای بیشمار-
«دکتر الهی،نباید لطفاً قدردانیباشی من رو بپذیر.
با تمام وجودمعلیت دعا میکنم کهداده منجی من زنده بمونه!»
جانهایشان.
شروع به تقدیم شدن کردند.