---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 752: فصل 752 • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 752: فصل 752

0

هنرهای رزمی امپراتور جادوگری به‌آره​ هر جا که می‌رسید، بدون‌اون​ استثنا یک گل سرخ شکوفا می‌شد.

گلی که‌خوب​ از جسد انسان‌اون​ ساخته شده بود.

در آن گل،‌می‌کنی​ زندگی پژمرده می‌شد‌چیز​ و کینه‌ها شکوفا می‌گشتند.

عطر آن چنان شیرین و فریبنده بود‌اگه​ که مردان را دیوانه می‌کرد تا جایی که‌چیزی​ شمشیرهایشان را تا لحظه مرگ به حرکت درمی‌آوردند.

و در جایی‌ژجیانگِ​ که می‌مردند، گل‌خیلی​ جدیدی شکوفا می‌شد.

جگال لین زمانی شیفته آن‌اون​ گل شده بود و زندگی‌اش‌فوق‌العاده​ را پای آن سوزانده بود.

اما حالا،‌فکر​ حرفه‌اش را‌راحت‌تره​ تغییر داده بود.

شغل پاره‌وقتش پزشک‌آره​ بودن بود و‌می‌شه​ شغل اصلی‌اش باغبان.

جگال لین‌گونگ‌سون​ در هنر بونسای‌آره​ هم مهارت داشت.

یک درخت جوان در دستان او‌منطقه​ فوراً به شکل درختی باستانی درمی‌آمد که‌فکر​ انگار بیش از هزار سال قدمت داشت.

چنین مردی، جگال لین، به دنبال‌چیز​ این بود که کینه‌ها را برای‌شروع​ شاگردش ببافد تا باغی زیبا بسازد.

«این بار قصد دارم تمام اعضای فرقه‌اگه​ جاودانه خون رو توی قلمرو متحدینمون پیدا کنم‌چیزی​ و دست و پاشون رو یکی‌یکی قطع کنم.»

«استان لیائونینگِ‌گونگ‌سون​ خانواده گونگ‌سون. استان‌آره​ ژجیانگِ فرقه امی...»

«آره. خیلی خوب می‌شه اگه‌اون​ فرقه جاودانه خون رو از‌فوق‌العاده​ اون دو منطقه بیرون کنیم.»

«کار فوق‌العاده بزرگی می‌شه.»

«از چیزی که فکر می‌کنی راحت‌تره. همه چیز‌اون​ همین‌طوره. سخت‌ترین قسمت همیشه قبل از شروع کاره.‌فکر​ وقتی کار شروع می‌شه، مگه اغلب به‌راحتی حل نمی‌شه؟»

جگال لین ادامه داد.

«و حالا که داریم این کار رو می‌کنیم، بد‌کار​ نیست قلمروهایی که به‌خاطر جنگ بین اتحاد رزمی و‌همین‌طوره​ جناح غیرمتعارف ضعیف شدن رو هم یکی‌یکی تصاحب کنیم، نه؟»

- کی‌لین خونین‌می‌کنی​ فقط با یک‌چیز​ هدف حرکت نمی‌کند.

این چیزی‌امی​ است که هیولاهای‌خوب​ پیر جیانگهو می‌گویند.

آن‌ها می‌گویند وقتی او حرکت‌آره​ می‌کند، باید دو هدف را پیدا‌منطقه​ کرد: هدف اصلی و هدف پنهان.

وقتی آن دیوانه خانواده معتبر دیگری را به آتش می‌کشد، شاید هدف اصلی‌اش‌فکر​ نابودی آن‌ها باشد، اما در عین حال مهمانانی که اتفاقاً آن روز برای صرف‌اغلب​ چای آمده بودند را می‌دزدد و از آن‌ها برای تهدید جناح غیرمتعارف استفاده می‌کند.

«استان شاندونگ، که بین استان جیانگسو و استان لیائونینگ قرار داره.‌قبل​ قصد دارم حقوق تجاری اونجا رو هم به دست بیارم. و البته،‌نیست​ تمام اون حرومزاده‌های فرقه جاودانه خون رو هم اونجا از بین می‌برم.»

تحت نقشه یک موجود آسمانی.

همین‌طور هم خواهد شد.

او یکی از‌می‌شه​ اصول خانواده جگال‌منطقه​ را به زبان آورد.

«البته به‌فکر​ جز اون‌راحت‌تره​ بچه پررو.»

«درسته. به جز اون.»

بچه‌ای که حتی اگر استادش به او‌خوب​ یک گلدان بونسای با درختی هزارساله بدهد،‌کار​ باز هم در آن گل سیب‌زمینی می‌کارد.

بچه‌ای که حتی اگر زمینی تا آن‌سوی افق‌کنیم​ به او بدهند، باز هم در یک مزرعه زمین‌چیز​ را می‌کند و می‌گوید دارد از میکروارگانیسم‌ها آنتی‌بیوتیک می‌سازد.

یوهو یکی‌فکر​ از چشم‌هایش‌راحت‌تره​ را بست.

کمی بعد گفت.

«به نظر می‌رسه‌ژجیانگِ​ فعلاً زنده‌ست، پس نیازی‌خوب​ نیست خیلی نگران باشی.»

«اینکه می‌گی زنده‌ست، حتماً‌اگه​ معنیش اینه که داره‌کنیم​ یه جایی آسیب می‌بینه.»

«خب. مگه همیشه همین‌طور نیست؟»

این تنها چیزی بود‌خیلی​ که در محدوده انتظارات‌اون​ جگال لین قرار داشت.

اینکه او با آن هنرهای رزمی،‌خیلی​ ثروت، موقعیت و هوشش، باز هم دارد‌کنیم​ یک جایی خودش را به دردسر می‌اندازد.

«دارم می‌میرم. اون بچه‌اگه​ داره سعی می‌کنه یه‌کنیم​ سوراخ تو معده‌ام درست کنه.»

«ولی برات جالبه، مگه نه؟»

«واقعاً می‌شه قمار‌آره​ روی جون یه‌می‌شه​ شاگرد رو جالب دونست؟»

«مگه این همون‌ژجیانگِ​ قماری نیست که هر‌خوب​ استادی توی جیانگهو می‌کنه؟»

«یوهو، تو شاگرد‌می‌شه​ نداری، برای همین‌منطقه​ این حس رو نمی‌فهمی.»

با شنیدن‌فکر​ این حرف‌ها،‌راحت‌تره​ یوهو نوچ‌نوچ کرد.

هرچه جین چون-هی بیشتر ماجراجویی می‌کرد و‌اگه​ بزرگ می‌شد، زندگی جگال لین هم به‌بزرگی​ طرز عجیبی بیشتر پر از سرزندگی می‌شد.

«همه آدما یه روزی می‌میرن.

به خاطر‌بونسای​ همینه که‌داشت​ زندگی سرزندگی داره.

اینم در نوع خودش جالبه.»

برای موجودی که تا‌راحت‌تره​ ابدیت زندگی می‌کرد، انسان‌ها‌سخت‌ترین​ این‌گونه به نظر می‌رسیدند.

هرچه سایه‌امی​ مرگ سنگین‌تر می‌شود،‌خوب​ زندگی درخشان‌تر می‌درخشد.

از دید یوهو، جین چون-هی تنها‌خیلی​ موجودی بود که می‌توانست دائماً مرگ‌بیرون​ را به جگال لین یادآوری کند.

تنها کسی که می‌توانست هیولایی را‌منطقه​ که از زندگی خودش دست کشیده بود،‌فکر​ وادار کند تا به سوی زندگی بدود.

«یه دیوانه که‌می‌کنی​ بی‌وقفه به سمت‌چیز​ یه صخره می‌دوئه.»

آیا جگال لین به جای اینکه دست و پای این‌بیرون​ دیوانه را بشکند تا از دویدنش جلوگیری کند، روی صخره‌چیز​ پلی نمی‌ساخت تا ببیند او تا کجا پیش خواهد رفت؟

«و منم‌گونگ‌سون​ دارم قاطی‌امی​ این ماجرا می‌شم.»

اون انسان لعنتی.

یوهو ناگهان رایحه‌می‌کنی​ مستی هزار روزه‌چیز​ را به یاد آورد.

«فقط نرو یه جا بمیری.»

شب در صحرا فرا می‌رسد.

جین چون-هی لحظه‌ای به هوانگ‌گو و تاندر quake خوابیده نگاه کرد و سپس از جا بلند شد.

کوونگ؟

با حرکت اربابشان،‌ژجیانگِ​ هر دو سعی کردند‌خوب​ چشمانشان را باز کنند.

«چیزی نیست. بخوابید.»

با گفتن این حرف‌راحت‌تره​ و نوازش کردن گردن‌هایشان، هر‌قسمت​ دو دوباره به خواب رفتند.

روز سختی بود‌آره​ و شب عمیقی‌می‌شه​ فرا رسیده بود.

شبی آن‌قدر عمیق که‌امی​ دو جانور روحانی را‌می‌شه​ به خوابی سنگین فرو ببرد.

جین چون-هی با تماشای آن‌ها‌اون​ لبخندی زد، سپس شمشیر کریستال یخی‌بزرگی​ خود را برداشت و بیرون رفت.

نحوه ناپدید شدنش، انگار که‌همه​ در تاریکی نفوذ می‌کرد، شبیه‌همیشه​ به هنر مخفی‌کاری یهو ها-ریون بود.

«شب‌های صحرا واقعاً سرده.»

دلیل خاصی وجود‌ژجیانگِ​ نداشت که جین چون-هی‌خوب​ به تنهایی بیرون بیاید.

فقط به این خاطر‌اگه​ بود که باید شبانه‌کنیم​ در کاخ سلطنتی قدم می‌زد.

اگر هوانگ‌گو یا تاندر quake با او می‌آمدند، قطعاً لو می‌رفت، بنابراین بی‌سروصدا خودش را پنهان کرد و به تنهایی حرکت کرد.

هنر مخفی‌کاری او که به اوج‌می‌شه​ خود رسیده بود، اجازه نمی‌داد حتی‌کار​ صدای یک قدم هم به گوش برسد.

هیچ صدایی،‌گونگ‌سون​ هیچ حضوری،‌امی​ هیچ فرمی.

او فقط‌خوب​ راه می‌رفت،‌اگه​ بی‌رنگ و بی‌بو.

«ریشه‌های هنر مخفی‌کاری‌می‌کنی​ ها-ریون باید هنر‌چیز​ الهی شیطان بهشتی باشه.»

جین چون-هی از‌آره​ حرکت پای سه‌می‌شه​ جوهره استفاده کرد.

احمقانه به‌گونگ‌سون​ نظر می‌رسید،‌امی​ اما حقیقت داشت.

البته، درک گام‌های جابجایی عرفانی چی بهشتی خانواده‌کنیم​ جگال هم در آن گنجانده شده بود، اما فرم‌چیز​ آن بیشتر به حرکت پای سه جوهره نزدیک بود.

ناگهان با خودش فکر کرد که‌چیز​ آیا حالا می‌تواند حتی به کاخ امپراتوری‌کاره​ امپراتوری هوآ هم نفوذ کند یا نه.

او در وضعیتی بود که بر تکنیک‌اگه​ الهی فعال‌سازی مبدأ مسلط شده بود و‌بزرگی​ به قلمروی فراتر از آن قدم گذاشته بود.

با داشتن تمام محتوای کتاب‌های بایگانی‌خیلی​ مخفی کاخ امپراتوری در سرش، حالا‌بیرون​ می‌توانست تقریباً هر فرمی را درک کند.

او این دستاورد را تنها‌اون​ با مشاهده یک هنر مخفی‌کاری‌فوق‌العاده​ سطح بالا به دست آورده بود.

«به جز استادم، شاید فقط‌همه​ سه فرمانروا و دو امپراتور‌همیشه​ بتونن با زور جلوم رو بگیرن؟»

چنین فکری‌امی​ ناگهان از‌خیلی​ ذهنش عبور کرد.

البته می‌گویند جیانگهو به اندازه شن‌های بیابان پر از آدم‌های‌اون​ خارق‌العاده است و قدرت واقعی فرقه جاودانه خون و فرقه شیطانی‌همه​ هنوز کاملاً مشخص نبود، بنابراین از خود راضی بودن ممنوع بود.

«حداقل توی رمان "شیطان بهشتی عالی" با جزئیات به فرقه‌فوق‌العاده​ شیطانی اشاره شده بود، برای همین تا حدی می‌تونم قدرتشون‌قسمت​ رو پیش‌بینی کنم، اما قدرت فرقه جاودانه خون هنوز یه رازه.»

علاوه بر این، هشدار‌راحت‌تره​ بک چون-گون هم بود که‌قسمت​ کاملاً هم شبیه هشدار نبود.

«اینکه چی بهشتی داره پراکنده می‌شه و اونا‌اون​ دارن قدرت اصلیشون رو پس می‌گیرن... آیا این‌فکر​ یعنی اونا با سه فرمانروا قابل مقایسه هستن؟»

هیچ‌چیز قطعی نبود.

فعلاً، اگر می‌توانستم رد بک چون-گون‌منطقه​ را پیدا کنم و یک کتک حسابی‌فکر​ به او بزنم، شاید چیزی دستگیرم می‌شد.

جین چون-هی با این‌راحت‌تره​ افکار، مثل یک روح سرگردان‌قسمت​ در عمارت سلطنتی پرسه می‌زد.

خیلی زود از عمارت سلطنتی گذشت و‌اگه​ به مکانی رسید که شاهزاده از قبل‌بزرگی​ به او گفته بود؛ درست پشت عمارت.

پشت قصر‌گونگ‌سون​ سلطنتی، یک کوه‌آره​ صخره‌ای قرار داشت.

او مسیری را‌می‌شه​ که از میان‌منطقه​ آن می‌گذشت، دنبال کرد.

«اینجا جاییه که ورود‌راحت‌تره​ بهش حتی داخل قصر‌سخت‌ترین​ سلطنتی هم اکیداً ممنوعه.»

از آن دست مکان‌هایی‌خیلی​ بود که یک غریبه هرگز‌منطقه​ نمی‌توانست به آن پا بگذارد.

با ورود به آنجا، معبدی‌آره​ را دید که از یک‌اون​ تکه سنگ یکپارچه تراشیده شده بود.

البته فقط یک معبد نبود.

معابد بی‌شمار کوچک و بزرگی‌همه​ به چشم می‌خوردند که شبیه‌همیشه​ به یک شهر به نظر می‌رسیدند.

و در مرکز، مجسمه غول‌پیکری از‌می‌شه​ بودا در حال مراقبه نشسته بود‌کار​ که لوح سنگی در دست داشت.

«واو، فکر‌گونگ‌سون​ کن یه آدم‌آره​ اینو تراشیده باشه.»

و درخت غول‌پیکر و بلندی طوری‌منطقه​ رشد کرده بود که انگار لوح و‌فکر​ مجسمه بودا را در آغوش گرفته بود.

درختی بود‌فکر​ که جین چون-هی‌همه​ به خوبی می‌شناخت.

«آه، حس و حالش‌خیلی​ شبیه همون درختیه که‌اون​ تو ویرانه‌های زیرزمینی دیدم.»

خود جین چون-هی گیاه‌شناس‌امی​ نبود، بنابراین راهی برای‌می‌شه​ اطمینان از این موضوع نداشت.

اما کسی جز خودش نبود‌اون​ که ارواح کینه‌توز را تطهیر کرده‌بزرگی​ و آن درخت را سوزانده بود.

او هرگز نمی‌توانست حس‌راحت‌تره​ آن نفرین تاریک و‌سخت‌ترین​ سیاه را فراموش کند.

در مقابل، درختی که اکنون روبرویش‌می‌شه​ قرار داشت، باطراوت بود و برگ‌هایش‌کار​ زیر نور ماه می‌درخشیدند و تاب می‌خوردند.

سالم به نظر می‌رسید.

و...

«حضور هیچ‌فکر​ روح کینه‌توزی‌راحت‌تره​ رو حس نمی‌کنم.»

صدایی از‌امی​ مقابل جین چون-هی‌خوب​ به گوش رسید.

«شنیدم درختی که‌ژجیانگِ​ تو اون ویرانه‌هاست،‌خیلی​ با این درخت یکیه.»

«شنیدی؟»

«این قضیه قبل از تولد من اتفاق افتاده. پدرم، پدربزرگم... حتی خیلی قبل‌تر از‌وقتی​ اون‌ها هم این درخت وجود داشته. این که این دو درخت از طریق ریشه‌هاشون‌اتحاد​ به هم وصل هستن، فقط یه موضوع خیلی قدیمیه که تو اسناد پیدا می‌شه.»

در این کشور، قربانی کردن‌خوب​ انسان‌ها از دیرباز به سادگی‌بیرون​ یک امر عادی بوده است.

دوران چنان دوری که‌امی​ حتی زیر سؤال بردن‌می‌شه​ آن هم سخت بود.

شاهزاده قدمی به جلو برداشت.

«اومدی.»

شاهزاده در حالی که‌خیلی​ ماسک طلایی بر چهره‌اون​ داشت، آنجا ایستاده بود.

سنگ پیمان‌گونگ‌سون​ را در‌امی​ دست داشت.

«این یه‌خوب​ درخت الهی قدیمیه.‌اون​ یه مکان قدیمی.»

«بله. اینجا مقدس‌ترین مکان کشور‌همه​ ماست که درخت گل اژدهای‌همیشه​ مقدس رو تو خودش جا داده.»

یک مکان مقدس!

او به خوبی می‌دانست‌امی​ که این کلمه برای مردم‌اگه​ این دنیا چه معنایی دارد.

اما جین چون-هی‌می‌شه​ با آرامش به‌منطقه​ اطراف نگاه کرد.

انگار که‌فکر​ برای گشت و‌همه​ گذار آمده بود.

نه، به یک‌آره​ معنا، واقعاً شبیه‌می‌شه​ گشت و گذار بود.

هیچ فرد مرده‌ژجیانگِ​ یا روح کینه‌توزی‌خیلی​ در اینجا وجود نداشت.

تنها مکان مقدس‌می‌شه​ و آرام یک‌منطقه​ سرزمین بیگانه خودنمایی می‌کرد.

«با قرار دادن این‌راحت‌تره​ سنگ پیمان تو لوح مقدس‌قسمت​ پیمان، شرط‌بندی ما اجرایی می‌شه.»

با گفتن این‌آره​ حرف، به اعماق‌می‌شه​ زیر درخت رفت.

در آنجا، لوح‌های‌ژجیانگِ​ سنگی تکه‌تکه شده سوراخ‌ها‌خوب​ را پر کرده بودند.

مثل یک پازل، فقط جای تکه‌ای‌منطقه​ که جین چون-هی داشت و تکه‌ای‌چیزی​ که دست شاهزاده بود، خالی بود.

شاهزاده اول قطعه خودش‌راحت‌تره​ را گذاشت، انگار که‌سخت‌ترین​ می‌خواست به او نشان دهد.

تق—

جین چون-هی با‌ژجیانگِ​ تماشای او با‌خیلی​ خود فکر کرد.

«همم.

فکر می‌کردم تله‌ای گذاشته باشه.

این غیرمنتظره‌ست.»

به همین دلیل بود‌امی​ که شمشیر کریستال یخی‌می‌شه​ را با خود آورده بود.

جین چون-هی نیز سنگ‌اگه​ پیمانی که داشت را‌کنیم​ درون لوح قرار داد.

با این کار، لوح‌راحت‌تره​ سنگی شکل کامل و‌سخت‌ترین​ اصلی خود را نشان داد.

چیزهای زیادی با خطی ناشناخته روی آن‌اگه​ نوشته شده بود و حروف شروع به‌بزرگی​ درخشیدن کردند و در سرش زمزمه کردند.

-پیمان اکنون‌گونگ‌سون​ در اینجا‌امی​ بسته شد.

به طور غریزی.

متوجه شد که‌می‌کنی​ این صدای موجودی‌چیز​ هم‌سطح اژدهای بال‌دار است.

«همونطور که فکر‌آره​ می‌کردم، یه لوح‌می‌شه​ سنگی معمولی نیست.»

با این کار، شاهزاده‌امی​ اکنون دلیلی برای لغو‌می‌شه​ قربانی کردن انسان‌ها داشت.

درست در همان‌می‌شه​ لحظه، شاهزاده شمشیرش‌منطقه​ را بیرون کشید.

شینگ—

«این چه معنی‌ای می‌ده؟»

جین چون-هی بدون اینکه‌امی​ شمشیر کریستال یخی خود‌می‌شه​ را بیرون بکشد، پرسید.

شاهزاده به‌خوب​ حرف او‌اگه​ پاسخ داد.

«من به پیمان پایبند می‌مونم. شرط‌بندی، شرط‌بندیه و از‌قسمت​ اونجایی که غرور خانواده سلطنتی رو وارد این کار‌نمی‌شه​ کردم، چیزیه که باید با جونم براش بها بدم.»

«و؟»

سؤال این بود که‌امی​ پس چرا با شمشیر‌می‌شه​ کشیده آنجا ایستاده است.

شاهزاده با‌خوب​ حالتی دیوانه‌وار به‌اون​ جین چون-هی خندید.

«برای این‌فکر​ کار، طبیعتاً به‌همه​ تو نیاز ندارم؟»

«ببخشید؟»

«دانشی که تو داری. یادت‌آره​ میاد وقتی گفتم این کار‌اون​ حس تقلب کردن رو می‌ده؟»

«بله. اما فکر کنم جواب دادم که چرا‌کنیم​ نمی‌شه بهش گفت فقط یه تقلب. اینکه اگه به‌چیز​ اندازه کافی از ویرانه‌های باستانی پادشاهی استفاده کنی، امکان‌پذیره.»

«بازی با کلمات رو تموم کن. اگه فقط تکنولوژی تصفیه‌همیشه​ آب بود، شاید منم همین فکر رو می‌کردم. اما کارایی‌داد​ که تو این پادشاهی کردی خیلی زیاده. خیلی خیلی زیاد.»

از مهار کردن طاعون‌خیلی​ گاوی گرفته تا آن‌اون​ توانایی مدیریتی عجیب و غریب.

اختراعات.

«... آها؟»

«من باید از دانشی که تو‌چیز​ داری استفاده کنم. تا از این به‌کاره​ بعد جلوی قربانی کردن انسان‌ها رو بگیرم.»

با این حرف، جین چون-هی‌خوب​ طوری سر تکان داد که‌بیرون​ انگار متوجه منظور او شده است.

«خب، اگه مغزم رو به‌آره​ دست بیاری، گمانم کارای زیادی‌اون​ باشه که بتونی انجام بدی.»

«طبق تحقیقات شخصی من، فقط استان جیانگ‌سو که تو مدیریتش می‌کنی، با سرعت‌فکر​ خیلی بیشتری نسبت به بقیه مناطق در حال پیشرفته. دلیلش رو نمی‌دونم، اما‌مگه​ تو یا یه نابغه‌ای، یا دانش یه موجود آسمانی رو داری. اشتباه می‌کنم؟»

صدایش کمی گوش‌خراش بود.

تکه‌شیشه‌ای به نام حسادت.

او به جین چون-هی که‌آره​ همه چیز را تنها با دانش‌منطقه​ به دست آورده بود، حسادت می‌کرد.

بنابراین، به دنبال این‌اگه​ بود که آن را‌کنیم​ از آن خود کند.

«خب که چی؟»

«باید دستگیرت کنم و اون دانش رو ازت بیرون‌منطقه​ بکشم. با اون، پادشاهی رو احیا می‌کنم و امپراتوری‌راحت‌تره​ مغرور و حکومت دینی سلیم رو به زانو درمیارم.»

«اوه؟ حتی اگه‌ژجیانگِ​ منو دستگیر کنی، پس‌خوب​ مسائل دیپلماتیک چی می‌شه؟»

«باید اون رو به عنوان یه مرگ تصادفی جا‌کار​ بزنم و کمی زمان بخرم. مشکلی نیست. با دانشی مثل‌سخت‌ترین​ دانش تو، حتی از امپراتوری هوآ هم ترسی نخواهم داشت.»

«بیش از‌فکر​ حد روم‌راحت‌تره​ حساب می‌کنی.»

جین چون-هی این‌گونه پاسخ داد.

اما شاهزاده‌گونگ‌سون​ سرش را‌امی​ تکان داد.

«واقعاً این‌طوره؟‌خوب​ من که‌اگه​ این‌طور فکر نمی‌کنم.»

او در جین چون-هی چه دیده‌چیز​ بود؟ چشمان مردی که این انتخاب را‌کاره​ کرده بود، هنوز پر از یقین بود.

«این فقط فدا‌آره​ کردن چیزای کوچیک‌می‌شه​ به خاطر چیزای بزرگه.»

«منظورت از چیزای‌ژجیانگِ​ ‹کوچیک›، زندگی منه؟‌خیلی​ یا وجدان خودت؟»

این کلمات تند‌می‌شه​ و تیز، به‌منطقه​ یقین او خنجر زد.

اما او نه‌می‌کنی​ خونریزی کرد و‌چیز​ نه متزلزل شد.

«مشکلی نیست.‌امی​ این وظیفه‌خیلی​ یه سیاستمداره.»

جین چون-هی دید‌ژجیانگِ​ که ترکی در‌خیلی​ غرور او شکل گرفت.

اگر این هم یک فداکاری کوچک برای‌بیرون​ خیر بزرگ‌تر بود، با خود فکر کرد‌می‌کنی​ که شاید حتی برای او یک افتخار باشد.

اما، از طرف دیگر.

«مرد احمق.

داری به جایی‌ژجیانگِ​ می‌ری که هیچ‌خیلی​ راه برگشتی نداره.»

اگه می‌دونستم قراره‌می‌شه​ این‌طوری بشه، باید‌منطقه​ دیشب بیشتر کتکش می‌زدم.

«تا الان پشتم رو بهت نشون‌چیز​ دادم، برای همین ممکنه گاردت رو‌شروع​ پایین آورده باشی و فکر کنی ضعیفم.»

او کف‌امی​ دست‌هایش را‌خیلی​ به هم چسباند.

سپس، نورهای کوچکی‌ژجیانگِ​ مانند ستارگان از بدنش‌خوب​ شروع به درخشیدن کردند.

ناولها | novelha.net