چپتر 763: چپتر ۷۶۳
0با فراحالت رسیدن شب، بچهقلمرو به خواب رفت.
یهو ها-ریونبهای بچه را پایینقدم گذاشت و گفت:
«بیهوش شده. حسابی خوابش برده.»
«به خاطر اینه کهبرای جاشی تا غروب باهاشاونا بازی کرد. حسابی خستهاش کرد.»
جاشی گفت:
«اگه فقط نصفه و نیمه خستهشون کنی، کلهسحرقلمروشون بیدار میشن و شروع میکنن به نق زدن.حالت اگه قراره بخوابونیش، بهتره کارو اصولی انجام بدی.»
«جاشی، تو پدر خوبی بودی.»
«یه پدر بد. کسیبرای که فقط بعد از ازموجوداتی دست دادن همهچیز پشیمون میشه.»
جاشی بعد از گفتنهرگز این حرف، پوست گرگنمیکنن را روی سرش کشید.
جین چون-هی پرسید:
«چقدر وقت برات مونده؟»
«زیاد نه، اما اونقدری هست که این کاراونا رو تموم کنم. وقتش که برسه، اون روحترک در ازای قدرتی که استفاده کردم، جانم رو میبلعه.»
«و بدنت؟»
«اون روح هم باید به خونهاش برگرده، پس پوستم رو میپوشه تامنصفانهست این سفر رو انجام بده. وقتی این اتفاق بیفته، دیگه بهت جوابیخدای نمیده. یادت باشه که دیگه من اون تو نیستم، بلکه اون روحه.»
جاشی بابهای آرامش از مرگقدم خودش حرف میزد.
«بهای واقعاً سنگینیه.»
«قدم گذاشتن بیرون از قلمروشون برای روح هم بارمگه سنگینیه، پس این بها منصفانهست. اونا موجوداتی هستن کهافکارش در حالت عادی هرگز قلمرو خودشون رو ترک نمیکنن.»
یهو ها-ریون پرسید:
«مگه اونبهای یه خدایسنگینیه شیطانی نیست؟»
جین چون-هی قبل ازبرای اینکه حرفی بزند، برایاونا لحظهای در افکارش غرق شد.
«خب، شبیه هنرهای شیطانیه. با این تفاوت که تو هنرهایخدای شیطانی، ممکنه با چیزی مثل پاکسازی مغز استخوان شانسی برایشبیه زنده موندن داشته باشی، اما در مورد جادوگری مطمئن نیستم.»
«مگه نمیدونی که همهچیزسنگینیه بهایی داره و یه روزیبرای باید این بها پرداخت بشه؟»
با شنیدنبهای این حرف، جینقدم چون-هی پوزخندی زد.
«چون مفتی به دست آوردنبار چیزها، همون چیزیه که بیشتر ازحالت همه تو این دنیا دوست دارم.»
این را کسیعادی گفت که در برابرترک آسمانها ایستادگی کرده بود.
جاشی سرش را تکان داد.
«تو هیچوقتبهای به اینسنگینیه راحتیها تسلیم نمیشی.»
«باید تا جایی که میتونمبار تلاش کنم. تازه، هر قراردادی یهحالت سری تبصره و راه دررو داره.»
«من فقط اصول اولیه جادوگری رو بهتترک یاد دادم. و مگه بزرگترین اصلش این نبودحرفی که هر معجزهای با یه بهای متناسب همراهه؟»
«درسته. اما تو این دنیا راههایگذاشتن زیادی برای بازپرداخت وجود داره. پرداختمنصفانهست جایگزین، پرداخت پیش از موعد، پرداخت قسطی...»
«داری حرفهای عجیبی میزنی.»
خب، اگر این حرفهابرای باعث میشد حالش بهتر شود،موجوداتی جاشی تصمیم گرفت اهمیتی ندهد.
مگر راهحالت درازی درهرگز پیش نداشتند؟
هر سه نفرشان بیرونسنگینیه رفتند و از تکنیکهایقلمروشون مخفیکاری خود استفاده کردند.
آنها در سکوت ازسنگینیه میان سایهها حرکت کردند وبرای راکشاساها را زیر نظر گرفتند.
«هی رفیق! اینقدر ننوش!»
«ای بابا... من فقط یهقلمرو جرعه خوردم، قد ناخن مورچه،خدای اونوقت تو اینقدر غر میزنی. واهاهاها!»
در کمال تعجب،واقعاً راکشاساها سبک زندگیگذاشتن مشابهی با روزشان داشتند.
درست مثل مسافرخانهی قبلی، همهقدم در حال گپ زدن وبار خندیدن بودند و وقت میگذراندند.
بعضیها وقتشان را بابرای خانوادههایشان میگذراندند، در حالی کهموجوداتی بقیه در خواب عمیقی بودند.
مستها دوباره باعادی خوشحالی در مسافرخانهای جمعترک شده بودند و مینوشیدند.
[و با این حال، اوناقدم به هر انسانی که ببیننبار حمله میکنن و سعی میکنن بخورنشون.]
جین چون-هی باواقعاً شنیدن حرفهای یهوگذاشتن ها-ریون سر تکان داد.
[آره، این یه غریزهستبرای که خودشون هم نمیدونناونا دارن، تو وجودشون نهادینه شده.]
[معمولاً پیش میاد که زائران و تاجران با راهزنها روبهروخدای بشن و غیبشون بزنه، و با توجه به اینکه کلشبیه شهر حافظهشون رو از دست میدن، اوضاع حتی ناامیدکنندهتر هم میشه.]
[دقیقاً. خانوادههاشون احتمالاً فکر میکنن دور ازبیرون خونه مردن. وقتی حتی نمیتونن جنازهای پیداموجوداتی کنن، چطور ممکنه همچین چیزی رو حدس بزنن؟]
علاوه بر این، این موضوع در مورد افرادی کهبرای در طول روز میآمدند و میرفتند، یا کسانی کههرگز شبها بدون بیرون رفتن فقط در اتاقشان میخوابیدند، صدق نمیکرد.
ناپدید شدنبیرون بعد از پرسهبار زدن در شب.
در کمال تعجب، همین مقدار...
«تو همچینبهای دورهای، اصلاًسنگینیه چیز عجیبی نیست.»
تو دنیایی که نه چراغقدم خیابونی هست و نه دوربینبار مداربسته، چطور ممکنه کسی گیر بیفته؟
بعد از زیر نظربرای گرفتن تکتک آدمها، خیلیاونا زود به معبد رسیدند.
معبد، چهحالت روز و چهقلمرو شب، خالی بود.
جین چون-هی اول پایشسنگینیه را محکم به زمینقلمروشون کوبید و لرزشی ایجاد کرد.
غرررررش-
زمزمهی بمی تمامقلمروشون گوشه و کناربها معبد را نوازش کرد.
جین چون-هی با گذاشتن دستش روی زمین،ترک برای مدت طولانی صدا را حس کرداینکه تا اینکه بالاخره چشمانش را باز کرد.
«همونطور که انتظار میرفت، یه راهپله مخفیبیرون هست که به زیرزمین میرسه. چرا آدمبدهاموجوداتی همیشه باید تو همچین جاهایی اتاقهای مخفی بسازن؟»
او در حالی کهسنگینیه غرغر میکرد، شروع بهقلمروشون جستجوی ساختمان معبد کرد.
حتی بعد از بررسیبرای طبقه بالا، هیچ سنداونا یا کتابی پیدا نشد.
«فکر نمیکردم اینعادی یاروها سرنخ تابلویی ازترک خودشون به جا بذارن.»
جین چون-هی در جواب گفت:
«با توجه به اینکه هیچ گرد و غبار یا تاربار عنکبوتی نیست، به نظر میرسه خیلی وقت پیش نرفتن. وخودشون حتی اگه سرنخها رو هم مخفی کرده باشن، بازم باید بگردیم.»
سپس آنها به سمتبرای اتاق مخفی زیرزمینی که درموجوداتی ابتدا شناسایی کرده بودند، رفتند.
جین چون-هی بهعادی سمت مجسمه بوداخودشون در سالن اصلی رفت.
وقتی پیشانی مجسمه را فشارقدم داد، زمین غرش کرد و پایینبها رفت و یک راهپله نمایان شد.
«هوانگگو، نگهبان ورودی باش.»
واق!
جین چون-هی ازعادی هوانگگو این را خواستترک و سپس پایین رفت.
[پلهها خیلیبهای عمیقن. مراقبسنگینیه قدمهات باش.]
چقدر پایین رفتند؟
«اگه بخوام باعادی یه آپارتمان مقایسهخودشون کنم، حدود ۱۰ طبقه؟»
وقتی تا این حدسنگینیه پایین رفتند، حس کرد بافتبرای زیر پایش تغییر کرده است.
«آها، این یه غار طبیعیه.»
بعد از پلههایقلمروشون دستساز انسان، شیب یکمنصفانهست غار طبیعی نمایان شد.
استالاکتیتها روی سقف پدیدارهرگز شدند و صدای خزیدننمیکنن حشرات ناشناخته به گوش میرسید.
وقتی نوری ایجاد کرد تا اطراف را نگاه کند، متوجهبار شد که چشمان حشرات تحلیل رفته است، اما شاخکهای بلندشانخودشون نشان میداد که بدنشان برای زندگی در غار سازگار شده است.
بدنهایشان کاملاً سفیدواقعاً و نیمهشفاف بود کهبیرون خودش گویای همهچیز بود.
کمی پایینتر، حوضچهی آبی بهبار اندازهای بزرگ که برای حدود صدحالت نفر جا داشت، قرار گرفته بود.
رنگ آب عجیب بود.
«اوه، کاملاًبهای مشخصه کهسنگینیه نباید ازش بخورید.»
یک دریاچه زیرزمینیواقعاً که هیچ ماهیایگذاشتن در آن زندگی نمیکرد.
نیازی به گفتن نبودبرای که هیچ انسانی نمیتوانستاونا از این آب بنوشد.
جین چون-هی دستش را با انرژیخودشون درونی محافظت کرد و برای لحظهای کوتاهقبل با نوک انگشتانش آن را لمس کرد.
جلیز و ولیز-
یک مایع بهشدت قلیایی.
دماش هم بالا بود.
«مثل دریاچه ناترون میمونههرگز که تو کتابهای زمیننمیکنن در موردش خونده بودم.»
نمیدانست چرا این دریاچه زیر زمین قراربیرون دارد، اما اگر یک آدم معمولی داخلشموجوداتی میافتاد، پوستش شروع به نکروز و بافتمردگی میکرد.
فقط فلامینگوها، باکتریها یا چندقدم سختپوست که با این محیط سازگاربها شده بودند، میتوانستند اینجا زنده بمانند.
چون زیربیرون زمین بودیم، خبریبار از فلامینگوها نبود.
روی دیوارحالت نقاشیهای دیواریهرگز کشیده شده بود.
انگار بچهای آنهاواقعاً را با خطوط کجبیرون و معوج کشیده باشد.
با اینبهای حال، فهمیدنشانسنگینیه راحت بود.
صحنهای پیوسته از قربانی کردن انسانها،بها خوردن دارویی که از قربانی ساخته شدههرگز بود، و تبدیل شدن به یک راکشاسا.
البته بعضی ازعادی نقاشیها هم بهخودشون سختی قابل درک بودند.
«انگار نقاشیِ یه جسده، ولی اون یهبیرون راکشاساست که داره میخوردش و تبدیل بهموجوداتی آدمی میشه که دقیقاً شبیه همون جسده؟»
حروفی همبهای بودند کهسنگینیه او نمیشناخت.
«این دیگه چیه؟ بابرای هانجا فرق داره، بااونا زبان این منطقه هم متفاوته.»
حتی جین چون-هی که با استفاده از تکنیکنمیکنن الهی فعالسازی مبدأ به زبانهای متعددی مسلط بودبزند هم تا به حال چنین حروفی ندیده بود.
این سیستم با خطوط جادوگری، خطوطگذاشتن استخوان اوراکل یا سانسکریت فرق داشتمنصفانهست و حتی حدس زدنش هم سخت بود.
«همم.»
اما به نظر میرسید جاشیبار حروف را میشناسد، چون با چهرهایحالت جدی به فکری عمیق فرو رفت.
«جاشی؟»
«این سوابقِ اتفاقاتیهواقعاً که خیلی وقت پیشبیرون تو این سرزمین افتاده.»
«اوه؟»
حالا دیگر جاشی بهبرای واکنشهای عجیب و تعجبکردنهایاونا جین چون-هی عادت کرده بود.
مگه اخلاقش همینطور نبود؟
با وجود شخصیت عجیب و غریبش، جاشیبیرون میدانست که وقتی پای نجات جان آدمهاموجوداتی وسط باشد، او از هر کسی جدیتر است.
جاشی آب دهانش راسنگینیه قورت داد و دوبارهقلمروشون روی خطوط باستانی تمرکز کرد.
جین چون-هی میدید کهبرای هرچه بیشتر حروف باستانی راموجوداتی میخواند، رنگ صورتش پریدهتر میشود.
«حداقل چند هزار سالهرگز پیش. اتفاقی که تو اینمگه سرزمین افتاده... آه... امکان نداره.»
«چی شده؟»
«یه محل تخمگذاری.»
«محل تخمگذاری؟»
این کلمه برای یهو ها-ریون آنقدرخودشون ناآشنا بود که سرش را کمینیست کج کرد و از برادرش پرسید.
خوشبختانه جینبهای چون-هی معنی اینقدم کلمه را میدانست.
این مفهومی بودواقعاً که گاهی در فیلمهایبیرون ترسناک زمین پیدا میشد.
«یعنی اینجا یه جا برای تخمگذاریه؟بها و بچهها اینجا به دنیا میان؟عادی چی... آه، راکشاساها. نگو که تخمِ راکشاسا؟»
جاشی سر تکان داد.
«واقعاً باهوشی. درسته. اینجا محل تخمگذاریگذاشتن راکشاساهاست. و اگه یه انسان تخممنصفانهست راکشاسا رو بخوره، از درون بلعیده میشه.»
بهای جادوییبهای که میتوانستسنگینیه یک شبهبودا بسازد.
حتی اگر دروغ همبرای بود، اگر واقعاً یکاونا بهشت بود، چیز خوبی نبود؟
انگار که بخواهد این سؤال راخودشون مسخره کند، دنیا جعبه جادویی رانیست باز کرد و حقیقت را نشان داد.
«بلعیده میشه؟ تغییر شکل نمیده؟»
«بلعیده میشه. راکشاسا انسان رو میخوره و تبدیل به همون انسان میشه. به جز اینکه شبا بهعادی راکشاسا تبدیل میشن... هیچ فرقی با اون آدم ندارن. حتی اگه بچهدار بشن، بچهشون یه بچه معمولیه.شبیه با این تفاوت که اونا تخم راکشاسا رو به خوردِ بچهشون میدن و باعث میشن اونم بلعیده بشه.»
«... و پدر وبرای مادرا اون رو به اسمموجوداتی داروی شبهبودا به بچهشون میدن؟»
«وقتی دارویی برای رسیدن به بهشتی وجود داره که توش کسیشیطانی نمیمیره و گرسنگی نمیکشه، کدوم پدر و مادری ردش میکنه؟ اونا جونشونتفاوت رو به خطر میندازن تا اون دارو رو برای بچهشون گیر بیارن.»
این جادوگری نبود.
از همانبهای ابتدا، اینسنگینیه اصلاً جادوگری نبود.
جین چون-هی یکقلمروشون بطری شیشهای ازبها آستینش بیرون آورد.
این همان دارویی بود که اربابخودشون استان، یعنی مردم این شهر، بانیست حسن نیت خالصانه به او داده بودند.
اگر آنبهای را مینوشیدسنگینیه چه میشد؟
آیا از درون توسط یک راکشاسا بلعیده میشد، و آیابار آن راکشاسا با به دست آوردن خاطرات جین چون-هی، باور میکردترک که جین چون-هی است و روزها زندگی او را ادامه میداد؟
فقط برای اینکهقلمروشون شبها به موجودیبها کاملاً متفاوت تبدیل شود.
این یک دوراهیعادی کلاسیک از فیلمهای مربوطترک به شبیهسازی انسان بود.
«واو... حتی باواقعاً پای خودم همگذاشتن نمیتونم برم بهشت.»
با شنیدنبهای این حرف،سنگینیه یهو ها-ریون پرسید:
«واقعاً اینطوره که نمیتونی بری؟ اگه موجودیمنصفانهست دقیقاً با همون خاطرات و همون ظاهرِقلمرو من وجود داشته باشه، اون موجود من نیستم؟»
صدای ترک خوردنعادی آرام یک کوهخودشون یخ به گوش میرسید.
یک آزمایش فکریواقعاً بود که در زمینبیرون دربارهاش یاد گرفته بود.
مرد مرداب.
آزمایش فکری مرد مرداب.
یک آزمایش فکری که توسطقلمرو یک استاد فلسفه آمریکایی بهخدای نام دونالد دیویدسون طراحی شده بود.
این داستانی درباره هویت بود.
توضیح طولانیاش پیچیدهواقعاً است، اما به زبانبیرون ساده میتوان اینطور گفت:
آیا موجودی کهقلمروشون «من» نامیده میشود،بها یک وجود منحصربهفرد است؟
داستان مرد مرداب اینگونه است.
شخصی پس ازواقعاً برخورد صاعقه در مردابیبیرون نزدیک یک برکه میمیرد.
اما به دلیلی نامعلوم،سنگینیه آن صاعقه یک کپیقلمروشون بینقص از مردِ مرده میسازد.
جسدِ مرد.
فرض کنیم گل وهرگز لایِ آن نزدیکی، ایننمیکنن مرد را شبیهسازی کرده است.
اگر خاطرات، بدن، سن،سنگینیه و همهچیز کاملاً یکسان باشد،برای آیا این مرد واقعی است؟
یا یک نسخه جعلی است؟
این آزمایش فکریای بود که هربها کسی که به داستانهای علمیتخیلی علاقه داشت،هرگز حداقل یک بار آن را شنیده بود.
او احساس کرد که موهایقلمرو ظریف بدنش، از نوک انگشتانشخدای شروع به سیخ شدن کردند.
«راکشاسا انسان رو ازسنگینیه درون میبلعه و تبدیلقلمروشون به همون آدم میشه.
از اونجا که راکشاسا بعد از بلعیدن،بیرون از حالت نوزادی رشد میکنه، خاطرات وموجوداتی ایگوی اون انسان رو تو خودش نگه میداره.»
یهو ها-ریون پرسید:
«هیونگ، تو نبضشعادی رو گرفتی، مگه نه؟ترک اون واقعاً یه انسانه؟»
«آره. اون انسانه. تو طول روز،گذاشتن حرکت رگهای خونی و اندامهاش، انقباض مردمکاونا چشماش، همهچیزش دقیقاً مثل یه انسان بود.»
فیلمها و رمانهای بیشماری به اینگذاشتن موضوع پرداختهاند که آیا این زامبی فلسفیاونا با شخص اصلی یکی است یا نه.
با اینکه این یک کلیشه تکراری بود، امااونا برای جین چون-هی که عاشق داستانهای علمیتخیلی بود،ترک هر بار که به آن فکر میکرد تازگی داشت.
روز ششم،حالت جزیره، شبح درونقلمرو پوسته، کثرت، فراموشی...
فیلمهایی کهبهای حالا دیگرسنگینیه کلاسیک محسوب میشدند.
با اینبهای حال، موضوعسنگینیه همیشه یکسان بود.
«من» چیست؟
اگر روزی یک نسخههرگز شبیهسازیشده ساخته میشد ونمیکنن خاطراتی مشابه من داشت.
اگر میشد خاطراتواقعاً را روی یکگذاشتن کامپیوتر آپلود کرد.
اگر او باور میکرد که منگذاشتن است و در یک واقعیت مجازی پرسهاونا میزد، آیا میتوانستم او را پاک کنم؟
اگر او راقلمروشون پاک میکردم، اینبها قتل بود؟ یا خودکشی؟
حرفهای یکیحالت از سالبالاییهایهرگز آن زمان.
-در نهایت، مگه روح چیزیقدم جز «خاطره» است؟ این پوستهبار ظاهری چندان هم مهم نیست.
-اگه این قوطی کنسرو ذرتقدم خاطرات من رو تو خودشبار داشته باشه، پس اون منم.
اگه یه روز صاعقه بهبار این بدن بزنه و فراموشیهستن بگیرم، پس اون دیگه من نیستم.
«چرا دارمحالت به اونهرگز سالبالایی فکر میکنم؟»
اون سالبالایی اونواقعاً موقع تو اونگذاشتن فیلم چی دیده بود؟