چپتر 2: فصل 2
0در یک چشم بهمحافظ هم زدن، معلوم شد کیآدمهایی زنده میمونه و کی میمیره.
تونست دومحافظ نفر دیگه رومحافظها هم درمان کنه.
فقط به اینپول خاطر ممکن شد کهمحافظ همهشون زخمهای بریدگی داشتن.
درحالیکه داشت اون دومحافظت نفر رو درمان میکرد، بقیهمحافظها بالاخره نفس آخرشون رو کشیدن.
فقط میتونستمحافظت با چشمهای غمگینمیگفتن بهشون نگاه کنه.
فکر میکرد بهش عادتگروهی کرده، اما دیدن مرگ آدمهازده هنوز هم چیز سختی بود.
کمی بعد، سرشپول رو چرخوند ومیکردن نگاهی به اطراف انداخت.
یک پرچمپول روی زمینمحافظت افتاده بود.
«آژانس محافظتی اژدهای ابری...»
از اونجایی که عاشق رمانهایمحافظها هنرهای رزمی بود، بهعنوان سرگرمی یهعضو مقدار هم طب شرقی خونده بود.
حداقل میتونست حروفی کهبرابر روی پرچمِ افتاده نوشتهمیگفتن شده بود رو بخونه.
«این آدما همه از یه آژانس محافظتی بودن. یعنی اینجا صحنه یه سرقته...زده اصلا تیم نجاتی در کار هست که بیاد؟ تو رمانهای رزمی، وقتی راهزنهادنیاییه یا دزدها به یه آژانس محافظتی دستبرد میزنن، یه تیم تعقیب برای انتقام میفرستن.»
آژانس محافظتی یه چیزیمحافظ تو مایههای خدمات پستیبیشتر و تحویل بار مدرن بود.
اما تو این دوران، امنیت عمومی ضعیف بود،حدس برای همین برخورد با راهزنها یا دزدها تودکتر جاده یه اتفاق کاملاً عادی به حساب میاومد.
به کسایی که از کالاها، پول و آدمهامیگفتن در برابر این دزدها محافظت میکردن، محافظ میگفتنعضو و به گروهی از این محافظها، آژانس محافظتی میگفتن.
بیشتر آدمهایی که حدس زدهمیکردن میشد عضو آژانس محافظتی اژدهایبیشتر ابری باشن، الان مرده بودن.
از دید اون بهعنوان یهمیگفتن دکتر، فقط چند ساعت ازحدس وقوع این حادثه گذشته بود.
«اینجا دنیاییه که نه از آسفالت خبریه و نه ازمیشد چراغهای خیابون. فکر کنم تا قبل از اینکه کسی برایحادثه کمک بیاد، باید یه روزی رو اینجا دووم بیارم... یعنی میتونم؟»
بهزودی شب از راه میرسید.
دما پایین میاومد و کسایی کهمحافظ خون از دست داده بودن، اگه دمایزده بدنشون خیلی افت میکرد، در نهایت میمردن.
«برای اینکه بتونن حتی یه ذره بیشتر دووم بیارن،آدمهایی باید آتیش درست کنم. تو ارتش فقط تئوریش رو یادچند گرفتم... نه. الان وقت تردید نیست. باید یه کاری بکنم.»
اینا جونهایی بودنمیگفتن که با هزار زحمتآدمهایی تونسته بود نجاتشون بده.
نمیتونست بذاره همینطوری بمیرن.
حداقل باید یه آتیشمحافظت درست میکرد و دمایگروهی بدنشون رو بالا میبرد.
بین جنازهها حرکت کرد.
هیچ نشونهایمحافظ از چیزهایگروهی فلزی نبود.
اگه راهزنها حمله کرده بودن، خیلیمیکردن طبیعی بود که هرچیزی که ارزشآدمهایی داشت رو با خودشون برده باشن.
با این حال، به امید اینکه شاید چیزیگروهی جا مونده باشه، نگاهی به اطراف انداخت و شمشیریالان رو پیدا کرد که بین جنازهها گیر کرده بود.
«همین باید کارمو راه بندازه.»
بدن بچه ضعیف بود.
با زور و زحمت،برابر یه جنازه رو بلند کردگروهی و شمشیر رو بیرون کشید.
همهجاش لبپر شده بود،محافظت اما اتفاقاً برای درستگروهی کردن آتیش بهتر بود.
بعد، یه مقدار برگمحافظ و ساقههای خشک رو جمعآدمهایی کرد و روی هم ریخت.
بعد یه سنگ برداشتگروهی و اون رو بهحدس تیغه لبپر شده کوبید.
«خب، بریمکالاها که داشتهبرابر باشیم. یک، دو...!»
خـــش!
یه جرقه بزرگ پرید بیرون.
بعد از چندمیگفتن بار تلاش دیگه،بیشتر برگها آتیش گرفتن.
شاخههای بیشتری اضافه کرد ومحافظت شعلهها رو جوندارتر کرد تامحافظها یه آتیش حسابی راه بیفته.
بعد با هزار بدبختی اونمیکردن سه تا بیماری رو کهبیشتر درمان کرده بود، سمت آتیش کشوند.
مرد میانسالی که اولمحافظ درمانش کرده بود وبیشتر یه پسر خوشقیافه اونجا بودن.
و اون یکی،میگفتن جنگجویی بود که حسابیآدمهایی جسور به نظر میرسید.
پسر اونقدر خوشقیافه بود که انگار صورتش با یه حضور قوی میدرخشید،آدمهایی و اون جنگجو یه زن درشتهیکل بود که جای زخمهای زیادی رویوقوع دستهاش داشت، نشونههایی از اینکه مدت طولانی شمشیر به دست گرفته بود.
تونسته بود هر دوشونمحافظت رو نجات بده چون ضربههامحافظها به نقاط حیاتیشون نخورده بود.
«کمکهای اولیه رو براشونمحافظ انجام دادم، اما فکربیشتر نکنم فقط همین کافی باشه...»
خوب میدونست کهمیگفتن روشن کردن یه آتیشآدمهایی همهچیز رو حل نمیکنه.
«با نگاه به جنگل، به نظر میرسه هوا تو مایههای پاییزه... احتمالاً بهزودی دمازده تا ۵ درجه سانتیگراد پایین میاد. با این وضع، اگه نتونم یه جور چادرآسفالت برپا کنم، حتماً دچار هیپوترمی میشن. لعنتی، یه چیزی برای ساختن چادر نیاز دارم...»
نگاهی به اطراف انداخت،محافظت اما پیدا کردن موادگروهی مناسب سخت به نظر میرسید.
کالسکه تیکهتیکه شدهمیکردن بود و میتونستگروهی جنازه اسبها رو ببینه.
تیکهپارچههایی اینور و اونورگروهی پخش شده بود، اماحدس همهشون پارهپوره و بیمصرف بودن.
با این حال، اگهبرابر هیچ کاری نمیکرد، اینمیگفتن آدما ممکن بود بمیرن.
با این فکر،برابر به بدن خستهاشمحافظ فشار آورد تا بایسته.
«همهاش مکافات پشت مکافاته.»
چقدر خوب میشد اگه مثل توبیشتر فیلمها و سریالها، آدما بعد ازباشن ده دقیقه درمان یهو از جاشون میپریدن.
واقعیت اصلاً اینقدر مهربون نبود.
درحالیکه داشت زیر لبمحافظت غر میزد، با پشتکارگروهی دست به کار شد.
یه تیرک چوبی که تا حدی قابل استفاده بود رو برداشت تا بهعنوانعضو ستون ازش استفاده کنه و تیکهپارچههای پخششده رو جمع کرد. اونا رو سرهمبندی کردچراغهای و به هم گره زد تا چیزی بسازه که یه جورایی شبیه چادر بود.
تا وقتی که همه اینمحافظها کارها رو تموم کرد، خورشیدمیشد در دوردست در حال غروب بود.
بهزودی همهجا کاملاً تاریک میشد.
«هوو...»
بیمارها رومحافظت به داخلمحافظ چادر کشوند.
هوا شروعمحافظ به سردترگروهی شدن کرد.
تو کوهستان،کالاها شب زودتربرابر از راه میرسید.
میتونست نالههایپول دردمند بیمارهامحافظت رو بشنوه.
«هیچ تضمینی نیست که این آدما اصلاً زندهبیشتر بمونن... عقلم میگه عاقلانهتره که قبل از غروبمرده آفتاب خودم تنهایی از کوه برم پایین، اما...»
به دلایلی، پاهاش حرکت نمیکردن.
مدام شاخههای بیشتری به آتیشمحافظت اضافه میکرد و اون رو همبیشتر میزد تا گرما به بیمارها برسه.
آوووووو!
«زهرهترک شدم.»
از صدای زوزه گرگیگروهی تو بیرون جا خورد، امازده سریع خودش رو آروم کرد.
«آره خب. عجیبپول بود اگه تو اینمحافظ دوران گرگی وجود نداشت.»
خیلی طبیعی بودبرابر که حیوانات وحشی ومیگفتن درندهها تو کوهستان باشن.
تو جامعه مدرن، حتی دیدن یه ببر هم سختآدمهایی بود، اما همین ۲۰۰ سال پیش، حتی یه اصطلاحدکتر درباره مصیبتهای ببر وجود داشت—بدبختیِ مورد حمله ببر قرار گرفتن.
«اگه یهمحافظ گرگ پیداش بشه،محافظها دردسر بزرگی میشه...»
چادر درِپیتی بود، اما جلویمحافظت باد رو میگرفت و باعثمحافظها میشد داخلش کمی گرمتر بشه.
همونطور که به آتیش شعلهور خیرهمحافظ شده بود، قفسه سینهاش سنگین شدحدس و ناخودآگاه آهی از دهنش خارج شد.
اون یه یتیم بود.
طبق گفته مدیر پرورشگاه، یهمحافظها روز تو یه جعبه مقواییمیشد جلوی ساختمون رها شده بود.
تو سرمای زمستون، به دلایل نامعلومی، بهجایمحافظ لباس نوزاد، یه کاپشن پفدار قرمز روزده لوله کرده بودن و گذاشته بودن داخل جعبه.
مدیر یتیمخانه میگفت آنقدر سفتمیکردن گره خورده بود که برای بازآدمهایی کردنش حسابی به دردسر افتاده بودند.
اسم جین چون-هی را هم همان مدیرمحافظها یتیمخانه رویش گذاشته بود؛ کسی که ازباشن قضا از طرفداران پروپاقرص رمانهای رزمی بود.
با چنین شروعی در زندگی،محافظها دندان روی جگر گذاشت ومیشد هیچ کاری جز درس خواندن نکرد.
اینطوری بود که توانست وارد یک دانشکده پزشکیمیگفتن متوسط در کره شود و در حالی که تمامباشن بورسیههای ممکن را میگرفت، کارهای پارهوقت هم انجام میداد.
نه اینکه دلتنگ گرمای آغوشمیکردن پدر و مادرش نباشد، اما هیچوقتآدمهایی هم برای پیدا کردنشان پیشقدم نشد.
شاید به این خاطر بود کهگروهی هر چه بزرگتر میشد، کمکم یادمیشد میگرفت چطور تسلیم شود و دست بکشد.
«وقتی اونا دنبالممیگفتن نمیگردن، من بگردمبیشتر که چی بشه؟»
نداشتن هیچ قوم و خویشمحافظت خونی، همیشه مثل یک سوراخمحافظها خالی وسط قفسه سینهاش بود.
برای همین با تمام وجودمیکردن و با سرسختی زندگی کردبیشتر تا آن را پر کند.
او حتی یک بار هممیگفتن وارد رابطه عاشقانه نشده بودحدس و تقریباً هیچ دوستی هم نداشت.
با بالا رفتن سنش، مهارتهایشمحافظها شناخته شد و توانست تامیشد حدودی جایگاه خودش را پیدا کند.
تازه بعد از چهلسالگی بود که بهمحافظ ثبات مالی رسید؛ چیزی که بهخوبی نشان میدادمیشد چه زندگی سختی را پشت سر گذاشته است.
«هوووف...»
اما چطور کارش به اینجا کشید؟ تمام سختیهایی کهآدمهایی تحمل کرده بود در یک چشمبههمزدن دود شد ودکتر رفت هوا، و چیزی جز حس پوچی برایش باقی نگذاشت.
قبل از مرگش، آنقدر ناامیدانه برایبیشتر زنده ماندن دست و پا زدهباشن بود، اما حالا، هیچچیز نمانده بود.
جین چون-هیکالاها به دستهایبرابر خودش نگاه کرد.
دستهای یک بچه.
و دستهایی که از بسمیگفتن برای نجات آدمها کار کردهحدس بودند، کبود و داغان شده بودند.
«انگار زندگی همینه دیگه.»
آه عمیقی، شبیه آهبرابر یک مرد چهلساله، ازمیگفتن سینه این بچه بیرون آمد.
بیشتر کسانی کهبرابر به دانشکده پزشکیمحافظ میروند، پزشک نظامی میشوند.
او هم یکی از آنهامیگفتن بود و عادت داشت به سربازانیزده که به ارتش میآمدند اینطور بگوید:
«چشماتون رو ببندین. چی میبینین؟ هیچی،بیشتر مگه نه؟ این آینده زندگی نظامیباشن شماست. قراره همینقدر تاریک و بیروح باشه.»
بعد، در حالی کهبرابر شیشه بتادین را جلویمیگفتن یک سرباز مجروح میگرفت، میگفت:
«این به نظرت چیه؟»
«ماده ضدعفونیکننده، قربان.»
«از حالامحافظ به بعد،گروهی این داروی مفصله.»
«داروی مفصل، قربان؟»
«فقط همینطوری در نظر بگیرش.»
...
البته کهمحافظ این فقطگروهی یک شوخی بود.
اما حالا، خودشپول احساس میکرد آیندهاشمیکردن تاریک و بیروح است.
آخه از اینبرابر به بعد چطورمحافظ باید زندگی میکرد؟
«با اینمحافظت حال، منمحافظ یه دکترم.
یه دکتر هرمیگفتن جا بره ازبیشتر گشنگی نمیمیره، اما...
نگرانم که بتونم با دنیایی بهمیکردن این شیرتوشیری که راهزنها راحت توشآدمهایی جولان میدن سازگار بشم یا نه.
برای شروع، نگران همین امشبم.
راستی، اسمش مؤسسه محافظتی اژدهای ابری بود؟محافظها این دقیقاً هماسم همون مؤسسهایه که توباشن رمانی که چند روز پیش خوندم بود.
تو رمان شیطان آسمانی برتر،محافظها داستان با حمله به مؤسسهمیشد محافظتی اژدهای ابری شروع میشه.»
واقعاً تصادف عجیبی بود.
حالا که بهش فکر میکنم، اون پسرمیگفتن خوشقیافه هم یه جورایی شبیه توصیفات دورانمیشد کودکی شیطان آسمانی تو اون رمان بود.
درست همانطور کهمیکردن داشت آتش راگروهی به هم میزد.
تاپتاپتاپتاپتاپ!
صدایی که خودپول زمین را میلرزاند، شروعمحافظ به نزدیک شدن کرد.
«این دیگه چه صداییه؟»
صدا لحظهبهلحظه نزدیکتر میشد.
«نکنه... صدای سم اسبه؟»
شبیه صدایکالاها حمله سوارهنظامبرابر تو فیلمها بود.
«چیکار باید بکنم؟»
عدهای داشتند میآمدند.
اصلاً نمیشد فهمیدمیگفتن که آدمهای خوبیبیشتر هستند یا بد.
سعی کرد خونسردیاش را حفظ کند،میکردن اما نتوانست جلوی ترسش را بگیرد وحدس با سردرگمی به اینطرف و آنطرف دوید.
«آروم باش.»
شمشیر لبپر شده را برداشت.
تمام بدنش از یکگروهی روز کامل کار برایحدس نجات آدمها داشت فریاد میکشید.
با اینکالاها بدن بچگانه چقدرمحافظت میتوانست دوام بیاورد؟
دندانهایش را به هم سایید.
جین چون-هیمحافظت از آن چادرمیگفتن شلووِل بیرون رفت.
خوشبختانه، خورشیدمحافظ هنوز کاملگروهی غروب نکرده بود.
میتوانست مردهای مسلح سوار بر اسب ومحافظ یک کالسکه با شکل و شمایلی عجیبزده را ببیند که از پایین به سمتش میآمدند.
همهشان لباسهایی پوشیده بودند که فقط درمیگفتن فیلمها یا سریالهای رزمی دیده میشد ومیشد هر کدام یک شمشیر به کمر بسته بودند.
علاوه بر این، یکی از آنها در حالی کهآدمهایی پرچمی در دست داشت اسب میراند و روی آندکتر پرچم، کلمات «مؤسسه محافظتی اژدهای ابری» به چشم میخورد.
با دیدن اینمیگفتن صحنه، جین چون-هیبیشتر نفس راحتی کشید.
«مؤسسه محافظتی اژدهای ابری! هوووف...
خدا رو شکر.»
تنش از بدنشمیکردن خارج شد وگروهی پاهایش به لرزه افتاد.
جین چون-هی همانجامیگفتن که ایستاده بود،بیشتر روی زمین افتاد.
تازه آن موقعپول بود که درد رامحافظ در بازوهایش حس کرد.
او یک روزبرابر تمام از بدن یکمیگفتن بچه کار کشیده بود.
این نتیجهای اجتنابناپذیر بود.
«به خاطرمحافظ اینه که جوونترمحافظها شدم؟ بیناییم فوقالعادهست.
با اینکه خیلیپول دورن، میتونم همهچیزمیکردن رو واضح ببینم.»
شاید به خاطر این بود که تنشش کم شدهمحافظها بود؟ او در حالی که این فکر عجیب را دردید سر میپروراند، گروهی که نزدیک میشدند را زیر نظر گرفت.
بیست ومحافظت دو مردمحافظ سوار بر اسب.
یک کالسکه.
کالسکه، بهکالاها طور خاصیبرابر عجیب بود.
چهار اسب به آنمحافظت بسته شده بودند وگروهی خود کالسکه بسیار بزرگ بود.
تکرنگ بود و هیچ تزئیناتی نداشت، امامحافظها چیزی که بیشتر از همه جلب توجهباشن میکرد، کشوها و محفظههای نگهداری آن بود.
این محفظهها بهمیگفتن صورت متراکم تمام سطحآدمهایی آن را پوشانده بودند.
کل کالسکه شبیهپول به قفسه داروهایمیکردن یک عطاری بود.
و جین چون-هیبرابر قبلاً توصیف چنین کالسکهمیگفتن عجیبی را خوانده بود.
«اون دقیقاً شبیه کالسکهمحافظ پزشکی پزشک الهی فلس سفیدآدمهایی تو رمان شیطان آسمانی برتره.»
رمان شیطان آسمانی برتر رمانی بودبیشتر که جین چون-هی قبل از مرگشباشن آن را تا آخر خوانده بود.
او از خواندنش حسابی لذت برده بودمحافظ و یکی از شخصیتهای فرعی مهم آن،زده پزشکی به نام «پزشک الهی فلس سفید» بود.
پزشک الهی فلس سفیدمحافظت یکی از سه پزشکگروهی بزرگ زیر آسمان بود.
او قهرمان رمان، یعنیمحافظ شیطان آسمانی آینده، یهوبیشتر ها-ریون را نجات میدهد.
بعد از آن، چند ماجرای دیگر هم با یهوزده ها-ریون داشت، اما شخصیتی بود که بیماری مزمنش وخیمترساعت میشد و در نهایت حوالی جلد دوم رمان میمرد.
«امکان ندارهکالاها اینجا دنیای داخلمحافظت اون رمان باشه...»
در حالی که با خندهای کوتاهمحافظ به این موضوع فکر میکرد، افرادحدس مؤسسه محافظتی اژدهای ابری از راه رسیدند.
حتی با رسیدنمیکردن آنها، جین چون-هی بیحرکتمحافظها روی زمین نشسته بود.