---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 971: چپتر ۹۷۱ • ⏱ 17 دقیقه

چپتر 971: چپتر ۹۷۱

0

یهو ها-ریون‌استیصال​ به نرمی روی‌اجازه​ زمین فرود آمد.

جین چون-هی پرسید: «قلمرو تحول؟»

«...نه، هنوز‌اجازه​ یه قدم‌جسم​ فاصله دارم.»

«منم همین‌طور.»

«همم...»

یهو ها-ریون‌مبارزه​ راضی به‌چسبیدن​ نظر می‌رسید.

بعد گفت: «با این‌جسم​ حال، قلمرو تحول تو با‌سرک​ قلمرو تحول من فرق می‌کنه.»

«وقتی مسیر فرق‌بود​ داشته باشه، نتیجه‌زیادی​ هم متفاوت می‌شه.»

«این حالتی که بهش می‌گن قلمرو تحول، فقط یه اصطلاحه‌ببیند​ که آدمای بی‌خبر از روی حدس و گمان سر هم کردن.‌کمال​ برام جالبه که آیا واقعیتش یه منظره کاملاً متفاوته یا نه.»

«...»

این پرسش و‌داده​ پاسخ، شبیه به یه‌ببیند​ گفتگوی فلسفی ذن بود.

با اینکه حرف زیادی بینشان رد‌زیادی​ و بدل نشد، اما جین چون-هی‌همدیگر​ و یهو ها-ریون منظور همدیگر را می‌فهمیدند.

«شاید این‌طور باشه، شایدم نه.»

جین چون-هی همین‌قدر گفت و‌ذره​ بعد دوباره در فکر فرو رفت.‌عکس​ سپس پرسید: «ها-ریون، تو چی می‌بینی؟»

وقتی کسی به قلمرو‌جسم​ تحول نزدیک می‌شد، توانایی‌آدم​ دیدن اراده را پیدا می‌کرد.

اما دیدن، به‌بود​ معنای دیدنِ یک‌زیادی​ منظره یکسان نبود.

بسته به ذهنیت هر فرد و مسیری‌جسم​ که طی کرده بود، این حس برای‌بلکه​ هر کسی به شکل متفاوتی گسترش پیدا می‌کرد.

«من دیدم که حتی یه‌ذره​ مشت سنگ هم می‌تونه تو خودش‌عکس​ اراده داشته باشه. تو چی هیونگ؟»

هر کاری هم که می‌کرد، داشت از انسانیت فاصله‌سرک​ می‌گرفت، برای همین زندگی‌اش به یک تقلا و مبارزه ناامیدانه‌می‌رساند​ برای چسبیدن به یک ذره از انسانیتش تبدیل شده بود.

آیا همین استیصال، در جهت عکس، به‌بینشان​ او اجازه داده بود که در یک‌شاید​ جسم بی‌جان هم اراده و ذهن را ببیند؟

نه اینکه در ذهن یک‌اجازه​ آدم سرک بکشد، بلکه در‌ببیند​ یک شیء بی‌جان و ساده.

شاید کسی با‌ناامیدانه​ خودش فکر می‌کرد‌انسانیتش​ این چیز خاصی نیست.

اما اگر آن را به کمال‌ذهن​ می‌رساند، یهو ها-ریون می‌توانست اراده تمام‌شیء​ چیزهای این دنیا را درک کند.

او واقعاً داشت به سمت‌حرف​ وحشتناک‌ترین فلسفه رزمی پیش می‌رفت؛ چیزی‌منظور​ که کاملاً برازنده یهو ها-ریون بود.

«...من...»

جین چون-هی لبخند تلخی زد.

«من دیدم که‌داده​ تمام چیزهای این‌ذهن​ دنیا می‌تونن بمیرن.»

«تو می‌خوای آدما رو نجات بدی‌زیادی​ هیونگ. همون‌طور که یاد می‌گیری چطور‌همدیگر​ نجاتشون بدی، یاد می‌گیری چطور بکشیشون؟»

«...»

جین چون-هی سر تکان داد.

امروز، او یک قدم دیگر از‌ذهن​ استادش و آن فلسفه رزمی‌ای که‌شیء​ این‌قدر عمیق تحسینش می‌کرد، دورتر شده بود.

بالاخره چشمانش را بست.

«وقتی بذر شیطان آسمانی تو وجودم شکل گرفت، تازه فهمیدم تمام این مدت‌بکشد​ داشتم چی رو انکار می‌کردم. آره. اگه بخوام از چیزی دور بشم، اول‌دنیا​ باید بدونم از چی دارم دور می‌شم. معنیِ دور شدن از مرگ اینه که...»

«...بیشتر از هر‌ناامیدانه​ کس دیگه‌ای، مستقیماً‌انسانیتش​ با مرگ روبرو بشی؟»

چرا یک چنین تصویر‌جسم​ ذهنی‌ای باید در وجود‌آدم​ یک پزشک شکوفا می‌شد؟

«آه، من هیچ‌وقت نمی‌تونم‌اینکه​ همون چیزهایی رو در‌بدل​ آغوش بکشم که استادم کشید.»

حس ناامیدی‌استیصال​ تمام وجودش‌عکس​ را فرا گرفت.

او هرگز نمی‌توانست به آن‌ذره​ باغ زیبا و پرطراوتی برسد‌جهت​ که تمام خلقت را نجات می‌داد.

در عوض، حس می‌کرد هرچه هنرش‌ذهن​ را کامل‌تر می‌کند، خودش بیشتر در‌شیء​ یک دنیای سیاه‌وسفید و بی‌رنگ محو می‌شود.

اگر مردم به کارهای گذشته‌حرف​ استادش فکر می‌کردند، احتمالاً یک تصویر‌منظور​ ذهنی کاملاً برعکس را تصور می‌کردند.

اما چرا...

چرا استادش داشت به تصویر ذهنیِ خلق‌تبدیل​ و محافظت نزدیک می‌شد، در حالی که‌جسم​ او داشت به سمت نابودی و مرگ می‌رفت؟

هرچه بیشتر برای‌داده​ دور شدن از آن‌ببیند​ وسواس به خرج می‌داد...

بیشتر خودش را‌بود​ در حال زل‌زیادی​ زدن به آن می‌دید.

ذهن انسان‌استیصال​ انکار کردن‌عکس​ را بلد نیست.

مگر ما با یک مغز احمق به دنیا نیامده‌ایم‌استیصال​ که هرچه بیشتر به خودمان می‌گوییم به چیزی که‌آدم​ دوست نداریم فکر نکنیم، بیشتر به آن فکر می‌کنیم؟

یهو ها-ریون به‌داده​ هیونگش نگاه کرد و‌ببیند​ در فکر فرو رفت.

«پزشک بودن شغلیه که‌اینکه​ بیشتر از هر جنگجویی با‌نشد​ مرگ سر و کار داره.»

اگر آدم‌ها سالم و‌عکس​ شاد بودند، اصلاً چرا‌بی‌جان​ باید دنبال یک پزشک می‌گشتند؟

آن‌ها به سراغ پزشک می‌روند‌ذره​ چون درد می‌کشند و در‌جهت​ حال دست و پا زدن هستند.

مخصوصاً از آنجایی که هیونگش بزرگ‌ترین پزشک‌ببیند​ الهی زیر این آسمان بود، جنگجوهایی که جانشان‌خاصی​ به مو بند بود زیاد به سراغش می‌آمدند.

این یعنی او هم‌اینکه​ به همان اندازه باید‌بدل​ با مرگ روبرو می‌شد.

البته، می‌دانست که‌جهت​ هیونگش جان چند نفر‌جسم​ را نجات داده است.

با این حال،‌ناامیدانه​ دانش بشری حد‌انسانیتش​ و مرزی دارد.

مهم نیست چقدر تلاش کنی،‌بی‌جان​ قانون دنیا این است که‌بکشد​ کسی که باید بمیرد، می‌میرد.

شغل هیونگش طوری بود‌اینکه​ که مدام در آن‌بدل​ جان انسان‌ها از دست می‌رفت.

حتماً بارها و بارها پیش آمده بود که تا لحظه آخر با‌سرک​ تمام وجود برای یک بیمار جنگیده بود، اما در نهایت او را‌تمام​ از دست داده بود و نتوانسته بود حریف طول عمر طبیعی‌اش بشود.

آیا آن تجربیات وحشتناک، تبدیل‌ذره​ به پینه‌هایی شده بود که‌جهت​ در فلسفه رزمی‌اش ریشه دوانده بود؟

یهو ها-ریون‌اجازه​ با خودش‌جسم​ فکر کرد.

جایگاهی که هیونگش در‌اینکه​ آن قرار داشت، همیشه‌بدل​ «روز مرگ یک آدم» بود.

روزی که‌استیصال​ یک نفر در‌اجازه​ عمارت پزشکی می‌میرد.

در آن تنهایی، بدون‌چسبیدن​ هیچ خانواده یا دوستی‌شده​ از زادگاهشان، بدون هیچ‌کس.

درست در انتهای آن سفر نهایی‌ذهن​ از زندگی به مرگ، مگر پزشک‌شیء​ تنها کسی نبود که کنارشان می‌ماند؟

چون این سرنوشت یک‌اینکه​ پزشک بود که در‌بدل​ این جیانگهو زندگی می‌کرد.

هیونگش در این مدت کوتاه‌اجازه​ فاجعه خون، چندتا از این «روزهای‌آدم​ مرگ» را به چشم دیده بود؟

در عمارت‌مبارزه​ پزشکی، و‌چسبیدن​ در میدان جنگ.

انسان‌ها می‌میرند.

و در تمام آن‌اینکه​ روزهایی که روی هم‌بدل​ تلنبار می‌شوند، یک پزشک آنجاست.

او می‌جنگد و می‌جنگد، و در نهایت یک شیطان‌ذهن​ را در آغوش می‌کشد، و حتی آن شیطان هم برایش‌نیست​ تبدیل به ابزاری می‌شود تا بتواند به جنگیدن ادامه دهد.

در سرتاسرِ‌مبارزه​ «روز مرگ‌چسبیدن​ یک آدم».

به این ترتیب، فلسفه رزمی‌بی‌جان​ هیونگش داشت به شکلی کاملاً‌بکشد​ متفاوت از اراده خود او می‌رسید.

یهو ها-ریون‌فلسفی​ گفت: «...هنوز‌اینکه​ کامل نشده.»

«...»

«تصویر ذهنی‌مبارزه​ تو هنوز کامل‌ذره​ نیست. برای همین...»

جین چون-هی هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد‌بی‌جان​ روزی برسد که این پسر‌بکشد​ بخواهد به کس دیگری دلداری بدهد.

جین چون-هی سر تکان داد.

«آره. حق‌استیصال​ با توئه. من‌اجازه​ هنوز کامل نشدم.»

تصویر ذهنی‌مبارزه​ جین چون-هی‌چسبیدن​ کامل نبود.

اگر یک نقاشی‌داده​ بود، می‌شد یک‌ذهن​ نقاشی انتزاعیِ ناتمام.

هنوز هیچ‌کس نمی‌دانست‌بود​ قرار است چه جور‌بینشان​ نقاشی‌ای از آب دربیاید.

«و... شاید زیاد مایه دلداری نباشه، اما منظره‌ای که‌ذهن​ تو داری باهاش روبرو می‌شی هیونگ، همون منظره‌ایه که هر‌نیست​ رزمی‌کاری تو این دنیا با تمام وجود آرزوش رو داره.»

«جوهر هنرهای رزمی؟»

«تمام هنرهای رزمی، در‌جسم​ نهایت فقط یه کلمه دیگه‌سرک​ برای دعوت کردن از مرگن.»

«...این اصلاً دلداریِ خوبی نبود.»

«خودمم همین فکر رو می‌کردم. با این حال،‌بی‌جان​ اینکه هنوز کامل نشده یعنی جای کار داره، و‌چیز​ اینکه ازش آگاهی یعنی می‌تونی تغییرش بدی، مگه نه؟»

«...این یکی یکم بهتر بود.»

برای کسی مثل یهو‌جسم​ ها-ریون، داشت حرف‌های خیلی‌آدم​ منطقی و معقولی می‌زد.

با نگاه به پایین کوه، نام‌گونگ اون‌بینشان​ را دید که داشت مردم را رهبری می‌کرد‌این‌طور​ و به اوضاع بعد از درگیری رسیدگی می‌کرد.

«همم، دانتیان همه‌شون نابود شده؟»

«بله! حتی‌مبارزه​ یه نفر هم‌ذره​ از قلم نیفتاده.»

دیدن اینکه چطور با وجود زدن ماسک‌ببیند​ و مخفی کردن هویتش، خیلی طبیعی تبدیل‌چیز​ به رهبر گروه شده بود، جالب بود.

«اون مرد‌فلسفی​ واقعاً یه‌اینکه​ رهبر مادرزاده...»

و... چی‌ای که از‌عکس​ زیر ماسک حس می‌کرد، به‌ذهن​ طرز قابل‌توجهی قوی‌تر شده بود.

«درسته.

تو این‌اجازه​ مدت اونم‌جسم​ قوی‌تر شده.»

نام‌گونگ اون، جین چون-هی‌اینکه​ را شناخت و بلافاصله‌بدل​ به سمت بالای کوه دوید.

یک تکنیک حرکتیِ خیره‌کننده.

با حس کردن چی رعد در‌انسانیتش​ نوک انگشتان پایش، به نظر می‌رسید رعدِ‌داده​ درونش حتی قدرتمندتر از قبل شده است.

«فعلاً قصد دارم بهشون بگم راهزن‌های‌ذهن​ دریایی و بفرستمشون تحویل مقامات بک‌رین‌شیء​ بشن. فرستادنشون به اتحاد رزمی فقط دردسره.»

«واو، ارباب اتحاد‌بود​ رزمیِ آینده داره‌زیادی​ حرف خیلی جالبی می‌زنه.»

از آنجایی که سرنوشتش را تغییر داده بود، شاید دیگر تبدیل به ارباب‌بکشد​ اتحاد رزمی نمی‌شد... اما در هر صورت، او تا مغز استخوان یک مرد از‌درک​ جناح متعارف بود، مردی که بالاترین جایگاه را در سیستم طبقاتی جناح متعارف داشت.

«اگه این قضیه تبدیل به‌ذره​ جنگ بین جناح متعارف و فرقه‌عکس​ شیطانی بشه، خیلی رو اعصاب می‌ره.»

«دقیقاً. هر کدومشون با توجه به گناهانشون مجازات‌آدم​ عادلانه‌ای می‌شن. این همون چیزی نیست که تو‌نیست​ می‌خوای؟ شکلش مهم نیست، مهم جوهرهِ کفاره دادنه.»

با شنیدن این‌بود​ حرف‌ها، جین چون-هی نتوانست‌بینشان​ جلوی خنده‌اش را بگیرد.

«دقیقاً.»

حتی به عنوان دوستان بد، یا‌انسانیتش​ شاید دقیقاً به خاطر اینکه دوستان‌اجازه​ بدی بودند، این‌قدر خوب همدیگر را می‌شناختند؟

درست همان موقع، یک‌جسم​ کبوتر نامه‌بر با سرعت‌آدم​ به سمتشان پرواز کرد.

ایلکانه پیام‌فلسفی​ را چک کرد‌حرف​ و نزدیک شد.

«ارباب من،‌استیصال​ پیامی از‌عکس​ ساختمان اصلی رسیده.»

«همم؟»

«این یه احضاریه برای بازگشت به‌ذهن​ ساختمان اصلیه. می‌گه اربابان جوان باید تو‌ساده​ دوئل‌های خونین تن به تن شرکت کنن.»

«...این اراده شیطان آسمانیه؟»

«مهر رسمی روش نخورده، اما همون‌طور که می‌دونید، شیطان آسمانی گاهی اوقات دستورات رو بدون‌شیء​ مهر صادر می‌کنه، برای همین نمی‌تونیم مطمئن باشیم. با این حال، با توجه به شکل‌سمت​ نامه مهر و موم شده و نوع رمزگذاری، قطعیه که از طرف فرماندهی عالی اومده.»

یهو ها-ریون‌مبارزه​ به جین‌چسبیدن​ چون-هی نگاه کرد.

جین چون-هی جواب داد: «اه... من که نمیام. اگه قصد داری من‌شیء​ رو تا کوه‌های صدهزارگانه ببری، بهشون بگو آماده باشن که حتی اگه‌درک​ شده از پشت بیهوشم کنن، باید من رو کشان‌کشان تا اونجا ببرن.»

پزشک تصمیمش را گرفته بود.

مهم نبود‌استیصال​ چه بشود، او‌اجازه​ باید فرار می‌کرد.

فقط باید‌مبارزه​ این کار‌چسبیدن​ را می‌کرد.

اگر کشان‌کشان با‌داده​ آن‌ها می‌رفت، قطعاً‌ذهن​ به ضررش تمام می‌شد.

«...چقدر مسخره.»

«من هیچ‌وقت ارباب جوان نبودم! مرتیکه!‌داده​ در عوضش فقط یه بشقاب تانگسویوک‌سرک​ خرچنگ عجیب و غریب گیرم اومد! هان؟»

تخصص هیونگش گل کرده بود.

پافشاری سرسختانه.

تحت هر شرایطی‌بود​ حرف خودش را‌زیادی​ به کرسی می‌نشاند.

و در ادامه گفت: «خب، با فرض اینکه اون پیام واقعاً از طرف شیطان‌بلکه​ آسمانی باشه... به نظر می‌رسه منظورش اینه که دست از سر و کله هم‌کند​ پریدن بردارید و کار رو زودتر تموم کنید. مخصوصاً با فرار این دفعه چونگ-یون.»

«اگه شش‌مبارزه​ خانواده بذر شیطانی‌ذره​ فرستاده باشنش چی؟»

«احتمالاً شیطان آسمانی الان تو کوهستان صد هزارتایی نیست و از اونجایی که به طور مبهم نگفتن پیام از طرف شیطان آسمانی بوده یا‌درک​ شش خانواده بذر شیطانی، احتمالاً به جرم جعل گیر نمی‌افتن... البته احتمالاً. با این حال، چون از فرماندهی عالی برای فرستادنش استفاده کردن، جمع‌بکشیشون​ و جور کردن گندکاری‌هاش یکم دردسر داره. بازم... به نظر می‌رسه حاضرن این ریسک رو بپذیرن تا وقتی شیطان آسمانی نیست، کار رو تموم کنن.»

«...این همون‌فلسفی​ وضعیتیه که ما‌حرف​ هم دلمون می‌خواد.»

«حتی با‌استیصال​ وجود اینکه ممکنه‌اجازه​ یه تله باشه؟»

«آره.»

یهو ها-ریون سر تکان داد.

جین چون-هی گفت: «و متغیر سوم اینه‌بینشان​ که ممکنه فقط یه دوئل تن به‌شاید​ تن باشه، نه یه مبارزه تا حد مرگ.»

«همم؟ مگه ممکنه؟»

«کی می‌دونه. فعلاً به نظر می‌رسه نابود کردن فرقه‌استیصال​ جاودانه خون هدف مهمیه... شاید فقط می‌خوان قبل از‌آدم​ اون، بچه‌ها رو حسابی تنبیه کنن تا به خودشون بیان.»

«احتمال سوم از همه ضعیف‌تره.»

«...این‌طور فکر می‌کنی؟‌بود​ تو حالت عادی،‌زیادی​ این قضاوت درستیه.»

جین چون-هی چانه‌اش را مالید.

احساس می‌کرد که با‌چسبیدن​ تفکر عادی نمی‌توان به‌شده​ نیت‌های شیطان آسمانی پی برد.

یهو ها-ریون‌اجازه​ گفت: «پس‌جسم​ من دیگه برمی‌گردم.»

«...»

جین چون-هی با‌جهت​ دقت به یهو‌داده​ ها-ریون خیره شد.

انگار می‌خواست این‌ناامیدانه​ تصویر را در‌انسانیتش​ چشمانش حک کند.

«...عجیبه.

نمی‌دونم چرا، اما حس‌اینکه​ می‌کنم این بار زودتر‌بدل​ از دفعه قبل می‌بینمش...؟»

معمولاً وقتی از‌جهت​ هم جدا می‌شدند، چند‌جسم​ سالی به راحتی می‌گذشت.

با این حال، ناگهان احساس‌ذره​ کرد که دیدار بعدی‌شان خیلی‌جهت​ زودتر از این حرف‌ها خواهد بود.

و آن زمان،‌داده​ وقت یک «انتخاب»‌ذهن​ خاص فرا می‌رسید.

«اون چیه؟»

یک پیش‌حس عجیب.

جین چون-هی‌مبارزه​ دستی روی‌چسبیدن​ سینه‌اش کشید.

یک کشتی جنگی از راه رسید‌زیادی​ و تمام اعضای فرقه شیطانی را که‌می‌فهمیدند​ دانتیان آن‌ها نابود شده بود، دستگیر کرد.

پس از سر و سامان دادن به‌جسم​ اوضاع، گروه سوار کشتی‌ای شدند که دشمنان‌بلکه​ با آن آمده بودند و به راه افتادند.

با اینکه جین چون-هی با آرایش‌انسانیتش​ خود کشتی‌ها را در هم شکسته بود،‌داده​ یک کشتی خوب توانسته بود سالم بماند.

این فال نسبتاً خوبی بود.

زنده ماندن در آن آرایش به‌زیادی​ این معنی بود که کشتی توسط‌همدیگر​ صنعتگران واقعاً ماهری ساخته شده است.

«برادر. از اونجایی که این کشتی‌داده​ مورد استفاده شش خانواده بذر شیطانیه،‌سرک​ کیفیتش خیلی خوبه، مگه نه؟ کهه‌هه‌هه‌هه‌هت!»

ایلکانه در حالی‌ناامیدانه​ که سکان را می‌چرخاند،‌تبدیل​ خنده‌ای شیطانی سر داد.

شاید به این دلیل که‌بی‌جان​ اهل صحرا بود، می‌گفتند ایلکانه علاقه‌بلکه​ زیادی به چنین کشتی‌های بزرگی دارد.

با چنین کشتی گران‌قیمت و سبکی، امکان سفر در خلاف جهت‌منظور​ رودخانه وجود داشت، بنابراین می‌توانستند مسیر رودخانه یانگ‌تسه را تا نزدیک‌سپس​ ساختمان اصلی دنبال کنند که باعث صرفه‌جویی زیادی در زمان می‌شد.

آن‌ها جین چون-هی و‌عکس​ نام‌گونگ اون را در‌بی‌جان​ ساحلی نزدیک پیاده کردند.

«مراقب خودت باش، هیونگ.»

«آره. تو هم همین‌طور.»

«نمی‌دونم چرا، اما یه حس‌حرف​ ناخوشایندی بهم می‌گه که خیلی‌اما​ زود دوباره همدیگه رو می‌بینیم...»

او این کلمات را‌عکس​ قورت داد و تنها به‌ذهن​ یک خداحافظی ساده بسنده کرد.

به محض پیاده شدن از قایق،‌انسانیتش​ با فریاد «بادبان‌ها رو بکشید پایین!»‌اجازه​ ایلکانه، بادبان‌ها با هماهنگی کاملی باز شدند.

به نظر می‌رسید قصد‌جسم​ دارند با حداکثر سرعت در‌سرک​ خلاف جهت رودخانه حرکت کنند.

درست در همان لحظه،‌اینکه​ انتقال صدای یهو ها-ریون‌بدل​ در ذهنش طنین‌انداز شد.

[به نظر می‌رسه خودت‌عکس​ تا الان حدس زدی‌بی‌جان​ هیونگ، اما بهتره واضح بگم.]

[همم؟]

[جاسوس داخل خانواده نامگونگ،‌جسم​ جو یونگ-یونگ، همسر سوم‌آدم​ رئیس سابق خانواده نامگونگه.

ماجرای دیوانگی‌فلسفی​ رئیس سابق هم‌حرف​ کار اون بود.]

[هی، تو...]

وقتی برگشت، کشتی باد‌چسبیدن​ را در بادبان‌هایش انداخته بود‌استیصال​ و حسابی دور شده بود.

«لعنتی...

چطور می‌تونی یه بمب‌اینکه​ بندازی تو بغلم و‌بدل​ ولم کنی بری، بچه پررو.»

همان‌طور که یهو ها-ریون گفته‌اجازه​ بود، او واقعاً از همان‌ببیند​ ابتدا به این موضوع مشکوک بود.

با این حال هیچ مدرکی نداشت و‌تبدیل​ این موضوع به خانواده دیگری مربوط می‌شد،‌جسم​ بنابراین از دخالت کردن خودداری کرده بود.

اما حالا که خود‌جسم​ یهو ها-ریون این را‌آدم​ گفته بود، اوضاع فرق می‌کرد.

«آه، آآآه...

احتمالاً پیش خودش فکر‌عکس​ کرده که داره به‌بی‌جان​ هیونگش کمک می‌کنه، اما...»

در حالی که جین چون-هی صورت‌انسانیتش​ خشکش را با دستانش می‌مالید، نام‌گونگ اون‌داده​ پرسید: «چرا قیافه‌ات این‌طوری شد، برادر جین؟»

باید بهش بگم یا نه؟

به نظر می‌رسید نام‌گونگ اون‌حرف​ متوجه شده بود که جین‌اما​ چون-هی چیز غیرعادی‌ای شنیده است.

شاید به ظاهرش نمی‌خورد،‌عکس​ اما آن مرد مثل‌بی‌جان​ یک روح تیزبین بود.

«آه... نمی‌دونم.»

حالا که یک سوءظن‌جسم​ به یقین تبدیل شده‌آدم​ بود، چاره دیگری نداشت.

«همسر سوم رئیس سابق،‌اینکه​ بانو جو یونگ-یونگ، اخیراً‌بدل​ مشغول چه کاری بوده؟»

«او رفت به خانه پدری‌اش تا برادر‌جسم​ کوچک‌ترش رو ببینه. یه برادر کوچک‌تر و‌بلکه​ ضعیف داره و اغلب به دیدنش می‌ره.»

«نرفته برادرش رو ببینه. رفته‌ذره​ تا هنرهای شیطانی رو پخش‌جهت​ کنه. اون از فرقه شیطانیه.»

«چی...؟»

چشمان نام‌گونگ اون گشاد شد.

او به پشت نام‌گونگ‌عکس​ اون که مثل سنگ‌بی‌جان​ خشکش زده بود، زد.

«یهو ها-ریون همین الان به عنوان یه حرکت حسن نیت برای کمک تو، این رو بهم گفت.‌ببیند​ تو حالت عادی، اون این موضوع رو تا آخر مخفی نگه می‌داشت، اما از اونجایی که تو،‌درک​ برادر نام‌گونگ، بهش لطف کردی، این از اون صحنه‌هاست که لطف تو جیانگهو، لطف بیشتری به همراه میاره.»

«...نه، این مهم نیست.‌جسم​ مادر کوچک ما یه‌آدم​ جاسوس از فرقه شیطانیه؟»

«این‌طور به نظر می‌رسه.»

«...نه... یه جاسوس؟!»

نام‌گونگ اون روی زمین افتاد.

تا این حد شوکه‌کننده بود.

جین چون-هی به‌بود​ پشت نام‌گونگ اون‌زیادی​ ضربه آرامی زد.

«چرا درباره همچین‌جهت​ مسئله جدی‌ای این‌قدر‌داده​ با خوشحالی حرف می‌زنی!»

«مگه جدی‌تر حرف زدن‌چسبیدن​ درباره یه مسئله جدی‌شده​ چیزی رو حل می‌کنه؟»

«لعنتی! درست مثل دیوانه یکتا!»

«هاهاهاها.»

نام‌گونگ اون از‌جهت​ این نگرش بی‌شرمانه‌داده​ جین چون-هی آهی کشید.

«درست مثل توضیح دادن‌چسبیدن​ به یه بیمار مبتلا‌شده​ به یه بیماری لاعلاجه.

این برادر کوچک‌تر من...»

می‌دانست که این روش‌اینکه​ خاص جین چون-هی برای نشان‌نشد​ دادن ملاحظه و همدردی است.

اگر آن حرف‌ها درست بود، پس خود جین چون-هی ناگهان‌ببیند​ وارد خانواده نامگونگ شده، انواع و اقسام دردسرها را تجربه‌اگر​ کرده و در نهایت درگیر یک خصومت خانوادگی شده بود.

واضح بود که‌ناامیدانه​ منظورش این بود که‌تبدیل​ او احساس شرمندگی نکند.

واضح بود، اما...

«واقعاً رو اعصابه.

هووف.»

با این حال، به جای ناله کردن، هق‌هق گریه‌استیصال​ و غرق شدن در حس خیانت، توانست حضور ذهن‌آدم​ خود را برای تفکر سرد و منطقی به دست آورد.

خنده‌دار بود.

اینکه توانست‌فلسفی​ به این سرعت‌حرف​ خونسردی‌اش را بازیابد.

«اگه اون حرف‌ها درست‌عکس​ باشن، که حتماً هستن،‌بی‌جان​ نگران کوچک‌ترین برادرم هستم.»

نام‌گونگ اون‌مبارزه​ پرسید: «مدرکی‌چسبیدن​ هم هست؟»

«آه، نه نیست. اما یه‌بی‌جان​ شهادت وجود داره. و بخش‌هایی‌بکشد​ هم بود که خودم حدس می‌زدم.»

«اوه، محض رضای خدا...»

«به نظر می‌رسه بعد از‌اجازه​ شنیدن حرف‌های من، خودت هم‌ببیند​ حدس‌هایی زدی، برادر نام‌گونگ. خب.»

حقیقت داشت.

همسر سوم، جو یونگ-یونگ.

برای راحتی، فرزندان خانواده‌اینکه​ لقب او را به‌بدل​ «مادر کوچک» خلاصه کرده بودند.

مادر کوچک‌استیصال​ به طرز غیرمعمولی‌اجازه​ زیاد بیرون می‌رفت.

البته به دلیل ذات‌چسبیدن​ گیج و خوش‌بینانه‌اش، هیچ‌کس‌شده​ به او شک نمی‌کرد.

و از همه مهم‌تر،‌جسم​ او هرگز هیچ‌گونه جاه‌طلبی‌ای‌آدم​ از خود نشان نداده بود.

خدمتکارانی که از همسر دوم، بانو ویجی‌بینشان​ پیروی می‌کردند، پنهانی جو یونگ-یونگ را مسخره‌شاید​ می‌کردند و به او خرس تنبل می‌گفتند.

اما... آیا واقعاً همین‌طور بود؟

«اون اغلب غایب بود‌چسبیدن​ و ادعا می‌کرد که داره‌استیصال​ به خانه پدری‌اش سر می‌زنه.»

جین چون-هی‌اجازه​ گفت: «یه‌جسم​ چیز قطعیه.»

«همم؟»

«الان تو تنها کسی‌عکس​ هستی که می‌تونه خانواده نامگونگ‌ذهن​ رو تغییر بده، برادر نام‌گونگ.»

«...تو اول درد‌ناامیدانه​ رو می‌دی و‌انسانیتش​ بعد درمان رو.»

«بذار حرف‌هامون رو روشن کنیم.‌بی‌جان​ من درد رو کشف کردم‌بکشد​ و درمان رو هم دادم.»

هر چه‌فلسفی​ باشد، او‌اینکه​ یک پزشک بود.

آن هم یک‌جهت​ پزشک مشهور، بزرگترین‌داده​ دکتر الهی زیر آسمان.

«باید زودتر برگردیم.»

درست در همان‌داده​ لحظه، برادر نام‌گونگ متوجه‌ببیند​ چیزی در دوردست شد.

«ها؟ برادر جین. اون چیه؟»

یک بنر عظیم بود که‌اجازه​ به شعبه عمارت پزشکی فلس‌ببیند​ سفید در هواجو نصب شده بود.

حروفی که با یک قلم‌موی غول‌پیکر و در یک حرکت نوشته‌عکس​ شده بودند، به قدری واضح بودند که یک رزمی‌کار در سطح‌شیء​ نام‌گونگ اون می‌توانست حتی از فاصله بسیار دور آن‌ها را بخواند.

و همین موضوع‌داده​ برای جین چون-هی‌ذهن​ هم صدق می‌کرد.

[تبریک★شیطان آسمانی★نجات‌بخش]

دست‌خط استادش بود.

«...لعنت بهش.»

جین چون-هی در حالی که‌بی‌جان​ صورتش مثل لبو سرخ شده بود،‌بلکه​ روی زمین افتاد و سجده کرد.

«همم؟ این اصطلاحیه که تا حالا نشنیدم. لقب خیلی خفنیه، اما اینکه‌همدیگر​ بهش بگن شیطان آسمانی، یعنی یکی از رهبران جناح غیرمتعارف داره از‌کسی​ خودش تعریف می‌کنه؟ تو این شیطان آسمانی نجات‌بخش رو می‌شناسی، برادر جین؟»

«...»

جین چون-هی نمی‌توانست حرف بزند.

فقط می‌خواست صورتش‌داده​ را در یک‌ذهن​ گودال آب دفن کند.

-از این به‌بود​ بعد، لطفاً به من‌بینشان​ بگید شیطان آسمانی نجات‌بخش؟

آخه چرا شیطان قلبی‌عکس​ من... یه همچین چرت‌بی‌جان​ و پرت‌هایی سر هم کرد؟

تانگ آه... تانگ آه...

دلم برات تنگ شده...

ناولها | novelha.net