---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 809: چپتر 809 • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 809: چپتر 809

0

«چقدرش رو دیدی؟»

جین چون-هی‌نقش​ با شنیدن این‌فعلاً​ حرف لبخند زد.

«خیلی ندیدم. اون‌قدر سرم‌ارشد​ شلوغ بود که فقط‌شناخته​ به دردسرهای جلوی روم می‌رسیدم.»

«برای کسی که این‌طور‌ارشد​ می‌گه، آخرش خودت افسار‌شناخته​ کار رو به دست گرفتی.»

«همم... شنیدم که استعداد ذاتی تو خراب کردن‌استادش​ نقشه‌های بقیه دارم. اگه امپراتور از این قضیه خوشش‌جواب​ نمیاد، می‌تونه خیلی راحت از یکی دیگه استفاده کنه.»

«...»

به نوعی،‌حرفی​ این یه‌ارشد​ نگرش مغرورانه بود.

گفتن همچین حرفی جلوی خواجه ارشد‌محرم​ که به عنوان محرم اسرار امپراتور‌فوق‌العاده‌ای​ شناخته می‌شد، اعصاب و جرأت فوق‌العاده‌ای می‌خواست.

با این حال، خواجه می‌دونست که‌تصویر​ این نه یه جور مذاکره‌ست و‌بست​ نه حرفی برای به رخ کشیدن دستاوردهاش.

این مرد جوان از صمیم‌فعلاً​ قلب امیدوار بود که دفعه بعد‌اونجا​ از یک نفر دیگه استفاده کنند.

بالاخره، خواجه ارشد لب‌های چروکیده‌اش‌عنوان​ رو از هم باز کرد‌اعصاب​ و حقیقت رو بیرون ریخت:

«دو خانواده از هشت خانواده بزرگ امپراتوری تو این ماجرا دست داشتن.‌فوق‌العاده‌ای​ از بین صد خانواده امپراتوری هم، بیشتر از سی خانواده درگیر بودن.‌امیدوار​ این صفحه بازی گو، خیلی بزرگ‌تر از چیزی بود که بتونی تصور کنی.»

«آره. و امپراتور‌وسط​ من رو درست وسط‌پشت​ همین صفحه پرت کرد.»

تصویر پشت استادش برای لحظه‌ای‌فعلاً​ تو ذهنش نقش بست، اما‌نمی‌تونستیم​ فعلاً فقط اسم امپراتور رو آورد.

خواجه ارشد جواب داد: «ما نمی‌تونستیم هر کسی‌شناخته​ رو اونجا قرار بدیم. این صفحه‌ای بود که‌جور​ ریسک و خطرش به همون اندازه بالا بود.»

«...»

خواجه ارشد با‌وسط​ دقت به مرد‌تصویر​ جوان روبه‌رویش نگاه کرد.

خوشبختانه هیچ آسیبی ندیده بود.

اینکه وسط بازی‌ای که برتری قدرت تو‌اسرار​ امپراتوری رو تعیین می‌کنه طوفان به پا‌حال​ کنی و بدون هیچ خراشی بیرون بیای...

واقعاً چیز مسخره‌ای بود.

داستانی که هیچ‌کس‌وسط​ حتی موقع مستی و‌پشت​ دورهمی هم باورش نمی‌کرد.

«خانواده‌هایی از هشت خانواده بزرگ امپراتوری‌اسم​ که تو این قضیه درگیر بودن،‌قرار​ خانواده می و خانواده یانگ هستن.»

«...که این‌طور. راستش منم‌ارشد​ از مهارت بی‌نظیر نیزه‌دار‌شناخته​ خانواده یانگ غافلگیر شدم.»

«بله. در مورد خانواده یانگ، فقط بعضی از افرادشون درگیر‌اعصاب​ بودن؛ البته که کل خانواده دخالتی نداشتن. مثل همیشه، ژنرال‌های‌مرد​ خانواده یانگ مثل دانه‌های شن بی‌شمارن و همه‌جا پیدا می‌شن.»

این قضیه از‌وسط​ قبل از دوره بهار‌پشت​ و پاییز همین‌طور بوده.

«حتی اگه دستور تعقیب برای‌فعلاً​ ژنرال خانواده یانگ صادر بشه‌نمی‌تونستیم​ هم نباید مشکلی پیش بیاد.»

«این چیزی نیست که فقط یکی دو بار اتفاق افتاده‌اعصاب​ باشه. اونا اربابشون رو به خودشون ترجیح می‌دن، اربابشون رو قضاوت‌جوان​ نمی‌کنن و موقع انتخاب ارباب، خانواده اولین چیزیه که کنارش می‌ذارن.»

واقعاً عجیب بود.

بین هشت‌درست​ خانواده بزرگ امپراتوری،‌پرت​ اونا غیرعادی‌ترین بودن.

معلوم نبود چطور همچین خانواده‌ای هزاران سال دوام آورده، اما شاید‌اونجا​ به خاطر این بود که همه‌جا حضور داشتن و وفاداری‌شون رو به‌خوشبختانه​ همه‌جا ثابت کرده بودن که تونستن بیشتر از بقیه خانواده‌ها دوام بیارن.

«با این حال، خانواده می فرق دارن.‌اسرار​ به خاطر این اتفاق، خیلی از افرادشون که‌می‌دونست​ پست‌های دولتی دارن از اعدام قسر در نمی‌رن.»

«...پس حبس‌حرفی​ یا تبعیدی‌ارشد​ در کار نیست.»

«بله. امپراتور مدت‌هاست‌وسط​ که برای این‌تصویر​ کار آماده شده.»

«پس آدم‌های زیادی اعدام می‌شن.»

«بله. تعدادشون به تنهایی به صدها نفر می‌رسه و تمام دارایی‌هاشون هم مصادره‌می‌خواست​ می‌شه. یکی از افراد دفتر شرقی می‌گفت طلایی که خانواده می جمع کردن،‌بعد​ معادل بودجه دو سال امپراتوریه. حالا می‌بینیم که این حرف راسته یا نه.»

خواجه ارشد حتی وقتی‌ارشد​ این حرف رو می‌زد هم‌می‌شد​ لبخند مهربانی به لب داشت.

برای مردی که قرار بود صدها نفر از‌استادش​ خانواده می رو اعدام کنه و دارایی‌هاشون رو‌آورد​ بالا بکشه، لبخندش به طرز عجیبی گرم بود.

جین چون-هی‌نقش​ غرق در‌اما​ افکارش شد.

«اگه این‌طور باشه، باید‌ارشد​ مقدار مسخره و وحشتناکی‌شناخته​ طلا جمع کرده باشن.»

«اینا خون مردم عادیه. فقط آدم‌های جیانگهو نیستن که شیره‌اعصاب​ جون مردم عادی رو می‌کشن. این مقامات نمونه‌های بارزشن. خنده‌دار‌مرد​ نیست که همچین آدم‌هایی درباره کنفوسیوس و منسیوس بحث می‌کنن؟»

جین چون-هی گونه‌اش رو خاراند.

«من از این چیزای پیچیده سر در‌آورد​ نمیارم. فقط امیدوارم که دیگه تو جاهایی‌صفحه‌ای​ که دستم بهشون می‌رسه، تریاک پخش نشه.»

«باید برات دردسرساز باشه، چون‌عنوان​ امپراتور مدام داره جاهایی که‌اعصاب​ دستت بهشون می‌رسه رو گسترش می‌ده.»

جین چون-هی‌حرفی​ با صداقت‌ارشد​ سر تکان داد.

«من با یه روستای کوچیک شروع کردم‌پشت​ و فکر می‌کنم ظرفیت منم دقیقاً در‌فعلاً​ همون حده. الان دیگه داره سرم گیج می‌ره.»

«تواضع بیش از حد، بی‌ادبیه.»

'داشتم غیرمستقیم بهش می‌فهموندم‌ارشد​ که این‌قدر به من‌شناخته​ کار ندن، اما هه.

خیلی رک‌حرفی​ و راست‌ارشد​ ردم کرد.'

به نظر می‌رسید این‌همین​ آدم‌های شرور قصد دارن‌استادش​ همچنان ازش کار بکشن.

جین چون-هی‌نقش​ بحث رو‌اما​ عوض کرد.

«پس کی اینو برنامه‌ریزی‌ارشد​ کرده؟ ایده امپراتور بود... یا‌می‌شد​ استادمم تا حدودی دخالت داشت؟»

«عجب، عجب. با‌خواجه​ اینکه خودت یه‌محرم​ حدس‌هایی زدی، بازم می‌پرسی.»

مگه همه‌چیز‌درست​ نیاز به‌همین​ تأیید نداره؟

خواجه ارشد جرعه دیگه‌ای از چاییش نوشید و گفت: «راستش... امپراتور قصد نداشت صفحه بازی رو تا این حد گسترش بده. البته‌نگاه​ تصویر اولیه‌ای که کشیده بود هم کوچیک نبود... علاوه بر اون، از اونجایی که پرفکت جین مدام از یه جایی زخمی برمی‌گشت، امپراتور‌دورهمی​ اشاره کرد که چند تا محافظ قابل بفرسته. اما بعدش، ارل پزشک سلطنتی یه حرفی زد. اینکه دو تا بهتر از یکی نیست...»

«یه لحظه صبر کن.‌ارشد​ پس قضیه چیه؟ این‌شناخته​ هیاهو ناخواسته بود. منظورت همینه؟»

«ارل پزشک سلطنتی بهم گفته‌عنوان​ بود که اگه این سؤال‌اعصاب​ رو پرسیدی، این‌طوری جواب بدم.»

خواجه ارشد با‌وسط​ احتیاط کیسه‌ای رو از‌پشت​ تو آستینش بیرون آورد.

'این کیسه دیگه چیه؟ نکنه‌فعلاً​ مثل اون سه تا کیسه ابریشمی‌اونجا​ خرد ژوگه لیانگ یا همچین چیزیه؟'

خواجه ارشد خنده ریزی‌ارشد​ کرد، نامه‌ای رو بیرون‌شناخته​ آورد و به دستش داد.

جین چون-هی‌حرفی​ نامه رو‌ارشد​ باز کرد.

این یه کد بود‌همین​ که داخل عمارت پزشکی‌استادش​ فلس سفید استفاده می‌شد.

با استفاده از تکنیک الهی فعال‌سازی‌اسم​ مبدأ، به راحتی کد رو رمزگشایی کرد‌بدیم​ و متن نامه به این شکل بود:

-شاگرد من، که‌خواجه​ مثل یه کره‌محرم​ اسب سرکش می‌مونی.

می‌دونستم دوباره‌حرفی​ یه دردسر‌ارشد​ بزرگ درست می‌کنی.

جین چون-هی‌درست​ لپ‌هاش رو‌همین​ باد کرد.

'من که بچه نیستم.

منظورش چیه‌حرفی​ که دوباره‌ارشد​ دردسر درست می‌کنم...'

همین‌طور که این فکر رو می‌کرد و سرش‌شناخته​ رو چرخاند، خواجه ارشد با حالتی سرگرم‌کننده لبخند‌جور​ می‌زد، انگار می‌دونست جین چون-هی همچین واکنشی نشون می‌ده.

'به هر‌درست​ حال، اون‌همین​ پیرمرد مکار...'

تازه اون موقع‌بست​ بود که خواجه‌اسم​ ارشد به حرف اومد:

«استاد واقعاً استاده. به نظر می‌رسه‌محرم​ ارل پزشک سلطنتی تمام کارها و حرکات‌می‌خواست​ پرفکت جین رو مثل کف دستش می‌خونه.»

«آه، حالا که حرفش‌ارشد​ رو زدی، یه چیز‌شناخته​ دیگه هم هست که نمی‌فهمم.»

اون «درخواست».

چرا هم استادم و هم‌فعلاً​ امپراتور این «درخواست» رو به‌نمی‌تونستیم​ این شکل عجیب مطرح کرده بودن؟

«آه، یه شرط‌بندی کوچیک در کار بود. به لطف‌می‌شد​ همون، صفحه بازی از همون اول خیلی سخت‌تر شد.‌کشیدن​ حتی بیشتر استراتژیست‌ها هم خوندن این صفحه براشون سخت می‌شد.»

«هان؟»

«در نهایت، ارل‌وسط​ پزشک سلطنتی برنده‌تصویر​ این شرط‌بندی شد.»

«شرط‌بندی؟»

خواجه ارشد لبخند پرمعنایی زد.

«اون ضرب‌المثل قدیمی رو‌ارشد​ شنیدی که می‌گه 'شک، تو‌می‌شد​ تاریکی ارواح رو خلق می‌کنه'؟»

ییسیم-آمگوی.

«آره. معنیش این نیست که‌فعلاً​ اگه بیش از حد شکاک باشی،‌اونجا​ چیزها رو متفاوت از واقعیت می‌بینی؟»

«خوب می‌دونیش. قدرت شک‌ارشد​ انسان اون‌قدر زیاده که می‌تونه‌می‌شد​ از هیچی، ارواح بسازه. هاراهاها.»

انگار که چیزی‌خواجه​ یادش اومده باشه، یه‌اسرار​ کم دیگه هم خندید.

«امپراتور و ارل پزشک‌همین​ سلطنتی. اون دو تا‌استادش​ با هم شرط بستن.»

استادم و امپراتور؟‌بست​ آخه سر چی‌اسم​ شرط بسته بودن...

می جیک، رئیس خانواده می.

نشسته بود‌درست​ و با دست‌های‌پرت​ لرزان، هلو می‌خورد.

یه هلوی صورتی‌بست​ با گوشت و‌اسم​ آب واقعاً تازه بود.

خواجه‌ها کنارش ایستاده‌خواجه​ بودن و هلوها‌محرم​ رو پوست می‌کندن.

خِرت، خِرت— صدای زمزمه‌وار‌ارشد​ و ضعیفی مثل صدای بال‌می‌شد​ زدن پروانه‌ها به گوش می‌رسید.

و بعد، یه‌وسط​ هلوی آب‌دار دیگه‌تصویر​ جاش رو می‌گرفت.

اما می جیک‌بست​ که بهش نگاه‌اسم​ می‌کرد، داشت گریه می‌کرد.

با صورتی پر از‌ارشد​ ترس، اشک‌هاش رو قورت می‌داد،‌می‌شد​ اما اونا مدام سرازیر می‌شدن.

با این حال،‌خواجه​ دستش به سمت‌محرم​ یه هلو دراز شد.

دست‌هاش از آب هلو‌همین​ اون‌قدر چسبناک شده بود‌استادش​ که چروک خورده بود.

«اوغ!»

خودش رو‌حرفی​ مجبور کرد‌ارشد​ که بخوره.

آیا «خوردن» کلمه درستی براش بود؟‌محرم​ شاید «به زور چپوندن تو دهنش،‌فوق‌العاده‌ای​ یه جایی گوشه لپ‌هاش» توصیف دقیق‌تری می‌بود.

خون قرمز روشن‌وسط​ از همین حالا‌تصویر​ داشت از لب‌هاش می‌چکید.

مردی که‌نقش​ روبه‌روش بود،‌اما​ زد زیر خنده.

«چت شده؟ این شیرین‌ترین هلوی امپراتوریه. مگه این همون چیزی‌اعصاب​ نیست که یه زمانی خودت به من پیشکش کردی؟ بیشتر بخور.‌جوان​ به لطف تو، مادرم هم مجبور شد جلوی ملکه هلو بخوره.»

بعد از خوردن‌خواجه​ هلو، لکه‌های قرمزی روی‌اسرار​ صورت مادرش بیرون می‌ریخت.

گاهی اوقات حتی‌وسط​ نفس کشیدن هم‌تصویر​ براش سخت می‌شد.

با وجود این، آدم‌های‌اما​ قصر امپراتوری مادرش رو‌جواب​ مجبور می‌کردن هلو بخوره.

و فقط‌حرفی​ آدم‌های قصر‌ارشد​ امپراتوری نبودن.

هشت خانواده‌حرفی​ بزرگ امپراتوری‌ارشد​ هم بودن.

مرد جوان از تجربیات دوران‌پرت​ کودکی خودش می‌دونست که بدون لطف‌نقش​ امپراتور، آدم چقدر می‌تونه بدبخت باشه.

به همین دلیل بود‌اما​ که هیچ محبتی به هیچ‌کدوم‌داد​ از صیغه‌های فعلی نشون نمی‌داد.

اونا فقط به خاطر حفظ‌عنوان​ ظاهر با هم در ارتباط‌اعصاب​ بودن؛ هیچ علاقه‌ای در کار نبود.

عجیبه که به خاطر همین رفتار‌محرم​ سردش، صیغه‌ها هیچ دلیلی برای جنگیدن‌فوق‌العاده‌ای​ با هم نداشتن و ساکت بودن.

به هر حال، امپراتور‌همین​ دوستشون نداشت و اونا‌استادش​ هم امپراتور رو دوست نداشتن.

اونا فقط تو‌بست​ یه رابطه قدرت‌اسم​ گرفتار شده بودن.

یه رابطه عجیب‌خواجه​ که توش هر کسی‌اسرار​ زندگی خودش رو می‌کرد.

برای همین بود‌خواجه​ که روزهای پونگ ها-اون‌اسرار​ اخیراً لذت‌بخش شده بود.

وقتی تمام هلو رو تو دهنش چپوند،‌پشت​ یه خواجه با دست‌های لرزان هلوی بعدی‌فعلاً​ رو درآورد و شروع به پوست کندنش کرد.

خِرت، خِرت—

چرا صدای تراشیده شدن‌ارشد​ و از بین رفتن زندگی‌می‌شد​ یه آدم این‌قدر شیرین بود؟

«اون موقع رو یادت میاد؟ خیلی وقت پیش. قرار بود مادرم هلوهایی رو که تو‌می‌دونست​ پیشکش کرده بودی بخوره، اما اگه دوباره می‌خورد، مگه مریض نمی‌شد؟ برای همین من عمداً‌لب‌های​ نقش یه پسر طمع‌کار و ناخلف رو بازی کردم و همه هلوهای مادرم رو خوردم.»

کِرِچ—

«اون شب اون‌قدر مریض شدم که فکر کردم‌جواب​ می‌میرم. اصلاً مقداری نبود که یه نفر بتونه‌خطرش​ بخوره. حتی برای سه نفر هم زیاد بود.»

برای همین پونگ‌خواجه​ ها-اون هنوز هم‌محرم​ از هلو متنفر بود.

«کاش به جاش نارنگی بود. مادرم عاشق نارنگی بود. می‌گفت اونا شبیه چشم‌های منن.‌حال​ من، گوم، و خواهرم همه‌مون نارنگی دوست داشتیم. 'اون بچه' هم نارنگی‌هایی رو که‌کنند​ یواشکی بهش می‌دادم می‌خورد. مشکل اینه که برای آدمایی مثل ما، خیلی باارزش بودن.»

کِرِچ، کِرِچ.

«نارنگی‌های ژجیانگ خیلی خوشمزه‌اما​ بودن، باید از اونا‌جواب​ می‌دادی. این‌طوری همه خوشحال می‌شدن.»

می جیک با‌خواجه​ دست‌های لرزان یه‌محرم​ هلوی دیگه خورد.

ملچ، ملوچ— هلو‌خواجه​ رو جوید و به‌اسرار​ زور فرستادش تو مِری‌اش.

«تو هم روزگار سختی داشتی. قدرتی که تو خانواده سلطنتی دست به دست می‌شه واقعاً کثیفه.‌آورد​ خب، درک می‌کنم. حتماً ترسناکه که آدم‌ها این‌طوری با کلمات کنترل بشن. برای همینه که شما‌خوشبختانه​ از هشت خانواده بزرگ امپراتوری همیشه حواستون به ما بوده و از روش‌های خودتون استفاده می‌کردین.»

اوغ.

اوووووغ!

«آه، بالا‌حرفی​ نیار. گوم واقعاً‌عنوان​ از کثافت متنفره.»

خِرت، خِرت—

یه هلوی‌نقش​ دیگه جلوش‌اما​ گذاشته شد.

دوباره دستش در‌خواجه​ حالی که به سمت‌اسرار​ هلو دراز می‌شد، لرزید.

عجیب بود که دستش‌ارشد​ از همین حالا داشت‌شناخته​ کبود و ارغوانی می‌شد.

هلو رو برداشت.

و دوباره خورد.

«گاک، گوووو—»

«خب، این‌طوری هم نیست که ما‌محرم​ تو موقعیتی باشیم که بخوایم از‌فوق‌العاده‌ای​ هم طلب رحم کنیم، مگه نه؟»

در نهایت، صورتش ارغوانی‌همین​ شد و در حالی‌استادش​ که می‌لرزید، روی زمین افتاد.

پایان کار رئیس یکی از هشت‌اسم​ خانواده بزرگ امپراتوری، خانواده‌ای که نخست‌وزیرها‌قرار​ پرورش داده بود، واقعاً تماشایی بود.

«مرد؟»

یه خواجه نبض گردنش رو‌عنوان​ چک کرد و بعد سرش‌اعصاب​ رو به نشونه تأیید تکون داد.

«همف، چقدر ضعیف. که‌همین​ فقط با همین بمیره.‌استادش​ موافق نیستی، ارل پزشک سلطنتی؟»

پزشک الهی فلس‌بست​ سفید مثل یه‌اسم​ نقاشی نشسته بود.

پشت سرش، کتاب‌های بی‌نام و نشون مثل یه کوه‌می‌شد​ روی هم چیده شده بودن و خودش داشت روی‌کشیدن​ یه طومار بزرگ به اندازه یه بچه، چیزی می‌نوشت.

پزشک الهی فلس سفید فقط‌عنوان​ با اراده‌اش طومار رو دوباره لوله‌جرأت​ کرد و بعد به حرف اومد.

«خب. فقط داشتم‌وسط​ فکر می‌کردم که‌تصویر​ شاید پرنس بی‌تجربه‌ست.»

«بی‌تجربه؟»

«آره، اگه قراره این کار رو بکنی، بهتر نبود کاری کنی‌جرأت​ که پسرش موقع خوردن خفه بشه و بمیره، و پدرش از گرسنگی‌قلب​ در حالی که تماشاش می‌کنه جون بده؟ فقط با همین راضی شدی؟»

چشم‌های آبی جگال لین و‌عنوان​ چشم‌های طلایی پونگ ها-اون برای یک‌جرأت​ لحظه گذرا به هم گره خوردن.

«آدمای کمی پیدا می‌شن که همچین مشورتی به‌استادش​ من بدن. حتی یه شیطان از هشت جهنم بزرگ‌جواب​ بوداییسم هم با شنیدنش گریه می‌کنه و می‌ذاره می‌ره.»

«با شنیدن داستانت، به‌اما​ نظرم گزینه بهتری اومد، برای‌داد​ همین مشورتم رو ارائه دادم.»

مغرور و متکبر.

حتی در حضور امپراتور هم،‌عنوان​ جگال لین هیچ نشونه‌ای از‌اعصاب​ چاپلوسی و بندگی نشون نمی‌داد.

شخصیت گندش که هر چی‌پرت​ دلش می‌خواست رو به زبون‌ذهنش​ می‌آورد، اوضاع رو معذب‌کننده می‌کرد.

مهم نبود پونگ ها-اون چقدر تو قصر پخته‌جواب​ و باتجربه شده بود، کنار اومدن با این‌خطرش​ نابغه خانواده جگال، براش یه کم زیادی سخت بود.

ناولها | novelha.net