---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 283: چپتر ۲۸۳ • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 283: چپتر ۲۸۳

0

وقتی خبر رسید که ایلکانه‌پیک​ مرتد شده، «پدر» و قاتل‌های‌روبرو​ تحت فرمانش کاملاً خونسرد بودند.

درست بود که ایلکانه قاتل‌این‌طوری​ بی‌نظیری به حساب می‌آمد، اما این‌می‌دادی​ فقط در مورد ترورها صدق می‌کرد.

او در پیدا کردن‌عمل​ زمان مناسب برای مخفی شدن‌یکی​ و حذف هدف، همتایی نداشت.

با این حال، همه‌مبارزه‌اش​ می‌دانستند که مهارت‌های مبارزه‌حملاتش​ تن‌به‌تن او تعریفی ندارد.

اما حالا.

چنگ!

خنجر ایلکانه‌داره​ یک چاکرام‌عمل​ را دفع کرد.

با وجود اینکه مشخص بود ریتم مبارزه‌اش‌است​ نیم‌ضرب کندتر است، اما حملاتش بهترین روزنه‌ها‌می‌کردند​ را برای دفاع و ضربه زدن پیدا می‌کردند.

«چرا؟»

وقتی دیدند او در یک نفس‌بشه​ پنج حمله را دفع کرد، همه‌پیک​ با چشم‌های گشادشده به او خیره شدند.

واق!

از آن گذشته، یک سگ عظیم‌الجثه‌کندتر​ به بزرگی یک گاو نر، هماهنگ‌ضربه​ با حرکاتش او را پوشش می‌داد.

ایلکانه گفت: «فکر‌خشک‌شده​ کنم بهت گفته‌دندان‌هایش​ بودم دخالت نکنی، برادر؟»

جین چون-هی جواب داد:‌نمی‌خواستی​ «من دستور ندادم. هوانگ‌گو‌بهشون​ داره خودسرانه عمل می‌کنه.»

کراررونگ!

صاعقه‌ای آبی‌رنگ به‌ریتم​ یکی از قاتل‌ها‌کندتر​ در عقب اصابت کرد.

«این یکی‌گوشت​ هم داره‌می‌دادی​ خودسرانه عمل می‌کنه؟»

جین چون-هی با لحنی مظلومانه‌این‌طوری​ جواب داد: «امم، اگه نمی‌خواستی این‌طوری‌می‌دادی​ بشه، نباید بهشون گوشت خشک‌شده می‌دادی...؟»

پیک!

دندان‌هایش را به هم سایید و‌کندتر​ گفت: «خودم با ‹پدر› روبرو می‌شم.‌ضربه​ بهشون دستور بده بهش دست نزنن، برادر.»

جین چون-هی سر تکان داد.

«بچه‌ها! شنیدید چی گفت؟»

پیک! واق واق!

«می‌گن که فهمیدن.»

دارم دیوونه می‌شم.

این پزشک‌امم​ و اون دو‌این‌طوری​ تا جانور روحانی‌اش.

مهم نیست وضعیت چقدر‌عمل​ جدی باشه، اونا به طرز‌یکی​ معجزه‌آسایی کار خودشون رو می‌کنن.

با تماشای حرکاتشان، به نظر می‌رسید قصد‌است​ ندارند مستقیماً وارد مبارزه شوند، بلکه فقط‌می‌کردند​ می‌خواستند جلوی آسیب دیدن او را بگیرند.

«چقدر می‌خوای ملاحظه‌خشک‌شده​ کنی؟ این بشر...‌دندان‌هایش​ نه، این حیوونا!»

رفتار بی‌خیالشان‌امم​ حتی روی‌نمی‌خواستی​ اعصاب‌تر بود.

«لابد نگرانه که‌خودسرانه​ تو این صحرا‌کراررونگ​ آسیب جدی ببینم.»

او از قبل متوجه شده بود‌کندتر​ که مردی به نام جین چون-هی‌ضربه​ ذره‌ای به احساسات یک جنگجو اهمیت نمی‌دهد.

در حالت عادی، بعد از این‌همه اصرار او، آداب و رسوم ایجاب می‌کرد‌بهش​ که طرف مقابل دست‌به‌سینه بایستد و تماشا کند، چه او یک‌تنه با ده‌روحانی‌اش​ نفر می‌جنگید و چه با سی نفر، و اعلام کند: «این مبارزه یک جنگجوئه.»

اما این مرد جوانِ خوش‌قیافه احتمالاً فارغ از‌بهشون​ این حرف‌ها، پیش خودش فکر می‌کرد که یک‌تنه‌‹پدر›​ جنگیدن با بیشتر از ده نفر هیچ منطقی ندارد.

اگر او آسیب جدی می‌دید، چون-هی مجبور می‌شد او‌یکی​ را تا شهر کول کند و با دست‌های خودش‌این‌طوری​ درمانش کند، کاری که احتمالاً برایش خیلی دردسر داشت.

«یعنی اون باور داره‌مبارزه‌اش​ که جون یه آدم‌حملاتش​ از شرافت یه جنگجو مهم‌تره؟»

هر چه بیشتر جین چون-هی را می‌شناخت، بیشتر‌خودم​ متوجه می‌شد که روش او دقیقاً نقطه مقابل‌تکان​ زندگی‌ای است که خودش تا به حال داشته.

تانگ!

در همان لحظه، قاتلی که‌می‌کنه​ سعی داشت پهلوی او را‌قاتل‌ها​ بشکافد، به هوا پرتاب شد.

یک گلوله نامرئی چی.

با حس کردن دخالت جین چون-هی، به او چشم‌غره رفت. چون-هی فوراً گفت: «وقتی مبارزه‌نزنن​ تن‌به‌تن شد دخالت نمی‌کنم! جدی می‌گم! اما خداییش، دلیلش هر چی که باشه، یک‌تنه جنگیدن‌چقدر​ با سی نفر خیلی مسخره‌ست، مگه نه؟ اگه روده‌هات اینجا بریزه بیرون، کی قراره بدوزتشون؟!»

...

این پزشک روانی، واقعاً که!

اما از دیدگاه قاتل‌هایی‌مبارزه‌اش​ که با او می‌جنگیدند، وضعیت‌بهترین​ به همان اندازه گیج‌کننده بود.

حتی با پشتیبانی جانوران روحانی‌پیک​ و پوشش منفعلانه(؟) اژدهای الهی‌روبرو​ لباس سفید، مهارت ایلکانه واقعی بود.

حریفان او یک‌اگه​ جوخه ترور متشکل‌بشه​ از ده‌ها نفر بودند.

در حالت عادی، او باید تا‌کراررونگ​ الان از پا درمی‌آمد، گوشتش تکه‌تکه‌اصابت​ می‌شد و مثل یک حیوان ذبح می‌شد.

اما ایلکانه خسته‌ریتم​ نمی‌شد و خنجرش‌کندتر​ هرگز کند نمی‌شد.

«برادر. من قوی‌تـ...»

چگگگاک!

خنجر ایلکانه‌داره​ گلوی یک‌عمل​ قاتل را درید.

«کیاهاهاها!»

دندان‌های نیشش را‌خشک‌شده​ به نمایش گذاشت و‌سایید​ مثل یک شیطان خندید.

«من یه‌امم​ داروی خیلی‌نمی‌خواستی​ قوی خوردم، برادر.»

می‌توانست قوی‌تر‌داره​ شدن خودش‌عمل​ را حس کند.

قدرت، استقامت و‌ریتم​ چابکی‌اش، همگی در‌کندتر​ بی‌نقص‌ترین حالت بودند.

شب گذشته.

او به‌امم​ ایلکانه یک‌نمی‌خواستی​ قرص داده بود.

«این اکسیریه که برای‌عمل​ مواقع اضطراری همراهم نگه‌آبی‌رنگ​ می‌دارم، اما می‌دمش به تو.

بخورش و چی خودت‌مبارزه‌اش​ رو طبق فرمولی که‌حملاتش​ برات می‌خونم به گردش دربیار.

آه... بلد نیستی چطوری چی رو‌دندان‌هایش​ به گردش دربیاری؟ حالا چیکار کنم؟»‌بده​ او این را با دستپاچگی پرسیده بود.

«من انرژی درونی تو رو از‌بشه​ طریق کمرت هدایت می‌کنم تا به‌پیک​ گردش دربیاد، فقط این حس رو بپذیر.

به هر حال، چه مناطق خارجی باشه چه‌آبی‌رنگ​ جیانگهو، ریشه‌ها شبیه به همه.» او این را‌اگه​ گفته و با آرامش پشت سرش نشسته بود.

ایلکانه گیج شده بود،‌مبارزه‌اش​ اما با این وجود‌حملاتش​ قرص را قورت داد.

و دقیقاً همان‌طور، فهمید که‌پیک​ مردم دنیای رزمی چطور می‌توانند‌روبرو​ در یک لحظه قوی‌تر شوند.

جین چون-هی توضیح داده بود: «این یک قرص روحانی‌گوشت​ درجه یک نیست، اما چیزیه که انرژی درونی تو‌می‌شم​ رو به اندازه پنج تا ده سال افزایش می‌ده.»

وقتی ایلکانه پرسید که آیا مردم‌کراررونگ​ دشت‌های مرکزی زیاد از این چیزها‌اصابت​ می‌خورند، جین چون-هی سرش را تکان داد.

«نه. اگه همه‌ریتم​ می‌تونستن از این چیزا‌است​ بخورن که هرج‌ومرج می‌شد.

این خیلی گرونه.

تازه، اگه پشت سر هم بخوریشون اثرشون کم می‌شه،‌گوشت​ برای همین بهتره همون اول کار بخوریش تا یه پایه‌بده​ قوی بسازی.» او این را گفته و احمقانه خندیده بود.

خب، احساس می‌کرد که حالا می‌فهمد‌کراررونگ​ این پزشک موقع دادن این قرص‌اصابت​ به او، چه فکری در سر داشته.

او داشت به قولش مبنی‌نیم‌ضرب​ بر «کمک به تو برای‌روزنه‌ها​ چند برابر قوی‌تر شدن» عمل می‌کرد.

در عین حال، برای اینکه بتواند‌دندان‌هایش​ قاتل‌هایی را که مطمئناً در تعقیبشان بودند‌بهش​ دفع کند، باید تا حدودی قوی‌تر می‌شد.

او صرفاً‌امم​ از سریع‌ترین روش‌این‌طوری​ استفاده کرده بود.

«بمیر!»

یکی از قاتل‌ها دیگر نتوانست‌نیم‌ضرب​ خودش را کنترل کند و‌روزنه‌ها​ خنجرش را به جلو راند.

ایلکانه لبخند‌گوشت​ تلخ و‌می‌دادی​ ترسناکی زد.

او می‌خواست گلوی مرد‌نمی‌خواستی​ را پاره کند و‌بهشون​ او را درجا بکشد.

تانگ!

در همان لحظه، شبکه خورشیدی مرد‌کندتر​ به داخل فرو رفت و او‌ضربه​ در هوا به عقب پرتاب شد.

جین چون-هی‌گوشت​ گفت: «آه،‌می‌دادی​ اشتباه من بود.»

حالا ایلکانه می‌فهمید.

این پزشک چندان‌خودسرانه​ از دیدن مرگ‌کراررونگ​ دشمنان لذت نمی‌برد.

آن قاتل دیگر‌ریتم​ هرگز نمی‌توانست بدود،‌کندتر​ اما هنوز نفس می‌کشید.

'این که خیلی بی‌رحمانه‌تره.

که که‌امم​ که، عجب‌نمی‌خواستی​ پزشک دیوانه‌ایه.'

بعد از کشتار تعداد بی‌شماری از قاتل‌ها‌صاعقه‌ای​ و زنده گذاشتن همان تعداد با زخم‌های غیرقابل‌جبران،‌امم​ او حالا بالاخره با «پدر» تنها شده بود.

«...»

چه نیازی به کلمات بود؟

خنجرش تشنه خون بود.

بهترین چیز، خون خویشاوندان خودش بود،‌کراررونگ​ اما اگر نه، خون یک خویشاوند‌اصابت​ دروغین هم با کمال میل کفایت می‌کرد.

این واقعاً‌مشخص​ یک زندگی‌مبارزه‌اش​ لعنتی بود.

پدر یک چاکرام به سمت‌پیک​ او پرتاب کرد و او‌روبرو​ هم همزمان یک چاکرام پرتاب کرد.

تادادانگ!

وقتی چاکرام‌ها در هوا به هم برخورد کردند،‌آبی‌رنگ​ یک تیغه مخفی که دقیقاً پشت یکی از‌اگه​ آن‌ها پنهان شده بود، به سمت گلویش پرواز کرد.

'پیشرفت کردی، پدر.'

همان‌طور که او‌خشک‌شده​ پیشرفت کرده بود، پدرش‌سایید​ هم پیشرفت کرده بود.

'حتماً تو هم پیشرفت کردی، همون موقعی‌نباید​ که با آهن داغ روی بدنم داغ می‌ذاشتی‌خودم​ و دست‌هام رو توی دریاچه اسید فرو می‌کردی.'

او مانند یک پیرو‌عمل​ معتقد، مراسم فرقه ترور‌آبی‌رنگ​ را انجام داده بود.

او همیشه می‌خواست‌ریتم​ آن چشمان معتقدش‌کندتر​ را از حدقه درآورد.

همیشه.

حتی یک بار هم.

هرگز فرصتش‌داره​ را پیدا‌عمل​ نکرده بود.

خنجرش دور تیغه مخفی پیچید.

تیغه چرخید و‌خشک‌شده​ انحنای خنجر خودش‌دندان‌هایش​ را دنبال کرد.

حس خوبی بود.

بدنش تشنه خون گرم بود.

'شاید این‌مشخص​ اصلاً ربطی به‌نیم‌ضرب​ مادرم نداشته باشه.

شاید من از‌خشک‌شده​ همون اول همین‌طوری‌دندان‌هایش​ ساخته شده بودم.'

پس‌تصویر او پراکنده شد.

این همان تجلی روحی‌عمل​ بود که هنگام ترور‌آبی‌رنگ​ شاهزاده سوم استفاده کرده بود.

قدرتی که در ازای تقدیم‌نیم‌ضرب​ روح خود به یک خدای‌روزنه‌ها​ باستانی به دست آمده بود.

با این حال، از آنجا‌پیک​ که او قبلاً ارتداد کرده بود،‌می‌شم​ مقصدش پس از مرگ جهنم بود.

'با این قضیه مشکلی ندارم.'

از جهنمی مثل‌خودسرانه​ اون با کمال‌کراررونگ​ میل لذت می‌برم.

در همان لحظه،‌ریتم​ پدر نیز از‌کندتر​ تجلی روحی استفاده کرد.

در این حالت،‌خشک‌شده​ برای هیچ‌کدامشان ممکن نبود‌سایید​ به دیگری حمله کنند.

با این حال، نمی‌شد‌نمی‌خواستی​ تجلی روحی را برای‌بهشون​ مدت طولانی حفظ کرد.

و نمی‌شد‌داره​ مکرراً از‌عمل​ آن استفاده کرد.

اولین کسی که‌ریتم​ از این حالت‌کندتر​ خارج شد، ایلکانه بود.

و تیغه‌گوشت​ پدر وارد‌می‌دادی​ محدوده او شد.

او برای یک لحظه گذرا تجلی روحی را‌بهشون​ رها کرده بود تا حمله کند، تیغه‌اش از‌‹پدر›​ قبل به سمت پشت سر او رانده شده بود.

چگاگاگاک!

خون پاشید.

اما خون او نبود.

چیزی که قطع‌اگه​ شده بود، مچ‌بشه​ دست «پدر» بود.

ایلکانه خندید.

«کیاه!»

«چطور...؟»

برای یک لحظه کوتاه،‌نمی‌خواستی​ او بالاخره از سرعت‌بهشون​ پدرش پیشی گرفته بود.

این چیزی‌داره​ بود که باید‌می‌کنه​ کاملاً غیرممکن می‌بود.

مخصوصاً بعد‌مشخص​ از مبارزه‌مبارزه‌اش​ با ده‌ها قاتل.

ایلکانه جواب داد: «سعی‌می‌دادی​ کن تو بهشت بپرسی‌خودم​ چطور این کار رو کردم.»

کوادوک-

اولین خنجر‌داره​ در یک نقطه‌می‌کنه​ حیاتی فرو رفت.

اودوک-

دومین خنجر‌گوشت​ عمیقاً در مغز‌پیک​ استخوان فرو رفت.

خون گرم بیرون‌اگه​ زد و دست‌هایش‌بشه​ را خیس کرد.

«کیاهاها، که‌که‌که... کهاهاهاها!»

ایلکانه برای مدت طولانی خندید.

اشک از‌گوشت​ چشمانش سرازیر بود،‌پیک​ اما اهمیتی نداد.

در این لحظه،‌اگه​ او از «پدر»‌بشه​ پیشی گرفته بود.

او از رودخانه‌ای عبور‌عمل​ کرده بود که هرگز‌آبی‌رنگ​ نمی‌توانست از آن بازگردد.

در حالی که او‌مبارزه‌اش​ در حال مرگ بود، از‌بهترین​ بالا به او نگاه کرد.

چاکراتانت، که توانایی‌های بدن را به‌دندان‌هایش​ حداکثر می‌رساند، به طرز لعنتی‌ای فرد‌بده​ را تا آخرین لحظه زنده نگه می‌داشت.

به همین دلیل‌اگه​ بود که قاتل‌ها‌بشه​ جان خودشان را می‌گرفتند.

در غیر این صورت، مجبور‌می‌کنه​ بودند شکنجه بی‌پایانی را تحمل کنند‌عقب​ در حالی که جانشان حفظ می‌شد.

او ضربه‌ای به‌ریتم​ فکش زد و آن‌است​ را از جا درآورد.

اودوک-

«کیاهاها... پدر.‌امم​ فکر کردی‌نمی‌خواستی​ می‌ذارم خودکشی کنی؟»

«...!»

فریاد نامفهومی از‌ریتم​ او بلند شد، اما‌است​ مشخصاً یک نفرین بود.

اشکالی نداشت.

ایلکانه از‌امم​ این زمزمه‌ها‌نمی‌خواستی​ لذت می‌برد.

«با این کار، تو‌عمل​ هم ارتداد کردی، پدر. بیا‌یکی​ تو جهنم همدیگه رو ببینیم.»

سپس، با بازگشت به لبخند بی‌حال همیشگی‌اش، به آرامی جواب داد: «کی می‌دونه؟ پدر، این فرقه‌ایه که‌نفس​ آدم می‌تونه حتی بعد از شکنجه کردن یه بچه و بزرگ کردنش به عنوان یه قاتل، بره‌فکر​ بهشت. شاید حتی اگه خودت رو نکشی هم رات بدن تو بهشت. خب، برای من که فرقی نمی‌کنه.»

اشک‌ها هنوز‌گوشت​ از چشمانش‌می‌دادی​ بند نمی‌آمدند.

«من از تو استفاده کردم، پدر، و‌نباید​ تو هم از من استفاده کردی تا‌سایید​ بری بهشت. پس فکر کنم بی‌حساب شدیم.»

او گوش داد که چطور ریه‌های‌کراررونگ​ پدرش از خون پر شد و‌اصابت​ او به آرامی در آن غرق شد.

این صدا واضح‌تر از‌مبارزه‌اش​ کلماتی بود که مادرش‌حملاتش​ برای دخترش زمزمه کرده بود.

«پس، پدر. خوب بخواب.‌می‌دادی​ فکر کنم نیازی به‌خودم​ خاموش کردن آتیش نیست.»

ایلکانه به‌امم​ آسمان شب‌نمی‌خواستی​ نگاه کرد.

«خوب بخواب» کلماتی بودند که او‌کراررونگ​ وقتی با آهن داغ پشت ایلکانه‌اصابت​ را داغ می‌کرد، به زبان می‌آورد.

در میان حس عجیبی از‌نیم‌ضرب​ مهربانی، ایلکانه منتظر ماند تا‌روزنه‌ها​ تنفس او کاملاً متوقف شود.

بالاخره.

با آخرین‌امم​ نفس، حریفش‌نمی‌خواستی​ کاملاً مرد.

تنها در‌داره​ آن زمان بود‌می‌کنه​ که بلند شد.

در میان دیوانگی‌ریتم​ پیچیده و تحریف‌شده‌اش،‌کندتر​ ایلکانه به حرف آمد.

«آه، پزشک‌نیم. دیدن‌خشک‌شده​ این روی من باعث‌سایید​ شد ازم زده بشی؟»

«...»

جین چون-هی با‌خودسرانه​ حالتی خسته، دور‌کراررونگ​ چشمانش را مالید.

بالاخره دهانش را باز کرد.

«...بیا با درمان شروع کنیم. قاتل‌ها معمولاً خنجرهاشون‌خودم​ رو به سم آغشته می‌کنن. هر چی سریع‌تر‌تکان​ درمانش کنیم، عوارض جانبی کمتری به جا می‌مونه.»

«کیاهاهاها!»

ایلکانه متوجه شد‌خودسرانه​ که از این‌کراررونگ​ پزشک دیوانه خوشش می‌آید.

ناولها | novelha.net