---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 445: چپتر 445 • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 445: چپتر 445

0

بهبود زخم پشتم آن‌قدر‌درد​ سریع بود که می‌توانستم آن‌این​ را در لحظه حس کنم.

احتمالاً کار همان گوی بود.

گویی که سرعت رفع خستگی را به‌آدم​ سطح یک ابرانسان می‌رساند و به همان‌کیست​ نسبت، انرژی درونی را هم سریع برمی‌گرداند.

تأثیرش روی ترمیم زخم هم فوق‌العاده بود، طوری‌چطور​ که حس می‌کردم زخم پشتم دارد مثل یک ویدیوی‌سربازگیری​ یوتیوب که روی دور تند گذاشته شده، بازسازی می‌شود.

آره، وقتی می‌توانست من را در برابر سم‌نکند​ سطح قلمرو دگرگونی زنده نگه دارد، قطعاً از پس‌نتوانسته​ ترمیم یک زخم تیر ساده در پشتم هم برمی‌آمد.

«اما چرا درد دستم‌چطور​ بهتر نمی‌شود؟ نکند از این‌اومدی​ دردهای فانتوم و خیالی است...؟»

این چیزی بود که‌اطراف​ حتی استادم هم نتوانسته بود‌اعتمادی​ سر از کارش در بیاورد.

با این حال، درد دست‌کیست​ چپم در حدی بود که‌اینجا​ بتوانم تحملش کنم و بجنگم.

همین‌طور که غرق افکارم بودم،‌دستم​ یک نفر پرده چادر را‌دردهای​ کنار زد و وارد شد.

با قدم‌هایی آرام.

پایین را که نگاه کردم،‌می‌داد​ دیدم هوانگ‌گو دارد دمش را‌حضور​ تکان می‌دهد، اما پارس نمی‌کند.

دلیلش واضح بود.

طرف کسی بود که‌درد​ نباید حضورش را به‌نکند​ آدم‌های اطراف لو می‌داد.

و در‌بچه​ عین حال، آدم‌پایش​ قابل اعتمادی بود.

از روی بو‌آدم‌های​ و حضور آشنایش،‌عین​ درجا فهمیدم کیست.

اما این بچه‌درجا​ اصلاً چطور پایش‌بچه​ به اینجا رسیده بود؟

«تو دیگه چطور اومدی‌درد​ اینجا؟ منطقه شما که‌نکند​ اصلاً شامل سربازگیری نمی‌شد.»

تق.

برگشتم و مرد جوانِ خوش‌قیافه و مو‌آدم​ مشکی‌ای را دیدم که داشت نقابش را‌کیست​ درمی‌آورد و به جین چون-هی نگاه می‌کرد.

چشمانش قرمز بود، اما‌فهمیدم​ هیچ اثری از نیت‌چطور​ قتل در آن‌ها دیده نمی‌شد.

نمی‌توانستم بفهمم با ستاره قاتل آسمانی‌بهتر​ به نوعی توافق رسیده یا پای‌خیالی​ یک هنر شیطانی دیگر در میان است.

یهو ها-ریون.

در سکوت چشمانش‌آدم‌های​ را چرخاند و زخم‌آدم​ برادرش را بررسی کرد.

نگاهش به قمقمه بامبوی بزرگ در‌بچه​ دست جین چون-هی و لوله بلندی‌دیگه​ که به آن وصل بود، افتاد.

و البته‌اما​ بوی تند‌درد​ جوشانده گیاهی.

«هنوزم داری چیزای عجیب و‌پایش​ غریب اختراع می‌کنی که با‌منطقه​ خودت این‌ور و اون‌ور ببری، برادر.»

«این جوشانده آمریکانوئه. استاد‌اطراف​ هی گیر می‌ده که بخورمش،‌اعتمادی​ منم مجبورم این‌طوری میکش بزنم.»

«تلخ نیست؟»

«مزه‌اش به‌اما​ همینه. برای پریدن‌دستم​ خواب خیلی خوبه.»

آخه کی برای پریدن خواب جوشانده می‌خوره... یهو‌دیگه​ ها-ریون با خودش فکر کرد و به این‌مرد​ نتیجه رسید که حتماً یک نوع جوشانده محرک است.

«شنیدم یه کار دیوانه‌وار کردی،‌می‌داد​ برای همین یه سر اومدم.‌حضور​ خوشبختانه به نظر می‌رسه سالمی. برادر.»

«فکر کردی‌آشنایش​ من کی‌ام؟‌فهمیدم​ برادر توئم دیگه.»

«آره. برادر دیوانه من.»

یهو ها-ریون‌بچه​ با قدم‌های‌چطور​ بلند نزدیک‌تر شد.

برخلاف دفعه اول که عمداً حضورش‌عین​ را نشان داده بود، این بار‌درجا​ آن دو قدمش کاملاً بی‌صدا بود.

جین چون-هی گفت:‌درجا​ «پیشرفت کردی. هیکلت‌بچه​ هم درشت‌تر شده.»

«فکر کنم همین‌طوره.»

«خوش به‌بچه​ حالت. صفحات رشدت‌پایش​ هنوز بسته نشدن.»

«تو دیگه قد نمی‌کشی، برادر؟»

«... آره، کار من دیگه تمومه، حالا‌اصلاً​ یا مشکل ژنتیکیه یا هر چیز دیگه‌ای.‌منطقه​ با این حال، بازم از حد متوسط بلندترم.»

«که این‌طور.»

یهو ها-ریون در حین این‌پایش​ گپ و گفت خودمانی، دستش‌منطقه​ را روی پیشانی برادرش گذاشت.

«به نظر‌حضورش​ نمی‌رسه تب‌اطراف​ داشته باشی.»

«جلوی یه‌آشنایش​ پزشک داری ادای‌کیست​ دکترا رو درمیاری؟»

با این حرف،‌چرا​ خنده کوچکی روی‌بهتر​ لب‌های یهو ها-ریون نشست.

آن چهره همیشه‌اصلاً​ بی‌تفاوت بالاخره کمی‌اینجا​ در هم شکست.

مایه آرامش بود.

حالا که بعد از‌فهمیدم​ مدت‌ها می‌دیدمش، بوی خون روی‌پایش​ یهو ها-ریون غلیظ‌تر شده بود.

بعضی بوها هستند که‌درد​ هر چقدر هم خودت را‌این​ بسابی، هیچ‌وقت کاملاً پاک نمی‌شوند.

خون انسان‌بچه​ دقیقاً یکی‌چطور​ از همان‌ها بود.

هر خونی‌حضورش​ از خودش ردی‌می‌داد​ به جا می‌گذارد.

درست همان‌طور که‌درجا​ هر مرگی ردی‌بچه​ به جا می‌گذارد.

با توجه به بوهای دیگری که از یهو‌نکند​ ها-ریون به مشام می‌رسید، به نظر می‌آمد کیسه‌استادم​ عطری به خودش بسته تا آن بو را بپوشاند.

«با این حال،‌اصلاً​ وقتی خودش را مخفی‌رسیده​ می‌کند، کارش بی‌نقص است.

چقدر عجیب.»

شیطان آسمانی هم همین‌طور بود.

او فراتر از این بود که فقط حضوری‌نکند​ نداشته باشد؛ هاله عجیبی داشت، انگار که یک تکه‌نتوانسته​ کاغذ بریده شده بود که روی دنیا چسبانده باشندش.

او به وضوح آدمی بود که صدا تولید‌دیگه​ می‌کرد، بو داشت و حضورش حس می‌شد، اما‌مرد​ اگر چشمانت را می‌بستی، انگار اصلاً آنجا نبود.

این یعنی یهو ها-ریون‌اطراف​ هم داشت کم‌کم به‌قابل​ آن حالت نزدیک می‌شد.

با این‌آشنایش​ حال، خیلی‌فهمیدم​ سریع بود.

این سرعت... اصلاً طبیعی نبود.

«حتماً خیلی طول کشیده تا از‌اینجا​ کوهستان صدهزارگانه به اینجا برسی. عجیبه‌شامل​ که تونستی بیای. فرقه دستوری داده بود؟»

«یه چیزی تو همین مایه‌ها. فرقه اصلی‌آدم​ هم داره این جنگ رو زیر نظر‌کیست​ می‌گیره. من فقط برای شناسایی و عملیات اینجام.»

با صدایی راحت و معمولی.

«شناسایی و عملیات... این با‌دستم​ کارایی که شیطان آسمانی تو‌دردهای​ داستان اصلی می‌کرد فرق داره.»

البته داستان اصلی پر از هرج و مرج‌دیگه​ مطلق بود، برای همین فرقه شیطانی احتمالاً اصلاً وقت‌جوانِ​ و حوصله اهمیت دادن به این چیزها را نداشت.

«کشتن کل ارتش امپراتوری...‌اطراف​ که نیست، درسته؟ استفاده‌قابل​ از فرصت برای... شاهزاده.»

جین چون-هی با‌درجا​ دستش ادای بریدن‌بچه​ گلو را درآورد.

«هیچ آسیبی به امپراتوری نمی‌رسه،‌دستم​ پس نیازی نیست نگران باشی، برادر.‌فانتوم​ این موضوع درباره یه چیز دیگه‌ست.»

«اوه، واقعاً؟‌بچه​ پس خیالم‌چطور​ راحت شد.»

نیت قتل منحصر به‌اطراف​ فرد ستاره قاتل آسمانی مدام‌اعتمادی​ اعصابم را به هم می‌ریخت.

نه، شاید به این خاطر بود‌بچه​ که می‌دانستم طرف مقابلم «شخصیت اصلی» داستان‌اومدی​ است که در مسیر خون قدم برمی‌دارد.

یهو ها-ریون «شخصیت اصلی» است.

من در چشم‌اصلاً​ همچین شخصیت اصلی‌ای‌اینجا​ چطور به نظر می‌رسم؟

یک شخصیت مکمل؟ یک سیاهی‌لشکر؟

تعداد دفعاتی که همدیگر را‌کیست​ دیده‌ایم برای اینکه یک شخصیت‌اینجا​ مکمل اصلی باشم خیلی کم است.

پس... سیاهی‌لشکر بودن امن‌ترین گزینه به‌بهتر​ نظر می‌رسد... اما از آنجا که‌خیالی​ برادرش هستم، احتمالاً یک شخصیت مکملم.

«همم... سرعت‌بچه​ بهبود زخمت‌چطور​ واقعاً بالاست.»

«تو که پزشک‌آدم‌های​ نیستی، از کجا‌عین​ همچین چیزی رو می‌فهمی؟»

«همم.»

یهو ها-ریون فقط‌چرا​ همین را گفت‌بهتر​ و جواب دیگری نداد.

«حتماً یه‌بچه​ راهی برای‌چطور​ فهمیدنش داره.

هر چی‌حضورش​ باشه، یهو‌اطراف​ ها-ریون شخصیت اصلیه.»

شاید هنر رزمی یا تکنیک چشم‌بچه​ ذهنی‌ای یاد گرفته بود که برادرش نمی‌دانست،‌اومدی​ یا شاید هم کمی پزشکی خوانده بود.

یهو ها-ریون به حرف آمد.

«با این حال،‌اصلاً​ حتی منم همچین‌اینجا​ کار دیوانه‌واری نمی‌کردم. برادر.»

«... شنیدن این حرف از‌می‌داد​ دیوانه اصلی داستان، ستاره قاتل‌حضور​ آسمانی، یه جورایی رو اعصابمه.»

جین چون-هی غرولند‌درجا​ کرد و بعد با‌اصلاً​ خنده‌ای بی‌خیال ادامه داد:

«اون لحظه زاویه‌اش درست‌درد​ بود. یا اون موقع‌نکند​ باید انجامش می‌دادم یا هیچ‌وقت.»

«زاویه؟»

«وقتی زاویه رو‌آدم‌های​ حساب کردم، به‌عین​ نظرم شدنی اومد.»

«زاویه؟»

این یک‌اما​ جور اصطلاح‌درد​ مدرن است؟

یهو ها-ریون منظور‌اصلاً​ کلی را گرفت‌اینجا​ و سر تکان داد.

«می‌فهمم منظورت چیه. ولی دیگه این کارو‌آدم​ نکن. سرنوشت تو اینه که به فرقه‌کیست​ شیطانی بیای، پس باید مراقب خودت باشی.»

این بچه از‌درجا​ وقتی کوچیک بود‌بچه​ همین حرف‌ها رو می‌زد.

چیزهایی مثل اینکه من قراره‌دستم​ بیام به فرقه شیطانی، و‌دردهای​ اینکه خودش این تصمیم رو گرفته.

نمی‌دونستم بچه‌ای که وسط یه مبارزه خونین برای‌دیگه​ مقام ارباب جوان بود، داشت بهم می‌گفت قبل‌مرد​ از اومدن کارهام رو راست‌وریس کنم یا نه.

جین چون-هی گفت: «اگه یه تبادل دانش رسمی با عمارت‌حضور​ پزشکی دشت سیاه در کار باشه، بهش فکر می‌کنم. به‌رسیده​ هر حال، عملیات چیه؟ فرقه شیطانی هم تو جنگ شرکت می‌کنه؟»

فکر می‌کردم چون محرمانه‌ست نمی‌تونه جواب‌بچه​ بده، اما یهو ها-ریون خیلی راحت‌تر‌دیگه​ از چیزی که انتظار داشتم جواب داد.

«نه، ما هم تو جنگ شرکت‌بهتر​ نمی‌کنیم. فقط داریم مشاهده می‌کنیم. این‌خیالی​ دستوریه که از طرف فرقه صادر شده.»

«مشاهده؟»

«آره، شیطان آسمانی بهمون دستور داده که روند‌قابل​ این جنگ رو تماشا کنیم. و... گفت هر کدوم‌چطور​ از اعضای فرقه جاودانه خون رو دیدیم، درجا بکشیم.»

«اگه تسلیم شدن اسیرشون‌فهمیدم​ نکنید، فقط درجا بکشیدشون؟ این‌پایش​ با قضیه توگوئه فرق داره.»

«آره. همین‌طوره. اما شیطان آسمانی مثل یه‌نمی‌شود​ شیطان زنده حکمرانی می‌کنه، برای همین حتماً‌چیزی​ دلایل خودش رو برای این تصمیم داره.»

آیا این یه مسابقه با زمان بود تا‌دیگه​ ببینیم یهو ها-ریون زودتر فرقه جاودانه خون رو‌مرد​ پیدا می‌کنه یا جنگ قبل از اون تموم می‌شه؟

«می‌خوای کمکت کنم؟»

«نه، نمی‌ذارم درگیر بشی، برادر.‌کیست​ اجازه نمی‌دم مثل اتفاقی که‌اینجا​ با یائو تیان‌جون افتاد بشه.»

به نظر می‌رسید هنوز از‌دستم​ اینکه اون موقع به عنوان‌دردهای​ طعمه استفاده شده بود، دلخور بود.

«حدس می‌زنم تنها نیومدی.»

«بقیه اربابان جوان و پیروانشون همین‌عین​ حوالی مخفی شدن. منم آدم‌های خودم‌درجا​ رو اینجا بین بقیه جا دادم.»

'همم، «آدم‌های خودم»...'

یادم میاد که تو این مقطع زمانی،‌نمی‌شود​ خیلی از کسایی که یهو ها-ریون می‌تونست اون‌ها‌حتی​ رو آدم‌های خودش بنامه، از قبل مرده بودن.

'داره یه‌بچه​ جناح محکم‌چطور​ برای خودش می‌سازه.'

فرقه شیطانیِ‌حضورش​ شیطان آسمانی اعظم‌می‌داد​ به شدت سیاسیه.

بقای قدرتمندترین‌ها بالاترین اولویته، اما چیزی که‌اصلاً​ مهمه اینه که آدم با اون قدرت‌منطقه​ از چه نوع نقشه‌ها و حقه‌هایی استفاده می‌کنه.

به همین دلیله که شیطان آسمانی‌بهتر​ فعلی، به عنوان یه شیطان زنده، تاریکی‌است​ رو تو سراسر دشت‌های مرکزی گسترش می‌ده.

جنبه ترسناک اون فقط‌چطور​ قدرت رزمی‌اش بعد از‌دیگه​ ورود به قلمرو دگرگونی نیست.

مغزشه.

اون طوری به شیطان آسمانی تبدیل شد که عدالت، اخلاقیات‌اینجا​ و عقل سلیم انسانی رو زیر پا می‌گذاشت، و دشت‌های مرکزی‌جوانِ​ مجبور شد برای مقابله باهاش، بارها و بارها باهاش درگیر بشه.

اگه بخوایم کسایی رو نام ببریم که می‌تونستن با استراتژی‌دردهای​ در برابرش بایستن، به جز استاد من، تو جناح غیرمتعارف‌حال​ ارباب فعلی فرقه غیرمتعارف، یعنی امپراتور جادوگری، گوی هونما حضور داره.

و پادشاه طلایی، میائو ییلینگ.

تو جناح متعارف، با اینکه دارن دست و‌قابل​ پا می‌زنن، ارباب اتحاد رزمی، شاه نیزه آک جین،‌چطور​ و به طرز عجیبی، امپراتور مشت وودانگ حضور دارن.

و فرمانروای جاودان‌درجا​ که در پرده‌ای‌بچه​ از ابهام پنهانه.

در مورد نیروهای بی‌طرف... با اینکه صدا زدنشون با‌این​ این اسم یه کم زیاده‌رویه، دزد الهی بی‌سایه و خون‌آفرین‌بیاورد​ پیر هیولا هستن که هر جور دلشون می‌خواد زندگی می‌کنن.

اما خون‌آفرین پیر هیولا... اگه بخوایم دقیق‌رسیده​ بگیم، تو یه رابطه همکاری با فرقه‌نمی‌شد​ شیطانی قرار داره، پس شامل کردنش یکم مبهمه.

خب، اون هنوزم هر کی رو که از‌قابل​ فرقه شیطانی دلش می‌خواست می‌گرفت و به زور درمانش‌چطور​ (؟) می‌کرد، پس اون‌قدرها هم رابطه کاملاً همکارانه‌ای نبود.

برادر بزرگ‌تر با چشم‌های‌فهمیدم​ آبی‌اش به چشم‌های قرمز‌چطور​ برادر کوچک‌ترش نگاه کرد.

«خیلی خوب هوای آدم‌هات رو داری، و به‌نکند​ نظر می‌رسه تو مطالعات رزمی‌ات هم دستاوردهایی داشتی.‌استادم​ خوب بزرگ شدی. همون‌طور که انتظار می‌رفت، فوق‌العاده‌ای.»

با تعریف خالصانه‌اصلاً​ برادرش، چهره خشک یهو‌رسیده​ ها-ریون کمی سرخ شد.

«چیزهای خیلی عجیبی رو‌اطراف​ تحسین می‌کنی، برادر. اونم برای‌اعتمادی​ کسی که نزدیک بود بمیره.»

«هاهاها، با اینکه من‌فهمیدم​ همچین برادری‌ام. می‌دونم که‌چطور​ با تمام توانت زندگی کردی.»

وقتی جین چون-هی دستش رو دراز کرد تا سر‌این​ یهو ها-ریون رو نوازش کنه، یهو ها-ریون با کمال میل‌بیاورد​ سرش رو پایین آورد و بی‌سروصدا لمس برادرش رو پذیرفت.

«سالم بمون. باید سالم بمونی.»

«تو هم همین‌طور، برادر.»

«اگه زخمی شدی، بدو‌فهمیدم​ بیا به پادگان من.‌چطور​ هر طور شده قایمت می‌کنم.»

«باشه.»

«اگه آدم‌هات هم زخمی شدن‌پایش​ همین کار رو می‌کنم. برادرت‌منطقه​ یه جوری بهش رسیدگی می‌کنه.»

«بسیار خب.»

یهو ها-ریون‌آشنایش​ سرش رو‌فهمیدم​ تکون داد.

'تو این‌جور مواقع،‌چرا​ اون فقط یه‌بهتر​ بچه هم‌سن‌وسال خودشه.'

فقط خیال من بود؟ احساس‌پایش​ کردم بوی خونی که از‌منطقه​ یهو ها-ریون میومد، کم‌رنگ‌تر شده.

مکالمه کوتاهی‌آشنایش​ با یهو‌فهمیدم​ ها-ریون داشتم.

درباره زندگی‌مون حرف زدیم و‌دستم​ اینکه چطور از عودی که‌دردهای​ فرستاده بود، خوب استفاده می‌کردم.

البته، دقیقاً‌بچه​ بهش نگفتم چطور‌پایش​ ازش استفاده می‌کردم.

این فقط‌حضورش​ یه تعارف‌اطراف​ مودبانه بود، همین.

اون هنوز نگران برادرش بود.

«برادر، می‌دونی؟»

«چی رو؟»

«اینکه وقتی می‌بینمت، بیشتر اوقات یا یه جات‌قابل​ زخمیه، یا قراره زخمی بشی، یا داری نقشه می‌کشی‌چطور​ که زخمی بشی، تا اینکه کاملاً حالت خوب باشه.»

«همم... زمان‌بندی‌آشنایش​ دیدارهامون همیشه خیلی‌کیست​ خاص بوده. درسته.»

مگه اینکه خودم شخصاً دعوتش می‌کردم، همیشه‌نمی‌شود​ به نظر می‌رسید وقتی همدیگه رو می‌بینیم که‌حتی​ من درگیر این کار یا اون کار بودم.

«بیا.»

چیزی که یهو‌آدم‌های​ ها-ریون جلو آورد،‌عین​ یه جعبه چوبی بود.

با کنجکاوی بازش کردم‌فهمیدم​ و توش یه پیپ با‌پایش​ طرح اژدهای سیاه پیدا کردم.

چطور همچین چیزی گیر آورده‌دستم​ بود، و از کجا می‌دونست که‌فانتوم​ من قراره اینجا ازش استفاده کنم؟

وقتی با چشم‌های‌اصلاً​ پرسشگر بهش نگاه کردم،‌رسیده​ یهو ها-ریون جواب داد.

«این وسیله یکی از آرتیفکت‌هایی هست که تو راه اومدن به اینجا،‌درجا​ با بریدن گلوی یه ارباب جوان که می‌شناختم به دست آوردم. از‌شما​ قضا از این طرف‌ها یه چیزهایی شنیدم که داری تنباکوی پیچیده‌شده می‌کشی؟»

«آه، عادت‌آشنایش​ ندارم. فقط تو‌کیست​ زمان جنگ می‌کشم.»

یهو ها-ریون‌اما​ نپرسید که‌درد​ چرا می‌کشه.

به جاش،‌بچه​ فقط این‌چطور​ رو گفت.

«از قضا، اون یارو از این پیپ برای سوزوندن دارو استفاده می‌کرد. اون هنر‌کیست​ الهی شیطان آسمانی رو اشتباه یاد گرفته بود و همیشه مجبور بود شیطان قلبی‌برگشتم​ خودش رو با دارو سرکوب کنه. به نظر باارزش میاد، پس باید به دردت بخوره.»

«همم...»

همون‌طور که با چهره‌ای‌درد​ مردد پیپ رو برانداز‌نکند​ می‌کردم، یهو ها-ریون آهی کشید.

«خونی روش نیست. و‌چطور​ یه جور آرتیفکته، پس‌دیگه​ باید خیلی مفید باشه.»

«تو از‌حضورش​ این چیزها‌اطراف​ زیاد داری، نه؟»

«فرقه شیطانی همین‌طوریه دیگه. جایی که آرتیفکت‌های‌اصلاً​ الهی و بقیه آرتیفکت‌ها توش ریخته، اما‌منطقه​ جون آدم‌ها تنها چیزیه که پیدا نمی‌شه.»

یهو ها-ریون این رو با‌دستم​ لحنی تلخ به زبون آورد‌دردهای​ و به جین چون-هی گفت.

«اگه بعد از‌اصلاً​ استفاده ازش خوشت‌اینجا​ نیومد، فقط بندازش دور.»

«هی، چرا این حرف‌اطراف​ رو می‌زنی؟ خودت گفتی‌قابل​ یه آرتیفکته، مگه نه؟»

«بهت که گفتم.‌درجا​ تو فرقه اصلی از‌اصلاً​ این سطح آیتم‌ها زیاده.»

ناولها | novelha.net