چپتر 1171: فصل ۱۱۷۱
0صدای قدم-
با همون یهمثل قدم، برادرهای قسمخوردهام کاملاًمشاهده از دیدم ناپدید شدن.
دنیایی که کاملاً بااگه درختهای هلو و دشتهای پراولی از گل پر شده بود.
جین چون-هی با چشمهای خودش دید کهبسازه با همون یک قدم، بدنش یه جوراحساس سایه محو از خودش به جا گذاشته.
«یه بعدقبلی همپوشانی شده. همونطوراون که فکر میکردم.»
بُعدی درون یهمثل بُعد دیگه، درونلحظهای یه بُعد دیگه...
با دیدن اینکه بدن فیزیکیش هنوز توی باغدفعه گل چشمه شکوفههای هلو مونده بود، حدس زدویرانههایی که خود بدنش بین ابعاد مختلف تقسیم نشده.
«اینم یه جور پدیده همپوشانیه...؟»
بدنش همزمانقبلی توی دو تااون دنیا وجود داشت.
مثل مکانیک کوانتوم؛ لحظهای که «مشاهده»لحظهای میشد وجود داشت، اما وقتی «مشاهده»انگار نمیشد، انگار اصلاً وجود خارجی نداشت.
ساختار جهان. دانشی کهاگه یه فانی معمولی هیچوقتدفعه نمیتونست بهش دست پیدا کنه.
«هاه... من اینتونسته چیزا رو ازهمچین کجا یاد گرفتم...؟»
اما این سوالنیست خیلی زود ازمهارت ذهنم پاک شد.
«...»
چیزی که اهمیت داشت، مسیری بودمهارت که پیش روم قرار داشت. چونگودال اتفاقاتی که اینجا میافتاد، واقعیت بود.
«انگار هم زمان و هم مکان کاملاًبسازه از هم جدا شدن... آخه کی تو اینمیکرد دنیا تونسته اولین بار یه همچین چیزی بسازه؟»
ممکنه کار یکی از ده اربابمهارت بهشتی باشه؟ احساس میکرد که احتمالاًگودال کار ارباب بهشت طلایی قبلی نیست.
اگه اون مهارت ساختن یه همچین چیزی رومیشد داشت، همون دفعه اولی که با هم جنگیدن،ساختار جین چون-هی تبدیل به یه گودال خون شده بود.
شاید هم. این احتمال وجود داشت که ارباب بهشتاولی طلایی، ویرانههایی رو پیدا کرده باشه که یه جاودانجاودان بینام و نشان ساخته و حالا داشت ازشون استفاده میکرد.
جین چون-هی متوجه شد که پاهاش تکونبسازه نمیخورن. پاهاش سر جاشون میخکوب شده بودن.احساس با این حال، دستهاش میتونستن حرکت کنن.
«همم، اینقبلی منو یاداگه بختک میندازه.»
همون لحظهایداشت که این فکرکوانتوم از ذهنش گذشت.
[تو کی هستی؟]
آدمها ناگهانآخه شروع بهاولین ظاهر شدن کردن.
جین چون-هی بانیست نگاهی خالی بهمهارت آدمها خیره شد.
«هون و پو؟»
اونها آدمهای زندهای نبودن. اما برای اینکه فقطدفعه بهشون بگیم روح، زیادی حس جرم و بُعدویرانههایی داشتن. حداقل توی این فضا، اونها زنده بودن.
«آها. پس واسه همینه کهبار برادرهای قسمخوردهام اونها رو بهیکی عنوان یه مشت متعصب توصیف کردن.»
از چشم مردم جیانگهو، اونهااون حتماً متعصبهایی بودن که توسط موجودیتبدیل مثل جاودان خون گمراه شده بودن.
«اما مهمترین چیز رو ندارن.»
ایمان. اینقبلی مردم به هیچاون خدایی اعتقاد نداشتن.
اونها حتی مثل مردماولین مناطق بیرونی به قوانینممکنه دنیا هم باور نداشتن.
[قصد داری این درختاگه رو بسوزونی و چشمهدفعه شکوفههای هلو رو نابود کنی؟]
[من ازش محافظتمثل میکنم! نمیتونم خانوادهام رومشاهده به دنیای بیرون بفرستم!]
[تو میخوای دوبارهنیست ما رو بهمهارت قحطی و جنگ بکشونی!]
[بمیر، بمیییییر!]
یه بچه کوچیک بهاگه سمتش هجوم آورد. همهشوندفعه سلاحهای بیارزشی تو دست داشتن.
اونها شمشیرهای معروف ومکانیک باشکوهی نبودن، تیغههای شیطانی پراما از نیت قتل هم نبودن.
چیزهایی که تو دست داشتن،اون داس و کجبیل بود، یاجنگیدن در بهترین حالت نیزههای چوبی.
یه پسر بچه با چاقویبار آشپزخونه بهش ضربه زد. بهیکی نظر نمیرسید قدرت خاصی داشته باشه.
بدنی بدونقبلی انرژی درونی، غافلاون از مسیر شمشیر.
جین چون-هی فقط با یه تکون دادن آستینشمیشد اون رو دفع کرد. و قرار بود باساختار یه باد شمشیر، گلوی اون مرد مرده رو ببره...
«آه، لعنتی.»
-دکتر...!
آخه چرا بین این همه آدم، بایدساختن چهره بچهای که تو زندگی قبلیش دیدهشاید بود با این یکی همپوشانی پیدا میکرد؟
تو همون لحظه، صدها نفرکوانتوم از مردم عادی با بدنهاشونوقتی روی جین چون-هی آوار شدن.
با اینکه بدنهای مردهاگه بودن، اما تو ایندفعه مکان، اونها زنده حساب میشدن.
بعضیاشون پشت سر هم با گاوآهنهمچین دستی ضربه میزدن. بقیه هم مثلبهشتی حیوون گاز میگرفتن و پاره میکردن.
کوهی از مردم عادی.اگه تو گودالی ساخته شدهدفعه از مردم عادی، پزشک...
«...درسته. اینجوری نمیشه.»
بدن نابودنشدنی الماسینیست با این چیزا حتیساختن یه خراش هم برنمیداشت.
اونها توآخه بهترین حالت، فقطبار مردم عادی بودن.
حتی اگه تو این فضااون «زنده» بودن، معنیش این نبودجنگیدن که قویترین استادان زیر آسمانن.
این حمله ناشیانه، این دست ولحظهای پا زدن ناامیدانه. نمیتونست حتی یهانگار خراش کوچیک روی بدن پزشک بندازه.
[بمیر، بمیر، بمیر!]
[همه، فشار بیارید. مهماولین نیست چقدر استاد بزرگیه، اگهکار گردنش بریده بشه کارش تمومه!]
[متأسفم. اماقبلی باید ازاگه بچهام محافظت کنم!]
...واقعاً چهداشت تله بیرحمانهایمکانیک ساخته بودن.
نمیدونم اولین جاوداننیست شکوفه هلو چهمهارت جور آدمی بوده.
اما آیا حداقل یه بار همهمچین به این فکر نکرده بودن کهبهشتی ممکنه کسی مثل جین چون-هی بیاد اینجا؟
اگه یهو ها-ریون بود، با این باور که چنیناولی زندگیای چیزی جز درد نیست و مرگ یه جورجاودان رحمته، همهشون رو تبدیل به مشتی روح سرگردان میکرد.
برای چون-و هم، اونها متعصبهاییکوانتوم بودن که به فرقه جاودانه خوننمیشد پیوسته بودن، پس مستحق مرگ بودن.
کشتن تمیز و سریع اونها، نشونمهارت دادن رحم و مروت به عنوان یکیخون از اعضای جناح متعارف به حساب میاومد.
ساما هیون هم آدمهایی رو برایهمچین محافظت داشت و کسی نبود که بهباشه کسایی که بهش حمله میکنن رحم کنه.
از اونجایی کهنیست اونها متعصب بودن، ارزشساختن هیچ دلسوزیای رو نداشتن.
«درسته. اینداشت یه تلهمکانیک مخصوص منه.»
آسمون دور محور زمین چرخید.
کررررک-
درون دید چرخونش، جین چون-هی برایمهارت اولین بار بعد از مدتها، شیطان قلبیایخون رو مثل یه پرتگاه بیانتها احساس کرد.
تکنیک الهی فعالسازی مبدأ، بدون اینکهلحظهای دیوونه بشه، حالت چهرههاشون، فریادهاشون وانگار اشکهاشون رو یکی یکی پردازش میکرد...
«منم دلم میخوادنیست باور کنم که ایناساختن فقط یه مشت متعصبن.»
اما هنرآخه الهیاش این اجازهبار رو بهش نمیداد.
«منم دلم میخواد دیوونه بشم.»
اون هم مجاز نبود-
«هاهاها، آره. آخرش برایاگه فرار از اینجا، فقطدفعه باید همهشون رو بکشم.»
اگه نتونم بکشمشون، هیچوقت نمیتونمبار از اینجا برم. و دنیاییکی بیرون تبدیل به جهنم میشه.
نگران برادرهای قسمخوردهاش بود.
زمان منبع به شدت باارزشیکوانتوم بود، پس چرا این انگشتهاوقتی نمیتونستن به گردن همهشون ضربه بزنن؟
شبکه خورشیدیِ بدنش جوری میسوخت انگار زغالساختن داغ قورت داده باشه. آیا اینجا همونشاید جاییه که قلب قرار داره؟ پس مغز چیه؟
«درسته. توآخه این شرایط، بایدبار یه تصمیم بگیرم.»
هر چی تکنیک الهی فعالسازی مبدأمهارت بیشتر زمان رو متوقف نگه میداشت،گودال وضعیت مردم عادی واضحتر محاسبه میشد.
شیطان قلبیداشت مثل سم توکوانتوم وجودش پخش شد.
ناگهان، پزشک متوجه شد.
حتی اگه جین چون-هیاولین اونها رو میکشت، اینممکنه یه مرگ واقعی نبود.
هر بار که مزاحمهااگه وارد میشدن، آرایش اونها رواولی دوباره و دوباره زنده میکرد.
و اونها دوباره میجنگیدن. برایکوانتوم محافظت از درخت هلو. برایوقتی محافظت از چشمه شکوفههای هلو.
با بدنهای مردمنیست عادی کار زیادیمهارت از دستشون برنمیاومد.
این مردم اینجاتونسته چند بار مرگهمچین رو تجربه کرده بودن؟
«آره. مسیر ها-ریوننیست ممکنه تو اینمهارت موقعیت درستترین راه باشه.»
زندگی جهنمه و رنج کشیدنکوانتوم همون درده. فقط نابودی واقعیوقتی میتونه اونها رو آزاد کنه.
زمزمههای توی گوشش بلندتراگه شد و بهش اصراردفعه میکرد که زودتر تصمیم بگیره.
«توی کتابخونه کتابهایی هست.»
«ما دانش داریم.»
«ما میتونیمداشت هر پو ایکوانتوم رو پاک کنیم.»
اونها هیچقبلی دردی رواگه احساس نخواهند کرد.
یکی ازآخه جین چون-هیهایاولین کوچولو گفت.
«حالا که تو ایناگه دنیا به دنیا اومدن، برگشتناولی به نیستی تنها رستگاری واقعیه.»
با اطمینان کامل.
اما در کمال تعجب،اگه بقیه جین چون-هیها نمیتونستندفعه این حرفها رو انکار کنن.
اونها نیستی روتونسته تایید کردن. اینکه مسیربسازه یهو ها-ریون درست بود.
تو همون لحظه،نیست جین چون-هی دندونهاش روساختن به هم فشار داد.
«نه، آخه چرامثل دارید اینو بهلحظهای من تحمیل میکنید؟»
«!»
بچه خوب، همونی که همیشه یههمچین شاگرد نمونه بود، برای اولین باربهشتی زیر بار نرفت و سوال پرسید.
«چرا من باید کسی باشم که همه رو اینجااولی نابود میکنه؟ هدف من یه بازنشستگی آرومه. اگه اینجاودان کارو بکنم، وقتی پیر شدم میتونم شبا راحت بخوابم؟!»
«یه ناهنجاری؟»
«غیرممکنه.»
«تو قرار بودتونسته ■■ به ■ مابسازه گوش بدی، مگه نه؟»
به دلایلی،قبلی جین چون-هیهای کوچولواون دستپاچه شده بودن.
«حتی اگه حق با شما باشه که تبدیلمیشد کردنشون به نیستی یه رستگاری واقعیه. آخه چراساختار منو مجبور میکنید کسی باشم که تیکهتیکهشون میکنه!»
«!!!»
حس تازهای بود.
حالا کهقبلی بهش فکر میکردم،اون واقعاً همینطور بود.
چون-هیهای کوچولوی توی سرش جوری زمزمهلحظهای میکردن انگار اون یه منجیه کهانگار باید به همه این مشکلات رسیدگی کنه.
اون هیچوقتقبلی به این موضوعاون شک نکرده بود.
چون اون یه «پزشک» بود.
اما-
«میدونید که،داشت این تخصصمکانیک من نیست!»
الان ساعت مشاوره نبود.
اینجا همآخه عمارت پزشکیاولین اون نبود.
اصلاً از هموننیست اولش هم، این آدماساختن «بیمار» نبودن، مگه نه؟
علاوه بر اون، هر جورکوانتوم که بهش فکر میکردم، اونوقتی کار هیچ ربطی به درمان نداشت!
در این صورت.
بیاید یه راهی پیدا کنیم.
اینجا دنیای هنرهای رزمیه.
یه راهی پیدا کن.
دنیایی باقبلی هنرهای رزمی (وو)اون و قهرمانی (شیا).
حتماً باید یه راهی باشه.
جایی که قهرمانینیست (شیا) از طریق هنرهایساختن رزمی (وو) تثبیت میشه.
بنابراین، یه راهی وجود داره.
«آه، آه. ما...»
«باید پیداش کنیم؟»
«داره، داره دو تیکه میشه!»
جین چون-هیهایداشت کوچولو بهمکانیک زور بسیج شدن.
تکنیک الهی فعالسازینیست مبدأ با تماممهارت قدرت به کار افتاد.
اعماق ناخودآگاهش راتونسته جستجو کرد تاهمچین راهی پیدا کند.
نه، پیداش کن.
عجیب بود.
حالا که به آن فکر میکرد، جینساختن چون-هیهای کوچولو در وضعیتی بودند که به جیناحتمال چون-هی «کمک» میکردند، نه اینکه اینطور دستور بگیرند.
حتی وقتهایی بود کهاولین حس میکرد آنها دارند خودکار جین چون-هی را کنترل میکنند.
اما حالا همهشاننیست با یک اراده واحدساختن شروع به حرکت کردند.
«آخه چی... نکنه... ■■...؟»
کلمات نامفهومی ردنیست و بدل میشد،مهارت اما مهم نبود.
دیوانه نشده بود.
نه، شاید هم از قبلاون دیوانه شده بود و دیگرجنگیدن جایی برای سقوط بیشتر وجود نداشت.
مگر منِ الان، فقط مجموعهای از منطقهای تکهتکهمیشد شده نیستم که به زور به هم بخیهساختار خوردهاند تا فقط یک شکل ظاهری را حفظ کنند؟
بیدلیل این فکرنیست از ذهنش گذشت، اماساختن جین چون-هی نادیدهاش گرفت.
حقایق تایید شده، فرضیهها، پدیدههای مشاهده شده، واقعیتهای تجربهکار شده، دانش به دست آمده از اسناد، دنیایی که دیدهقبلی بود، داستانهایی که شنیده بود، محیطی که جلوی چشمانش بود.
وقتی همهقبلی اینها بااگه هم ترکیب شدند.
یکدفعه به او الهام شد.
«پـ... پیداش کردم!»
«یه راه دیگه هم هست؟»
«چطور ممکنه؟»
«روشنبینی... داره میاد!»
جین چون-هیهای کوچولوینیست پر سر و صداساختن را پشت سر گذاشت.
جین چون-هیآخه شمشیرش رااولین محکم چسبید.
ووووم-
دانش مثل صدای امواج خروشید.
روشنبینی مثل یکنیست موج عظیم ازمهارت دوردستها هجوم آورد.
کند بود،آخه اما دراولین عین حال سریع.
دور بود، اما قطعاً میرسید.
آن روشنبینی...
توسط منطق تکهتکهشدهاش جمعآوری شد.
شمشیری که اولتونسته از همه ازهمچین استادش یاد گرفته بود.
هنر شمشیری که بیشتراگه از همه با تکنیکدفعه الهی فعالسازی مبدأ همخوانی داشت.
شمشیر جاودانه قطعکننده عالی.
«آه، میفهمم.
شمشیر جاودانه قطعکننده عالی کهبار فکر میکردم در آن استادیکی شدهام، در واقع ناقص بود.»
دلیلش چیزی جز این نبود.
«سرعتی که به طرز عجیبیکوانتوم بالا بود، مسیر شمشیری کهوقتی به طرز عجیبی منظم بود.
حتی گاهی حرکات اضافهای وجوداون داشت که انگار فقط برایجنگیدن حفظ فرم ساخته شده بودند.»
پچپچ.
از دوراهیهای مرگنیست و زندگی کهمهارت با آنها روبرو شدهای.
از مرگهایت.
و از «موجوداتی»نیست که قبل از مرگساختن با آنها برخورد کردی-.
«حالا میفهمم.
آره.
شمشیر جاودانه قطعکنندهمثل عالی برای جنگیدن بامشاهده آدمها ساخته نشده بود.»
هرچه بیشتر مبارزه واقعی را تجربه میکرد، دستاوردهایشدفعه در هنرهای رزمی دیگر بیشتر میشد، اما پیشرفتش درکرده شمشیر جاودانه قطعکننده عالی به طرز عجیبی کند بود.
فقط وقتهایی پیشرفت میکرداولین که جین چون-هی درممکنه آستانه مرگ قرار میگرفت.
حالا، بالاخره دلیلش را فهمید.
یک هنرداشت رزمی مضحکمکانیک و بیمعنی بود.
و این هنر رزمی هرگزاون برای تبدیل شدن به قویترینجنگیدن فرد زیر آسمان خلق نشده بود.
قویترین فرد زیر آسمان.
آن باید یک انسان باشد.
«چون این شمشیرمثل هرگز قرار نبود بامشاهده یه انسان روبرو بشه.»
دانسون.
برای قطع کردن یک جاودانه.
تازه آن موقع بود که جینمهارت چون-هی بالاخره «ذات» هنر شمشیری که درخون بچگی یاد گرفته بود را درک کرد.
آخر این هنرمثل رزمی برای چیلحظهای ساخته شده بود؟
نمیتوانست بداند.
اما حالاآخه فهمیده بوداولین که کاربردش چیست.
وووووم-
فقط با همانمثل روشنبینی، دانتیان اولحظهای به خروش افتاد.
هنر رزمیایقبلی که از هماناون اول مضحک بود.
با این حال،تونسته ضروریترین هنر رزمی دربسازه مسیر یک پزشک بود.
لحظهای که معناینیست شمشیر جاودانه قطعکننده عالیساختن را واقعاً درک کرد!
و حالا، کاملاًمثل به سطح بعدیلحظهای ارتقا پیدا کرده بود.
فووووش!
چشمان مردم عادی گشاد شد.
«ایـ... این دیگه چیه!»
«داره منوداشت به عقبمکانیک هل میده!»
نیرویی غیرقابل مقاومت و بیشکل در اطراف جیندفعه چون-هی به وجود آمد و آنها را به عقبکرده راند و در آن نقطه، جین چون-هی تنها ایستاد.
طرز نگه داشتن شمشیر توسطبار جین چون-هی عوض شد و بهارباب طرز باورنکردنیای طبیعی به نظر میرسید.
حس یکپارچگی،قبلی انگار با شمشیراون یکی شده بود.
وحدت ذهن و شمشیر.
فراتر ازقبلی آن، شمشیر بهاون آرامی حرکت کرد.
مثل یک ابر بود.
مثل یک رودخانه بود.
انگار... بخشی ازمثل منظره بود کهلحظهای باید همانجا میبود.
در همان لحظه به نظراون رسید که یک برش افقی کشیدهتبدیل شد و یک دایره ایجاد کرد.
چی شمشیر یک موج دایرهای ایجاد کرد کهممکنه در همه جهات پخش شد و همانطور که ازبهشت بین مردم میگذشت، آنها را از هم جدا میکرد.
چوااااک!
اما بدنداشت مردم بریدهمکانیک یا قطع نشد.
انگار که یک توهماگه از آنها رد شدهدفعه باشد، هیچ آسیبی ندیدند.
نگهبانان چشمه شکوفه هلو کهبار میخواستند دوباره حمله کنند، ازیکی این وضعیت دستپاچه به نظر میرسیدند.
درست در هماننیست لحظه، جین چون-هیمهارت دهان باز کرد.
«استفاده از نیت برای بریدن نیت. با اینمیشد کار، جاودانه رو قطع میکنم. این آخرین هنرساختار مخفی شمشیر جاودانه قطعکننده عالیه... استاد. بالاخره فهمیدم.»
چهرهای کمی خوابآلود،نیست یا شاید هممهارت گیج و منگ.
حتماً بهآخه خاطر هماناولین روشنبینی اخیر بود.
و کمی بعد،نیست وقتی به مردم نگاهساختن کرد، چهرهاش جدی شد.
در همان زمان.
وضعیت مردم هم عجیب شد.
«آه، آاااه، آخهتونسته داره چه بلاییهمچین سر بدنم میاد...»
بدنهایشان کمکم مثل دود سیاه شروع به پخش شدناولی کرد و تمام گلهای اطراف جایی که جین چون-هیجاودان ایستاده بود، شروع به پژمرده شدن و مرگ کردند.
آنها متوجه شدند.
که آن تنها اصل مطلقی کهمهارت آنها را به چشمه شکوفه هلو وصلخون میکرد و گره میزد، قطع شده بود.
و این حقیقت کهاولین یک انسان معمولی اینممکنه کار را انجام داده بود.
شمشیر جاودانه قطعکننده عالی که بامهارت روشنبینی جین چون-هی به کمال رسیدهگودال بود، این کار را ممکن کرد.
نیت قلب رزمی متعالی.
جاودانه قطعکننده عالی حقیقی---!
معنای واقعیاش بریدن نیت بود.
برای بریدن قوانین دنیا.
این واقعاً همانمثل معنای قطع کردنلحظهای یک جاودانه بود.
باد وزید و گذشت.
شمشیری که هیچ نیت قتلیبار در آن نبود، موفق شدهیکی بود دقیقاً فقط قانون را ببرد.
هیچکس کشته نشد.
هیچکس آسیب ندید.
فقط یکقبلی نسیم ملایماگه وزید و «برید.»
«آه... که اینطور... یعنی پدر... توهمچین آرامش زندگی کرد و از دنیابهشتی رفت... دیگه نیازی نیست... اینجا باشم...»
«مامان... حتماًقبلی خوشحال بوده،اگه مگه نه؟»
«میخواستم دوبارهداشت ببینمت... تومکانیک رو... اما...»
«آه... یعنیقبلی فداکاری ما هماون الان تموم شد...»
نه صدایی که توسطاولین روح شنیده شود، بلکهممکنه یک صدای واقعی و فیزیکی.
صداهایی کهقبلی کاملاً با ارادهاون خودشان تولید میشد.
چون ارتباطشان با چشمه شکوفه هلو قطعمشاهده شده بود، توانستند برای یک لحظه کوتاه،خارجی «صداهایی» به معنای واقعی کلمه تولید کنند.
در همان زمان،نیست نگهبانان چشمه شکوفهمهارت هلو متوجه شدند.
با قطع شدن ارتباطشان بابار چشمه شکوفه هلو، توانستند دنیا راارباب واضح ببیننند و حقیقت را بفهمند.
اینکه کسانی که میخواستند از آنها محافظت کنند،دفعه همگی در جریان زمان به طور طبیعی زندگی کردهکرده بودند و با مرگ طبیعی از دنیا رفته بودند.
آن موقع، دیدن «بچه»مکانیک در آن توهم برایمیشد جین چون-هی عجیب بود.
«کسی که اون بچه میخواست ازشمهارت محافظت کنه حتماً مرده، پس چرا...گودال هنوز فکر میکنه داره ازشون محافظت میکنه.»
یک شستشوی مغزی ساده.
یک قطعه کوچکنیست که در حالتمهارت عادی هیچکس متوجهش نمیشد.
پزشک با تزکیه مرحلهمکانیک پنجم خودش آن قطعهمیشد را پیدا کرده بود.
و تکنیک الهینیست فعالسازی مبدأ نتیجهمهارت را به وجود آورد.
برو.
به سمت نور.
-خردش کن.
ای شمشیری که قوانیناگه را خرد میکنی ودفعه جاودانهها را قطع میکنی!
درست بود.
تازه آن موقعنیست بود که مردممهارت عادی فهمیدند زمان گذشته.
زمانی دور.
زمانی واقعاً و بسیار دور-
آنها حالا فهمیده بودند که خانوادههایشان، درستبسازه همانطور که آرزو داشتند، با خوشحالی زندگیاحساس کرده و به پایان عمرشان رسیده بودند.
و بهقبلی دنیای پس ازاون مرگ رهسپار شدند.
«ممنون. ممنون.»
«به خاطر ما... ممنون.»
هر صدا در حالیاولین که محو میشد، قدردانی وکار آرامش خودش را ابراز میکرد.
جین چون-هیقبلی فقط دراگه سکوت تماشایشان کرد.
«نهههه! پسرداشت من هنوز توکوانتوم چشمه شکوفه هلوئه!!»
«اوااااه! تو. ای حرومزاده!»
و کسانی که خانوادههایشان هنوز درهمچین چشمه شکوفه هلو زندگی میکردند، بابهشتی کینه از جین چون-هی محو شدند.
یک بار دیگر،نیست پزشک فقط درمهارت سکوت تماشایشان کرد.
او نگاهشداشت را ازمکانیک کینه آنها برنگرداند.
و در نهایت،نیست بعد از اینکه همهساختن پراکنده و ناپدید شدند.
جین چون-هی به فضاییاولین برگشت که برادران قسمخوردهاشممکنه دوباره قابل دیدن بودند.
شواااا-
گلهای اطراف جین چون-هیمکانیک پژمرده شده بودند ومیشد زمین سیاه و مرده بود.
در صحنهای که انگار او مرگ راساختن به این مکان پر از زندگی آوردهشاید بود، جین چون-هی به آرامی زمزمه کرد.
«گلها... پوی کسانی که خودشون روهمچین اینجا فدا کردن، یا مردن و اینجاباشه دفن شدن، تبدیل به گل شده بود.»
در حالت عادی،نیست حتی اگر کشته میشدند،ساختن باید مدام زنده میشدند.
اما چون جین چون-هی آنهاکوانتوم را کاملاً فرستاده بود بروند... دیگرنمیشد جایی برای ماندن پو وجود نداشت.
«فکر کنم الان میفهمم.اگه چشمه شکوفه هلو چهدفعه جور جاییه. چطور ساخته شده.»
شمشیر سفیدآخه و خالصشاولین بالا رفت.
«بیاین اینو تمومشنیست کنیم. وقتشه همه ازساختن این خواب بیدار بشن.»
و شمشیر جاودانه قطعکننده عالی-
برش--!
قانونی که یکتونسته نفر تعیین کردههمچین بود را قطع کرد!