---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 264: چپتر 264 • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 264: چپتر 264

0

«فکر می‌کردم‌مبهم​ سوالات بیشتری‌آسمون​ بپرسی. حیف شد.»

'اگه می‌پرسیدم، تازه جای شکرش‌فرق​ باقی بود که فقط یکم‌انجام​ سربه سرم بذاره و بی‌خیال شه.

اگه بی‌احتیاطی می‌کردم و رازی رو می‌فهمیدم‌دیگه‌ای​ و به خاطرش منو می‌کشوند تو خانواده‌دست​ سلطنتی، هم من و هم استادم بدبخت می‌شدیم.'

گذشته از این، پرنس‌فرق​ اون هم درست مثل پرنس‌انجام​ ژو، آدم غیرقابل پیش‌بینی‌ای بود.

«یه پزشک ساده جیانگهو مثل من، اینجور اطلاعات‌مدرن​ به چه دردش می‌خوره؟ همین که افتخار درمان‌خوبه​ عالیجناب رو دارم، برام از سرم هم زیاده.»

«همف... زبون‌باز خوبی هستی. خب، بگذریم. نیازی‌تشخیصی​ نیست بری داخل؛ از همینجا تو این‌زمین​ آلاچیق هم باید بتونی کارت رو بکنی، نه؟»

«خب...»

«به نظر می‌رسه عمارت پزشکی هواجو سعی می‌کنه مخفیش کنه، اما‌اساس​ شنیدم وقتی پای تشخیص وسط باشه، هیچکس به گرد پات هم‌شده​ نمی‌رسه. یه همچین چیزی باید برات مثل آب خوردن باشه، درسته؟»

واقعیت هم همین بود.

حتی بین پزشکان هم، مقدار‌فرق​ انرژی درونی و ظرافت کنترل‌انجام​ اون به‌شدت با هم فرق داشت.

و بین تشخیصی که با علم آناتومی انجام‌نداشت​ می‌شد و تشخیصی که فقط بر اساس یه‌آروم​ حس مبهم بود، زمین تا آسمون تفاوت وجود داشت.

تازه، حتی با دونستن آناتومی هم، فرق بین‌آناتومی​ آناتومی مدرن و چیزی که تو کتاب‌های پزشکی این‌دونستن​ دوران نوشته شده بود، مثل شب و روز بود.

«سعی خودم رو می‌کنم.»

«خوبه.»

پرنس اون انگار که‌خوبه​ انتظار دیگه‌ای هم نداشت،‌نداشت​ مچ دستش رو جلو آورد.

جین چون-هی مچ دست پرنس اون رو‌علم​ گرفت و آروم انرژی درونی خودش رو‌آسمون​ وارد کرد تا تشخیص رو انجام بده.

انرژی درونی که از دست جین چون-هی‌دونستن​ سرچشمه می‌گرفت، از مچ پرنس بالا رفت و‌می‌کنم​ تو نصف‌النهارها و رگ‌های خونی‌اش به جریان افتاد.

بعد از چند لحظه، جین چون-هی سرش رو‌علم​ کمی کج کرد و گفت: «عالیجناب، جسارت من‌تفاوت​ رو ببخشید.» و دستش رو روی شکم پرنس گذاشت.

«من که هنوز‌می‌کنم​ اجازه ندادم، ولی دستت‌دیگه‌ای​ واسه خودش کار می‌کنه.»

«آه، نه... قصدم این نبود.»

«هاهاها، شوخی کردم. حتماً‌آسمون​ نگرانی‌ات برای بیمار باعث شد‌کتاب‌های​ کنترل از دستت در بره.»

«...»

یکی ممکنه محض خنده‌خوبه​ سنگ پرت کنه، اما قورباغه‌ای‌دستش​ که سنگ بهش می‌خوره می‌میره.

به نظر می‌رسید پرنس اصلاً خبر‌تشخیصی​ نداشت که حتی شوخی‌های کوچیکش هم می‌تونه‌زمین​ بند دل یه پزشک رو پاره کنه.

با تموم شدن‌زمین​ معاینه، جین چون-هی آروم‌دونستن​ چشماش رو باز کرد.

«خیلی خوبه. سرطان، نه، تومور معده برنگشته. وضعیت سلامتی‌تون‌آناتومی​ هم خیلی بهتر شده. علاوه بر این، ماهیت انرژی درونی‌تون‌مدرن​ تغییر کرده، انگار که یه هنر رزمی جدید یاد گرفتید.»

«خبر خوبیه. اینکه برنگشته. با این‌انتظار​ حال... حتی با این وجود، بهتره‌جین​ که پاکسازی مغز استخوان رو انجام بدم.»

عمل دفع یک‌باره تمام ناخالصی‌های بدن،‌تشخیصی​ وقتی یه بچه برای اولین بار‌مبهم​ قدم تو مسیر هنرهای رزمی می‌ذاره.

پاکسازی مغز استخوان کاریه‌آسمون​ که هر کس فقط یک‌کتاب‌های​ بار تو عمرش انجام می‌ده.

این کار برای ساختن بدنی مناسب برای یادگیری انرژی درونی‌انجام​ انجام می‌شه؛ انجام دادن مداوم پاکسازی مغز استخوان بعد از اینکه‌دوران​ یک بار انجام شده، هیچ تأثیری تو بهبود انرژی درونی نداره.

واقعاً فقط‌خودم​ یه زجر‌خوبه​ کشیدن بی‌خودی بود.

اما پرنس اون بعد از‌داشت​ ابتلا به سرطان روده، به‌می‌شد​ طور دوره‌ای اون رو انجام می‌داد.

اون هم با‌زمین​ استفاده از گیاهان دارویی‌دونستن​ خیلی گرون‌قیمت و قوی.

«من دنبال راه‌های مختلفی برای‌فرق​ کاهش درد گشتم، اما اگه‌انجام​ این کار رو بکنم، تأثیرش...»

«نگران نباش. درد جسم در برابر درد قلب هیچی‌دستش​ نیست. مواد لازم رو پزشکان سلطنتی از قبل آماده‌وارد​ کردن، پس هر وقت که بخوای می‌تونیم انجامش بدیم.»

لبخند تلخی زد.

«فهمیدم. پس من با معاینه وضعیتتون رو زیر‌مدرن​ نظر می‌گیرم و بر همون اساس آماده می‌شم.‌خوبه​ بعد از انجامش باید یکی دو روز استراحت کنید.»

درست همون موقع،‌کنترل​ پرنس اون جلوی‌داشت​ جین چون-هی رو گرفت.

«می‌دونی چرا احضارت کردم؟»

'نکنه... احضارم کردی‌به‌شدت​ تا یه دردسر‌تشخیصی​ جدید بندازی تو دامنم~؟'

جواب دادن با یه همچین‌تفاوت​ فکری غیرممکن بود، چون اون‌دوران​ داشت با یه امپراتور حرف می‌زد.

جین چون-هی چشماش رو‌به‌شدت​ تو حدقه چرخوند و بهترین‌آناتومی​ جوابی که می‌تونست رو داد.

«می‌دونم که من رو فقط‌انگار​ برای لذت بردن از یه‌جلو​ تفریحگاه به اینجا صدا نزدید.»

«یه بیمار‌کنترل​ هست که‌فرق​ می‌خوام ببینیش.»

«اینجاست؟»

«آره. اگه بخوام دقیق بگم،‌فرق​ یه نفر از پادشاهی داتو‌انجام​ اومده اینجا تا تو درمانش کنی.»

«اوه...»

«بفرما، بازم داری چشمات رو می‌چرخونی.‌تشخیصی​ با اینکه هر کسی رو که‌مبهم​ من معرفی کنم، آدم معمولی‌ای نیست.»

اگه تشنه قدرت‌زمین​ بود، شاید این حرف‌دونستن​ درست از آب درمیومد.

اما مگه اینجور‌کنترل​ چیزا مال آدمایی‌داشت​ مثل خواجه ارشد نبود؟

«تچ. بسه دیگه. به هر حال،‌انتظار​ یه مشکل نسبتاً بزرگ تو پادشاهی داتو‌چون​ پیش اومده. و تو هم توش درگیری.»

یه نور آبی شبیه‌فرق​ رعد و برق از جلوی‌انجام​ چشمای جین چون-هی رد شد.

انقدر سریع بود که آدم‌تفاوت​ ممکنه با خطای دید ناشی‌دوران​ از نور خورشید اشتباهش بگیره.

«...»

اما با عجله جواب نداد.

پرنس اون با دیدن احتیاطی‌داشت​ که با جنگجوهای جوون فرق‌می‌شد​ داشت، نوچی کرد و ادامه داد.

«تو واقعاً با تمام‌آسمون​ وجودت سعی می‌کنی پات به‌کتاب‌های​ خانواده سلطنتی باز نشه، نه؟»

جین چون-هی‌ظرافت​ تو دلش‌به‌شدت​ عرق سردی ریخت.

'آخه اگه اینقدر تلاش‌خوبه​ نکنم، مثل یه پیرمرد‌نداشت​ تو تور افتاده منو می‌قاپید...؟'

خیلی چیزا بود که می‌خواست‌داشت​ بگه، اما دهن به دهن‌می‌شد​ گذاشتن با امپراتور چه فایده‌ای داشت؟

فقط می‌خواست درمان‌زمین​ رو زودتر تموم‌وجود​ کنه و برگرده.

و پادشاهی داتو.

با اینکه با امپراتوری مرز‌انگار​ مشترک داشت، اما دین، فرهنگ، زبان‌آورد​ و سیستم نوشتاری‌اش کاملاً متفاوت بود.

در مقایسه با امپراتوری هوا خیلی‌تشخیصی​ کوچیک بود، اما می‌شد بهش لقب‌مبهم​ قدرت برتر بربرهای جنوبی رو داد.

اون قبلاً یه متن پزشکی ترجمه شده از پادشاهی داتو خونده‌نوشته​ بود، اما نتونسته بود ازش سر دربیاره؛ حالا یا مشکل از‌جلو​ مترجم بود، یا اینکه هنر پزشکی‌شون کلاً مسیر متفاوتی رو طی می‌کرد.

«پادشاهی داتو جاییه که تمدن و بربریت کنار هم‌آناتومی​ وجود دارن. مخصوصاً از اونجایی که برای درمان بیماری‌ها به‌مدرن​ جای هنر جراحی یا طب سوزنی، به جادوگری تکیه می‌کنن.»

معما حل شد.

'برای همینه که‌به‌شدت​ حتی بعد از خوندنش‌علم​ هم چیزی ازش نفهمیدم.'

جین چون-هی به‌زمین​ عنوان یه انسان مدرن،‌دونستن​ یه سؤال اساسی پرسید.

«اون... واقعاً جواب می‌ده؟»

برای یه آدم مدرن، شفای جادویی تصویر یه شمن آفریقایی رو‌آورد​ تداعی می‌کرد که یه مرغ تو دستش گرفته و ورد می‌خونه،‌می‌گرفت​ در حالی که اعضای قبیله می‌رقصن و هم‌صدا باهاش تکرار می‌کنن.

کسی که آن وسط می‌نشست، شاید ورد می‌خواند،‌آناتومی​ خون مرغ می‌نوشید، یا گیاهانی را می‌جوید که‌وجود​ از نظر علمی هیچ اثباتی برایشان وجود نداشت.

«توی کره، همچین‌زمین​ روش درمانی‌ای نقض صریح‌دونستن​ قانون پزشکی حساب می‌شد.»

یک بار بیمار سرطانی‌ای را دیده بود که اگر فوراً‌انجام​ جراحی می‌شد، شانس بهبود بالایی داشت، اما به یکی از‌کتاب‌های​ همین مراکز درمان قلابی رفته بود و وضعیتش بدتر شده بود.

نمی‌دانست به مسیحیت ربط داشت، یا بودیسم، یا یک فرقه دست‌چندم دیگر،‌جین​ اما یک آب نامعلوم را به قیمت سه میلیون وون به بیمار‌رفت​ فروخته بودند و بیمار هم آن را خریده و سر کشیده بود.

وقتی ترکیباتش را آنالیز‌فرق​ کردند، هیچ چیز عجیبی‌آناتومی​ در آن پیدا نشد.

فقط چای جو بود.

حداقل جای شکرش باقی بود.

نمی‌توانست توصیف کند چقدر نفس راحتی‌انتظار​ کشید وقتی فهمید آن معجون سه‌جین​ میلیون وونی، فقط چای جو بوده است.

مشکل زمانی پیش می‌آمد که این شیادها‌علم​ سعی می‌کردند با روش‌های عجیب و غریب‌آسمون​ و نصفه‌ونیمه، مثلاً تاثیری روی بیماری بگذارند.

گاهی اوقات، بیماران چیزهای عجیبی از این کلینیک‌های تقلبی می‌خوردند و‌نوشته​ در نهایت با آسیب کبدی یا کلیوی برمی‌گشتند، که همین موضوع باعث‌آورد​ می‌شد درمان اصلی سرطان که حالا باید شروع می‌کردند، بسیار سخت‌تر شود.

برای یک دکتر مدرن‌به‌شدت​ مثل او، «شفای جادویی»‌علم​ تصویر بسیار مشکوکی داشت.

«تا جایی که‌می‌کنم​ شنیدم، به روش‌انتظار​ خودشون کاملاً مؤثره.»

«همم...»

در دنیایی که چی اساس همه‌وجود​ چیز را تشکیل می‌داد، بعید بود‌شده​ که شفای جادویی هیچ تاثیری نداشته باشد.

با این حال.

«من خاطرات‌خودم​ خیلی بدی از‌انگار​ این چیزا دارم...؟»

بله، این‌کنترل​ فقط یک‌فرق​ پیش‌داوری بود.

واقعاً می‌توانست مؤثر باشد.

«و اگه‌ظرافت​ مؤثر باشه،‌به‌شدت​ می‌تونم یادش بگیرم.»

جین چون-هی با خودش‌خوبه​ کلنجار رفت تا ذهنش‌نداشت​ را باز نگه دارد.

موقع یادگیری هنرهای رزمی آن‌قدر‌داشت​ خوشحال بود، اما نمی‌دانست چرا در‌اساس​ مورد شفای جادویی این‌قدر مردد است.

«درسته! من باید جون آدما رو نجات بدم، پس باید هر چیزی‌شده​ که می‌تونم رو یاد بگیرم! تو این دنیا که نه اشعه‌ای هست و‌چون​ نه تجهیزات مدرنی، دیگه وقت گیر دادن به آب سرد و گرم نیست!»

اما دلش می‌خواست گیر بدهد.

«کسی که می‌خوام‌می‌کنم​ معاینه‌اش کنی، شاهزاده‌انتظار​ سوم پادشاهی داتو هست.»

«شاهزاده سوم...؟»

«بله. همونی که قراره به‌تفاوت​ جای شاهزاده دومِ مرحوم، با‌دوران​ نوه دوم خواجه ارشد ازدواج کنه.»

«دومی... از همین الان مرده...؟»

مگر قرار نبود‌می‌کنم​ صبر کنند تا عروسی‌دیگه‌ای​ و بعدش یک‌باره بمیرد؟

به نظر می‌رسید خواهر بزرگترش، هان یی-جونگ،‌علم​ حتی نمی‌خواست خواهر کوچکترش برای سه ثانیه‌آسمون​ هم که شده، برچسب بیوه بودن بخورد.

پرنس اون گفت:

«روزی که نامزدی تأیید شد و تاریخش رو‌علم​ تعیین کردن، متأسفانه تا خرخره مست کرد. صبح‌تفاوت​ که در رو باز کردن، با جنازه‌اش روبه‌رو شدن.»

«نگهبان‌ها چی؟»

«نگهبان‌ها به‌شدت از اقامتگاه شاهزاده محافظت می‌کردن‌علم​ و اتاق شاهزاده هم، از هر نظر،‌آسمون​ یک اتاق کاملاً مهر و موم شده بود.»

یک اتاق قفل‌زمین​ شده‌ی بی‌نقص! جسدی‌وجود​ که صبح کشف می‌شود!

«فهمیدم.

لازم نیست روی شرافت‌خوبه​ پدربزرگم قسم بخورم تا‌نداشت​ بفهمم این قضیه مشکوکه.»

یعنی خواهر بزرگتر حتی نمی‌توانست تحمل کند‌علم​ که آن مرد وحشی و خشن حتی‌آسمون​ با خواهر کوچکترش چشم تو چشم شود؟

«خب، از قضا بعد‌آسمون​ از اون اتفاق، داستان‌مدرن​ پشت پرده‌اش رو فهمیدم.

می‌گن فقط تو‌کنترل​ پایتخت بیشتر از پنج‌تشخیصی​ تا بچه نامشروع داره...»

نه تنها وقتی مست می‌کرد تبدیل به‌دیگه‌ای​ یک هیولا می‌شد، بلکه به هر بهانه کوچکی‌گرفت​ آدم‌های اطرافش را هم به باد کتک می‌گرفت.

اگرچه می‌شد اسمش را گذاشت اشتباهات ناشی از‌آناتومی​ شور و حرارت جوانی، اما شایعات می‌گفتند که چند‌دونستن​ نفر از مردم عادی به دست او کشته شده‌اند.

در نهایت، خشونت‌زمین​ فقط به معنای‌وجود​ بالا بردن مشت نبود.

حداقل در‌ظرافت​ این دوران‌به‌شدت​ این‌طور نبود.

«هیچ نشونه‌ای‌خودم​ از درگیری یا‌انگار​ ترور وجود نداشت؟»

«همه پنجره‌ها قفل بودن، هیچ نشونه‌ای از اینکه کسی از بیرون وارد شده باشه یا کسی راهشون داده باشه‌کتاب‌های​ وجود نداشت. خدمتکارها هم گفتن بعد از اینکه شاهزاده گفته می‌خواد تنها باشه، دیگه وارد اتاق نشدن. از اونجایی‌آروم​ که هیچ نشونه‌ای از مسمومیت هم نبود، به نظر می‌رسه بعضی از مردم عادی فکر می‌کنن خدایان واقعاً خشمگین شدن.»

«خدایان خشمگین شدن؟»

«وقتی تا خرخره مست‌به‌شدت​ بود، چند بار محراب‌علم​ رو خرد کرده بود.»

نه... به‌خودم​ نظر نمی‌رسید‌خوبه​ مجازات الهی باشد.

هر طور که به قضیه نگاه می‌کرد، این‌آناتومی​ بیشتر شبیه مجازات خواهر بزرگتر بود، چون نمی‌توانست‌وجود​ خواهر کوچکترش را به چنین حیوان درنده‌ای بدهد.

یک مانگای کارآگاهی کامل در‌تفاوت​ ذهنش در حال پخش بود،‌دوران​ اما چهره جین چون-هی آرام ماند.

«مایه تأسفه.»

«عمر آدم‌ها دست‌می‌کنم​ آسمانه، پس چه‌انتظار​ کار می‌شه کرد؟»

این حرف اصلاً شبیه چیزی نبود که اعلی‌حضرت، کسی‌انجام​ که با بریدن گلوی تمام خواهر و برادرهایش در‌مدرن​ کنار پرنس ژو به قدرت رسیده بود، باید می‌گفت.

پرنس اون ادامه داد:

«نمی‌دونم برات جالبه یا نه، اما از اینجا به بعد، وارد‌می‌شد​ قلمرو سیاست می‌شیم. اون‌سوی پادشاهی داتو، کشوری به نام حکومت مذهبی‌نوشته​ سلیم قرار داره. ههه، اون‌قدر مغرور هستن که خودشون رو "امپراتوری" می‌نامن.»

حکومت مذهبی سلیم.

«آه، یادم اومد.

توی رمان‌مبهم​ شیطان آسمانی‌آسمون​ عالی اومده بود.

امپراتوری‌ای که‌ظرافت​ توسط یک‌به‌شدت​ سلطان اداره می‌شد.

مدلش چیزی شبیه‌می‌کنم​ به یک امپراتوری‌انتظار​ اسلامی باستانی بود.»

در رمان شیطان آسمانی عالی، قسمتی وجود‌علم​ داشت که در آن یهو ها-ریون با‌آسمون​ قاتلانی از حکومت مذهبی سلیم مبارزه می‌کرد.

داستان در مورد خنثی کردن توطئه‌ای‌وجود​ بود که در پادشاهی داتو در‌شده​ حال وقوع بود، یا یک همچین چیزی.

خود خانواده‌ظرافت​ سلطنتی پادشاهی داتو‌فرق​ نقش چندانی نداشتند.

در رمان شیطان آسمانی عالی، مگر اینکه کسی بودید که‌جلو​ سرتان توسط یهو ها-ریون قطع می‌شد یا قرار بود قطع‌بده​ شود، زمان زیادی برای حضور در داستان به شما نمی‌رسید.

دلیل اینکه این قسمت تا این حد به‌آناتومی​ یاد ماندنی بود این بود که برخلاف معمول،‌وجود​ فرقه جاودانه خون به عنوان دشمن ظاهر نشد.

حکومت مذهبی سلیم دشمن بود.

حکومت مذهبی سلیم، امپراتوری‌به‌شدت​ خودخوانده‌ای از معتقدان به‌علم​ دینی به نام «سلیم» بود.

طرح داستان این بود که آن‌ها‌انتظار​ سعی داشتند کنترل پادشاهی داتو را به‌چون​ دست بگیرند و به امپراتوری حمله کنند.

و دقیقاً همین‌جا‌به‌شدت​ بود که مشکل‌تشخیصی​ به وجود می‌آمد.

فرقه شیطانی خورشید‌زمین​ و ماه یک‌وجود​ گروه مذهبی بود.

حکومت مذهبی‌ظرافت​ سلیم یک‌به‌شدت​ ملت مذهبی بود.

به دلایلی، آن لعنتی‌ها تصمیم گرفتند به جایی بروند که پیروان فرقه شیطانی‌چون​ خورشید و ماه در آنجا بودند و به آن‌ها بگویند که به یک فرقه‌خونی‌اش​ شیطانی دروغین اعتقاد نداشته باشند، بلکه به سلیم ایمان بیاورند و به بهشت بروند.

اگر فرقه شیطانی فقط می‌نشست‌داشت​ و این توهین را تحمل‌می‌شد​ می‌کرد، دیگر فرقه شیطانی نبود.

مگر خود‌مبهم​ شیطان آسمانی رهبر‌تفاوت​ فرقه شیطانی نبود؟

از لحظه‌ای که آن لعنتی‌ها نقشه کشیدند بدون‌علم​ اجازه در صد هزار کوهستان تبلیغ دین کنند، خرد‌وجود​ کردن جمجمه‌هایشان به سرنوشت محتوم یهو ها-ریون تبدیل شد.

ناولها | novelha.net