---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 689: چپتر 689 • ⏱ 16 دقیقه

چپتر 689: چپتر 689

0

جین چون-هی بعد از اینکه کم و‌خواجه‌ها​ بیش مهم‌ترین مسئله را حل و فصل کرد،‌جایگاه​ با عجله به سمت عمارت لرد پیلار رفت.

البته، کارکنان اجرایی‌بشه​ هم همراهش رفتند، اما‌خواجه‌ها​ وقتی رسیدند، پرنس ژو...

«ایشون برای‌لطف​ انجام کارهای‌سفید​ رسمی بیرون رفتن.»

'آخه این‌برنامه‌ریزی​ دیگه یعنی‌'خدایا​ چی؟ کار رسمی...'

وقتی از یکی از ندیمه‌ها شنید که‌خواجه‌ها​ او به سمت قصر امپراتوری رفته، جین‌آدم‌هایی​ چون-هی تصمیم گرفت دهانش را بسته نگه دارد.

'این یعنی خبر رفتن پرنس‌زمانی​ ژو به قصر امپراتوری هنوز‌زده​ تو مسافرخونه‌ها و کافه‌ها نپیچیده.'

به لطف عمارت درنای سفید که گا وان،‌داده​ رئیس خانواده گا به او داده بود، حالا می‌توانست‌بیاورد​ خیلی راحت‌تر از پایتخت امپراتوری اطلاعات به دست بیاورد.

قبیله هائو الکی‌می‌کرد​ به عنوان دلالان‌آدم‌های​ اطلاعات شناخته نمی‌شدند.

در مقایسه با اطلاعاتی که می‌توانست از‌خواجه‌ها​ طریق عمارت پزشکی به دست بیاورد، اخباری که‌جایگاه​ یک مسافرخانه می‌توانست جمع‌آوری کند واقعاً بی‌انتها بود.

با این حال، از آنجایی که از آن کانال‌حدس​ هم خبری از رفتن پرنس ژو نبود، مشخص بود‌هدف​ که او مخفیانه حرکت کرده و به احتمال نود درصد...

'قراره یه‌لطف​ طوفان خون‌سفید​ به پا بشه.'

از همان زمانی که پرنس ژو به‌زیادی​ حساب خواجه‌ها رسید، حدس زده بود که‌کوچک​ او دارد برای یک کار بزرگ آماده می‌شود.

به هر حال، آدم‌هایی در جایگاه‌حساب​ او به ندرت فقط با یک‌آماده​ هدف مشخص دست به اقدام می‌زدند.

احتمالاً از همین‌بشه​ حالا داشت برای‌حساب​ حرکت بعدی‌اش برنامه‌ریزی می‌کرد.

'خدایا، فقط‌لطف​ امیدوارم آدم‌های‌سفید​ زیادی نمیرن.'

این تنها چیزی‌می‌کرد​ بود که یک‌آدم‌های​ پزشک می‌توانست آرزو کند.

با این دعای کوچک، جین‌زمانی​ چون-هی رفت تا به کارهای‌زده​ نصب سیستم آب و فاضلاب برسد.

بعد از اتمام چارچوب اصلی‌زمانی​ و سپردن بقیه کارها به زیردستانش،‌بزرگ​ به عمارت پزشکی فلس سفید برگشت.

این بار...

«استاد عمارت بیرون رفتن.»

«ها؟»

به نظر‌خون​ می‌رسید موضوع دیگری‌زمانی​ پیش آمده بود.

مخصوصاً چون یوهو را هم با‌رئیس​ خودش برده بود، این هم شبیه به‌راحت‌تر​ مسئله‌ای بود که نیاز به پنهان‌کاری داشت.

'استاد این‌برنامه‌ریزی​ اواخر خیلی‌'خدایا​ میره بیرون.'

او هرگز دقیق نمی‌گفت کجا می‌رود‌حساب​ یا چه کار می‌کند، اما می‌شد‌آماده​ حدس زد که موضوع مهمی است.

'انگار همه‌ش داریم از‌همان​ کنار هم رد می‌شیم‌رسید​ و به هم نمی‌رسیم.'

وقتی روی‌لطف​ زمین بود هرگز‌وان​ چنین حسی نداشت.

آن زمان‌ها، با‌می‌کرد​ یک پیامک ساده می‌توانست‌زیادی​ آمار طرف را بگیرد.

حتی در دوران قدیمی پیجرها‌زمانی​ هم، اگر آدم‌ها به هم‌زده​ نمی‌رسیدند، حداقل می‌توانستند یک پیجر بفرستند.

'آخ، اصلاً بچه‌های این دوره‌زمانی​ زمونه می‌دونن پیجر چیه؟ دیگه حتی‌بزرگ​ تو بیمارستان‌ها هم ازش استفاده نمی‌کنن.'

اما با زندگی و وفق پیدا کردن‌خانواده​ با این دوران، فهمید که اینجا نمی‌توانی‌پایتخت​ هر وقت دلت خواست آدم‌ها را ببینی.

اینکه این‌طوری مسیرها به هم‌امیدوارم​ نخورد و از کنار هم‌چیزی​ رد بشوند، خیلی عادی بود.

شاید به همین خاطر بود که‌حساب​ مردم در مورد قرار گذاشتن خیلی‌آماده​ راحت‌تر و به طور کلی بی‌خیال‌تر بودند.

«اما استراحت‌خون​ کردن یه‌همان​ حس عجیبی داره...»

از آنجایی که تمام زندگی‌اش، هم در‌خانواده​ گذشته و هم در حال، فقط کار‌پایتخت​ کرده بود، بیکار بودن برایش عجیب بود.

بنابراین، جین چون-هی نشست‌'خدایا​ و شروع به نوشتن‌نمیرن​ لیستی از کارهایش کرد.

'عادتی از دوران دانشجویی‌همان​ که حتی بعد از‌رسید​ مرگ هم ولم نکرده.'

آن زمان که پول‌همان​ کلاس خصوصی نداشت، مطالعه‌رسید​ خودآموز همه چیزش بود.

اغلب وقت می‌گذاشت‌درنای​ تا این‌طوری افکارش‌رئیس​ را مرتب کند.

همین‌طوری بود که‌می‌کرد​ وارد دانشکده پزشکی شد،‌زیادی​ دوره رزیدنتی‌اش را گذراند...

و حتی زمانی که بعد‌زمانی​ از کلی سختی استاد شد و‌بزرگ​ موهایش شروع به سفید شدن کرد.

و حالا، که داشت زندگی دومش‌حساب​ را بعد از مرگ تجربه می‌کرد،‌آماده​ سبک زندگی‌اش هیچ تغییری نکرده بود.

'اول از همه، وظایفم به عنوان‌رئیس​ یه پزشک و استاد جوان عمارت که‌راحت‌تر​ روتین همیشگیمه. فعلاً اونا رو می‌ذارم کنار...'

آن‌ها را‌برنامه‌ریزی​ روی کاغذ‌'خدایا​ خط‌خطی کرد.

'عمارت تحقیق هم که‌همان​ مدام در حال کاره‌رسید​ و داره داروهای جدید می‌سازه...'

در گذشته، مجبور بود همه چیز را از صفر تا‌زده​ صد مثل لقمه آماده در دهانشان بگذارد، اما حالا پزشکان‌می‌زدند​ ارشد سالن تحقیق داشتند به خوبی روی پای خودشان می‌ایستادند.

'انگار همین دیروز بود که اون بچه‌ها‌خانواده​ به عنوان پزشک پایه سوتی می‌دادن، اما حالا‌اطلاعات​ دارن خیلی بیشتر از سهم خودشون کار می‌کنن.'

از نظر سن فیزیکی، آن‌ها از‌آدم‌های​ او بزرگتر بودند، اما برای جین‌آرزو​ چون-هی، همه آن‌ها مثل بچه‌های خودش بودند.

بعد از مرتب‌بشه​ کردن همه چیز‌حساب​ یکی پس از دیگری.

'ها؟ انگار واقعاً‌بشه​ یه عالمه وقت‌حساب​ اضافه آوردم، نه؟'

با انرژی درونی قدرتمندش، روشن‌بینی به دست آمده از طریق هنر مرگ‌خیلی​ و زندگی، و قدرت گوی، و البته جوانی‌اش، می‌توانست با خوابی بسیار‌نمی‌شدند​ کمتر از یک انسان معمولی، بدن خود را در بهترین حالت نگه دارد.

'همم... حالا که‌می‌کرد​ وقت آزاد دارم‌آدم‌های​ باید چیکار کنم؟'

با این فکر که شاید در سالن تحقیق به او نیازی‌بزرگ​ باشد، نگاهی به گزارش‌های مختلف انداخت، اما به نظر می‌رسید به‌همین​ جای کمک به پیشرفت تحقیقاتشان، فقط باعث استرس بیشتر آن‌ها می‌شود.

«فکر کنم تنها‌بشه​ چیزی که باقی‌حساب​ می‌مونه هنرهای رزمی باشه...»

شیطان بهشتی عالی.

دلیلی که او به این دنیا‌آدم‌های​ آمده بود، و رمانی که آینده‌آرزو​ این دنیا در آن نوشته شده بود.

اما در عین حال رمانی بود که اصلاً یادش‌حدس​ نمی‌آمد کی آن را خریده، چه کسی آن را‌هدف​ نوشته، یا کدام ناشر آن را چاپ کرده است.

در هر صورت،‌بشه​ طبق رمان، زمان‌حساب​ فعلی داستان تقریباً...

«فکر کنم اواسط داستان باشه؟»

از آنجایی که او چی‌امیدوارم​ بهشتی را به شدت تغییر داده‌پزشک​ بود، اندازه‌گیری دقیق آن دشوار بود.

با این حال،‌بشه​ به نظر می‌رسید‌حساب​ در همان حوالی باشد.

'الان باید همون زمانی باشه که یهو ها-ریون با‌حدس​ آتیش بازی راه می‌افتاد این‌ور و اون‌ور و اعلام‌هدف​ می‌کرد که می‌خواد تمام شرارت‌های دنیا رو نابود کنه، درسته؟'

با وجود اینکه او دنیا‌وان​ را خیلی تغییر داده بود،‌حالا​ اما شرارت از بین نرفته بود.

'فرقه جاودانه خون هنوز با قدرت به کارش ادامه میده،‌چیزی​ درگیری‌های داخلی تو فرقه شیطانی وجود داره، و حتی فرقه‌هایی‌چارچوب​ که به نظر آدم‌حسابی میان هم مشکلات خودشون رو دارن.'

البته، کسانی هم‌بشه​ بودند که با‌حساب​ شرارت مبارزه می‌کردند.

هرچند نادر، اما موجوداتی که‌زمانی​ به عنوان قهرمانان دنیای رزمی شناخته‌بزرگ​ می‌شدند در این دنیا وجود داشتند.

پیروان چی بهشتی... با اینکه با‌رئیس​ او مخالف بودند، به نظر می‌رسید که‌راحت‌تر​ با فرقه جاودانه خون هم دشمنی دارند.

حتی فرقه شیطانی که به شرارت معروف بود هم‌تنها​ کسی مثل یهو ها-ریون را داشت، کسی که به‌برسد​ معنای واقعی کلمه قهرمان یک داستان هنرهای رزمی بود.

و همچنین.

دو موجود مطلق دیگر‌همان​ هم بودند که جین چون-هی‌حدس​ هنوز آن‌ها را ندیده بود.

فرمانروای جاودانه. و فرمانروای رزمی.

در میان سه نفر از قدرتمندترین‌های ده استاد برتر جیانگهو، یعنی سه‌آرزو​ فرمانروا، او هنوز فرمانروای جاودانه و فرمانروای رزمی را ندیده بود، اما‌کارها​ از طریق رمان شیطان بهشتی عالی، ایده کلی از ظاهر و ویژگی‌هایشان داشت.

فرمانروای جاودانه موجودی بود‌همان​ که دقیقاً در نقطه‌رسید​ مقابل فرمانروای شیطانی قرار داشت.

موجودی که دائو جاودانگی را تا‌حساب​ بالاترین حد ممکن پرورش داده و به‌می‌شود​ حق تبدیل به یک جاودانه شده بود.

او در کوه تای، جایی که محراب بهشتی‌داده​ برای قربانی دادن‌های امپراتور به آسمان قرار داشت،‌دست​ ساکن بود و هرگز از آنجا تکان نمی‌خورد.

دلیل حضور او در آنجا‌امیدوارم​ هرگز در رمان شیطان بهشتی‌چیزی​ عالی توضیح داده نشده بود.

و بعد‌خون​ از آن،‌همان​ فرمانروای رزمی بود.

این مرد را می‌شد‌همان​ به عنوان تجسم واقعی‌رسید​ هنرهای رزمی توصیف کرد.

او به بهانه تسلط بر‌وان​ تمام هنرهای رزمی زیر آسمان، حتی‌می‌توانست​ تکنیک‌های فرقه‌های دیگر را هم می‌دزدید.

انتقال هنرهای نهایی و مخفی یک فرقه که هرگز‌تنها​ قرار نبود به افراد خارجی نشان داده شود، جز‌برسد​ در شرایط بسیار خاص، یک عمل کاملاً غیرقابل بخشش بود.

دهه‌ها پیش، کل دنیای رزمی از جنایات فرمانروای‌رسید​ رزمی رنج برده بود و گفته می‌شد که تنها‌فقط​ فرقه شیطانی توانسته بود از چنگ او فرار کند.

چرا؟

چون فرمانروای شیطانی، که‌سفید​ هم‌تراز با فرمانروای رزمی‌داده​ بود، در آنجا حضور داشت.

و در حال حاضر،‌'خدایا​ هیچ‌کس از محل اختفای‌نمیرن​ فرمانروای رزمی خبر نداشت.

او تنها سه بار در شیطان بهشتی عالی ظاهر شده‌زده​ بود، یا به یهو ها-ریون کمک می‌کرد یا با او‌می‌زدند​ مبارزه می‌کرد و او را تا حد مرگ کتک می‌زد.

در چنین جیانگهوی بی‌رحمی که قانون‌حساب​ جنگل در آن حاکم بود، آیا او‌می‌شود​ نباید تمرینات هنرهای رزمی‌اش را سرعت می‌بخشید؟

جین چون-هی داشت‌درنای​ با دقت به‌رئیس​ این موضوع فکر می‌کرد.

زمان محدود بود و با داشتن تنها یک‌نمیرن​ بدن، هر چقدر هم که کار برای انجام‌سیستم​ دادن وجود داشت، توانایی‌های او هم حدی داشت.

«آه... کاش منم‌بشه​ یه چیزی مثل هنر‌خواجه‌ها​ شبیه‌سازی سون ووکانگ داشتم.»

دلش برای یون‌بشه​ وون-وانگ از جنگل‌حساب​ سبز تنگ شده بود.

'اون میمون،‌لطف​ حتی شیمی‌سفید​ هم بلد بود...'

اصلاً نمی‌دانست آن میمون بعد از دیدن‌زیادی​ او چه تغییری در قلبش ایجاد شده بود،‌نصب​ اما از آن موقع دیگر پیدایش نشده بود.

'دفعه بعد،‌خون​ عمراً بذارم‌همان​ قسر در بره!'

با این فکر، جین چون-هی‌زمانی​ تصمیم گرفت تمرینات هنرهای رزمی‌اش‌زده​ را با جدیت بیشتری جلو ببرد.

زمان زیادی از آمدنش به این دنیا می‌گذشت‌داده​ و حالا هم در هنرهای رزمی و هم‌دست​ در پزشکی، یک متخصص تمام‌عیار در میان متخصصان بود.

آن‌قدر اعتمادبه‌نفس داشت‌می‌کرد​ که خودش را یک‌زیادی​ «پروفسورِ هنرهای رزمی» بداند.

البته، اصطلاح رزمی قشنگی مثل «استاد‌حساب​ اعظم» هم وجود داشت، اما جین‌آماده​ چون-هی کلمه «پروفسور» را ترجیح می‌داد.

بالاخره بی‌دلیل نبود که‌همان​ به او لقب «دیوانه‌رسید​ یکتا» را داده بودند.

'نه، ولی مگه اصطلاح «استاد‌وان​ اعظم» نباید برای کسی خیلی‌حالا​ بزرگ‌تر و خفن‌تر از من باشه؟'

استاد گون-جه.

هیچ‌کس بیشتر از او لایق این‌حساب​ لقب نبود و در مقایسه با او،‌می‌شود​ جین چون-هی خودش را بی‌نهایت کوچک می‌دید.

بنابراین، جین چون-هی تصمیم‌همان​ گرفت خودش را به‌رسید​ چشم یک پروفسور ببیند.

دقیقاً همین بود.

او یک پروفسور بود.

پس حالا که کار به‌زمانی​ اینجا کشیده بود، تصمیم گرفت با‌بزرگ​ رویکردی آکادمیک‌تر به قضیه نگاه کند.

پروژه تکمیل هنرهای رزمی!

این پروژه‌ای بود برای ترکیب نقاط قوت هنرهای نهایی الهی مختلفی‌می‌توانست​ که به‌طور پراکنده یاد گرفته بود، تا نقاط ضعفشان را حذف‌دلالان​ یا جبران کند و همه را در یک هنر واحد یکپارچه سازد.

جین چون-هی تصمیم گرفت زمان باقی‌مانده‌اش را صرف‌نمیرن​ تحقیق و تمرین در هنرهای رزمی کند و‌سیستم​ چشمانش با نوری آبی شروع به درخشیدن کرد.

«خب، پس اول‌بشه​ از همه در مورد‌خواجه‌ها​ تئوری‌های رزمی تحقیق می‌کنم...»

رویکردی که از‌بشه​ همان ابتدا عجیب‌حساب​ و غریب بود!

درست زمانی که تصمیمش را گرفت و به‌داده​ سمت سالن تمرین راه افتاد، یکی از کارکنان‌دست​ عمارت پزشکی با عجله دوان‌دوان به سمتش آمد.

«استاد جوان‌برنامه‌ریزی​ عمارت! یه‌'خدایا​ نامه فوری رسیده!»

خبر فوری در راه بود.

«پدرم در بستر بیماری افتاده. زمان زیادی از فوت امپراتور مشت نمی‌گذره...‌خیلی​ برادر جین، می‌تونی برای یه ویزیت خانگی بیای؟ این روزها اصلاً نمی‌تونم‌نمی‌شدند​ به عمارت پزشکی هواجو اعتماد کنم... روی کمکت حساب می‌کنم، برادر جین.»

نامه‌ای از طرف خانواده نامگونگ.

با دریافت این‌بشه​ نامه، جین چون-هی تصمیم‌خواجه‌ها​ گرفت فوراً حرکت کند.

«هوانگ‌گو.»

واق!

جین چون-هی بلافاصله سوار‌'خدایا​ هوانگ‌گو شد و به سمت‌تنها​ عمارت خانواده نامگونگ راه افتاد.

از آنجایی که موضوع اورژانسی بود،‌حساب​ فقط مقصدش را به بقیه اطلاع داد‌می‌شود​ و با نوجین به سرعت حرکت کرد.

سفر به‌خون​ عمارت خانواده نامگونگ‌زمانی​ خیلی سخت نبود.

او در آرامش و بدون‌وان​ برخورد با هیچ راهزن یا دزد‌می‌توانست​ دریایی، به عمارت خانواده نامگونگ رسید.

در دروازه اصلی، یکی‌'خدایا​ از نگهبانان جین چون-هی‌نمیرن​ را دید و بلافاصله گفت:

«درود بر استاد جوان عمارت پزشکی‌حساب​ فلس سفید. ارباب جوان از قبل‌آماده​ به ما اطلاع داده‌اند، لطفاً بفرمایید داخل.»

نگهبان با آداب و‌همان​ رسومی بی‌نقص به جین‌رسید​ چون-هی ادای احترام کرد.

او به دنبال‌درنای​ نگهبان، وارد عمارت‌رئیس​ خانواده نامگونگ شد.

'اینجا جوری‌برنامه‌ریزی​ ساکته که انگار‌امیدوارم​ خاک مرده پاشیدن.'

شاید به این خاطر‌همان​ بود که رئیس خانواده‌رسید​ در وضعیت بحرانی قرار داشت.

تمام اعضای خانواده و نگهبانانی‌زمانی​ که می‌دید، بدون حتی ذره‌ای‌زده​ لبخند روی لب‌هایشان قدم می‌زدند.

این یک سکوت‌درنای​ عجیب بود، کاملاً متفاوت‌خانواده​ با سکوت فرقه وودانگ.

جین چون-هی ناگهان‌می‌کرد​ متوجه شد که هیچ‌زیادی​ بادی در حیاط نمی‌وزد.

'یه آرایش.'

با کمی تأخیر فهمید‌همان​ که از همین حالا قدم‌حدس​ در یک آرایش گذاشته است.

'از خانواده‌لطف​ نامگونگ همین‌سفید​ انتظار هم می‌رفت.'

در جیانگهو، آن‌ها به‌'خدایا​ رقابت با خانواده جگال‌نمیرن​ در زمینه آرایش‌ها معروف بودند.

البته از دید جین چون-هی، خانواده جگال یک قدم، نه،‌زده​ دو قدم بالاتر بود، اما همین که اصلاً با هم مقایسه‌احتمالاً​ می‌شدند نشان می‌داد آرایش‌های خانواده نامگونگ چقدر قدرتمند و ترسناک است.

به خصوص این واقعیت که حتی یک سنگ‌رسید​ باغچه هم بدون دقت و تصادفی چیده نشده بود،‌فقط​ باعث می‌شد کمی احساس پارانویا به او دست بدهد.

و اینکه...

'اینا خیلی پولدارن.'

اینجا با طلا و مروارید به شکل زننده‌ای‌رسید​ تزئین نشده بود، اما حتی گلدان بونسایی که در‌فقط​ یک گوشه قرار داشت، به اندازه یک خانه می‌ارزید.

و آن‌ها فقط به‌همان​ عنوان یک دکوری ساده‌رسید​ از آن استفاده می‌کردند.

'واو... اینا‌لطف​ چقدر درآمد‌سفید​ دارن آخه؟'

زندگی کردن در‌می‌کرد​ همچین جایی از‌آدم‌های​ بچگی چه حسی داشت؟

در حالی که با این افکار‌حساب​ به سمت جایگاه مهمانان ویژه راهنمایی‌آماده​ می‌شد، ناگهان یک یونیفرم آشنا دید.

'عمارت پزشکی هواجو...؟'

نگهبان از‌لطف​ طریق انتقال‌سفید​ صدا پیامی فرستاد.

[نایب‌رئیس عمارت پزشکی هواجو اینجاست.]

به نظر می‌رسید نام‌گونگ‌همان​ اون به او گفته بود‌حدس​ که از قبل اطلاع بدهد.

از آنجا که آن‌ها‌همان​ یک عمارت پزشکی رقیب بودند،‌حدس​ طبیعی بود که محتاط باشند.

معمولاً این وضعیت‌درنای​ به یک جنگ‌رئیس​ قدرت ختم می‌شد.

اما با کمال‌می‌کرد​ تعجب، جین چون-هی‌آدم‌های​ اصلاً احساس ناراحتی نمی‌کرد.

بلکه...

'یه نگهبان دروازه‌بشه​ داره از انتقال‌حساب​ صدا استفاده می‌کنه؟'

توی رمان‌های رزمی،‌درنای​ یه نگهبان دروازه‌رئیس​ چه نقشی داره؟

معمولاً اونا همون کسایی بودن که‌آدم‌های​ عظمت شخصیت اصلی رو درک نمی‌کردن، راهش‌دعای​ رو می‌بستن و در نهایت کتک می‌خوردن.

خلاصه بگم، اونا نقش «گوشت دم توپ‌خواجه‌ها​ شماره یک» رو بازی می‌کردن که فقط‌آدم‌هایی​ برای نشون دادن قدرت شخصیت اصلی اونجا بودن.

و حالا همون گوشت دم‌زمانی​ توپ شماره یک تازه از‌زده​ انتقال صدا استفاده کرده بود.

'نگهبان‌های دروازه‌لطف​ خانواده نامگونگ‌سفید​ دیگه چقدر قوین؟'

تازه از اون گذشته،‌'خدایا​ لباس‌هاشون از ابریشم با گلدوزی‌های‌تنها​ نخ طلا دوخته شده بود.

خنده‌ای از‌خون​ سر ناباوری‌همان​ سر داد.

در همان لحظه، نایب‌رئیس‌همان​ عمارت پزشکی هواجو، جین چون-هی،‌حدس​ هوانگ‌گو و نوجین را دید.

و بلافاصله آن‌ها را شناخت.

«من یانگ دانگ هستم، نایب‌رئیس عمارت‌آدم‌های​ پزشکی هواجو. از ملاقات با استاد‌آرزو​ جوان عمارت پزشکی فلس سفید خوشبختم.»

یانگ دانگ؟

'نکنه با اون یانگ بینگ‌زمانی​ که دفعه پیش می‌خواست مخ‌زده​ ساما هه رو بزنه فامیله؟'

در یک عمارت پزشکی، معمولاً زیر‌رئیس​ دست رئیس عمارت، یک استاد جوان‌خیلی​ عمارت و یک نایب‌رئیس حضور داشتند.

نایب‌رئیس عمارت در‌می‌کرد​ واقع فرد شماره‌آدم‌های​ دو آنجا محسوب می‌شد.

اما عمارت‌خون​ پزشکی فلس‌همان​ سفید، نایب‌رئیس نداشت.

دلیلش این بود که استاد‌زمانی​ جوان عمارت، یعنی جین چون-هی،‌زده​ نقش نایب‌رئیس را هم ایفا می‌کرد.

این نشان می‌داد که استادش چقدر‌رئیس​ دلش می‌خواست تمام اختیاراتش را بدون‌خیلی​ هیچ‌گونه تقسیمی، مستقیماً به شاگردش منتقل کند.

جین چون-هی در جواب،‌'خدایا​ ادای احترام مشت و کف‌تنها​ دست را به جا آورد.

«من جین چون-هی، استاد‌همان​ جوان عمارت پزشکی فلس‌رسید​ سفید هستم. از دیدنتون خوشوقتم.»

«همم. منم همین‌طور. به‌همان​ هر حال، من کار‌رسید​ واجبی دارم و باید برم.»

یانگ دانگ بدون اینکه حرف دیگری با‌خانواده​ جین چون-هی رد و بدل کند، طوری‌پایتخت​ که انگار در حال فرار باشد ناپدید شد.

جین چون-هی در حالی که‌امیدوارم​ برای لحظاتی به دور شدن او‌پزشک​ نگاه می‌کرد، با خودش فکر کرد:

'انگار این اواخر کسایی که‌زمانی​ از من خوششون نمیاد، حتی‌زده​ دلشون نمی‌خواد باهام حرف بزنن~'

با اینکه او این‌قدر عاشق‌زمانی​ صلح و آرامش بود، اما به‌بزرگ​ نظر می‌رسید سوءتفاهم‌ها روزبه‌روز بیشتر می‌شد.

جین چون-هی تصمیم گرفت‌سفید​ حتی اگر تنها یا‌داده​ غمگین شد، گریه نکند.

'یه روزی، این‌می‌کرد​ آدما هنر نجات‌بخش‌آدم‌های​ من رو درک می‌کنن.'

او از همان زمانی که جین سونگ-جا را برای‌حدس​ متوقف کردن فاجعه خونین قربانی کرد، از رودخانه‌ای بی‌بازگشت‌هدف​ عبور کرده بود، اما جین چون-هی اصلاً اهمیتی نمی‌داد.

در عوض، فقط با قلبی‌زمانی​ سرخ و پرشور، آهنگ «کندی»‌زده​ را زیر لب زمزمه کرد.

گذشته از این‌ها،‌درنای​ اون رفتاری که‌رئیس​ همین الان نشون داد...

جین چون-هی‌برنامه‌ریزی​ متوجه قضیه‌'خدایا​ شده بود.

او هم در زندگی قبلی‌زمانی​ و هم در زندگی فعلی‌اش،‌زده​ بخشی از یک جامعه سازمان‌یافته بود.

'بذار ببینم... اگه نام‌گونگ اون من رو خبر کرده، عمراً هم‌زمان‌بزرگ​ به عمارت پزشکی هواجو هم خبر داده باشه... به نظر میاد‌همین​ یه جنگ جناحی حسابی داخل خانواده نامگونگ در جریانه. ای وای من~'

برخلاف افکار درونی‌اش،‌درنای​ ظاهر بیرونی او‌رئیس​ کاملاً برعکس بود.

جین چون-هی با چشمانی که‌امیدوارم​ از خنده هلالی شده بودند، به‌پزشک​ آدم‌هایی که می‌دید لبخند ملایمی می‌زد.

بعضی‌ها با دیدن زیبایی‌همان​ و هاله او، صورتشان‌رسید​ از خجالت سرخ می‌شد.

'رئیس خانواده داره‌بشه​ می‌میره، ولی همه‌حساب​ چقدر انرژی دارن.'

نیم‌رخ این مرد‌درنای​ جوان، به طرز باورنکردنی‌ای‌خانواده​ سفید و دلنشین بود.

ناولها | novelha.net