---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 842: هنر مخفی چرخ کردن با عصای آهنی • ⏱ 16 دقیقه

چپتر 842: هنر مخفی چرخ کردن با عصای آهنی

0

«توی شهرستان بکرین، قوانین بکرین حاکمه.‌انگار​ تو این قوانین رو زیر پا‌بزرگ​ گذاشتی، پس نباید با ما بیای؟»

«اوه، اونوقت‌کنه​ کدوم قانون‌می‌فروشه​ رو شکستم؟»

ساما هیون‌تعجبش​ با صدای آرومی‌اگه​ یکی‌یکی بررسیشون کرد.

«بهداشت. خون روی اون عصای آهنی، اون حوله کثیف، حشرات. تازه‌می‌فروشه​ علاوه بر همه اینا، درست کردن مواد داخل پیراشکی با دست‌های‌سرطان​ نشسته. به نظر می‌رسه حتی یه قانون رو هم رعایت نکردی~»

در حالی که ساما هیون‌وای​ مشکلات بهداشتی رو یکی‌یکی به رخ‌هوای​ می‌کشید، چول‌سان با لبخند جواب داد.

«ای وای من. انگار این حقیر از قوانین شهرستان‌طرف​ بکرین بی‌خبر بوده. طبق قانون هوای بزرگ، تا وقتی‌ربط​ از مواد اولیه فاسد استفاده نشه مشکلی نیست، مگه نه...؟»

ترجمه حرفش این بود:‌فریاد​ «یعنی قوانین محلی شما از‌عنوان​ قوانین امپراتوری هوای بزرگ بالاتره؟»

همین‌طور که این‌داره​ رو می‌گفت، چیزی از‌قصر​ توی لباسش بیرون آورد!

«این نشان آشپزی بهشتیه که خود امپراتور تو بزرگ‌ترین مسابقه‌طبق​ آشپزی زیر آسمون به من عطا کرده! با این مجوز، می‌تونم‌ترجمه​ هر جایی مغازه باز کنم، حتی می‌تونم یه دکه خیابونی بزنم!»

یکی از رهگذران که این‌یارو​ رو شنید، نتونست جلوی تعجبش‌جین​ رو بگیره و فریاد زد.

«اگه نشان آشپزی بهشتی رو داره، باید‌داره​ به عنوان سرآشپز تو قصر امپراتوری کار کنه،‌می‌فروشه​ پس چرا داره تو یه دکه پیراشکی می‌فروشه؟!»

«این یارو واقعاً دیوانه‌ست؟!»

اما از اون‌جواب​ طرف، جین چون-هی‌انگار​ کاملاً خونسرد بود.

«...یعنی ممکنه سرطان روده‌می‌فروشه​ بزرگ امپراتور به همچین‌اما​ چیزی ربط داشته باشه؟»

به نظر می‌رسید‌بگیره​ امپراتور توجه چندانی‌بهشتی​ به بهداشت آشپزخونه نداشت.

نه، اصلاً‌بهشتی​ مگه می‌شد‌باید​ انتظار دیگه‌ای داشت؟

هر چی باشه، از زمانی که بشر میکروب‌ها‌بی‌خبر​ رو شناسایی کرد و به بهداشت تو آشپزی‌استفاده​ اهمیت داد، زمان زیادی تو تاریخ بشریت نمی‌گذشت.

«احتمالاً موقع‌کنه​ مسابقه خیلی‌می‌فروشه​ تمیز آشپزی کرده.»

مسابقه آشپزی امپراتوری بود،‌فریاد​ پس حتماً همه به‌باید​ شدت تحت نظر بودن.

«اینکه حتی بعد از دیدن سرآشپزی که اعلی‌حضرت تأییدش کرده،‌چرا​ باز هم همچین حرفایی می‌زنید... نکنه خانواده جگال به این خاطر‌ممکنه​ داره دعوا راه میندازه که پیراشکی‌هاشون به خوشمزگی پیراشکی‌های چول‌سان نیست؟»

چی؟

چشم‌های جین‌کنه​ چون-هی کمی‌می‌فروشه​ گشاد شد.

چول‌سان انگار که منتظر همین‌اگه​ لحظه بود، با تزریق انرژی‌سرآشپز​ درونی به صداش، بلندتر حرف زد.

«ای وای! چه مایه خجالتی.‌عنوان​ پیراشکی‌های این چول‌سان خیلی خوشمزه‌تر‌چرا​ از مال خانواده جگال شماست!»

با شنیدن حرف‌های‌جواب​ چول‌سان، یکی از‌انگار​ رهگذرها زیر لب گفت.

«دقیقاً همون‌طور که شنیده بودم.‌یارو​ می‌گن مثل سگ هجوم میاره‌جین​ تا یه مسابقه پیراشکی راه بندازه...»

در حالت عادی،‌بگیره​ مردم باید دست‌بهشتی​ می‌زدن و تشویقش می‌کردن.

اون حتی نشان امپراتور رو هم نشون‌قصر​ داده بود، واسه همین انتظار داشت که‌دیوانه‌ست​ صدای تشویق و هیاهو به هوا بره.

اما بنا به‌جواب​ دلایلی، اعتماد رهگذرها به‌حقیر​ جین چون-هی مطلق بود.

«خوشمزه بودنا،‌کنه​ اون پیراشکی‌ها‌می‌فروشه​ رو می‌گم.»

«به هر حال... برام‌فریاد​ جالبه بدونم دکتر الهی‌باید​ چشم‌آبی چه واکنشی نشون میده.»

«ولی مگه دکتر الهی چشم‌آبی طبیب‌سرآشپز​ نیست؟ درسته که آدم سر پیراشکی‌یارو​ با یه طبیب دعوا راه بندازه؟»

اونا کاملاً بی‌تفاوت بودن.

«ما از کجا بدونیم‌می‌فروشه​ تو سر نوابغ چی‌اما​ می‌گذره؟ حالا، کدوم پیراشکی خوشمزه‌تره؟»

سطح علاقه‌شون‌تعجبش​ دقیقاً در‌فریاد​ همین حد بود.

اون فکر می‌کرد اینجا تبدیل به دریایی از هیجان و شور می‌شه، اما در عوض،‌اما​ مردم داشتن صف رو ترک می‌کردن و می‌گفتن: «تا الان فکر می‌کردیم یه شوخی بامزه‌ست،‌چندانی​ اما اگه دکتر الهی کوچک واقعاً از این قضیه بدش میاد، بهتره دیگه اینجا پیراشکی نخوریم.»

تازه اون موقع‌جواب​ بود که چول‌سان فهمید‌حقیر​ یه جای کار می‌لنگه.

«اوه اوه،‌کنه​ این که‌می‌فروشه​ درست نیست؟!»

همچین واکنشی اون هم بعد‌اگه​ از اینکه نشان آشپزی بهشتی امپراتور‌قصر​ رو تو هوا تکون داده بود؟

اصلاً فکرش رو هم نمی‌کرد که‌سرآشپز​ جین چون-هی تا این حد حمایت‌یارو​ مردم عادی رو پشت سرش داشته باشه.

در همون لحظه،‌جواب​ لب‌های جین چون-هی‌انگار​ از هم باز شد.

«...بسیار خب.»

«همم؟»

«تو. اینکه این‌طوری سر‌باید​ آشپزی دعوا راه میندازی، یعنی‌کنه​ خیلی به خودت مطمئنی، درسته؟»

«هاهاهاها. درسته. این گومبونگ ایلمی چول‌سان، وقتی پای پیراشکی در میون باشه، به‌وقتی​ خودش می‌باله که بهترین زیر آسمونه. راستش رو بخوای، چند سالی میشه که تمام‌امپراتوری​ اساتید پیراشکی امپراتوری رو با پیراشکی‌هام شکست دادم. صادقانه بگم، حوصلم سر رفته بود.»

احتمالاً منظورش همون ملال‌می‌فروشه​ و بی‌حوصلگی ناشی از‌اما​ قوی‌ترین بودن زیر آسمون بود.

چهره درشت اما‌بگیره​ خوش‌تراش و جذاب چول‌سان،‌داره​ به پوزخندی باز شد.

«دقیقاً تو همون موقع! پیراشکی‌های‌عنوان​ افسانه‌ای خانواده جگال ظاهر شدن،‌چرا​ پس چطور می‌تونستم با کله نیام؟»

چشماش در حالی‌جواب​ که به جین چون-هی‌حقیر​ نگاه می‌کرد، شعله‌ور شد.

«برو سر اصل مطلب.»

صدای مورمورکننده‌ای هوا رو شکافت.

شنیده بود مردی که‌باید​ بهش می‌گن دیوانه یکتا‌کار​ همیشه در حال لبخند زدنه.

اینکه حتی اگه یه جنگجوی دیوانه‌انگار​ بیاد و شمشیر بچرخونه، اون با‌بزرگ​ خنده «اوهه‌هه‌هه» مفاصلش رو از جا درمیاره.

اما مردی‌کنه​ که الان روبه‌روش‌یارو​ بود، چطور بگم.

قورت.

چول‌سان بی‌اختیار‌بهشتی​ آب دهنش‌باید​ رو قورت داد.

یه حس ترسناک‌جواب​ و بی‌سر و‌انگار​ صدا تو وجودش بود.

ترسی شبیه‌کنه​ به یه کوهستان‌یارو​ برفی تو زمستون.

سرمای زیر صفری رو حس‌اگه​ کرد که تو تاریکی، بی‌صدا‌سرآشپز​ گرمای بدن آدم رو می‌دزدید.

«یعنی این‌بهشتی​ ذات واقعی‌باید​ دیوانه یکتاست؟»

«این هیجان‌انگیزه.»

لرزه به ستون فقراتش انداخت.

این حس، چقدر‌بگیره​ از آخرین باری که‌داره​ تجربه‌اش کرده بود می‌گذشت؟

غرایز چول‌سان فریاد می‌کشید.

اون چشم‌ها، جوری بودن که‌وای​ انگار اگه یه قدم دیگه‌طبق​ جلو می‌رفت، اون رو تیکه‌تیکه می‌کردن.

به نظر می‌رسید با‌می‌فروشه​ پیش کشیدن اسم خانواده‌اش، تو‌طرف​ تحریک کردنش موفق شده بود.

اینکه بتونه‌تعجبش​ همچین رویی‌فریاد​ ازش ببینه.

پوزخندی زد و جواب داد.

«یه دوئل‌لبخند​ آشپزی با‌داد​ پیراشکی. نظرت چیه؟»

جین چون-هی‌کنه​ با شنیدن حرفش‌یارو​ سر تکون داد.

«بسیار خب. اون‌بگیره​ دوئل آشپزی. بیا‌بهشتی​ انجامش بدیم. سرآشپز تاریک.»

صدای سردی‌بهشتی​ از هدفش‌باید​ عبور کرد.

اما حرف‌هاش‌لبخند​ یه جورایی‌داد​ عجیب بود.

سرآشپز تاریک؟!

چول‌سان اصلاً نمی‌فهمید معنیش چیه.

«نمی‌دونم سرآشپز تاریک دیگه‌باید​ چیه، اما... یه چیزی‌کار​ هست که باید بپرسم.»

و حالت‌لبخند​ چهره‌اش به‌داد​ شدت جدی شد.

«جین چون-هی. آیا‌چرا​ تو وارث برحق‌واقعاً​ خانواده جگال هستی؟»

مردی که تا الان‌فریاد​ با احترام حرف می‌زد،‌باید​ لحن مؤدبانه‌اش رو کنار گذاشت.

این یعنی دیگه باهاش به‌عنوان​ عنوان پرفکت جین چون-هی که‌چرا​ یه مقام دولتی داشت رفتار نمی‌کرد.

بلکه به عنوان ارباب‌داد​ جوان خانواده جگال از‌بی‌خبر​ جیانگهو باهاش برخورد می‌کرد.

امکان نداشت‌کنه​ جین چون-هی این‌یارو​ رو متوجه نشه.

«...»

جین چون-هی چشماش رو بست.

رنجی عمیق‌لبخند​ روی ابروهای‌داد​ گره‌خورده‌اش نقش بست.

با این حال، انگار که‌یارو​ تصمیمش رو گرفته باشه، به‌جین​ آرومی چشماش رو باز کرد.

«...درسته. من وارث برحق هستم.»

صداش آغشته به عذاب بود.

اما حالا که خودش‌داد​ رو این‌طور معرفی کرده بود،‌بوده​ دیگه راه برگشتی وجود نداشت.

«هاهاها. پس حله. من‌می‌فروشه​ و تو. بیا ببینیم کدوممون‌طرف​ بزرگ‌ترین استاد پیراشکی زیر آسمونیم!»

این مرد.

کاملاً جدی بود.

میل و اشتیاقش برای‌داد​ به دست آوردن لقب‌بی‌خبر​ بهترین پیراشکی‌زن زیر آسمون.

وقتی پای پیراشکی‌چرا​ در میون بود، از‌دیوانه‌ست​ هر کسی جدی‌تر می‌شد.

اما جین چون-هی که‌فریاد​ روبه‌روش ایستاده بود، به یه‌عنوان​ شکل کاملاً متفاوت جدی بود.

«من این نبرد رو یه جنگ مقدس‌قصر​ می‌نامم. چون غذای بشریت هرگز در برابر‌دیوانه‌ست​ باکتری‌های بیماری‌زای ای‌کولای، ویبریو و سالمونلا شکست نمی‌خوره.»

انگار که داشت قسم می‌خورد، دستش‌انگار​ رو بالا برد و هر کلمه‌بزرگ​ رو واضح و شمرده ادا کرد.

اخلاص و تعهد‌چرا​ نسبت به ارتقای‌واقعاً​ سلامت و بهداشت انسان.

اون کسایی رو‌بگیره​ که با غذا‌بهشتی​ شوخی می‌کردن، نمی‌بخشید!

این قلب‌بهشتی​ و نیت واقعی‌عنوان​ جین چون-هی بود!

اما بقیه هر لحظه بیشتر از‌انگار​ قبل گیج می‌شدن که دیوانه یکتا‌بزرگ​ اصلاً داره در مورد چی حرف می‌زنه.

ولی خب‌کنه​ اون دیوانه‌می‌فروشه​ یکتا بود!

یه نفر از خانواده جگال، پس‌بهشتی​ کاملاً طبیعی بود که حرفاش چیزی‌کار​ باشه که یه آدم معمولی نتونه بفهمه.

«چقدر پرانرژی. واقعاً پیش خودت فکر‌سرآشپز​ کردی پیراشکی‌های خانواده جگال جرأت دارن پیراشکی‌های‌واقعاً​ من، بزرگ‌ترین سرآشپز امپراتوری رو شکست بدن!»

و به این ترتیب، جنگ‌وای​ مقدس آشپزی که تو تاریخ‌طبق​ بشریت به یادگار می‌موند، آغاز شد.

«سرآشپز تاریک. هر‌چرا​ چی تو چنته‌واقعاً​ داری رو کن.»

دو چشمش‌تعجبش​ مثل جواهرات‌فریاد​ آبی برقی زد.

مسابقه دامپلینگ‌بهشتی​ یک ماه‌باید​ دیگر برگزار می‌شد!

مسابقه دامپلینگ بین بزرگ‌ترین استاد‌یارو​ دامپلینگ زیر آسمان، چول‌سان، و‌جین​ ارباب جوان خانواده جگال، جین چون-هی!

این شایعه مثل‌بگیره​ توپ صدا کرد‌بهشتی​ و همه‌جا پخش شد.

هم در‌بهشتی​ جیانگهو و هم‌عنوان​ بین مردم عادی.

در این بین، یک‌داد​ گروه بیشتر از همه مشتاق‌بوده​ این قضیه بود؛ فرقه گدایان.

«دیوانه یکتا‌کنه​ می‌خواد مسابقه‌می‌فروشه​ دامپلینگ بده؟»

«شنیدم طرف‌تعجبش​ حسابش همون‌فریاد​ یارو چول‌سانه.»

درست در همان‌داره​ لحظه، رهبر سابق‌سرآشپز​ فرقه به سمتشان آمد.

«دیوانه یکتا‌لبخند​ می‌خواد مسابقه‌داد​ دامپلینگ بده؟»

در گذشته، جین چون-هی در دوران جوانی‌اش به‌اما​ همراه رهبر فعلی فرقه، یعنی سولگیون، او را‌روده​ پیدا کرده و سرمازدگی‌اش را درمان کرده بودند.

رهبر سابق در آن زمان مقامش را به سولگیون واگذار کرده بود و‌کنه​ حتی خودش را برای مرگ آماده می‌کرد. اما به لطف مهارت‌های پزشکی الهی دیوانه‌روده​ یکتا درمان شد و حتی دوران نقاهتش را هم با موفقیت پشت سر گذاشت.

آن زمان فکر می‌کرد قرار است دست و‌کار​ پایش را قطع کنند، اما در نهایت فقط‌طرف​ دو تا از انگشتانش را از دست داد.

این پیرمرد هنوز‌جواب​ هم صحیح و‌انگار​ سالم و سرحال بود.

«هوووم، مسابقه‌کنه​ دامپلینگ. که‌می‌فروشه​ این‌طور، مسابقه دامپلینگ...»

ریشش را‌تعجبش​ خاراند و در‌اگه​ فکر فرو رفت.

گداهای فرقه‌بهشتی​ با خودشان‌باید​ فکر کردند:

«ای وای،‌لبخند​ غذای مورد‌داد​ علاقه پیرمرد دامپلینگه.»

«هر وقت از مسافرخانه فلس‌یارو​ سفید دامپلینگ می‌گیریم، اولین نفری‌جین​ که ناخنک می‌زنه همین رهبر سابقمونه...»

دقیقاً همین‌طور بود.

البته که‌بهشتی​ گداها هم برای‌عنوان​ خودشان سلیقه‌ای دارند.

و در این میان، چیزی‌وای​ که رهبر سابق بیشتر از همه‌هوای​ عاشقش بود، چیزی نبود جز دامپلینگ!

«اهم... خیلی وقته که اون بچه، دیوانه یکتا رو ندیدم. فرصت خوبیه که به این بهانه‌روده​ برم یه سری بهش بزنم و احوالپرسی کنم. تازه باید یه حالی هم از اون هوانگ‌گو‌بشر​ بپرسم. اون پدرسوخته از وقتی دست‌پخت دیوانه یکتا رو خورده، کلاً منو فراموش کرده... اهم، اهم!»

این حرف‌ها اصلاً به‌فریاد​ این معنی نبود که‌باید​ هوس دامپلینگ کرده است.

این فقط یک‌داره​ دیدار دوستانه و‌سرآشپز​ از روی ادب بود.

پیرمرد مدام‌لبخند​ روی این‌داد​ موضوع تأکید می‌کرد.

در نهایت، گداهای سه گره و چهار گره‌اما​ که حسابی تیز و بز بودند، سریعاً پاچه‌خواری پیرمرد‌همچین​ را کردند و به او پر و بال دادند.

«البته، البته. فرصت خیلی خوبیه‌اگه​ که هم دیداری تازه کنید و‌قصر​ هم یه دامپلینگی بزنید تو رگ.»

«این اگه‌بهشتی​ نشونه بزرگواری شما‌عنوان​ نیست، پس چیه!»

«این‌جور تجدید دیدارها‌جواب​ از رسوم و‌انگار​ پیوندهای جیانگهوئه دیگه.»

پیرمرد که از این‌می‌فروشه​ چاپلوسی‌ها حسابی کیف کرده‌اما​ بود، نیشش باز شد.

«غیر از اینه؟»

به محض گفتن این حرف، تصویر محوی‌قصر​ از پیرمرد به جا ماند و خودش‌دیوانه‌ست​ در یک چشم به هم زدن ناپدید شد.

تکنیک حرکتی‌اش‌لبخند​ واقعاً به سطح‌وای​ الهی رسیده بود.

«یا خدا، چقدر سریع رفت!»

«آره واقعاً... سن‌بگیره​ و سال که مهم‌داره​ نیست، دامپلینگ همیشه می‌چسبه.»

اعضای فرقه گدایان به‌باید​ جایی که پیرمرد ناپدید‌کار​ شده بود خیره شدند.

گداهای باقی‌مانده در دلشان برای‌وای​ سلامتی جین چون-هی و در‌طبق​ امان ماندن هوانگ‌گو دعا کردند.

امپراتور جادوگری امروز هم‌فریاد​ دوباره داشت به جان‌باید​ بوکگونگ سانسان غر می‌زد.

«احمق. تو باید خودت این‌عنوان​ چاله مالی رو پر کنی. مگه‌می‌فروشه​ استراتژیست رو واسه همین چیزا نیاوردیم؟»

«سرورم، من چطوری باید اون گودال‌انگار​ عمیقی که با رفتن جناح خون‌بزرگ​ طلایی به وجود اومده رو پر کنم؟»

استراتژیست جناح غیرمتعارف، یعنی‌می‌فروشه​ مغز شیطانی بوکگونگ سانسان،‌اما​ داشت خون گریه می‌کرد.

تا همین چند وقت‌فریاد​ پیش، جناح غیرمتعارف چشمه‌ای‌باید​ داشت که هیچ‌وقت خشک نمی‌شد.

چشمه‌ای به‌بهشتی​ اسم جناح‌باید​ خون طلایی.

اما حالا که جناح خون طلایی از‌حقیر​ دست رفته بود، مشکل اصلی این بود که‌فاسد​ چطور باید این جای خالی را پر می‌کردند.

در همین حین، مغز‌می‌فروشه​ شیطانی تصمیم گرفت برگ‌اما​ برنده‌اش را رو کند.

«راستی، شنیدین که دیوانه‌فریاد​ یکتا این بار قراره‌باید​ یه مسابقه دامپلینگ راه بندازه؟»

«چی؟ مسابقه دامپلینگ؟»

مغز شیطانی که واقعاً برازنده لقبش‌انگار​ بود، تصمیم گرفت به جای حل‌بزرگ​ کردن مشکل، حواس رئیسش را پرت کند.

«بله. شنیدم که دیوانه یکتا و... چول‌سان، همون کسی که برنده آخرین‌کاملاً​ دوره مسابقات بزرگ‌ترین آشپز زیر آسمان شد، قراره تو درست کردن دامپلینگ‌آشپزخونه​ با هم رقابت کنن. البته خب، این قضیه ربطی به ما نداره.»

«......»

«پس من‌بهشتی​ برم به‌باید​ کارام برسم.»

در همان لحظه،‌جواب​ امپراتور جادوگری با‌انگار​ عصبانیت داد زد:

«... یعنی چی که ربطی به ما نداره؟! اون... اون، اسمش‌چون​ چی بود. اینکه هیونگ اونجا مسابقه داره یعنی ارباب جوان فرقه‌توجه​ خون طلایی هم همون‌جاست! اون هنوز به جناح خون طلایی برنگشته.»

«حرفتون درسته.»

«باید برم مأموریت کاری!»

نقشه‌اش گرفته بود.

مغز شیطانی‌کنه​ چشمانش را ریز‌یارو​ کرد و گفت:

«آه، پس کی رو بفرستیم؟»

«کی رو بفرستیم؟ با وجود دیوانه یکتا و‌کار​ اون یارو روباه چهره دیوانه، می‌خوای یکی رو بفرستی‌جین​ که بره اونجا و لختش کنن؟ خودم باید برم.»

با شنیدن این حرف، مغز‌وای​ شیطانی سرش را تکان داد‌طبق​ و سریع شروع به پاچه‌خواری کرد:

«آه، بله متوجهم. هیچ‌کس‌می‌فروشه​ دیگه‌ای جز شما نمی‌تونه از‌طرف​ پس این کار بربیاد، سرورم.»

«ای بابا. عجب دردسری شدها!»

این را گفت، اما با‌عنوان​ فکر کردن به خوردن دامپلینگ،‌چرا​ قدم‌های امپراتور جادوگری ناخودآگاه تندتر شد.

دامپلینگ.

اون هم‌کنه​ دامپلینگ‌های دست‌پخت‌می‌فروشه​ دیوانه یکتا!

شاید کسانی در دنیا باشند که تا به حال دست‌پخت‌سرآشپز​ جین چون-هی را نخورده باشند، اما محال است کسی یک بار‌جین​ غذای او را بخورد و برای بار دوم هوسش را نکند.

در حالی که کل جیانگهو‌وای​ در مورد آن مسابقه لعنتی دامپلینگ‌هوای​ در حال غوغا و هیاهو بود.

جگال لین درست‌چرا​ سر بزنگاه به‌واقعاً​ شهرستان بکرین برگشت.

نمی‌دانست قضیه از چه قرار است، اما در ورودی شهرستان‌سرآشپز​ بکرین، یک مجسمه خاکی غول‌پیکر از یوهو قرار داشت که‌طرف​ به جای مروارید، یک دامپلینگ بزرگ در دست گرفته بود.

و مردم همه‌جا در حال درست کردن و خوردن‌کنه​ انواع و اقسام دامپلینگ‌ها بودند؛ از دامپلینگ‌های سرخ‌شده در‌چون​ روغن گرفته تا دامپلینگ‌های تابه‌ای و دامپلینگ‌های رشته شیشه‌ای.

واکنش جگال لین‌جواب​ با دیدن این صحنه،‌حقیر​ فقط یک جمله بود:

«همم، اینجا‌کنه​ از همیشه شلوغ‌تر‌یارو​ و زنده‌تر شده.»

«اینم از‌تعجبش​ شاهکارهای ارباب‌فریاد​ جوانه، نه؟»

«که این‌طور. بذار ببینم...‌باید​ از حرفایی که مردم می‌زنن‌کنه​ پیداست که... همم؟ مسابقه دامپلینگ؟»

در همان یک لحظه، جگال لین‌انگار​ تمام حرف‌های رهگذران را شنید، آن‌ها را‌وقتی​ حلاجی کرد و بلافاصله به نتیجه رسید.

این یکی از آن‌می‌فروشه​ مهارت‌های الهی بود که به‌طرف​ ندرت جلوی دیگران نشان می‌داد.

دلیلش هم این بود که خیلی‌ها با دیدن این‌عنوان​ مهارت بیش از حد محتاط می‌شدند و می‌گفتند روش پزشک‌اما​ الهی فلس سفید برای جمع‌آوری اطلاعات، عجیب و غیرانسانی است.

به همین خاطر، او معمولاً فقط‌سرآشپز​ بادبزنش را کمی تکان می‌داد و‌یارو​ هرگز افکارش را به زبان نمی‌آورد.

اما کسی که‌جواب​ الان کنارش ایستاده بود،‌حقیر​ خدمتکار شخصی خودش بود.

کسی که اصلاً برایش‌می‌فروشه​ مهم نبود جگال لین‌اما​ چقدر عجیب و غریب است.

«مسابقه دامپلینگ. انسان‌ها‌بگیره​ واقعاً وقتشونو صرف‌بهشتی​ چه کارای پیش‌پاافتاده‌ای می‌کنن.»

«چیزی که برای یکی زباله‌ست، ممکنه‌سرآشپز​ برای یکی دیگه اون‌قدر ارزش داشته‌یارو​ باشه که جونشو پاش بده، مگه نه؟»

جگال لین این را‌داد​ گفت، دهانش را با بادبزنش‌بوده​ پوشاند و لبخند شیطنت‌آمیزی زد.

«به هر حال، این‌می‌فروشه​ هی... واقعاً داره زندگی‌اما​ جالبی رو تجربه می‌کنه.»

از نگاه یوهو، کاملاً مشخص‌اگه​ بود که جگال لین دارد‌سرآشپز​ از این وضعیت لذت می‌برد.

و چرا که نه؟

شاگردش دیوانه‌ای بود که همیشه‌وای​ با درهم شکستن پیش‌بینی‌های استادش‌طبق​ رو به جلو حرکت می‌کرد.

مهم نبود که جگال لین چه برنامه‌ها و مقدماتی برای چنین‌چون​ آدمی می‌چید؛ او در نهایت از آن دسته آدم‌هایی بود که‌توجه​ حاضر بود خودش را در برابر شمشیر حیات‌بخش به آتش بکشد.

«اما اگر ارباب‌بگیره​ جوان فقط طبق پیش‌بینی‌های‌داره​ استادش پیش می‌رفت چی؟»

احتمالاً یک‌بهشتی​ جایی بالاخره‌باید​ حوصله‌اش سر می‌رفت.

البته که محبت یک استاد به شاگردش‌حقیر​ هیچ‌وقت از بین نمی‌رفت، اما قطعاً لذت‌اولیه​ جگال لین از زندگی به شدت کم می‌شد.

این بار هم استثنا نبود.

جگال لین هر چقدر هم‌اگه​ که نابغه بود، آخه چطور می‌توانست‌قصر​ یک مسابقه دامپلینگ را پیش‌بینی کند؟

دیدن شاگردش که با جدیت تمام، یقه کسی را که‌چرا​ در حدود صدمین استاد برتر زیر آسمان بود چسبیده و‌خونسرد​ با او بر سر دامپلینگ کل‌کل می‌کرد، واقعاً خنده‌دار بود.

تازه، پای‌لبخند​ جان شاگردش هم‌وای​ در میان نبود.

و از همه بهتر،‌می‌فروشه​ این اتفاق داشت دقیقاً‌اما​ همین‌جا در شهرستان بکرین می‌افتاد.

«حسابی داره بهش خوش می‌گذره.»

دنیای بی‌رحمی بود.

او حرکات فرقه جاودانه خون را پیش‌بینی کرده، از‌بوده​ خانواده گونگ‌سون به عنوان مهره استفاده کرده و حتی با‌نیست​ خود جاودانه خون هم‌کلام شده بود تا دستشان را بخواند.

او مجبور بود با کسانی که‌واقعاً​ یک عمر جاودانه زندگی کرده بودند،‌کاملاً​ وارد نبرد هوش و ذکاوت شود.

خون، جنون و مرگ.

و حالا که با تنی خسته از‌قصر​ تمام این ماجراها برگشته بود، می‌دید که شاگردش‌اما​ برای خودش یک نمایش استعدادیابی راه انداخته است.

حالا که کار به اینجا کشیده‌انگار​ بود، با خودش فکر کرد بد‌بزرگ​ نیست کمی سر به سر شاگردش بگذارد.

«بی‌دلیل نیست‌کنه​ که اسمش رو‌یارو​ هی (شادی) گذاشتن.»

ناولها | novelha.net