چپتر 752: فصل 752
0هنرهای رزمی امپراتور جادوگری بهآره هر جا که میرسید، بدوناون استثنا یک گل سرخ شکوفا میشد.
گلی کهخوب از جسد انساناون ساخته شده بود.
در آن گل،میکنی زندگی پژمرده میشدچیز و کینهها شکوفا میگشتند.
عطر آن چنان شیرین و فریبنده بوداگه که مردان را دیوانه میکرد تا جایی کهچیزی شمشیرهایشان را تا لحظه مرگ به حرکت درمیآوردند.
و در جاییژجیانگِ که میمردند، گلخیلی جدیدی شکوفا میشد.
جگال لین زمانی شیفته آناون گل شده بود و زندگیاشفوقالعاده را پای آن سوزانده بود.
اما حالا،فکر حرفهاش راراحتتره تغییر داده بود.
شغل پارهوقتش پزشکآره بودن بود ومیشه شغل اصلیاش باغبان.
جگال لینگونگسون در هنر بونسایآره هم مهارت داشت.
یک درخت جوان در دستان اومنطقه فوراً به شکل درختی باستانی درمیآمد کهفکر انگار بیش از هزار سال قدمت داشت.
چنین مردی، جگال لین، به دنبالچیز این بود که کینهها را برایشروع شاگردش ببافد تا باغی زیبا بسازد.
«این بار قصد دارم تمام اعضای فرقهاگه جاودانه خون رو توی قلمرو متحدینمون پیدا کنمچیزی و دست و پاشون رو یکییکی قطع کنم.»
«استان لیائونینگِگونگسون خانواده گونگسون. استانآره ژجیانگِ فرقه امی...»
«آره. خیلی خوب میشه اگهاون فرقه جاودانه خون رو ازفوقالعاده اون دو منطقه بیرون کنیم.»
«کار فوقالعاده بزرگی میشه.»
«از چیزی که فکر میکنی راحتتره. همه چیزاون همینطوره. سختترین قسمت همیشه قبل از شروع کاره.فکر وقتی کار شروع میشه، مگه اغلب بهراحتی حل نمیشه؟»
جگال لین ادامه داد.
«و حالا که داریم این کار رو میکنیم، بدکار نیست قلمروهایی که بهخاطر جنگ بین اتحاد رزمی وهمینطوره جناح غیرمتعارف ضعیف شدن رو هم یکییکی تصاحب کنیم، نه؟»
- کیلین خونینمیکنی فقط با یکچیز هدف حرکت نمیکند.
این چیزیامی است که هیولاهایخوب پیر جیانگهو میگویند.
آنها میگویند وقتی او حرکتآره میکند، باید دو هدف را پیدامنطقه کرد: هدف اصلی و هدف پنهان.
وقتی آن دیوانه خانواده معتبر دیگری را به آتش میکشد، شاید هدف اصلیاشفکر نابودی آنها باشد، اما در عین حال مهمانانی که اتفاقاً آن روز برای صرفاغلب چای آمده بودند را میدزدد و از آنها برای تهدید جناح غیرمتعارف استفاده میکند.
«استان شاندونگ، که بین استان جیانگسو و استان لیائونینگ قرار داره.قبل قصد دارم حقوق تجاری اونجا رو هم به دست بیارم. و البته،نیست تمام اون حرومزادههای فرقه جاودانه خون رو هم اونجا از بین میبرم.»
تحت نقشه یک موجود آسمانی.
همینطور هم خواهد شد.
او یکی ازمیشه اصول خانواده جگالمنطقه را به زبان آورد.
«البته بهفکر جز اونراحتتره بچه پررو.»
«درسته. به جز اون.»
بچهای که حتی اگر استادش به اوخوب یک گلدان بونسای با درختی هزارساله بدهد،کار باز هم در آن گل سیبزمینی میکارد.
بچهای که حتی اگر زمینی تا آنسوی افقکنیم به او بدهند، باز هم در یک مزرعه زمینچیز را میکند و میگوید دارد از میکروارگانیسمها آنتیبیوتیک میسازد.
یوهو یکیفکر از چشمهایشراحتتره را بست.
کمی بعد گفت.
«به نظر میرسهژجیانگِ فعلاً زندهست، پس نیازیخوب نیست خیلی نگران باشی.»
«اینکه میگی زندهست، حتماًاگه معنیش اینه که دارهکنیم یه جایی آسیب میبینه.»
«خب. مگه همیشه همینطور نیست؟»
این تنها چیزی بودخیلی که در محدوده انتظاراتاون جگال لین قرار داشت.
اینکه او با آن هنرهای رزمی،خیلی ثروت، موقعیت و هوشش، باز هم داردکنیم یک جایی خودش را به دردسر میاندازد.
«دارم میمیرم. اون بچهاگه داره سعی میکنه یهکنیم سوراخ تو معدهام درست کنه.»
«ولی برات جالبه، مگه نه؟»
«واقعاً میشه قمارآره روی جون یهمیشه شاگرد رو جالب دونست؟»
«مگه این همونژجیانگِ قماری نیست که هرخوب استادی توی جیانگهو میکنه؟»
«یوهو، تو شاگردمیشه نداری، برای همینمنطقه این حس رو نمیفهمی.»
با شنیدنفکر این حرفها،راحتتره یوهو نوچنوچ کرد.
هرچه جین چون-هی بیشتر ماجراجویی میکرد واگه بزرگ میشد، زندگی جگال لین هم بهبزرگی طرز عجیبی بیشتر پر از سرزندگی میشد.
«همه آدما یه روزی میمیرن.
به خاطربونسای همینه کهداشت زندگی سرزندگی داره.
اینم در نوع خودش جالبه.»
برای موجودی که تاراحتتره ابدیت زندگی میکرد، انسانهاسختترین اینگونه به نظر میرسیدند.
هرچه سایهامی مرگ سنگینتر میشود،خوب زندگی درخشانتر میدرخشد.
از دید یوهو، جین چون-هی تنهاخیلی موجودی بود که میتوانست دائماً مرگبیرون را به جگال لین یادآوری کند.
تنها کسی که میتوانست هیولایی رامنطقه که از زندگی خودش دست کشیده بود،فکر وادار کند تا به سوی زندگی بدود.
«یه دیوانه کهمیکنی بیوقفه به سمتچیز یه صخره میدوئه.»
آیا جگال لین به جای اینکه دست و پای اینبیرون دیوانه را بشکند تا از دویدنش جلوگیری کند، روی صخرهچیز پلی نمیساخت تا ببیند او تا کجا پیش خواهد رفت؟
«و منمگونگسون دارم قاطیامی این ماجرا میشم.»
اون انسان لعنتی.
یوهو ناگهان رایحهمیکنی مستی هزار روزهچیز را به یاد آورد.
«فقط نرو یه جا بمیری.»
شب در صحرا فرا میرسد.
جین چون-هی لحظهای به هوانگگو و تاندر quake خوابیده نگاه کرد و سپس از جا بلند شد.
کوونگ؟
با حرکت اربابشان،ژجیانگِ هر دو سعی کردندخوب چشمانشان را باز کنند.
«چیزی نیست. بخوابید.»
با گفتن این حرفراحتتره و نوازش کردن گردنهایشان، هرقسمت دو دوباره به خواب رفتند.
روز سختی بودآره و شب عمیقیمیشه فرا رسیده بود.
شبی آنقدر عمیق کهامی دو جانور روحانی رامیشه به خوابی سنگین فرو ببرد.
جین چون-هی با تماشای آنهااون لبخندی زد، سپس شمشیر کریستال یخیبزرگی خود را برداشت و بیرون رفت.
نحوه ناپدید شدنش، انگار کههمه در تاریکی نفوذ میکرد، شبیههمیشه به هنر مخفیکاری یهو ها-ریون بود.
«شبهای صحرا واقعاً سرده.»
دلیل خاصی وجودژجیانگِ نداشت که جین چون-هیخوب به تنهایی بیرون بیاید.
فقط به این خاطراگه بود که باید شبانهکنیم در کاخ سلطنتی قدم میزد.
اگر هوانگگو یا تاندر quake با او میآمدند، قطعاً لو میرفت، بنابراین بیسروصدا خودش را پنهان کرد و به تنهایی حرکت کرد.
هنر مخفیکاری او که به اوجمیشه خود رسیده بود، اجازه نمیداد حتیکار صدای یک قدم هم به گوش برسد.
هیچ صدایی،گونگسون هیچ حضوری،امی هیچ فرمی.
او فقطخوب راه میرفت،اگه بیرنگ و بیبو.
«ریشههای هنر مخفیکاریمیکنی ها-ریون باید هنرچیز الهی شیطان بهشتی باشه.»
جین چون-هی ازآره حرکت پای سهمیشه جوهره استفاده کرد.
احمقانه بهگونگسون نظر میرسید،امی اما حقیقت داشت.
البته، درک گامهای جابجایی عرفانی چی بهشتی خانوادهکنیم جگال هم در آن گنجانده شده بود، اما فرمچیز آن بیشتر به حرکت پای سه جوهره نزدیک بود.
ناگهان با خودش فکر کرد کهچیز آیا حالا میتواند حتی به کاخ امپراتوریکاره امپراتوری هوآ هم نفوذ کند یا نه.
او در وضعیتی بود که بر تکنیکاگه الهی فعالسازی مبدأ مسلط شده بود وبزرگی به قلمروی فراتر از آن قدم گذاشته بود.
با داشتن تمام محتوای کتابهای بایگانیخیلی مخفی کاخ امپراتوری در سرش، حالابیرون میتوانست تقریباً هر فرمی را درک کند.
او این دستاورد را تنهااون با مشاهده یک هنر مخفیکاریفوقالعاده سطح بالا به دست آورده بود.
«به جز استادم، شاید فقطهمه سه فرمانروا و دو امپراتورهمیشه بتونن با زور جلوم رو بگیرن؟»
چنین فکریامی ناگهان ازخیلی ذهنش عبور کرد.
البته میگویند جیانگهو به اندازه شنهای بیابان پر از آدمهایاون خارقالعاده است و قدرت واقعی فرقه جاودانه خون و فرقه شیطانیهمه هنوز کاملاً مشخص نبود، بنابراین از خود راضی بودن ممنوع بود.
«حداقل توی رمان "شیطان بهشتی عالی" با جزئیات به فرقهفوقالعاده شیطانی اشاره شده بود، برای همین تا حدی میتونم قدرتشونقسمت رو پیشبینی کنم، اما قدرت فرقه جاودانه خون هنوز یه رازه.»
علاوه بر این، هشدارراحتتره بک چون-گون هم بود کهقسمت کاملاً هم شبیه هشدار نبود.
«اینکه چی بهشتی داره پراکنده میشه و اونااون دارن قدرت اصلیشون رو پس میگیرن... آیا اینفکر یعنی اونا با سه فرمانروا قابل مقایسه هستن؟»
هیچچیز قطعی نبود.
فعلاً، اگر میتوانستم رد بک چون-گونمنطقه را پیدا کنم و یک کتک حسابیفکر به او بزنم، شاید چیزی دستگیرم میشد.
جین چون-هی با اینراحتتره افکار، مثل یک روح سرگردانقسمت در عمارت سلطنتی پرسه میزد.
خیلی زود از عمارت سلطنتی گذشت واگه به مکانی رسید که شاهزاده از قبلبزرگی به او گفته بود؛ درست پشت عمارت.
پشت قصرگونگسون سلطنتی، یک کوهآره صخرهای قرار داشت.
او مسیری رامیشه که از میانمنطقه آن میگذشت، دنبال کرد.
«اینجا جاییه که ورودراحتتره بهش حتی داخل قصرسختترین سلطنتی هم اکیداً ممنوعه.»
از آن دست مکانهاییخیلی بود که یک غریبه هرگزمنطقه نمیتوانست به آن پا بگذارد.
با ورود به آنجا، معبدیآره را دید که از یکاون تکه سنگ یکپارچه تراشیده شده بود.
البته فقط یک معبد نبود.
معابد بیشمار کوچک و بزرگیهمه به چشم میخوردند که شبیههمیشه به یک شهر به نظر میرسیدند.
و در مرکز، مجسمه غولپیکری ازمیشه بودا در حال مراقبه نشسته بودکار که لوح سنگی در دست داشت.
«واو، فکرگونگسون کن یه آدمآره اینو تراشیده باشه.»
و درخت غولپیکر و بلندی طوریمنطقه رشد کرده بود که انگار لوح وفکر مجسمه بودا را در آغوش گرفته بود.
درختی بودفکر که جین چون-هیهمه به خوبی میشناخت.
«آه، حس و حالشخیلی شبیه همون درختیه کهاون تو ویرانههای زیرزمینی دیدم.»
خود جین چون-هی گیاهشناسامی نبود، بنابراین راهی برایمیشه اطمینان از این موضوع نداشت.
اما کسی جز خودش نبوداون که ارواح کینهتوز را تطهیر کردهبزرگی و آن درخت را سوزانده بود.
او هرگز نمیتوانست حسراحتتره آن نفرین تاریک وسختترین سیاه را فراموش کند.
در مقابل، درختی که اکنون روبرویشمیشه قرار داشت، باطراوت بود و برگهایشکار زیر نور ماه میدرخشیدند و تاب میخوردند.
سالم به نظر میرسید.
و...
«حضور هیچفکر روح کینهتوزیراحتتره رو حس نمیکنم.»
صدایی ازامی مقابل جین چون-هیخوب به گوش رسید.
«شنیدم درختی کهژجیانگِ تو اون ویرانههاست،خیلی با این درخت یکیه.»
«شنیدی؟»
«این قضیه قبل از تولد من اتفاق افتاده. پدرم، پدربزرگم... حتی خیلی قبلتر ازوقتی اونها هم این درخت وجود داشته. این که این دو درخت از طریق ریشههاشوناتحاد به هم وصل هستن، فقط یه موضوع خیلی قدیمیه که تو اسناد پیدا میشه.»
در این کشور، قربانی کردنخوب انسانها از دیرباز به سادگیبیرون یک امر عادی بوده است.
دوران چنان دوری کهامی حتی زیر سؤال بردنمیشه آن هم سخت بود.
شاهزاده قدمی به جلو برداشت.
«اومدی.»
شاهزاده در حالی کهخیلی ماسک طلایی بر چهرهاون داشت، آنجا ایستاده بود.
سنگ پیمانگونگسون را درامی دست داشت.
«این یهخوب درخت الهی قدیمیه.اون یه مکان قدیمی.»
«بله. اینجا مقدسترین مکان کشورهمه ماست که درخت گل اژدهایهمیشه مقدس رو تو خودش جا داده.»
یک مکان مقدس!
او به خوبی میدانستامی که این کلمه برای مردماگه این دنیا چه معنایی دارد.
اما جین چون-هیمیشه با آرامش بهمنطقه اطراف نگاه کرد.
انگار کهفکر برای گشت وهمه گذار آمده بود.
نه، به یکآره معنا، واقعاً شبیهمیشه گشت و گذار بود.
هیچ فرد مردهژجیانگِ یا روح کینهتوزیخیلی در اینجا وجود نداشت.
تنها مکان مقدسمیشه و آرام یکمنطقه سرزمین بیگانه خودنمایی میکرد.
«با قرار دادن اینراحتتره سنگ پیمان تو لوح مقدسقسمت پیمان، شرطبندی ما اجرایی میشه.»
با گفتن اینآره حرف، به اعماقمیشه زیر درخت رفت.
در آنجا، لوحهایژجیانگِ سنگی تکهتکه شده سوراخهاخوب را پر کرده بودند.
مثل یک پازل، فقط جای تکهایمنطقه که جین چون-هی داشت و تکهایچیزی که دست شاهزاده بود، خالی بود.
شاهزاده اول قطعه خودشراحتتره را گذاشت، انگار کهسختترین میخواست به او نشان دهد.
تق—
جین چون-هی باژجیانگِ تماشای او باخیلی خود فکر کرد.
«همم.
فکر میکردم تلهای گذاشته باشه.
این غیرمنتظرهست.»
به همین دلیل بودامی که شمشیر کریستال یخیمیشه را با خود آورده بود.
جین چون-هی نیز سنگاگه پیمانی که داشت راکنیم درون لوح قرار داد.
با این کار، لوحراحتتره سنگی شکل کامل وسختترین اصلی خود را نشان داد.
چیزهای زیادی با خطی ناشناخته روی آناگه نوشته شده بود و حروف شروع بهبزرگی درخشیدن کردند و در سرش زمزمه کردند.
-پیمان اکنونگونگسون در اینجاامی بسته شد.
به طور غریزی.
متوجه شد کهمیکنی این صدای موجودیچیز همسطح اژدهای بالدار است.
«همونطور که فکرآره میکردم، یه لوحمیشه سنگی معمولی نیست.»
با این کار، شاهزادهامی اکنون دلیلی برای لغومیشه قربانی کردن انسانها داشت.
درست در همانمیشه لحظه، شاهزاده شمشیرشمنطقه را بیرون کشید.
شینگ—
«این چه معنیای میده؟»
جین چون-هی بدون اینکهامی شمشیر کریستال یخی خودمیشه را بیرون بکشد، پرسید.
شاهزاده بهخوب حرف اواگه پاسخ داد.
«من به پیمان پایبند میمونم. شرطبندی، شرطبندیه و ازقسمت اونجایی که غرور خانواده سلطنتی رو وارد این کارنمیشه کردم، چیزیه که باید با جونم براش بها بدم.»
«و؟»
سؤال این بود کهامی پس چرا با شمشیرمیشه کشیده آنجا ایستاده است.
شاهزاده باخوب حالتی دیوانهوار بهاون جین چون-هی خندید.
«برای اینفکر کار، طبیعتاً بههمه تو نیاز ندارم؟»
«ببخشید؟»
«دانشی که تو داری. یادتآره میاد وقتی گفتم این کاراون حس تقلب کردن رو میده؟»
«بله. اما فکر کنم جواب دادم که چراکنیم نمیشه بهش گفت فقط یه تقلب. اینکه اگه بهچیز اندازه کافی از ویرانههای باستانی پادشاهی استفاده کنی، امکانپذیره.»
«بازی با کلمات رو تموم کن. اگه فقط تکنولوژی تصفیههمیشه آب بود، شاید منم همین فکر رو میکردم. اما کاراییداد که تو این پادشاهی کردی خیلی زیاده. خیلی خیلی زیاد.»
از مهار کردن طاعونخیلی گاوی گرفته تا آناون توانایی مدیریتی عجیب و غریب.
اختراعات.
«... آها؟»
«من باید از دانشی که توچیز داری استفاده کنم. تا از این بهکاره بعد جلوی قربانی کردن انسانها رو بگیرم.»
با این حرف، جین چون-هیخوب طوری سر تکان داد کهبیرون انگار متوجه منظور او شده است.
«خب، اگه مغزم رو بهآره دست بیاری، گمانم کارای زیادیاون باشه که بتونی انجام بدی.»
«طبق تحقیقات شخصی من، فقط استان جیانگسو که تو مدیریتش میکنی، با سرعتفکر خیلی بیشتری نسبت به بقیه مناطق در حال پیشرفته. دلیلش رو نمیدونم، امامگه تو یا یه نابغهای، یا دانش یه موجود آسمانی رو داری. اشتباه میکنم؟»
صدایش کمی گوشخراش بود.
تکهشیشهای به نام حسادت.
او به جین چون-هی کهآره همه چیز را تنها با دانشمنطقه به دست آورده بود، حسادت میکرد.
بنابراین، به دنبال ایناگه بود که آن راکنیم از آن خود کند.
«خب که چی؟»
«باید دستگیرت کنم و اون دانش رو ازت بیرونمنطقه بکشم. با اون، پادشاهی رو احیا میکنم و امپراتوریراحتتره مغرور و حکومت دینی سلیم رو به زانو درمیارم.»
«اوه؟ حتی اگهژجیانگِ منو دستگیر کنی، پسخوب مسائل دیپلماتیک چی میشه؟»
«باید اون رو به عنوان یه مرگ تصادفی جاکار بزنم و کمی زمان بخرم. مشکلی نیست. با دانشی مثلسختترین دانش تو، حتی از امپراتوری هوآ هم ترسی نخواهم داشت.»
«بیش ازفکر حد رومراحتتره حساب میکنی.»
جین چون-هی اینگونه پاسخ داد.
اما شاهزادهگونگسون سرش راامی تکان داد.
«واقعاً اینطوره؟خوب من کهاگه اینطور فکر نمیکنم.»
او در جین چون-هی چه دیدهچیز بود؟ چشمان مردی که این انتخاب راکاره کرده بود، هنوز پر از یقین بود.
«این فقط فداآره کردن چیزای کوچیکمیشه به خاطر چیزای بزرگه.»
«منظورت از چیزایژجیانگِ ‹کوچیک›، زندگی منه؟خیلی یا وجدان خودت؟»
این کلمات تندمیشه و تیز، بهمنطقه یقین او خنجر زد.
اما او نهمیکنی خونریزی کرد وچیز نه متزلزل شد.
«مشکلی نیست.امی این وظیفهخیلی یه سیاستمداره.»
جین چون-هی دیدژجیانگِ که ترکی درخیلی غرور او شکل گرفت.
اگر این هم یک فداکاری کوچک برایبیرون خیر بزرگتر بود، با خود فکر کردمیکنی که شاید حتی برای او یک افتخار باشد.
اما، از طرف دیگر.
«مرد احمق.
داری به جاییژجیانگِ میری که هیچخیلی راه برگشتی نداره.»
اگه میدونستم قرارهمیشه اینطوری بشه، بایدمنطقه دیشب بیشتر کتکش میزدم.
«تا الان پشتم رو بهت نشونچیز دادم، برای همین ممکنه گاردت روشروع پایین آورده باشی و فکر کنی ضعیفم.»
او کفامی دستهایش راخیلی به هم چسباند.
سپس، نورهای کوچکیژجیانگِ مانند ستارگان از بدنشخوب شروع به درخشیدن کردند.