چپتر 510: بدون عنوان
0بعد از مبارزه،مبارزان جنازهها جمعآوری شد ووابستهست کارگاه دوباره تعمیر شد.
بین جنازهها،اعضای خیلیها ازخلق فرقه شیطانی بودن.
شایعهای تو کل هانگژو پیچید که یکی از جناحاعضای خون طلایی با فرقه شیطانی دست به یکی کردهمیتونی و ساما هیون و جین چون-هی اونا رو شکست دادن.
«یعنی استاد جوان عمارت پزشکی فلسخلق سفید حالا حاکم هانگژوئه و استادچطور تالار خون نقرهای هم بهش کمک کرده؟»
«ساما هیون و سامانشون هه. مگه الان جفتشونخنده تبدیل به ستونهای هانگژو نشدن؟»
«ولی بازم، روشهاش واقعاً...»
این اتفاقی بود که بهروزمره تمام مبارزان هانگژو نشون دادصحنهای ساما هیون به کجا وابستهست.
ساما هیون با خنده ازش میگذشت و بهششدن میگفت «گل خون»، اما لکههای خونی که روباشی زمین کشیده شده بود، به این راحتیها پاک نمیشد.
برای اونایی که تو لجنزارهایداد هانگژو غلت خورده بودن، اینمیگذشت منظره به طرز عجیبی عادی بود.
«خیلی وقتاعضای بود همچینخلق چیزی ندیده بودم.»
«قبل از اینکه عمارت پزشکیروزمره فلس سفید کنترل هانگژو رو بهخلق دست بگیره، این چیزا عادی بود.»
«مهم نبود چه قتلعامی راهصحنهای بیفته، حتی کاپیتانها هم فقطاهل وایمیستادن و تماشا میکردن، نه؟»
بعضی از تراژدیهامبارزان وقتی تکرار بشن، تبدیلوابستهست به زندگی روزمره میشن.
چند نفر از اعضای عمارت پزشکیشدن فلس سفید از صحنهای که سامااینقدر هیون خلق کرده بود، وحشتزده شدن.
«معلومه که اهل هانگژو نیستی.»
«چطور میتونی اینقدر خونسرد باشی؟»
«خب، فکر میکردم پزشکها چونداد به جیانگهو عادت دارن، مشکلیمیگذشت با این چیزا نداشته باشن.»
«با این حال،صحنهای جنازههایی که روباهشدن هزارچهره درست کرده... اوغ...!»
بعضیها ازتکرار شدت شوکزندگی بالا آوردن.
برای بعضیها زندگینفر روزمره بود و برایوحشتزده بعضی دیگه یه تراژدی.
و برای یکیمبارزان دیگه، مثل یه شبوابستهست تو سالن اپرا بود.
ساما هیون پایین اومد.
«قهرمانان بزرگ، لطفاً استراحت کنید.روزمره تالار خون نقرهای از اینجاصحنهای به بعدش رو تمیز میکنه.»
لقب روباه هزارچهره داشتاعضای به روباه چهره خونین، یامعلومه روباه چهره دیوانه تغییر میکرد.
ساما هیونتمام این رو بهداد فال نیک گرفت.
هرچی اسم و رسم خودش و همینطور سامااهل هه روز به روز بزرگتر میشد، دیگه غیرممکنمیکردم بود بتونه مخفی کنه که ساما هه نقطه ضعفشه.
در این صورت، روشهایزندگی بیرحمانهاش هم میتونست بهنفر یه سلاح تبدیل بشه.
«خب حالا،چند بریم سراغاعضای کار و کاسبی.»
روباه هزارچهرهتمام امروز همنشون لبخند میزنه.
با لبخندش، بعضیها متقابلاً لبخندوحشتزده میزنن، در حالی که بقیه بامیتونی چهرههایی غرق در وحشت تماشاش میکنن.
اون ازتکرار هر دوزندگی واکنش خوشش میاومد.
«داداش!»
«هه-آ، بایدتمام دیرتر میاومدی،نشون چرا الان اینجایی؟»
ساما ههاعضای آستین برادرشخلق رو کشید.
«یه چیزیتکرار پیدا کردم کهروزمره ناجیمون خوشش میاد.»
«همم؟»
«من سرم شلوغه،مبارزان پس تو اینو بهوابستهست عنوان هدیه بهش بده.»
با گفتن اینصحنهای حرف، بازوی ساماشدن هیون رو محکم گرفت.
ساما هیونتکرار سر ساما ههروزمره رو نوازش کرد.
اون یه شب خونین روصحنهای پشت سر گذاشته بود، اما هنوزمنیستی یه مبارز و یه انسان بود.
یه خواهرتمام کوچیکتر ونشون یه برادر بزرگتر.
تا زمانی که دوخلق جفت دست محکم بهشاهل چسبیده بودن، اون سقوط نمیکرد.
کار و کاسبینفر به خوبی وخلق خوشی پیش میرفت.
چند باریتمام بهمون حملهنشون شده بود.
هر بار، جین چون-هی و ساما هیونمعلومه دفعشون میکردن و کسایی که شکست میخوردن،باشی همگی قربانی روشهای بیرحمانه ساما هیون میشدن.
آزمون جناحتکرار خون طلایی،زندگی آزمون پادشاه طلایی.
پیروزی ساماچند هیون داشتاعضای کمکم قطعی میشد.
زمان همینطور گذشت و بالاخره...
نامهای ازاعضای طرف پادشاهخلق طلایی رسید.
ساما هیونتکرار گفت: «استادزندگی بهم گفته برگردم.»
«آزمون پادشاه طلایینفر حتماً داره بهخلق زودی تموم میشه.»
«اوه، از کجا فهمیدی؟»
«خب، گفته بود مهلتش یهوحشتزده ساله، ولی تاریخ دقیقش روچطور مشخص نکرده بود، مگه نه؟»
با شنیدن اینبشن حرف، ساما هیونمیشن سر تکون داد.
قرارشون برای یک سال بود.
شاید یکی فکر کنه که دقیقاً یک سال بعدازش از روزی که دستور داده شده تموم میشه، اماراحتیها اگه اینطور بود، مگه تاریخش رو واضح اعلام نمیکرد؟
«حق با توئه داداش. گفته بود اگه زمانی برسهنیستی که حتی با دادن وقت بیشتر هم اوضاع تغییریجیانگهو نکنه، آزمون دیگه بیمعنی میشه، پس همون موقع صدام میکنه.»
ساما هیون چونش رو خاروند.
«ولی ممکنه فقط برای یه بررسیخلق میاندورهای صدامون کرده باشه و بعدچطور دوباره بیدلیل بفرستتمون همینجا. اون همچین آدمیه.»
واقعاً استاندارد دیوانهکنندهایه.
بازی کردن توصحنهای کف دست پادشاهشدن طلایی همچین حسی داشت؟
خندهدار اینه که، یکی مثلروزمره پادشاه طلایی برای جناح غیرمتعارف،صحنهای آدم کاملاً میانهرویی محسوب میشد.
هرچی باشه، استانداردهاینفر اون کاملاً برخلق پایه پول بود.
پس فرقه شیطانی چی؟
جین چون-هیاعضای به هوکونخلق فکر کرد.
«کسی هست کهبشن بیشتر از مامیشن درآمد داشته باشه؟»
«همم... بعید میدونم.»
اون از طریق ارتباطات و شبکههای اطلاعاتیوابستهست مختلف پیگیری کرده بود و هیچکس توخونی این مدت کوتاه اینقدر سود جمع نکرده بود.
مخصوصاً از اونجایی که هزینههای رزرو بلندمدت، که ممکننیستی بود برای یک، دو یا حتی سه سال آیندهجیانگهو باشن، با خیال راحت تو جیب ساما هیون خوابیده بودن.
در حال حاضر، ساما هیونروزمره به تنهایی بیشتر از کل داراییهایخلق تالار خون نقرهای پول درآورده بود.
«با بقیهچند شاگردای پادشاهاعضای طلایی چیکار میکنی؟»
یه سؤال مغرورانه.
برادر بزرگتر کهصحنهای از پیروزی مطمئن بود،معلومه از برادر کوچیکترش پرسید.
«امم...»
این پسره ساما هیوناعضای فقط نگاهش رو دزدیدشدن و بیصدا لبخند زد.
در واقع، میدونست.
مگه جناح غیرمتعارف معمولاًخلق وقتی برنده مشخص میشه،اهل گلوی بقیه رقبا رو نمیبرن؟
دقیقاً همونطور کهبشن یه کندو نمیتونه دوچند تا ملکه داشته باشه.
در نهایت، برنده بایداعضای همهچیز رو برداره تاشدن آبروی جناح غیرمتعارف حفظ بشه.
اونها ذاتاً تومبارزان کنترل کردن مردم ازوابستهست طریق ترس استاد بودن.
با این کار، به بقیهوحشتزده نشون میدادن که اگه کسیچطور باهاشون دربیفته چه بلایی سرش میاد.
اونهایی که ازشونبشن حمایت میکردن رومیشن در هم میشکستن.
و در نهایت، ساختاراعضای قدرت رو مثل یهشدن هرم طلایی مستحکم میکردن.
ساما هیون گفت: «کشتنشوننشون راحتتره، ولی این کارخنده یه خلأ ایجاد میکنه.»
«خلأ؟»
«تجارت از طریق یه سیستم انجام میشهچند داداش. به نظرم حیفه که دوباره اینمعلومه همه آدم رو استخدام کنم و آموزش بدم.»
«کلمه "سیستم"... بازم...نفر نه... وایسا... احتمالاًخلق خودم بهت یادش دادم.»
جین چون-هی اخم کرد.
ساما هیون گفت: «اگه حاضر باشن مثل قبل بهنیستی کارشون ادامه بدن، میذارم زنده بمونن. اگه نه، دیگهجیانگهو دفعه بعدی در کار نخواهد بود. این استاندارد من میشه.»
«کاملاً سرمایهدارانه.»
چقدر دور از انتظار.
فکر میکردم مثل بقیه اعضای جناحکجا غیرمتعارف، با بریدن گلوی رقباش داره خودشلکههای رو برای ساختن امپراتوری خودش آماده میکنه.
در پیشاعضای گرفتن سیاستخلق جذب و همهشمول.
«البته، این بهبشن این معنی نیست کهچند هیچ خونی ریخته نمیشه.»
حتی اگر این دوره کوتاهصحنهای باشه، برای مدتی خون ازاهل شمشهای طلای فرقه خون طلایی میچکید.
با اینتمام حال، بایدنشون بهش میگفت باهوش؟
فرقه خون طلایی که با خون، ترس و پولنیستی حکومت میکرد، حالا قرار بود برعکس عمل کنه وجیانگهو با پول و فضای باز کارش رو پیش ببره.
این من روبشن یاد آل کاپون،میشن پادشاه شیر میانداخت.
اون فهمیده بودنفر که شیر از اسلحهوحشتزده و مشروب قاچاق سودآورتره.
«تو چی،تمام برادر؟ حالانشون میخوای چیکار کنی؟»
«کار من تو هانگژوخلق تموم شده، برای همیناهل برمیگردم به عمارت پزشکی.»
ساما هیون سر تکون داد، بعد انگارچند که چیزی یادش اومده باشه، گفت: «برادر، ببراهل سه مطلق همین دور و بر دیده شده.»
«آه... اون؟»
ببر سه مطلق، دو بک-ها.
اون داشتاعضای دنبال برادر کوچیکترش،وحشتزده دو بک-اون میگشت.
ارباب آسمان طلایی، دو بک-اون.
«پس پرندهای که اوناعضای موقع دیدم حتماً مالشدن فرقه جاودانه خون بوده.»
اینکه ببر سه مطلق اینجا بودکجا و به جین چون-هی خبر ندادهاما بود، یعنی باید خیلی مراقب اطرافش میبود.
احتمال زیادی وجود داشتخلق که کسی از فرقهاهل جاودانه خون همون نزدیکیها باشه.
جین چون-هی سر تکون داد.
«ممنون که خبر دادی.»
«حرفش رو نزن.مبارزان مهمتر از اون،کجا مراقب باش برادر.»
ساما هیوناعضای دست برادرشخلق رو گرفت.
بعد، با چشمهایی کهزندگی اصلاً نمیخندید، دوباره انگارنفر که میخواست مطمئن بشه گفت:
«تا وقتی که من برگردم،صحنهای قراره با تمام دست و پاهاتنیستی سالم و زنده بمونی، مگه نه؟»
این پسر واقعاًمبارزان برادرش رو چیکجا فرض کرده بود؟
«نگران نباش. حواسم هست که وقتیشدن پیدام میکنی، تمام دست و پاهاماینقدر سالم باشن و هنوز هم نفس بکشم.»
با شنیدنتکرار این حرف، ساماروزمره هیون ریز خندید.
با اینچند حال، چشمهاشاعضای هنوز هم نمیخندید.
روبرو شدن با ببر سهداد مطلق معمولاً چیز خوبی نبود،میگذشت برای همین حتماً نگران بود.
بعد از بدرقهبشن ساما هیون، تصمیممیشن گرفت تنهایی برگرده.
در حالت عادی، بایداعضای با یه کالسکه زرهدارشدن و کلی محافظ برمیگشت.
اما جوخهتمام فلس سفیدنشون نیروی کافی نداشت.
اونا باید از کارگاه توی هانگژو محافظت میکردن و از همهمیتونی مهمتر، با نزدیک شدن به پایان آزمایش پادشاه طلایی، ممکن بودنداشته کسی هه-آ رو گروگان بگیره، پس این یه انتخاب اجتنابناپذیر بود.
«علاوه بر این،بشن تو این شرایط، اوناچند فقط سپر گوشتی میشن.»
شاید استاد فکر میکرد اگه اونا با جونشون حتیمعلومه یه ثانیه هم زمان بخرن کافیه، اما از دیدمیکردم اون، این فقط [۱+ جون برای نجات دادن] نبود؟
هیچکس تو جوخه فلس سفیدداد نمیتونست بهتر از هوانگگو بو بکشهمیگفت یا دورتر از نوجین رو ببینه.
جنگیدن در حالی که بایدوحشتزده از بقیه محافظت میکرد، فقطچطور دست و پا گیر بود.
«و... یهتکرار مهمون همزندگی قراره بیاد.»
اون مهمون اصلاً دوستاعضای نداشت با کسی غیرشدن از جین چون-هی ملاقات کنه.
کینههای اون تومبارزان جیانگهو خیلی پیچیده ووابستهست در هم تنیده بود.
تنها باش.
این تنها شرطش بود.
برای همین یه غار مناسب توخلق یه مسیر کوهستانی پیدا کرد، دم ورودیمیتونی یه آتیش روشن کرد و جاگیر شد.
مگه ستارهها گلهاییمبارزان نیستن که توکجا سکوت شکوفه میدن؟
هرچی سپیدهدم دورتر بودخلق و سکوت عمیقتر میشد، کهکشاننیستی هم دورتر به نظر میرسید.
«اینجا قطعاً زمین نیست.»
صورتهای فلکی فرق داشتن.
البته، تو دنیایی که با مرگ آدمهایوابستهست بزرگ ستارهها سقوط میکنن، احتمالاً احمقانه بودخونی که دنبال همون صورتهای فلکی زمین بگرده.
اما اون حس شگفتیخلق که انسانها نسبت بهاهل ستارهها داشتن، همهجا یکی بود.
تو آسمون تاریکبشن شب، ستارهها بهمیشن وفور شکوفه داده بودن.
هوانگگو و تاندر quake هر کدوم یه پای عقب گوزن رو گرفتن و با خوشحالی شروع کردن به تیکه پاره کردنش.
اون روی گوشت شیار انداخته بود، با فلفل، گیاهانازش معطر و انواع ادویههای دیگه مزهدارش کرده بود وراحتیها حتی قبل از کباب کردنش بهش کره هم زده بود.
اون دو تاصحنهای جانور روحی داشتن ازمعلومه طعم بینظیرش لذت میبردن.
«همم، فکرتکرار کنم امشبزندگی خبری نیست.»
اون خورشت دشتهای مرکزی به سبک جینوحشتزده چون-هی رو بار گذاشته بود و داشت برایخونسرد خواب آماده میشد که گوشهای هوانگگو تکون خورد.
اما با وجود یه حضور ناآشنا، هوانگگو به جایازش اینکه محتاط بشه، پوزهش رو دوباره تو گوشتی کهراحتیها میخورد فرو کرد و با پشتکار به کندنش ادامه داد.
«همم، اومد.»
جین چون-هیتکرار طرز نشستنشزندگی رو درست کرد.
چقدر منتظر مونده بود؟اعضای یه زن لاغر وشدن تکیده به سمتش اومد.
«پس اینجا بودی، برادر جوان.»
«بله. به لطف علامتهاییخلق که تو غار گذاشتی،اهل تونستم خوب استراحت کنم.»
درست بود.
ببر سه مطلق برای اینکه بتونهخلق مخفیانه با جین چون-هی ملاقات کنه،چطور تو هر غاری علامت خودش رو میذاشت.
البته، علامتتمام رو روینشون دیوار غار نمیکشید.
اون کار ریسکصحنهای برخورد با مهمونهایشدن ناخونده رو بالا میبرد.
کاری کهتکرار میکرد، استفادهزندگی از «بو» بود.
از اونجایی که میدونست جین چون-هی همیشه تنهایی بامعلومه هوانگگو سفر میکنه، یه کوزه کامل از ادویههای خاصی کهپزشکها از مناطق بیرونی به دست آورده بود رو دفن میکرد.
ادویهها زیر زمینمبارزان تخمیر میشدن و هوانگگووابستهست رد بو رو میگرفت.
دلیلش این بود که درآوردن کوزهشدن ادویه، با «پاداشِ» خوردن گوشتی که باخونسرد همون ادویه پخته شده بود، همراه میشد.
«به لطف تو،بشن سفرهای شبانه منمیشن حسابی پربار شده.»
«اولش فکر کردم شاید بهتر باشه سم دفن کنم، اما بعد باچطور خودم گفتم برادر جوانم حتماً خوشش نمیاد. برای سگ عزیزش هم جالب نبودباشن که راه بیفته و بوی سم رو بو بکشه. برای همین عوضش کردم.»
«این بهترین کاره. بهنشون لطف تو، خورشت باخنده سبک مناطق بیرونی تکمیل شده.»
خورشت دشتهای مرکزی جین چون-هی.
«برادر جوان، توبشن هر جا میریمیشن خوب به شکمت میرسی.»
«واقعاً خوشمزهست،چند میدونی؟ فقط یهصحنهای لقمه بخوری و...»
وقتی جین چون-هی خواست خورشت روکجا با ملاقه هم بزنه، ببر سهاما مطلق سریع سرش رو تکون داد.
«دوست دارم بعد ازخلق این همه مدت با همنیستی گپ بزنیم، اما وقت ندارم.»
«همم؟»
«یه بیمارچند هست که بهصحنهای درمان نیاز داره.»
«درمان؟»
«من یه سرنخ از نقشه فرقه جاودانه خوناهل پیدا کردم. اما کسی که اطلاعات رو داره،میکردم الان در آستانه مرگه، پس لطفاً کمک کن.»
«همم. فهمیدم.»
این رو گفت واعضای بلند شد، اما هنوزشدن هم فکرش پیش خورشت بود.
وقتی نگاهش مدام بهنشون سمت خورشت کشیده میشد،خنده ببر سه مطلق ریز خندید.
«من کمپ روصحنهای برات جمع و جورمعلومه میکنم، پس نگران نباش.»
«اوه!»
«به هر حال، برادر جوان، تو حتیوحشتزده از کمپ زدن هم لذت میبری. بیشتراینقدر مردم از اینکه تو شبنم شبانه بمونن متنفرن.»
«گاهی اوقات، اینجور وقتها خیلیداد باارزشن. یه پزشک زمان زیادیمیگذشت برای تنها بودن پیدا نمیکنه.»
این رو گفت و باوحشتزده جمع کردن وسایلش به سبکی،چطور دنبال ببر سه مطلق راه افتاد.