چپتر 1035: نبرد با جیانگشیهای قارچی
0«نیازی بهمیکنن فرار نیست. همیندرخشید دوتامون کافی هستیم.»
«چی داریخیلی میگی؟ اصلاًبجنگیم همچین چیزی ممکنه؟»
دشمن، ارتشباید عظیمی ازمیبود جیانگشیهای قارچی بود!
فقط این نبود.
این موجودات مثل جیانگشیهایطوری معمولی خشک و چوبیدرونشان بالا و پایین نمیپریدند.
مثل آدمها میدویدند.
اما، قارچها روی تمام بدنشانقارچ شکوفه زده بودند و ظاهرشان راداخلیشان عجیب و حتی ترسناک کرده بود.
اگر زنده بودند، یه جوری سعیمیکرد میکردم درمانشان کنم، اما هر طورکنارش که حساب میکردم، آنها مرده بودند.
بعضیها از جایی که باید جمجمهشان میبود،شعلهای قارچ جوانه زده بود و بعضی دیگراوج هم قارچها جای اندامهای داخلیشان را گرفته بودند.
دیوانهوار بهخیلی سمت مابجنگیم هجوم میآوردند.
تعدادشان واقعاً تمامجمجمهشان میدان دید راجوانه پر کرده بود.
و پشت سرشان، افرادی که بهمیکرد نظر میرسید از خانواده مویونگ باشند،کنارش به آرامی آنها را دنبال میکردند.
وانگ گاک-یون بهچشمان محض دیدن دشمن، دندانهایششعلهای را روی هم سابید.
«اون حرومزادههایخیلی خانواده مویونگ...بجنگیم چطور جرأت میکنن...»
چشمان وانگ گاک-یون طوریمیبود درخشید که انگار شعلهایدیگر درونشان شعلهور شده بود.
به نظر میرسیدغریزهاش نیت قتل او تاهمینجا آسمان اوج گرفته است.
«خیلی خب. بیاچشمان بجنگیم! حتماً یه حقهایشعلهای تو آستینت داری دیگه!»
منطق بهخیلی او میگفتبجنگیم که فرار کند.
اما، به دلایلی؟
غریزهاش در گوششغریزهاش زمزمه میکرد که همینجاهمینجا بایستد و مقاومت کند.
ناگهان، وانگ گاک-یونچشمان به دوستش که کنارششعلهای ایستاده بود نگاه کرد.
چشمان آبیخیلی جین چون-هی بهحتماً طرز عجیبی میدرخشید.
«...»
معلوم نبود که آیا خانواده مویونگ با فرقهبایستد جاودانه خون دست به یکی کرده، یا اینکهآبی فرقه جاودانه خون کل خانواده مویونگ را بلعیده است.
با این حال، قربانی کردن غیرنظامیهاانگار به این شکل، آنها را بهقتل موجوداتی شرور و غیرقابلانکار تبدیل میکرد.
رها کردنشانخیلی اصلاً گزینهبجنگیم روی میز نبود.
تا زمانی کهجمجمهشان اینطور جولان میدادند، آدمهایبعضی بیشتری را قربانی میکردند.
وانگ گاک-یون در حالی که منتظرمیکرد بود تا آنها وارد تیررسش شوند،کنارش ترکش روی دوشش را تنظیم کرد.
تا بیرونمیکنن کشیدن تیرطوری راحتتر شود.
حتی بدون تیر هم میتوانستحتماً تیرهایی از جنس چی شلیک کندکند که به آنها تیرهای بیشکل میگفتند.
اما از آنجایی که حالا میتوانست ازبعضی راه دور شلیک کند، نیازی نبود انرژیسمت درونیاش را برای این کار هدر بدهد.
به همین دلیل بود کهزمزمه وانگ گاک-یون همیشه تمایل داشتناگهان با خودش تیر حمل کند.
لحظهای که به تیررسطوری او رسیدند، وانگ گاک-یوندرونشان شروع به تیراندازی کرد.
در یک چشمبیا به هم زدن،حقهای سه تیر پرواز کردند.
و باباید دقت جمجمههایشانمیبود را سوراخ کردند.
پاباباک!
جیانگشیهای قارچیمیکنن فقط کمیطوری لرزیدند، اما نیفتادند.
درست در همانبیا لحظه، جین چون-هیحقهای به حرف آمد.
«گردنشون روباید هدف بگیر.میبود نقطه ضعفشون اونجاست.»
با حرف او،غریزهاش وانگ گاک-یون دقیقاًمیکرد گردنشان را هدف گرفت.
تازه آن موقعچشمان بود که جیانگشیهایانگار قارچی به زمین افتادند.
با اینخیلی حال، کاملاًبجنگیم نمرده بودند.
موجودات رویباید زمین دستمیبود و پا میزدند.
جین چون-هی گفت.
«وقتی با جیانگشی میجنگی، همه فکر میکنن سر از همه چی مهمتره، اماآسمان در واقع، حیاتیترین بخش گردنه. گردن جاییه که مدارهای کنترل و حرکت بدندلایلی ازش رد میشن، پس اگه قطعش کنی، حتی یه جیانگشی هم نمیتونه تکون بخوره.»
«تو دربارهخیلی جیانگشیها خیلیبجنگیم میدونی، مگه نه؟»
جین چون-هیباید در جواب حرفشقارچ شانهای بالا انداخت.
«یه چیزایی از خانواده اون جینجو یاد گرفتم.بایستد مهمتر از اون، این تیراندازیت که میتونه ازآبی این فاصله دقیقاً بخوره به گردن، رسماً تقلبه.»
«تقلب؟»
«یه اصطلاحه.»
«آها، راستی، من میخوام بدون اینکهجوانه موقعیتم رو عوض کنم، همینجا وایسم ودیوانهوار به تیراندازی ادامه بدم. مشکلی که نیست؟»
به نظر میرسید موجودات تقریباً متوجه جهتیهمینجا که این دو نفر در آن بودند شدهاند،کرد اما نمیتوانستند مکان دقیق کمینشان را پیدا کنند.
با این حال، اگرطوری به تیراندازی ادامه میدادند،درونشان دیر یا زود لو میرفتند.
جین چون-هی جواب داد.
«مشکلی نیست. منوجمجمهشان یاد روزای قدیمجوانه میندازه، حس خوبیه.»
«باشه.»
اجازه دوستش صادر شد.
وانگ گاک-یون به ازبجنگیم پا درآوردن جیانگشیهای قارچی یکیمنطق پس از دیگری ادامه داد.
خشونت قدرتمندی در میانشان موجقارچ میزد، انگار که داشتند مورچههااندامهای را با شست له میکردند.
در نهایت، آنها لو رفتند.
کیییییک!
جیانگشیهای قارچی با جیغهای عجیبشانحتماً به هم خبر دادند و بلافاصلهکند دقیقاً به سمت آنها هجوم آوردند.
بوم بوم بوم!
آنها هر مانعی را در مسیرشانمیکرد خرد میکردند و در حالی که درایستاده یک خط مستقیم میدویدند، درختان را میشکستند.
جین چون-هیمیکنن با تماشایطوری این صحنه گفت.
«اوه، بالاخرهخیلی پیدامون کردن.بجنگیم چشماتون واقعاً ضعیفه.»
«داری روی من آزمایش میکنی؟»
جین چون-هیدلایلی به حرف وانگزمزمه گاک-یون جواب داد.
«توی هنر جنگ اومده، مگه نه؟ اگه دشمنت رو بشناسی و خودت روآسمان هم بشناسی، نیازی نیست از نتیجه صدتا جنگ بترسی. تو این مورد، من بیشترغریزهاش به چشم دفع آفات بهشون نگاه میکنم تا دشمن، ولی در کل همون چیزه.»
حس غریبی ازبیا بیگانگی از لحنحقهای بیتفاوت او احساس میشد.
انگار که اوجمجمهشان یک انسان نبود،جوانه بلکه موجود دیگری بود.
اما، مگه قدیمیهاغریزهاش همیشه نمیگفتند که آدمهایهمینجا خانواده جگال همینطوری هستند؟
وانگ گاک-یون سعیچشمان کرد خیلی عمیق بهشعلهای این موضوع فکر نکند.
در همین حین، جین چون-هی شروع کردآستینت به فرو کردن پرچمهایی که روی دوششگوشش حمل میکرد در این طرف و آن طرف.
وانگ گاک-یون درجمجمهشان حالی که تیریجوانه شلیک میکرد پرسید.
«آرایش جنگی؟ یا یه طلسم؟»
«هر دو.»
وانگ گاک-یون بابیا شنیدن جواب جینحقهای چون-هی پوزخند زد.
فووووش!
شعلههای آتش از همه طرف زبانهمیکرد کشیدند، با مرکزیتی که جین چون-هیکنارش و وانگ گاک-یون در آن ایستاده بودند.
آرایش سنگ آتش.
آرایشی که بهبیا معنای واقعی کلمهحقهای شعلههای آتش ایجاد میکرد.
برد آن به صد ژانگ میرسید وبعضی نیمی از جیانگشیهای قارچی با تیرهای وانگسمت گاک-یون مورد اصابت قرار گرفتند و افتادند.
و فقط نیمی از آنها موفق شدند بهبایستد آرایش برسند و به داخل آن بپرند، اماآبی فقط برای اینکه بدنشان در آتش شعلهور شود.
کییییییییک!
«اوه، همونطور که فکر میکردم،حتماً مهارتهای عنصر آتش بهترین گزینهمیگفت در برابر هیولاهای نوع گیاهی هستن.»
«داری یه چیزایجمجمهشان خیلی عجیبی میگی...جوانه منظورت همون پنج عنصره؟»
«یه چیزی تو همین مایهها.»
شعلههای آرایش سنگچشمان آتش، جیانگشیهای قارچیانگار را سوزاند و سوزاند.
و سپس بهبیا آرامی شروع بهحقهای فروکش کردن کردند.
«همونطور که انتظار میرفت، چونقارچ اینجا رگهای زمین خوبی نداره، آرایشداخلیشان نمیتونه برای مدت طولانی دوام بیاره.»
«... اینو همون کسیگوشش میگه که با چندتابایستد پرچم آتیش به پا کرد؟»
در همان لحظه بود.
پشت سرخیلی جیانگشیهای افتاده، آدمهایحتماً زندهای دیده شدند.
آدمهایی که بهجمجمهشان وضوح متفاوت ازجوانه جیانگشیها حرکت میکردند.
آنها جنگجویان خانواده مویونگ بودند.
«کی اونجاست!»
آنها بلافاصله به سمت دو مهمانحقهای ناخواندهای که در حال تار ودلایلی مار کردن جیانگشیها بودند هجوم بردند.
جین چون-هیباید بلافاصله عود سنگیاشقارچ را بیرون آورد.
جییییینگ-
طنین فلزیای کهچشمان برای صدای یکانگار عود غیرقابلباور بود.
در یکخیلی لحظه، هنربجنگیم صوتی فوران کرد.
در همان فرصت، وانگ گاک-یون از تیرهای بیشکلدیگر خود استفاده کرد تا در یک چشم بهمیآوردند هم زدن دهها تیر به آسمان شلیک کند.
پنگ پنگ پنگ پنگ پنگ!
فقط یک ثانیه.
تیرهای نامرئیخیلی چی بهبجنگیم آسمان اوج گرفتند.
تیرهایی که تا آن ارتفاع بالا رفتهبعضی بودند، از نقطه اوجشان شروع به سقوط کردندهجوم و تمام جنگجویان خانواده مویونگ را سوراخ کردند.
این منظرهدلایلی درست شبیه یکزمزمه رگبار باران بود.
رگباری از مجازات الهی.
پوبوبوبوبوک!
«اوووااااه! پادشاه کمان!؟جمجمهشان نگو که پادشاهجوانه کمان هم درگیر شده!»
«حتی فکر دیدن تیرهای پادشاهزمزمه کمان رو هم از سرتونناگهان بیرون کنید! فقط سریع بکشیدشون!»
جین چون-هی باچشمان تماشای شمشیرزنان آشفتهانگار خانواده مویونگ گفت.
«اوه... گاک-یون، تو دیوانهای.»
«مشکل چیه،باید ارباب شیطانمیبود بهشتی ناجی جان؟»
«نه، تو روغریزهاش خدا اون لقبمیکرد رو نگو... ببخشید...»
تمام جنگجویانمیکنن خانواده مویونگطوری به زمین افتادند.
چیز عجیب این بود.
«بکشیدشون. بکشیدشون!»
«متجاوزا! سریع بکشیدشون!»
حتی با پرده گوشهای پارهدرخشید و بازوی قطع شده، آنها پرنیت از جنون به هجومشان ادامه دادند.
«واکنش اوناخیلی شبیه یهبجنگیم رزمیکار معمولی نیست.»
وانگ گاک-یون گفت.
«به خودشون میگن جناح متعارف، ولیمیکرد نکنه از اون قرصهای جنون خوردن کهایستاده تو جناح غیرمتعارف دست به دست میشه؟»
«قرصهای جنون؟»
«یه قرصی هست که باعث میشه درد رو فراموش کنی وکند برای جنگیدن دیوونه بشی. اخیراً خیلی سریع پخش شده، و فکر نمیکردمایستاده جنگجوهای جایی مثل خانواده مویونگ ازش استفاده کنن... اما ظاهراً اینطور نیست.»
جین چون-هی باجمجمهشان تماشای این صحنهجوانه چهرهاش در هم رفت.
«فساد، روستا، قارچها،غریزهاش قرصها، معتادها، فرقه جاودانههمینجا خون، یه افتضاح کامل...»
«سرباز؟ سرباز؟ آخ، سرم.»
جین چون-هیخیلی پیشانیاش رابجنگیم فشار داد.
«همونطور کهباید انتظار میرفت، جانگقارچ چون-گون، عوضی، اینجایی؟»
حس یکدلایلی کابوس آشناگوشش به سراغش آمد.
مگر نمیگویند قاتلهای سریالی هر کدامانگار الگوی ثابت و مخصوص به خودشانقتل را دارند؟ شیاطین دیوانه جیانگهو هم همینطورند.
بعضیهایشان عادت عجیبی دارند که آدمها را سردیگه و ته آویزان میکنند تا بکشند، بعضیها هممیکرد فقط وقتی سر کسی را میترکانند احساس رضایت میکنند.
از دید یک آدم مدرن، دیدنجوانه این چیزها گاهی باعث میشود آدمگرفته فکر کند این یکجور وسواس فکری است.
با این حساب، مزرعهگوشش پرورش قارچ جانگ چون-گونبایستد حسابی پربار شده است.
دلتنگ هیون شد.
جنگجویان خانواده مویونگ دیوانهوارمیبود حمله میکردند، اما حتی یکجای نفرشان هم حریف قابلی نبود.
هنر صوتی و تیرهای بیشکل، گویی خود فضابایستد را در چنگ گرفته و درباره مرگ وآبی زندگی تصمیم میگرفتند، بیوقفه دشمنان را سوراخ میکردند.
«یعنی واقعاً نمیتونیم ببریم؟!»
«غیرممکنه. به تعدادمون نگاه کن!»
«بکش، بکش، بکش، بکش، بکش!»
جنگجویان خانواده مویونگ قرصهای مشکوکیزمزمه را میجویدند و عمیقاً درناگهان قدرت آنها غرق شده بودند.
به نظر میرسید بعضیهایشان دیگر حس دردشعلهای را فراموش کردهاند و طوری حمله میکردند کهاست انگار تا آخرین نفسشان در حال تقلا هستند.
جین چون-هی اخم کرد.
«اینا میخوان چیکار کننمیبود که عقل و انسانیتشوندیگر رو اینطوری دور انداختن.
خانواده مویونگدلایلی واقعاً پیش خودشونزمزمه چی فکر کردن؟»
هفت نفر توانستند با مقاومت درانگار برابر تیرهای بیشکل وانگ گاک-یون وقتل هنر صوتی جین چون-هی نزدیک شوند.
خوشبختانه چشمانشان شفاف بود وحتماً به نظر میرسید قرصها هنوزمیگفت عقلشان را فاسد نکرده است.
آنها خودشان یکجمجمهشان آرایش شمشیر تشکیلجوانه دادند و جلو آمدند.
وانگ گاک-یون نمیدانست، اما جینزمزمه چون-هی در همان نگاه اولناگهان ماهیت آرایش شمشیر را فهمید.
[این آرایش شمشیرچشمان هفت ستاره خانوادهانگار مویونگِ. مراقب باش!]
آرایش شمشیر هفت ستاره.
آرایش شمشیری که گفتهمیبود میشد از صورت فلکی دبجای اکبر الهام گرفته شده است.
انرژی درونی آنها به هم متصل شدهمینجا و یک چی محافظتی ایجاد کرد که حملاتکرد جین چون-هی و وانگ گاک-یون را دفع میکرد.
و...
کسی که در خط مقدمحتماً ایستاده بود، شخصی بود که جینکند چون-هی قبلاً او را دیده بود.
فرمانده جوخهباید سایه تاریک،میبود مویونگ ریپ.
«خیلی وقتهدلایلی همو ندیدیم، استادزمزمه جوان عمارت جین.»
او همان مردی بود کهدرخشید در مجمع اژدها و ققنوسشده گذشته در اتحاد رزمی دیده بود.
یادش آمد که اولین برخوردش با این مرددیگه حس خوبی به او نداده بود، اما نمیدانستمیکرد حس ششمش قرار است به واقعیت تبدیل شود.
«خیلی وقته، فرمانده جوخه سایه تاریک. انجامبعضی دادن یه همچین کار وحشتناکی... یعنی تصمیمسمت گرفتین کاملاً زیردست فرقه جاودانه خون بشین؟»
با شنیدن این حرف، مویونگ ریپمیکرد با بیخیالی جواب داد، انگار اصلاًکنارش نمیفهمید او درباره چه چیزی صحبت میکند.
«ما فقط باچشمان فرقه جاودانه خون متحدشعلهای شدیم. زیردست؟ چقدر مسخره.»
«اتحاد با دشمن خونی دنیایحتماً رزمی... دیوونه شدین. فکر میکنین اتحادکند رزمی میشینه و فقط تماشا میکنه؟»
«دیوونه؟ جیانگهو بهزودی تومیبود هرجومرج غرق میشه. اتحاددیگر رزمی هم سقوط میکنه.»
صدایش پر از اطمینان بود.
انگار همه چیزچشمان را با چشمانانگار خودش دیده بود.
«مدرکی همخیلی برای اینبجنگیم حرفات داری؟»
«فرقه شیطانی شمشیرش رو بیرون میکشه. فرقه جاودانه خون هم حرکت جدی خودشدیوانهوار رو شروع میکنه. ما نباید تو این بلبشو جایگاهمون رو محکم کنیم؟ عصرخانواده بقای قدرتمندترینها فرا میرسه. ما برای خاطر خانوادهمون از هیچ کثافتکاریای ابا نداریم.»
«واقعاً کهدلایلی خیلی اعتمادگوشش به نفس داری.»
مویونگ ریپ درچشمان برابر طعنه جینانگار چون-هی شانهای بالا انداخت.
«هاهاها. البته. اصلاًبیا فرمانده جوخه سایه تاریکآستینت برای همین کارهاست دیگه.»
«پس معلوم شدجمجمهشان داری وقت میکشی.جوانه آمادهسازیهات تموم شد؟»
«... همونطور که انتظار میرفت، خیلی تیزی.همینجا البته که تموم شد. بشتابید، به حکم قانونکرد و فرمان! همه دوباره بلند شید و بکشیدشون!»
در همان لحظه.
جیانگشیهای قارچیخیلی سوخته تلوتلوخورانبجنگیم روی پاهایشان ایستادند.
در میان آنها کسانی بودند که وانگ گاک-یوندیگر با تیر به گردنشان زده بود؛ آنها هم ازتعدادشان تقلا دست برداشتند و شروع به بلند شدن کردند.
با دیدن ظاهر آنها کهزمزمه انسانیت را پشت سر گذاشته بودند،دوستش رنگ از صورت وانگ گاک-یون پرید.
قابل درک بود.
از اینجاخیلی به بعد، مسیرحتماً جناح غیرمتعارف بود.
ذهن یک جنگجو هر چقدر همجوانه که قوی بود، آیا این صحنهگرفته برایش تبدیل به یک کابوس همیشگی نمیشد؟
جنون.
و این جنون، انسانی نبود.
وقتی ذهن انسان با یک شیطان وحشتناکآستینت و غیرقابل توصیف که از مدتها پیشگوشش وجود داشته روبهرو میشود، ناگزیر در هم میشکند.
با این حال، جین چون-هیقارچ تارهای سازش را نواخت واندامهای ذهن وانگ گاک-یون را آرام کرد.
و سپس، تکنیک الهیگوشش فعالسازی مبدأ در برابربایستد آن جنون قرار گرفت.
تکنیک الهی فعالسازی مبدأ که توسطانگار بنیانگذار به جا مانده بود، همقتل یک موهبت بود و هم یک نفرین.
چون ذهنی که تا حدحتماً نهاییاش بیدار شده باشد، حتیمیگفت اگر بخواهد هم نمیتواند دیوانه شود.
«این تکنیک برخیزاندن جسد نیست.
بیشتر... شبیهدلایلی یه جورگوشش هنر خیمهشببازیه.
در واقع، اونا خیلی بیشتردرخشید از اونی آسیب دیدن که بشهنیت با تکنیک برخیزاندن جسد حرکتشون داد.»
او همه چیز را زیرحتماً نظر گرفت، از جیانگشیهای درمیگفت حال تقلا گرفته تا حرکت قارچها.
جنون وباید ترس رامیبود به گوشهای راند.
چون اصلاًدلایلی وقت نداشت نگرانزمزمه این چیزها باشد.
در عوض، حرکات و سرعت واکنشانگار عصبی آنها را آنالیز کرد وقتل سرعت و میزان بازسازیشان را سنجید.
نگاهش کمتر شبیه کسی بود که به یکدیگه هیولا نگاه میکند و بیشتر شبیه یک محققمیکرد بود که در حال بررسی یک نمونه آزمایشی است.
«عناصری که یهجمجمهشان هنر خیمهشببازی روجوانه میسازن چی هستن؟»
در آن لحظه، دنیاگوشش کند شد، کندتر و کندتر،مقاومت تا اینکه بالاخره «یخ زد».
در ذهن جینچشمان چون-هی، کتابهای بیشماریانگار بهسرعت باز شدند.
یک کتابخانه بود.
قفسههای کتاب همگی بلندمیبود بودند و کتابها به طرزجای عجیبی بزرگ به نظر میرسیدند.
یک کتابخانه کودک.
پناهگاهی که درچشمان دوران کودکی برای فرارشعلهای به آنجا پناه میبرد.
یک زرافه که با مدادحتماً رنگی کشیده شده بود، گوشه یکیکند از قفسهها را تزئین کرده بود.
پزشک کوچکشده، کتابی ازمیبود خاطرات را از دلدیگر این کتابخانه وسیع بیرون کشید.
«هاهاها. جیندلایلی چون-هی! اینجاگوشش گورستان تو میشه...»
فووووش!
در آن لحظه، دنیای یخزده یکبارهحقهای آزاد شد و محیط اطراف دوبارهدلایلی به دریایی از آتش تبدیل گشت.
«چی؟!»
چشمان مویونگدلایلی ریپ ازگوشش تعجب گشاد شد.
شعلههایی که فکر میکرد خاموش شدهاند، دوباره محیطدرونشان را سوزاندند و در یک چشم به هم زدن،بیا جیانگشیهای قارچی را به تودههایی از هیزم تبدیل کردند.
این بار دیگربیا از افتادن و دوبارهآستینت بلند شدن خبری نبود.
حتی یک تکان هم نمیخوردند.
واقعاً تبدیلدلایلی به جسدگوشش شده بودند.
هنر خیمهشببازیمیکنن در یک لحظهدرخشید باطل شده بود.
«اخیراً یه چیزایی درباره جادوگری یادحقهای گرفتم. در ضمن یکم هم یاد گرفتمغریزهاش که چطور طلسمهای حریف رو باطل کنم.»
«ای عوضیییی!باید آخه چطور اینقارچ کار رو کردی--!»
مویونگ ریپدلایلی بر سر جینزمزمه چون-هی غرش کرد.
«اووه. نمیدونستم اینقدر عصبانی میشی~»
«باید بکشمش.»
مگر در نهایت همهمیبود چیز به خاطر شکستدیگر ترور قبلی اینقدر پیچیده نشد؟
ناگهان حرفهایی که «ساماگوشش هیون» به او زدهبایستد بود در ذهنش تداعی شد.
- تنها راه برایطوری بزرگتر شدن خانواده مویونگ... اینشعلهور نیست که دیوانه یکتا بمیره؟
- بذار یهبیا پیشگویی بکنم کهحقهای در واقع پیشگویی نیست.
دیوانه یکتا یهجمجمهشان روزی میاد تا خانوادهبعضی مویونگ رو نابود کنه.
اگه دیوانه یکتا رو بکشی،زمزمه خانواده مویونگ زنده میمونه، وناگهان اگه اون زنده بمونه، خانواده مویونگ...
هاهاها.
بقیش روخیلی میذارم بهبجنگیم عهده تخیل خودت.
او خودش را با نامی غیرجوانه از ساما هیون معرفی کرده بود، امادیوانهوار بدون شک چهره، چهرهی ساما هیون بود.
اگر او فقط با استفاده از یک ماسکبایستد پوست انسان ظاهرش را تغییر داده بود، نمیتوانستآبی چشمان فرمانده جوخه سایه تاریک را فریب دهد.
تنها تفاوتهای جزئی وجود داشت، مثلانگار وضعیت دقیق پوستش، یا اینکه نگاهشقتل کمی تاریکتر و پر از جنون بود.
بالاتر از همه، تخصص او، یعنیحقهای هنر هزار تغییر و ده هزاردلایلی ماسک، همه چیز را ثابت میکرد.
او همان «ساما هیون» است.
برادر کوچکتر حتماً به برادرزمزمه بزرگترش خیانت کرده و بهناگهان فرقه جاودانه خون پیوسته است.
اما، این چه اهمیتی داشت؟
«دیوانه یکتا کسیهبیا که خانواده مویونگحقهای ما رو نابود میکنه.»
من باید این بچهمیبود پرروی خانواده جگال رودیگر که جلوم ایستاده بکشم!
«این عوضی روغریزهاش فقط به یهمیکرد تیکه گوشت تبدیل میکنم.»
باید این کار رو بکنم.