---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 124: فصل ۱۲۴ • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 124: فصل ۱۲۴

0

وقتی به کنارش نگاه کرد،‌پزشکی​ زنانی با لباس‌های راهبانه داشتند‌همین‌طوره​ به جین چون-هی نزدیک می‌شدند.

آن‌ها پنج نفر بودند.

جین چون-هی از‌اژدهای​ هر پنج نفرشان‌عمارت​ انرژی عجیبی حس می‌کرد.

انرژی ملایم اما باصلابتی بود که‌ادای​ باعث می‌شد ناخودآگاه حس کند هر‌اتفاقات​ پنج نفرشان انرژی درونی فوق‌العاده عمیقی دارند.

«این انرژی یه جورایی من رو یاد معبد می‌اندازه...‌سعادتی​ نکنه این انرژی درونی فرقه پوتو باشه که حتی‌کردیم​ بین بودایی‌ها هم به عنوان یه فرقه برجسته شناخته می‌شه؟»

در همین فکرها بود‌عمارت​ که بالاخره رسیدند و‌درسته​ جلوی جین چون-هی ایستادند.

«آمیتابا.»

هر پنج نفر در سکوت،‌نشانه​ یکی از دست‌هایشان را به‌آوردند​ نشانه ادای احترام یک‌دستی بالا آوردند.

با دیدنشان،‌سفید​ جین چون-هی یاد‌پزشکی​ اتفاقات رمان افتاد.

راهب بزرگ هویکه، کسی که‌پزشکی​ برای درک آموزه‌های بودا، بازوی‌همین‌طوره​ خودش را قطع کرده بود.

بعد از آن ماجرا، بعضی از راهبان بودایی برای ادای‌درسته​ احترام به او، به جای اینکه هر دو دست را‌کردیم​ به هم بچسبانند، فقط با یک دست ادای احترام می‌کردند.

البته توی رمان نوشته شده بود که‌احترام​ تقریباً تمام راهبانی که توی دنیای رزمی فعالیت‌راهب​ دارند، همین ادای احترام یک‌دستی را انجام می‌دهند.

«نیکوکار جوان.‌سفید​ می‌تونم چیزی‌عمارت​ ازتون بپرسم؟»

«آه، بله. بفرمایید؟»

«با توجه به نشان روی جعبه دارویی که‌فلس​ پشتتونه و سگی که همراهتونه... شما قهرمان جوان،‌معرفی​ اژدهای سفید کوچک از عمارت پزشکی فلس سفید هستید؟»

«درسته... شما‌سکوت​ از فرقه‌دست‌هایشان​ پوتو هستید؟»

«آمیتابا. چه سعادتی. بله،‌عمارت​ همین‌طوره. من آن هیون هستم،‌سعادتی​ یکی از شاگردان فرقه پوتو.»

او با‌سفید​ احترام خودش‌عمارت​ را معرفی کرد.

«وضعیت اضطراریه، برای همین جسارت کردیم و این‌طور بی‌مقدمه اومدیم‌درسته​ سراغتون. تقاضایی ازتون داریم. اگه بتونید چند لحظه وقت بذارید‌کردیم​ و به حرف‌هامون گوش بدید، ممنون می‌شیم. وقتش رو دارید؟»

رفتارش فوق‌العاده مؤدبانه بود.

از وقتی به جیانگهو آمده بود، این‌هستید​ اولین باری بود که با چنین آدم‌هایی‌معرفی​ برخورد می‌کرد، برای همین حسابی برایش تازگی داشت.

«یعنی یه‌سفید​ جناح متعارف‌عمارت​ برجسته این‌شکلیه؟»

ناگهان یاد نام‌گونگ اون افتاد.

خانواده نامگونگ قطعاً یکی از برترین‌های جناح‌احترام​ متعارف بود، اما نام‌گونگ اون به طرز‌افتاد​ عجیبی آدم کج‌ومعوجی از آب درآمده بود.

جین چون‌-هی افکار مربوط‌عمارت​ به دوست شرورش را‌درسته​ پس زد و گفت:

«اصلاً باعث‌سفید​ زحمت نیست.‌عمارت​ موضوع چیه؟»

«صحبت کردن در مورد این موضوع‌عمارت​ کنار جاده چندان جالب نیست، پس بیاید‌هیون​ بریم یه جای دیگه. از این طرف.»

راهبه فرقه پوتو سپس جین‌نشانه​ چون-هی را به سمت مسافرخانه‌ای‌آوردند​ در همان حوالی راهنمایی کرد.

مسافرخانه نه چندان‌کوچک​ بزرگ بود و‌فلس​ نه خیلی مجلل.

وقتی داخل شدند و نشستند، راهبه‌ای که‌هستید​ با او صحبت کرده بود روبروی جین‌معرفی​ چون-هی نشست و بقیه راهبه‌ها پشت سرش ایستادند.

«یه چیزی این‌اژدهای​ وسط... جو خیلی‌عمارت​ سنگینه. قضیه چیه؟»

[چند روز پیش یه‌دست‌هایشان​ بیماری مرموز توی فرقه ما‌بالا​ شروع به پخش شدن کرد.

همون‌طور که می‌دونید، حتی رزمی‌کارها هم در برابر بیماری‌سعادتی​ مصون نیستن، اما هرچی انرژی درونی یه نفر عمیق‌تر‌کردیم​ باشه، راحت‌تر می‌تونه اینجور مریضی‌ها رو دفع کنه، مگه نه؟]

این صدا نه‌کوچک​ توی گوشش، بلکه مستقیم‌هستید​ توی ذهنش طنین‌انداز شد.

چشمان جین‌قهرمان​ چون-هی از‌سفید​ تعجب گرد شد.

راهبه‌های روبرویش‌سکوت​ با آرامش‌دست‌هایشان​ لبخند زدند.

روی لب‌هایشان فقط لرزش خفیفی‌پزشکی​ وجود داشت که بدون دقت‌همین‌طوره​ زیاد، اصلاً به چشم نمی‌آمد.

[...بیماری مرموزی که الان توی فرقه ما شیوع پیدا‌سعادتی​ کرده، اصلاً یه مریضی عادی نیست، برای همین انقدر‌کردیم​ فوری اومدیم تا از قهرمان جوان، جین چون-هی کمک بگیریم.

اینکه یه نیکوکار دقیقاً تو چنین‌عمارت​ موقعیتی از راه برسه، واقعاً شبیه به‌هیون​ لطف و محافظت بودا به نظر می‌رسه.]

انتقال صدا!

این یک هنر رزمی خاص بود که از‌درسته​ چی حقیقی برای انتقال صدا استفاده می‌کرد، طوری‌اضطراریه​ که فقط شخص مورد نظر بتواند آن را بشنود.

اسم اصلی‌اش انتقال صدای مخفی‌پزشکی​ بود، اما معمولاً مخفف می‌شد و‌هیون​ به آن همان انتقال صدا می‌گفتند.

و انتقال صدا‌اژدهای​ معمولاً برای مکالمات مخفیانه‌پزشکی​ و محرمانه استفاده می‌شد.

جین چون-هی هم نحوه‌دست‌هایشان​ استفاده از انتقال صدا را‌بالا​ از استادش یاد گرفته بود.

[یه بیماری مرموز؟ علائمش چیه؟]

یه بیماری مرموز.

اگر می‌خواستند ملایم بگویند، اسمش‌کوچک​ بیماری مرموز بود؛ اما اگر می‌خواستند‌سعادتی​ رک باشند، این یک اپیدمی بود.

و اگر یک اپیدمی‌دست‌هایشان​ داشت توی کوه پوتو پخش‌بالا​ می‌شد، قضیه خیلی جدی بود.

«یادم نمیاد توی رمان چیزی در مورد اپیدمی توی کوه پوتو خونده‌هستم​ باشم... یعنی آینده به خاطر من تغییر کرده؟ الان باید قبل از‌داریم​ زمانی باشه که فرقه جاودانه خون برای گرفتن شاهین رعد بهشتی پیداشون می‌شه...»

کمی مضطرب‌سفید​ شد، اما این‌پزشکی​ نگرانی بی‌فایده‌ای بود.

کتاب که همه‌چیز را مو به مو توضیح‌فلس​ نداده بود، تازه این همان زمانی بود که‌معرفی​ یهو ها-ریون تازه وارد فرقه شیطانی شده بود.

آن موقع توصیفات زیادی‌دست‌هایشان​ در مورد اتفاقات دنیای‌یک‌دستی​ بیرون توی کتاب وجود نداشت.

[نه. نیازی نیست‌کوچک​ جواب بدید. بیاید‌فلس​ همین الان راه بیفتیم.]

اگر پای یک اپیدمی در‌پزشکی​ میان بود، هرچه زودتر به‌همین‌طوره​ آن رسیدگی می‌شد، بهتر بود.

«مسئله شاهین رعد بهشتی مهمه، اما... اینجا‌پزشکی​ جون آدم‌ها، اونم تعداد زیادی آدم در خطره.‌شاگردان​ اولویتم اینه که اول وضعیت رو بررسی کنم.»

اصلاً قابل درمان‌یکی​ هست یا نه؟‌ادای​ می‌شود قرنطینه کرد؟

درمان یک اپیدمی، کلاً زمینه متفاوتی‌فلس​ نسبت به هنر جراحی داشت که‌هستم​ جین چون-هی تا الان نشان داده بود.

آدم‌ها با هم در ارتباطند و بیماری را‌درسته​ منتقل می‌کنند، و بیماری که علائمش را بروز‌اضطراریه​ می‌دهد، آن را به خانواده‌اش هم انتقال می‌دهد.

فقط درمان دارویی و داخلی‌کوچک​ کافی نبود، بلکه به یک دیدگاه‌سعادتی​ و مدیریت اجتماعی هم نیاز بود.

مخصوصاً اگر توی یک جامعه‌نشانه​ کوچک مثل اینجا شیوع پیدا می‌کرد،‌دیدنشان​ می‌توانست به سرعت غیرقابل کنترل بشود.

و بسته به نوع بیماری، ممکن‌فلس​ بود توسط ملوان‌ها به جیانگهو برده بشود‌شاگردان​ و آدم‌های خیلی بیشتری را مریض کند.

«امیدوارم چیزی‌سفید​ باشه که از‌پزشکی​ پس درمانش بربیام...»

واکسن‌ها قلمرو علم مدرن بودند.

آیا واقعاً می‌توانست با‌دست‌هایشان​ همین امکانات محدودی که داشت،‌بالا​ این وضعیت را مدیریت کند؟

«هر طور که‌کوچک​ باشه، الان تو یه‌هستید​ مسابقه با زمان هستیم.»

رزمی‌کارها معمولاً از آدم‌های عادی‌پزشکی​ قوی‌تر بودند و حتی به‌همین‌طوره​ این راحتی‌ها سرما هم نمی‌خوردند.

«یه بیماری مرموز که‌سفید​ می‌تونه حتی اونا رو‌فلس​ هم از پا دربیاره.»

با تماشای جین چون-هی،‌دست‌هایشان​ آن هیون نتوانست نگاه‌یک‌دستی​ تحسین‌آمیزش را پنهان کند.

«شایعاتی که‌سفید​ توی جیانگهو‌عمارت​ پیچیده دروغ نبودن.

حالا می‌فهمم چرا اژدهای سفید کوچک‌فلس​ رو به عنوان یه پزشک با‌هستم​ شخصیتی درستکار و متواضع ستایش می‌کنن.»

وقتی اولین بار این شایعات‌کوچک​ را شنیده بود، فکر می‌کرد‌درسته​ شاید کمی اغراق در کار باشد.

اصلاً ذات‌سکوت​ شایعات جیانگهو‌دست‌هایشان​ همین بود.

اما با دیدن او از‌پزشکی​ نزدیک، حس کرد که شایعات‌همین‌طوره​ حتی در موردش کم‌لطفی هم کرده‌اند.

«آمیتابا. ازتون‌سفید​ ممنونم، قهرمان‌عمارت​ جوان جین.»

راهبه آن هیون از جایش‌کوچک​ بلند شد و یک بار دیگر‌سعادتی​ به نشانه احترام سر خم کرد.

اتاق مهمان فرقه‌کوچک​ پوتو مجلل نبود، اما‌هستید​ تمیز و مرتب بود.

بوی عودی که تو محراب بودایی‌فلس​ روشن شده بود، کل فضای ساکت‌هستم​ و آروم معبد رو پر کرده بود.

«شنیدم که اصولاً‌اژدهای​ ورود مردا به‌عمارت​ فرقه پوتو ممنوعه.»

با شنیدن حرفای‌یکی​ جین چون-هی، راهبه‌ادای​ لبخند محوی زد.

«درسته. از همون اول ورود مردا به این‌درسته​ کوهستان ممنوع بود، اما پزشک‌ها همیشه یه استثنا‌اضطراریه​ بودن. هیچ‌چیزی مهم‌تر از نجات جون خواهرامون نیست.»

«درک می‌کنم.‌سفید​ منم حواسم‌عمارت​ به رفتارم هست.»

دوری از شهوات‌اژدهای​ جسمانی یکی از‌عمارت​ فضایل مهم آیین بوداست.

جین چون-هی نگران‌یکی​ بود که حضورش خللی‌احترام​ تو تمریناتشون ایجاد کنه.

«خیلی جالبه. معمولاً مردایی که وارد یه محیط کاملاً زنونه می‌شن، از‌هستم​ شدت کنجکاوی بی‌قرارن و دلشون می‌خواد همه‌جا سرک بکشن، اما تو، اژدهای سفید‌اگه​ کوچک، می‌گی که مراقب رفتار و حرکاتت هستی تا مبادا مزاحمتی ایجاد کنی.»

با شنیدن این حرف،‌عمارت​ گوش‌های جین چون-هی سرخ‌درسته​ شد و خنده خجالت‌زده‌ای کرد.

«یه پزشک فقط باید‌سفید​ به کار طبابتش برسه.‌فلس​ نباید درگیر چیز دیگه‌ای بشه.»

راهبه‌های فرقه پوتو‌یکی​ از حرفاش حسابی‌ادای​ تحت‌تأثیر قرار گرفتن.

'با بقیه رزمی‌کارهای‌کوچک​ جوون هم‌سن و‌فلس​ سالش فرق داره.'

رزمی‌کارهای معمولی هم‌سن و سال جین چون-هی‌هستید​ معمولاً نمی‌تونستن شور و حرارتشون رو کنترل‌معرفی​ کنن و خیلی وقت‌ها خام و بی‌پروا بودن.

چندین بار تو فرقه پوتو‌کوچک​ اتفاقاتی افتاده بود که باعث شده‌سعادتی​ بود راهبه‌ها از خجالت سرخ بشن.

در مقابل، شاگرد پزشک‌دست‌هایشان​ الهی فلس سفید، یعنی‌یک‌دستی​ اژدهای سفید کوچک، فرق داشت.

بی‌پروا نبود‌سفید​ و قلب‌عمارت​ بزرگی داشت.

با این حال، با‌عمارت​ ملاحظه بود و همین باعث‌سعادتی​ می‌شد به‌طور طبیعی دوست‌داشتنی باشه.

حتی با وجود اینکه تمرینات راهبه‌های فرقه‌پزشکی​ پوتو خیلی عمیق بود، بازم ممکن بود بعضی‌هاشون‌شاگردان​ با دیدن چهره جذاب جین چون-هی دلشون بلرزه.

بالاخره، فقط مردا نبودن که‌نشانه​ با دیدن زیبایی تحت‌تأثیر قرار‌آوردند​ می‌گرفتن، زنا هم همین‌طور بودن.

اما تو اون سن و سال،‌فلس​ جین چون-هی تنها کسی بود که این‌شاگردان​ قضیه رو می‌فهمید و بهش احترام می‌ذاشت.

'حالا که سنم رفته‌عمارت​ بالا، دیدن جوونا هیچ فکری‌سعادتی​ رو تو سرم بیدار نمی‌کنه.'

برای روح چهل‌ساله‌اش، همه‌سفید​ اون جوونا مثل دخترای‌فلس​ خودش به نظر می‌رسیدن.

با کار کردن تو عمارت پزشکی‌ادای​ فلس سفید، دخترای زیبای زیادی رو دیده‌رمان​ بود، اما همه‌شون از نسل دخترش بودن.

جین چون-هی به‌طور طبیعی با‌پزشکی​ چشمایی به پاکی یه آینه‌همین‌طوره​ زلال به فرقه پوتو نگاه می‌کرد.

و این تأثیر‌کوچک​ خیلی خوبی روی‌فلس​ شمشیرزن‌های فرقه پوتو گذاشت.

«با این حال، تو فرقه پوتو‌عمارت​ هیچ بچه‌ای نیست که به خاطر‌همین‌طوره​ همچین چیزی تمریناتش رو خراب کنه.»

وقتی راهبه لبخند‌یکی​ زد، خطوط ریزی‌ادای​ روی صورتش نقش بست.

لبخندش شبیه همون پیرزنی‌عمارت​ بود که تو بچگیش‌درسته​ جلوی یه لوازم‌تحریرفروشی دیده بود.

تنها فرقش این بود که کمرش‌فلس​ مثل بامبو صافِ صاف بود و‌هستم​ شمشیری هم به کمر بسته بود.

جین چون-هی می‌خواست چایی‌سفید​ که راهبه براش ریخته بود‌هستید​ رو به لب‌هاش نزدیک کنه.

همون موقع،‌سکوت​ هوانگ‌گو به‌دست‌هایشان​ حرف اومد.

هاپ! - ارباب،‌کوچک​ این آب یه‌فلس​ بوی عجیبی می‌ده!

با شنیدن این حرف،‌عمارت​ جین چون-هی سریع فنجون‌درسته​ رو از لب‌هاش فاصله داد.

انرژی درونی خودش رو وارد‌کوچک​ آب کرد تا بررسیش کنه، اما‌سعادتی​ هیچ اثری از سم توش نبود.

با این‌سکوت​ حال، بوش‌دست‌هایشان​ عجیب بود؟

تصمیم گرفت فعلاً نخورتش.

راهبه پیر به حرف اومد.

«لطفاً من رو‌اژدهای​ آبی صدا کن. این‌پزشکی​ اسم مخفف جهنم آویچیه.»

جهنم آویچی.

به عنوان پایین‌ترین و وحشتناک‌ترین‌پزشکی​ جهنم از بین هشت جهنم‌همین‌طوره​ بزرگ آیین بودا شناخته می‌شد.

این اسم همچنین‌کوچک​ ریشه اصطلاح «آشوب‌فلس​ و غوغا» بود.

«چرا همچین اسمی...؟»

با این سؤال جین‌دست‌هایشان​ چون-هی، چشم‌های راهبه آبی با‌بالا​ یه لبخند ملایم جمع شد.

«من دیگه‌سفید​ مسائل دنیای مادی‌پزشکی​ رو فراموش کردم.»

جین چون-هی‌سفید​ این اسم‌عمارت​ رو می‌شناخت.

زمانی که شیطان بهشتی به طور جدی‌پزشکی​ شروع به گشت‌وگذار تو دنیای رزمی کرد،‌هستم​ اون ملکه شمشیر سابق فرقه پوتو بود.

تو داستان قبلاً یه توصیفی ازش‌ادای​ خونده بود که نشون می‌داد لقب‌اتفاقات​ ملکه شمشیر رو به جانشینش واگذار کرده.

اون ملکه شمشیر شد‌عمارت​ اما هیچ‌وقت نتونست به‌درسته​ مقام امپراتور شمشیر برسه.

شایعاتی پخش شده بود که می‌گفت دلیلش‌هستید​ اینه که درک و روشن‌بینیش با سنش‌معرفی​ همخونی نداشته، اما حقیقت ماجرا نامعلوم بود.

تا الانم این قضیه‌سفید​ یادش مونده بود چون‌فلس​ اسمش خیلی خاص بود.

راهبه آبی، جین چون-هی‌دست‌هایشان​ رو به جایی که مریضا‌بالا​ جمع شده بودن راهنمایی کرد.

یه جای‌سفید​ کاملاً پرت‌عمارت​ و دورافتاده.

از یه ساختمون جداگانه، ترکیبی‌پزشکی​ از یه عطر تند و یه‌هیون​ بوی گند غیرقابل‌توصیف به مشام می‌رسید.

جین چون-هی جعبه داروش رو از روی‌پزشکی​ دوشش پایین آورد، یه حوله تمیز از‌هستم​ توش درآورد و بینی و دهنش رو بست.

دستکش پوشیدن‌سکوت​ رو هم‌دست‌هایشان​ فراموش نکرد.

به خوبی دستکش‌های لاتکسِ‌عمارت​ روی زمین نبودن، اما‌درسته​ بازم از هیچی بهتر بود.

«هوانگ‌گو، تو نیا تو.»

بعد از اینکه‌اژدهای​ کاملاً خودش رو آماده‌پزشکی​ کرد، وارد ساختمون شد.

رزمی‌کارهای زیادی‌سکوت​ اونجا دراز‌دست‌هایشان​ کشیده بودن.

استفراغ و اسهال.

به همراه رنگ‌پریدگی‌کوچک​ مایل به کبود‌فلس​ و گرفتگی شدید عضلات.

جین چون-هی با‌اژدهای​ عجله نزدیک‌ترین مریض‌عمارت​ رو معاینه کرد.

به خاطر کم‌آبی شدید، صورت مریض چروکیده‌احترام​ و به شدت گود افتاده بود و‌افتاد​ حتی برای باز کردن پلک‌هاش هم جون می‌کند.

وضعیت اسهالش رو‌کوچک​ بررسی کرد؛ دقیقاً‌فلس​ شبیه مدفوع آب‌برنجی بود.

وقتی جین چون-هی بدون هیچ درنگ و مکثی‌درسته​ مدفوع مریض رو بررسی کرد، نه تنها راهبه‌اضطراریه​ آبی بلکه بقیه راهبه‌ها هم حسابی جا خوردن.

مگه مدفوع‌قهرمان​ یه چیز کثیف‌کوچک​ و نجس نبود؟

یه پزشک از عمارت پزشکی فلس سفید به راحتی می‌تونست به خودش اجازه بده‌افتاد​ که کمی مغرور و ازخودراضی باشه، اما اونا هیچ‌وقت تصور نمی‌کردن یه پزشک شخصاً‌ماجرا​ و بدون هیچ تردیدی به یه چیز به این کثیفی دست بزنه و معاینه‌اش کنه.

'اگه الان تو دوران مدرن‌پزشکی​ بودیم، یه کشت مدفوع یا‌همین‌طوره​ آزمایش خون می‌نوشتم، اما اینجا غیرممکنه.'

جین چون-هی یه بار دیگه‌پزشکی​ با تمام وجودش کمبود علم‌همین‌طوره​ رو تو این دنیا حس کرد.

با این حال، فقط با‌کوچک​ دیدن همین علائم فعلی هم‌درسته​ می‌تونست یه تشخیص قطعی بده.

جین چون-هی از تشخیص با چی‌ادای​ حقیقی هم استفاده کرد تا بتونه‌اتفاقات​ وضعیت مریض رو خیلی دقیق‌تر درک کنه.

'اینا علائم کلاسیک وبائه.'

ویبریو کلرا.

یه بیماری عفونی کلاس دو.

تو کره جنوبی مدرن، بیماری کشنده‌ای‌ادای​ نیست، اما تو کشورهای در حال توسعه‌رمان​ جهان سوم، هنوزم جون خیلی‌ها رو می‌گیره.

تو گذشته، تو کشور ما هم رایج بود‌درسته​ که وقتی یه چاه آلوده می‌شد، کل یه‌اضطراریه​ روستا به خاطر یه بیماری مرموز از بین برن.

روی زمین، وبا یه بیماری بومی تو منطقه رود گنگ‌همین‌طوره​ هند بود، اما بعد از اینکه بریتانیا هند رو استعمار‌بی‌مقدمه​ کرد، از طریق کشتی‌های بریتانیایی تو کل دنیا پخش شد.

با اینکه خیلی‌ها نمی‌دونن، اما تعداد‌عمارت​ کسایی که از وبا مردن حتی‌همین‌طوره​ از کشته‌های طاعون سیاه هم بیشتر بود.

تا این حد کشنده بود؛ بیماری‌ای‌ادای​ که با سرسختی تمام حتی تا‌اتفاقات​ دوران مدرن هم دووم آورده بود.

'حتی الانم یه معضله.'

ناولها | novelha.net