چپتر 286: بازگشت به عمارت و طرحهای جدید
0یک سوالنیست کوتاه، بدونخستهست هیچ مقدمهای.
حتماً معنیش این بود که استاد تمامخوبه سبکسنگینکردنهایش را انجام داده بود و فقطبدنت میخواست بداند نتیجهگیریاش درست بوده یا نه.
نه، شاید هممیبینید از قبل بهحرف نتیجه قطعی رسیده بود.
این میتوانست فقطانداخت روشی برای بررسینیست واکنش شاگردش باشد.
«بله. درسته. وقتشروحت که برسه میرم.رفته احتمالاً... به فرقه شیطانی.»
«حتماً بهنظر اون ستاره قاتلمیبینید آسمانی ربط داره.»
«آه... درسته، استاد.میبینید میدونم که از... یهویکی ها-ریون خوشتون نمیاد، اما.»
«...میفهمم، پس دیگهانداخت چیزی نگو، هی.نیست خودم یه کاریش میکنم.»
وقتی ایننیست را میگفت،خستهست خیالم راحت میشد.
با این حال، کاملاً واضح بودحالم که استادم کوچکترین قصدی برای تغییرانداخت نظرش در مورد یهو ها-ریون ندارد.
موهای بلند ومیبینید نقرهای استاد رویحرف شانههایش ریخته بود.
«آره. تو همیشه بچهای بودی که دلت میخواست بقیه رو نجات بدی.مانع گمانم برای جلوگیری از فاجعه آینده به اون مرد نیاز داری. بقیهاشباقی رو بسپار به این استاد و برو به بایگانیهای مخفی قصر امپراتوری.»
«ممنونم، استاد.»
«با این حال، قبل ازمیبینید رفتن چند روزی استراحت کن.ابروهایش خیلی خسته به نظر میرسی.»
«آه، همونطورهمونطور که میبینیدحالم حالم کاملاً خوبه.»
با این حرف،انداخت استاد یکی ازنیست ابروهایش را بالا انداخت.
«منظورم بدنت نیست، روحت خستهست. یادترفته رفته خستگی مانع قضاوت درست میشهافکار و جریان افکار رو کند میکنه؟ هی.»
منطق بینقص استادمیرسی جای هیچ حرفیحالم برایم باقی نگذاشت.
جگال لین کهمیبینید انگار از دست شاگردشیکی ناراضی بود، ادامه داد.
«فرستادمت مرخصی، اما انگار درگیر هزار جور ماجرا شدی.یادت از دست پرنس اون شاکیم. در هر صورت، خانوادهمیکنه امپراتوری حتی یک بار هم سر حرفشون نموندن. هیچوقت.»
«استاد، کارینیست بود کهخستهست باید انجام میدادم.»
«آره. با در نظر گرفتنمیبینید آینده، کاری بود که بایدابروهایش میکردی. خودم هم این رو میدونم.»
استاد در حالی که بهخوبه چشمان شاگردش نگاه میکرد، شقیقههایش رامنظورم مالید، انگار که داشت سردرد میگرفت.
«به هر حال، ماجرا رو با جزئیات بیشتریخستهست برام تعریف کن. چیزی که از گزارشها میدونمافکار با چیزی که از زبون خودت بشنوم فرق داره.»
«هاهاها. استاد، من... از واننونگ یکم خوراکیخستگی آوردم! محکم بستهبندیشون کردم که خراب نشنمیکنه و با چی سرد خنک نگهشون داشتم.»
«خیلی خب. بیارشون بیرون.»
جین چون-هی سوغاتیهای واننونگ راخوبه جلوی استادش گذاشت و شروعانداخت به تعریف کردن ماجراهای مختلف کرد.
داستان یادگیری جادوگری، ماجرای شاهزادهبدنت سوم و انگلهایی که میشدرفته به آنها بیماری بومی گفت.
نی زندگی.
استاد بهخصوص بهمیرسی داستان ساخت لوله تصفیهخوبه آب علاقه نشان داد.
«کربن فعال...همونطور به نظر میادخوبه کاربردهای زیادی داره.»
با اینکه از آن به عنوان نوعی فیلترخستهست برای ساخت لوله تصفیه آب استفاده میشد، اماافکار کربن فعال به تنهایی هم بسیار کاربردی بود.
به مادهای که روی سطحیادت و داخلش سوراخهای زیادی داشته باشد،جریان مثل سنگ بازالت، ماده متخلخل میگویند.
اصل اساسی این است که اینحالم ماده متخلخل، یعنی کربن فعال، آلایندههاانداخت را جذب کرده و از بین میبرد.
نهتنها میتواند آب آلوده را تصفیهحرف کند، بلکه میتواند به عنوان مادهایبدنت برای ساخت ماسکهای ضدگاز هم استفاده شود.
برای بوزداییبالا و رطوبتگیریمنظورم هم مؤثر است.
«میتونیم از کربن فعال برای تصفیه آبخستگی آشامیدنی عمارت پزشکی فلس سفید، روستاهای اطرافمیکنه و شهر آموزش رزمی هم استفاده کنیم.»
«برای این کار، اول بایدمیبینید تأسیسات آبرسانی رو بازسازی کنیمابروهایش که بودجه و زمان زیادی میبره.»
«در گذشتههمونطور حتی خوابش روخوبه هم نمیتونستیم ببینیم.»
در فرآیندهای تصفیهانداخت آب مدرن هم ازروحت کربن فعال استفاده میشود.
البته آن فرآیند با تصفیه سادهایرفته که جین چون-هی ساخته بود، کاملاًافکار فرق داشت و در سطح دیگری بود.
در آن سیستم، آب تصفیهشده را باخوبه ازن ترکیب میکنند تا استریل شود وبدنت باکتریها و مواد سرطانزا از بین بروند.
سپس، بقایای ریزمیبینید باقیمانده دوباره از طریقیکی کربن فعال حذف میشوند.
«خب، از طرفی کیفیت آببدنت زمین مدرن با این دنیارفته تو دو سطح کاملاً متفاوته.»
هنوز چیزهایینیست مثل موتور بخاریادت اصلاً اختراع نشدهاند.
دنیایی که درمیرسی آن ایده خرید آبخوبه با پول، غیرقابلتصور است.
فقط کمی دستکاری درحالم اصول اولیه میتوانست اوضاعابروهایش را خیلی راحتتر کند.
«اما هزینهاشبالا بالاست... برایمنظورم همچین چیزی.»
هیچ سیستم تولید انبوهی که ازرفته مزایای موتور بخار است، وجود ندارد؛افکار همهچیز فقط با پول حل میشود.
«اول از همه، بیاید کار خیلی بزرگی نکنیم. فقط سعی کنیمبالا منابع آب رو از هم جدا کنیم تا جلوی آلودگی گرفتهقضاوت بشه و یه سیستم فیلتراسیون ساده رو به عنوان آزمایش نصب کنیم.»
در حالی که با انگشت بهحرف سرش ضربه میزد، شروع به فرمولبندیبدنت یک طرح اولیه در ذهنش کرد.
«هی.»
«بله...؟»
«دست از کار بکش.»
«...چشم.»
با حرف استادش،انداخت درخشش آبی چشمانشنیست به حالت عادی برگشت.
جگال لین اخم کرد.
«چطوره که ازمیرسی صفر تا صد، همیشهخوبه افکارت سمت کار میره؟»
«ببخشید...»
«مگه نگفتم حالا کهمنظورم اینجایی استراحت کن؟ ازخستهست دیدن استادت خوشحال نیستی؟»
آخ، وقتی اینطوری میگفت...
جگال لیننظر چهرهای کمی غمگینمیبینید به خود گرفت.
با اینهمونطور حرفها، دل جینخوبه چون-هی نرم شد.
«آه... حق با شماست، استاد.»
«و بقیهنیست ماجراها رو همیادت برام تعریف کن.»
«نمونههای خاک آوردم، فکرهمونطور کردم شاید باعث یه پیشرفتیکی تو تحقیقات متوقفشده آنتیبیوتیک بشن.»
دهها شیشههمونطور کوچک وحالم مهرومومشده ظاهر شدند.
«تو اینها روانداخت با چی حقیقینیست پنج عنصر مدیریت میکردی.»
«بله، بله.نیست میدونید که،خستهست باکتریها نباید بمیرن.»
«عجیبه. باکتریها موجوداتی هستن که حتی توخوبه خاکِ آبوهوای افراطی هم به راحتی زنده میمونن،نیست اما چرا تو آزمایشگاه به این راحتی میمیرن...»
دقیقاً حرفهمونطور دل منحالم را زدید.
پروفسور جین غمگین شد.
«حتماً به خاطر اینه که به اندازه کافی دعاقضاوت نخوندیم. با این حال، فکر کردم شاید استفاده ازحرفی جادوگری باعث بشه کشت و پرورش باکتریها راحتتر بشه.»
«در واقع،نظر اینطوری پیشرفت چندمیبینید برابر سریعتر میشه.»
«بله. و وقتی اینحالم کار تموم بشه، قصدابروهایش دارم برم سراغ تحقیق بعدی.»
«تحقیق بعدی؟»
آسپرین.
در این دوران، پوست درخت بید درخوبه حال حاضر به طور گستردهای به عنوانبدنت یک ماده دارویی در هر داروخانهای استفاده میشود.
سوابقی از استفاده از آن درحرف مصر باستان و همچنین سوابقی ازبدنت استفاده بقراط از آن وجود دارد.
در کشور ما هم، دونگوی بوگامنیست اشاره میکند که شستشوی دهان بامانع پوست درخت بید باعث تسکین دنداندرد میشود.
قیمتش هم درروحت مقایسه با بقیهرفته گیاهان دارویی معقولتر است.
بنابراین، در مقایسه با آنتیبیوتیکهایی کهحالم فوراً به آنها نیاز داشتم، مثلانداخت پنیسیلین یا استرپتومایسین، اولویت نسبتاً پایینتری داشت.
با این حال، جین چون-هی چیزی بیشتریکی از اثرات ضددرد و ضدالتهابی میخواست؛ اوروحت به دنبال یک خاصیت دارویی متفاوت بود.
«خب، هنوزبالا خیلی تامنظورم اونجا راهه.»
اولویت فعلی، حلروحت کردن مشکل استرپتومایسینه کهخستگی الان توش گیر کردم.
تق!
«آخ!»
ستارهها جلوی چشمش چرخیدند.
استادش تلنگرینیست به پیشانی شاگردیادت نالایقش زده بود.
«بازم دارینظر به کارهمونطور فکر میکنی.»
«آخ... استاد.»
«تکنیک الهی فعالسازی مبدأ فقط براینیست همین یک کار خوبه. درجا میتونممانع بفهمم کِی داری به کار فکر میکنی.»
«ولی...»
«اگه خوشت نمیاد، چرا سعی نمیکنی بدونخوبه تکنیک الهی فعالسازی مبدأ محاسباتت رو انجامبدنت بدی؟ اونوقت بازدهیت به شدت افت میکنه.»
«اههه!»
استادش اصلاً از اینکه اینبدنت شاگرد نالایق دوباره داشت خودشرفته را غرق کار میکرد، راضی نبود.
برای همین،نیست با بیمیلی طعمهاییادت به سمتش انداخت.
«به نظر نمیاد دربارههمونطور نامههایی که خواهر وحرف برادرات فرستادن کنجکاو باشی.»
«...!»
چشمان شاگرد گرد شد.
آنها چشمان برادر بزرگیخستهست بودند که نگران خواهرمانع و برادرهای کوچکترش بود.
«در هر صورت، داشتنهمونطور یه ذات بیش ازحرف حد درستکار هم خودش دردسره...»
با این حال، به عنوانخوبه یک پزشک، این بزرگترین ویژگیای بودمنظورم که یک نفر میتوانست داشته باشد.
و به لطف همین ویژگیبدنت بود که افراد بیشماری همچنان بهخستگی ارتباط با جین چون-هی ادامه میدادند.
«یه نامهنیست هم ازخستهست ساما هه اومده.»
«آه! داشتم فکر میکردم کهمیبینید آیا متن پزشکیای که براشابروهایش فرستادم رو خونده یا نه.»
«آزمون پزشک پایه رو با موفقیت گذروند و بعدبالا از آموزش تو شعبه فرعی، قراره آزمون پزشک میانی رومانع بده تا بیاد به ساختمان اصلی. بهتره همون موقع ببینیش.»
با شنیدنبالا این حرف، جینبدنت چون-هی اخم کرد.
«آزمون پزشک میانی سخته...»
از سطح پزشک میانیهمونطور به بعد بود که سختگیریهاییکی جین چون-هی واقعاً شروع میشد.
«نگرانم کههمونطور نتونم بهشحالم آسون بگیرم.»
«فکر میکنی اون بچه به خاطرنیست یه چیز به این پیشپاافتادگی ازمانع رویایش دست میکشه؟ خیلی دستکمش گرفتی.»
راست میگفت.
«یه نامه هم از وانگ گاک-یون اومده. شنیدم حسابییکی برای خودش اسم و رسمی به هم زده. بهیادت نظر میرسه به زودی به عمارت پزشکی فلس سفید برمیگرده.»
«واو... جدی؟»
«آره. هرچند نمیدونمانداخت تو چه سطحینیست از شهرت راضی میشه.»
جین چون-هی کوهی از نامههایادت و هدایا را از دوستانمیشه و برادر و خواهرهایش دریافت کرد.
گونههای سرخشدهاش نشانمیرسی میداد که چقدر دلتنگخوبه این ارتباطات بوده است.
جگال لین با دیدن شاگردش نوچی کرد،یکی اما از اینکه حداقل برای مدتی میتوانستروحت کار را فراموش کند، خیالش راحت شد.
حداقل اینطور فکر میکرد.
اولین کاری که کرد، خواندنمیبینید تمام نامههای خواهر و برادرهایشابروهایش و نوشتن جواب برای آنها بود.
در کمال تعجب، کسیحالم که طولانیترین نامه راابروهایش نوشته بود، چون-و بود.
کسی که بیشترینانداخت هدایا را فرستادهنیست بود، ساما هیون بود.
کسی که بیشتر از همه نامهرفته میفرستاد، هرچند جملاتش طولانی نبودند و هدیهایکند هم در کار نبود، یهو ها-ریون بود.
خوشحالکنندهترین خبر این بود کهمیبینید ساما هیون و ساما ههابروهایش دوباره به هم پیوسته بودند.
جین چون-هی نامههای ارسالحالم شده توسط این خواهرابروهایش و برادر را همزمان خواند.
«آه، سامابالا هه یکممنظورم قهر کرده.»
او تنها برادرش بود.
احتمالاً مدتها پیش متوجه شده بود که برادرشحرف چیزی را پنهان میکند، اما احتمالاً نمیدانست که برایخستهست چنین مدت طولانیای آن را مخفی نگه داشته است.
قابل درکهمونطور بود کهحالم احساس رنجش کند.
«با این حال، اینکه دوبارهبدنت به هم پیوستن یعنی... ‹خونهتکونی›رفته کم و بیش تموم شده.»
نمیتوانستم بفهمم وسعت پاکسازیای که ساما هیون از آنقضاوت حرف میزد چقدر بود، اما او باید بیشتر از حدبرایم لازم تلاش کرده باشد تا مطمئن شود خواهرش آسیبی نمیبیند.
«باید تغییرات داخلیایمیرسی تو جناح خونحالم طلایی رخ داده باشه.»
هدایایی که ساما هیون فرستاده بودحرف آنقدر گرانقیمت به نظر میرسیدند کهبدنت تقریباً میترسیدم به آنها دست بزنم.
«اول، یه چیزی برایمنظورم تزیین اتاق و یهخستهست آویز برای انتهای شمشیرم.
همم... این ظرفروحت چینی حتی ترسناکتره چونخستگی نمیدونم از کجا اومده.»
ابریشمی هم بود کههمونطور در همان نگاه اولحرف نفیس به نظر میرسید.
این یکی حتیمیبینید ترسناکتر بود چون مبدأیکی آن نوشته نشده بود.
«به جاشبالا فقط بهممنظورم پول بده.
فقط یه مبلغیروحت به بنیاد اژدهایرفته سفید اهدا کن!»
با ایننظر حال، آنوقت دیگرمیبینید اسمش هدیه نمیشد.
نفر بعدی چون-و بود.
وضعیت اخیر فرقه وودانگمنظورم و سلامتی امپراتور مشتخستهست با جزئیات نوشته شده بود.
نامه خیلی طولانی بود، اما دررفته کمال تعجب، هیچ اشارهای به خودش نکردهکند بود که این موضوع کمی نگرانم میکرد.
«حالش خوبه؟»
فقط با قضاوت از روی نامه، میشد حدس زد که او خودشبدنت را وقف تمرین در فرقه وودانگ کرده است... اما این فقط بهکند خاطر این بود که چون-و آن را به این شکل نوشته بود.
تق، تق—
جین چون-هی در حالیخستهست که غرق در افکارشمانع بود، روی میز ضربه زد.
«اگه فقط به اینهمونطور خاطر باشه که توحرف هنرهای رزمیاش به بنبست خورده.
یه همچینهمونطور تغییر روحیهایحالم میتونه ممکن باشه.»
این فرآیندیبالا از تراشیدنمنظورم بیوقفهی خود بود.
طبیعتاً لحظاتی پیشروحت میآمد که او نمیخواستخستگی درباره خودش صحبت کند.
از طرف دیگر،میرسی شاید نمیخواست برادرحالم بزرگترش را نگران کند.
«همم...»
پس از کمیانداخت فکر کردن، جین چون-هیروحت تصمیم گرفت هدیهای بفرستد.
یکی از آنها یکخستهست جفت دستکش ساخته شده ازقضاوت نخ کرم ابریشم صدگانه بود.
اگرچه عملکرد آن ممکن بود کمی پایینتر ازحرف نخ کرم ابریشم بهشتی باشد، اما او موفق شدهخستهست بود آن را با حفظ برخی از عملکردهایش بسازد.
او هر از گاهی روی آن کار میکرد، بنابراین هنوز کارهایمنظورم نهاییاش باقی مانده بود، اما فکر میکرد بتواند در حالی که چندافکار روزی در عمارت پزشکی استراحت میکند، آن را به سرعت تمام کند.
خوب میشد اگر در جوابش میگفتنیست که هرچند تمرین هنرهای رزمی مهممانع است، اما سلامتی باید در اولویت باشد.
«و اینکه اگه مشکلی داره،یادت اشکالی نداره هر وقت کهمیشه خواست در موردشون صحبت کنه.»
واقعاً چهنظر اتفاقی برایهمونطور چون-و افتاده بود؟
امیدوارم چیز جدیای نباشه.
در عصری که نه پیامرسانیبدنت بود و نه تلفنی، این نامههایخستگی رد و بدل شده همهچیز بودند.
در نهایت، قلبروحت درماندهاش تنها میتوانست برایخستگی مدت طولانی سرگردان بماند.
«حتی اگه به بنبستهمونطور هم خورده باشه، امیدوارم بتونهیکی رو به جلو حرکت کنه.»
وقتی در مجمع اژدها و ققنوسحرف از هم جدا شدند، چون-و به طرزنیست غیرعادیای غرق در افکارش به نظر میرسید.
بذار به عنوان برادرمنظورم بزرگترش هر کاری ازخستهست دستم برمیاد انجام بدم.