چپتر 94: فصل 94
0«هوپ، هووووآآآآ!»
چواااک!
سرانجام، کپور آتشین دههزار سالهدست که کاملاً از رمق افتادهچند بود، از آب بیرون کشیده شد.
بدن عظیمش رویمثل خشکی به خوددستهای میپیچید و تقلا میکرد.
اما در مقایسه باگلوله نبرد توی آب، کارهوف بعدی خیلی راحتتر بود.
جین چون-هی میلهدست نیزه را ازمیشد دهان جانور بیرون کشید.
درست همان لحظهای که جانور به خیالپراکنده رهایی، بدنش را به سمت آب پرتاب کرد،معمولی جین چون-هی نیزهاش را در آبششهایش فرو برد.
میله نیزه که باگلوله رعد و برق آمیخته شدهواقعاً بود، از آن عبور کرد.
با وجود کوتاه بودن زمان حمله،دستهای بدن جانور مثل یک گلوله آتشقصد بود و دستهای جین چون-هی را سوزاند.
هوف، واقعاً داغه!
او هیچوقت قصد نداشتسرعت با این موجود وارد یکاگر مبارزه فرسایشی و طولانی شود.
یهو ها-ریون روشهای خودشگلوله را داشت و جینهوف چون-هی هم روشهای خودش را.
کییییاااا—
با آن ضربهدست نهایی، جان کپور آتشیناگر دههزار ساله گرفته شد.
«من... انجامش دادم!»
جین چون-هیحمله مشتهایش راگلوله گره کرد.
پاهایش میلرزید.
حتی یک عضلهدست در بدنش نمانده بوداگر که آسیب ندیده باشد.
حتی استخوانهایش هم درد میکرد.
خستگی مفرط.
اما نمیتوانست همینجا متوقف شود.
استخراج قرص درونیدست کپور آتشین دههزارمیشد ساله کار سختیه.
قرص درونی کپور آتشین که خودِ گرما را دراگر درونش جای داده بود، به محض مرگ کپور، انرژیآسمانی درونیاش را به سرعت از دست میداد و پراکنده میشد.
اگر حتی چند ساعتگلوله اینجا رها میشد، بههوف یک سنگ معمولی تبدیل میشد.
شیطان آسمانی آن را درجاآتش خورده بود، اما جین چون-هی بایدهیچوقت آن را به استادش تحویل میداد.
او باید قرص درونیمیداد را به روش درستی استخراجساعت میکرد تا گرمایش حفظ شود.
جین چون-هیانرژی میله نیزهسرعت را بیرون کشید.
«هووو...»
تکنیک انبساط مغزی شوانیوان، حتیآتش در میان آن خستگی مفرط،داغه ذهنش را پاک و شفاف کرد.
جین چون-هی عضلاتش را که ازمیشد درد فریاد میکشیدند مجبور به حرکتسنگ کرد و شکم جانور را شکافت.
چواااک—
هوانگگو چانهاش را رویگلوله زمین گذاشته بود وهوف منتظر جین چون-هی بود.
انتظار کشیدن یکی ازمیداد کارهایی بود که هوانگگوچند به بهترین شکل انجام میداد.
هوانگگو چشمانشانرژی را بستسرعت و نیمهخواب شد.
یک حشرهحمله پرنده دورگلوله گوشش وزوز میکرد.
چقدر منتظر مانده بود؟
ناگهان چشمان هوانگگو باز شد.
واق، واق واق!
هوانگگو ناگهانحمله شروع بهگلوله پارس کردن کرد.
و مدت کوتاهی بعد.
بام—
یک دست انسان ازسرعت سوراخ زیرزمینی بیرون آمدمیشد و روی زمین نشست.
«ها... فکر کردم قراره بمیرم.»
به محض اینکه جینگلوله چون-هی بیرون آمد، آب چشمهواقعاً آبگرم به بیرون فوران کرد.
این دمایی نبوددست که آدمهای معمولی بتواننداگر در آن حمام کنند.
این بهانرژی معنای واقعی کلمهدست آب جوش بود.
هوانگگو به سرعتمثل فرار کرد ودستهای بین خودشان فاصله انداخت.
جین چون-هی از جاخالی سگآتش در حال سقوط استفاده کردداغه و با غلت زدن فرار کرد.
«از آخرینسرعت ترفندی کهمیداد داشتم استفاده کردم.»
جاخالی سگ در حال سقوط.
این یعنی فرارمثل کردن با غلتدستهای زدن روی زمین.
این تکنیکی از یک کتاب متفرقه در کتابخانههوف جگال بود، تکنیکی که جین چون-هی از مسیر اصلیمبارزه خودش خارج شده بود تا آن را یاد بگیرد.
دلیلش ساده بود.
وقتی حتی یک قطره قدرت یا انرژی درونی باقیاگر نمانده بود، تنها چیزی که میشد به آن اعتمادآسمانی کرد مهارتهای متفرقهای مثل جاخالی سگ در حال سقوط بود.
اگرچه این تکنیک از یکآتش کتاب متفرقه بود، اما هنوز همهیچوقت یک کتابچه هنرهای رزمی محسوب میشد.
شاید به این دلیل که آن را به درستی یادداغه گرفته بود، توانست در یک چشم به هم زدن سه ژانگیهو غلت بزند تا بدون استفاده از هیچ انرژی درونی جاخالی بدهد.
با انرژی درونی، میتوانست سریعتر غلت بزند، اما اگر ازاینجا همان اول انرژی درونی داشت، از یک تکنیک فرار استفادهاستادش میکرد، نه اینکه به جاخالی سگ در حال سقوط متوسل شود.
این را میشد غریزه بقای جین چون-هی نامید، تلاشیاگر ناامیدانه برای زنده ماندن و جاخالی دادن از چیزی کهدرجا در غیر این صورت یک ضربه مهلک و کشنده بود.
او که تا مغز استخوان یکدستهای پزشک بود، مقید به چیزهایی مثلقصد غرور و وقار یک هنرمند رزمی نبود.
جاخالی دادنِ نه مترگلوله در یک لحظه بدون هیچواقعاً انرژی درونی، واقعاً تکنیک خوبیه.
جین چون-هیسرعت به شدتمیداد نفسنفس میزد.
هیچ راهی برای دونستن چرخه فوران چشمه نداشتم،میشد برای همین قمار کردم، اما آخه چرا دقیقاًتبدیل همون لحظهای که داشتم میرفتم باید فوران میکرد؟
فقط گرفتن کپورمثل آتشین دههزار ساله بهسوزاند اندازه کافی طاقتفرسا بود.
اما کشیدن بدن خستهاش برای استخراج قرص درونی کپور، و استفادههیچوقت از گل و لای کف دریاچه و هنر الهی پنج عنصرریون برای جلوگیری از پراکنده شدن چی آتش، مصیبت حتی بزرگتری بود.
علاوه بر آن، جین چون-هی با زحمت فراوانچند گوشت زیر آبششها، عضلات پشت، گوشت شکم، خونآسمانی قلب و حتی دندهها را برداشت کرده بود.
اگرچه نه به اندازه قرصدست درونی، اما این قسمتها هم حاویساعت مقدار قابل توجهی چی آتش بودند.
جین چون-هی حتیمثل یک چیز رادستهای هم از قلم نینداخت.
لحظهای که برداشتش تمام شد و قصد رفتنهوف داشت، چشمهای که از قبل داغ بود، باوارد شدت شروع به جوشیدن کرد و فوران کرد.
یک جهنم واقعی بود.
البته، میتوانست بار وسرعت بندیلش را رها کند واگر فقط قرص معنوی را بردارد.
نمیتونم این کار رو بکنم! اصلاً میدونیدسوزاند اینا چقدر میارزه! این یک کپور آتشیناین دههزار سالهست که با پول نمیشه خریدش!
فکرِ گذراندن آن همه دیوانگیآتش و برداشتنِ فقط قرص درونی، درهیچوقت فرهنگ لغت جین چون-هی وجود نداشت.
برای قهرمان یک رمان هنرهای رزمی مثل یهو ها-ریون، قرصهایاینجا درونی و اکسیرهایی که در آینده مصرف میکرد تا آخر رمانتحویل مثل کوه روی هم تلنبار میشدند، اما جین چون-هی فرق داشت.
او آخرین قطره انرژی درونیاش را هم چلاندمیشد تا مطمئن شود چیزی را از قلم نینداختهتبدیل و همه چیز را با خودش آورده است.
پرده آخر هممثل جاخالی سگ در حالسوزاند سقوطِ سه ژانگی بود.
یک تکنیک بقای معرکه!
هوانگگو که به نظر میرسید ازمیشد این شدتِ عمل جین چون-هی وحشتسنگ کرده بود، سه قدم به عقب برداشت.
«هوانگگو، خسته نباشی. یه کم از گوشت کپورمیشد آتشین رو برات نگه داشتم. به خوبی قرصتبدیل درونی نیست، اما بازم یه اکسیره، پس بخورش.»
هاه، هاه!
هوانگگو طوری که انگار اصلاًآتش وحشت نکرده بود، دمش را تکانهیچوقت داد و وفاداریاش را ثابت کرد.
جین چون-هی گوشت پشتمیداد کپور آتشین را که برایساعت هوانگگو بریده بود بیرون آورد.
هام، هام، هام، هام!
بدون اینکه حتی آنگلوله را بو کند، باهوف حرص و ولع بلعیدش.
«همین درسته. تو همهگلوله اکسیرها و قرصهای درونیهوف رو دوست داشتی، مگه نه؟»
این همان هوانگگویی بود کهپراکنده قرص الهی فلس سفید تلخاینجا را با یک قورت بلعیده بود.
او با سماجت هرسرعت چیزی را که برایمیشد بدنش خوب بود میخورد.
واق!
هوانگگو بعد از تمام کردنآتش غذایش، نفسنفس زد و باداغه هیجان گونه جین چون-هی را لیسید.
«خیلی بامزهای. دیگه بیا برگردیم.»
استراحت درحمله یک مسافرخانه برایشآتش یک تجمل بود.
جین چون-هیحمله بلافاصله سوارگلوله یک قایق شد.
سه موش قاتلدست تعقیبکننده با گرمیمیشد از او استقبال کردند.
«به لطف اژدهایدرونیاش سفید کوچک، موشمیداد سوم نجات پیدا کرد!»
«فینفین... ممنونم، اژدهای سفید کوچک.»
موش اول و موش دوم دردستهای حالی که مشتهایشان را به سمتقصد جین چون-هی گره کرده بودند، گریه میکردند.
جین چون-هیسرعت سرش رامیداد تکان داد.
«منم فکر میکردمدرونیاش نتیجه نهایی دستمیداد آسمانه. جای شکرش باقیه.»
«نه، اینطور نیست. در حالت عادی، کار به نابودی دانتیان و قطعقصد کردن نصفالنهارهای هر چهار دست و پایش میکشید. ما عمیقاً تحت تأثیرخودش قرار گرفتیم که شما نه تنها درمانش کردید، بلکه راهنماییش هم کردید.»
سه موشحمله قاتل تعقیبکننده نگاهیآتش به یکدیگر انداختند.
بالاخره موشسرعت اول بهمیداد حرف آمد.
«ما میخوایم از صمیم قلب پیروتمیداد باشیم، نه فقط به خاطر اون قراردادرها سفید امضا. این خواسته من و برادرامه.»
این واقعاً غیرمنتظره بود.
«من فقط میخواستم بدون حقوق ازشوندستهای کار بکشم، دقیقاً به عنوان تاوانقصد اینکه قصد جونم رو کرده بودن...؟»
وقتی جین چون-هی جوابی نداد، موشمیشد اول که فکر میکرد این سکوت بهمعمولی معنی رد کردن است، با عجله گفت:
«شما اولین نفری هستینسرعت که با اراذلی مثلمیشد ما اینقدر صادقانه رفتار میکنه.»
«به جای اینکه نصفالنهارهامون رو قطع کنین، ماهوف رو مجبور کردین قایق رو پارو بزنیم. ما باورمبارزه داریم که این یه جور راهنمایی و هدایت بود.»
«ما شاید احمق و نادونآتش باشیم، اما میخوایم به پیرویداغه از شما ادامه بدیم، ارباب جوان!»
جین چون-هی سرش را خاراند.
«برای اداره عمارت پزشکی فلسدست سفید، واقعاً به آدمهایی نیاز دارمساعت که به کارهای غیرپزشکی رسیدگی کنن.»
یک عمارت پزشکی درگلوله دنیای رزمی با یک بیمارستانواقعاً در دنیای مدرن فرق داشت.
برای زنده ماندن در دنیای شمشیرهادستهای و تیغها، به افرادی نیاز داشتقصد که این کارهای پیشپاافتاده را انجام دهند.
سه موشسرعت قاتل تعقیبکنندهمیداد زیردستان بینقصی بودند.
مخصوصاً حالا که نه فقط بهمیداد خاطر یک قرارداد سفید امضا، بلکه ازرها روی تحسین و ارادت واقعی آمده بودند.
«توی این دنیا، درمان کردنآتش یه آدم مجروح خیلی بیشتر ازهیچوقت چیزی که فکر میکردم ارزش داره.»
احساس کردحمله درس خوبیگلوله گرفته است.
اگر از عمارت پزشکیمیداد بیرون نیامده بود، هرگزچند متوجه این موضوع نمیشد.
جین چون-هیانرژی سرش راسرعت تکان داد.
«خیلی خب. میفهمم.مثل اما مسیر آسونیدستهای در پیش ندارین.»
در همان لحظه، شمشیرگلوله پرنده که در سکوتهوف تماشا میکرد، جلو آمد.
«من هم میخوامدست به برادران موشمیشد قاتل تعقیبکننده ملحق بشم.»
شمشیر پرنده هم؟
وقتی جین چون-هی بهگلوله شمشیر پرنده نگاه کرد،هوف او با عجله گفت:
«... اگه به خاطر برادران موش قاتل تعقیبکننده نبود، منِداغه شمشیر پرنده فقط به فکر فرار از دست شما بودم، اربابیهو جوان! از هر چهار نفرتون ممنونم که چشمم رو باز کردین.»
جین چون-هیسرعت با خودشمیداد فکر کرد:
«فکر کنمانرژی یه جوراییسرعت گولت زدن...؟»
انگار دوستی را دنبال کرده بوددستهای و در نهایت با هم یکقصد قرارداد بازاریابی شبکهای امضا کرده بودند.
اما جینحمله چون-هی دلیلی برایآتش رد کردن نداشت.
«میفهمم. پس،سرعت شمشیر پرنده،میداد تو هم...»
او با زیرکی از ناکجاآبادیدست یک قرارداد سفید امضا بیرونچند کشید و به شمشیر پرنده داد.
این همان قراردادی بودگلوله که سه موش قاتلهوف تعقیبکننده امضا کرده بودند.
شمشیر پرنده انگشتشمثل را سوراخ کرد وسوزاند با خونش امضا زد.
برده شمارهسرعت چهار هممیداد از راه رسید.
واق!
وقتی هوانگگو پارس کرد،گلوله چهار برده از جا پریدندواقعاً و از سگ فاصله گرفتند.
«ارباب جوان، من اینطورگلوله حس میکنم یا اینهوف سگ واقعاً بزرگتر شده؟»
«به چشم منم همینطور میاد.»
هر کدامانرژی از آنها نظریدست درباره هوانگگو دادند.
جین چون-هیحمله سرش راگلوله کج کرد.
«یعنی خوردن گوشت کپور آتشینآتش دههزار ساله به این زودیداغه اثرش رو نشون میده... اصلاً ممکنه؟»
دقیقتر بخواهیم بگوییم، کپور آتشین دههزارمیشد ساله یک جانور روحی بود و هوانگگومعمولی هم یک جانور روحی به حساب میآمد.
در واقع، یکدرونیاش جانور روحی جانور روحیپراکنده دیگری را خورده بود.
در حالت عادی، مگر اینکه پای جنگ بر سرواقعاً قلمرو در میان بود، آنها تا حد مرگ بافرسایشی هم نمیجنگیدند و خود جانوران روحی هم بسیار نادر بودند.
این وضعیت بهطورمثل مصنوعی توسط جیندستهای چون-هی ایجاد شده بود.
«اوم... اگه قویتردست بشه که چیزمیشد خوبیه، مگه نه؟»
جین چون-هیانرژی با هیجان پیشانیدست هوانگگو را خاراند.
هاه، هاه، هاه.
هوانگگو که به نظر میرسید ازدستهای این کار خوشش آمده، با اشتیاققصد پشت دست جین چون-هی را لیسید.
«وقتی پای بامزهدست بودن وسط باشه،میشد سگهای ولگرد محلی بهترینن.»
زمانی که کار در بیمارستاندست سخت میشد، او در گوشیاشچند ویدیوهای سگها را تماشا میکرد.
حتی آن موقع هم جین چون-هی بیشترسوزاند به سگهای نژاد مخلوط، یا همان سگهایاین محلی، علاقه داشت تا سگهای اصیل و نژاددار.
او از پنجههای جلوییگلوله محکم و ظاهر سادههوف و شاد آنها خوشش میآمد.
با اینکه هوانگگو کمی بیش از حد بزرگ شدهساعت بود که بتوان او را یک سگ محلی سادهخورده نامید، اما هنوز هم به چشم جین چون-هی بامزه میآمد.
از طرف دیگر، سهسرعت موش قاتل تعقیبکننده و شمشیراگر پرنده لرزه بر اندامشان افتاد.
«بیضهخردکن قویتر شده.»
موش سوم که شخصاً قدرتآتش مخرب هوانگگو را تجربه کردهداغه بود، رنگش به شدت پرید.
۰۱۵. تحریف تاریخ
آنها با تمام توانسرعت به سمت ساختمان اصلیمیشد عمارت پزشکی فلس سفید بازگشتند.
در طول راه، سه موش قاتل تعقیبکننده وهوف شمشیر پرنده برای مدت کوتاهی از او جداوارد شدند تا بدهی قمار موش سوم را بپردازند.
نقشه اصلی آنها این بود که جین چون-هی راواقعاً دستگیر کنند تا بدهی را بپردازند، اما چون حالافرسایشی این کار غیرممکن بود، باید راه دیگری پیدا میکردند.
موش سوم مبلغ واقعی بدهیاش رامیشد اعتراف کرد و توسط موش اولسنگ و دوم تا حد مرگ کتک خورد.
او قول داد که اگر دوباره قمار کردمیشد انگشتانش را قطع کنند، اما فقط زمان میتوانستتبدیل ثابت کند که به قولش عمل میکند یا نه.
«اگه هر چهارتاشون باگلوله هم کار کنن، بایدهوف بتونن بدهی رو صاف کنن.»
جین چون-هی کوچکترینمثل قصدی برای پرداختدستهای بدهی آنها نداشت.
در عوض، فقط تا این حدمیشد لطف کرد که یک معرفینامه سادهسنگ برای کاروان محافظتی اژدهای ابری بنویسد.
از آنجایی که تخصص آنها ردیابی و فرار بود،اگر حتی اگر پول کلانی هم به جیب نمیزدند، مطمئناًآسمانی با گرفتن کارهای کوچک به سرعت بدهیشان را میپرداختند.
به این ترتیب، هوانگگو و جین چون-هی بههوف نزدیکی ساختمان اصلی عمارت پزشکی فلس سفید، در ورودیمبارزه درهای که به محل انزوای تمرینی متصل میشد، رسیدند.
«هوانگگو، کارحمله تو دیگه تمومآتش شده، میتونی برگردی.»
واق.
هوانگگو پارس آرامیدرونیاش کرد و رویمیداد پاهای عقبش نشست.
مهم نبود چند بار به سگدستهای میگفت که به فرقه گدایان برگردد،قصد هوانگگو همچنان به دنبال جین چون-هی میآمد.
«چش شده؟ امکانمثل نداره هوانگگو راهدستهای برگشت رو بلد نباشه.»
باید یکسرعت کبوتر نامهبر برایپراکنده فرقه گدایان میفرستاد؟
قبل از آن، باید به محلمیداد انزوای تمرینی برمیگشت و اگر هوانگگواینجا همانجا دنبالش میآمد، دردسر بزرگی میشد.
او تنها وارد شده بود،آتش اما اگر با یک سگ بیرونهیچوقت میآمد، خودش یک مشکل جداگانه نمیشد؟
«خیلی خب، باشه. فهمیدم. همین دور وسوزاند بر منتظرم بمون. میتونی که، نه؟ بعداین از اینکه انزوای تمرینیم تموم شد برمیگردم پیشت.»
هاه، هاه، هاه.
هوانگگو که انگار منتظرسرعت شنیدن همین حرفها بود،میشد دمش را تکان داد.
جین چون-هیحمله با هیجان پیشانیآتش هوانگگو را خاراند.
«خوبه.
حالا فقط موندهدست از مسیر آبراهمیشد برگردم به سالن تمرین.»
استادش درانرژی اصل قرارسرعت بود بمیرد.
نجات دادن او بهگلوله این معنی بود کههوف دنیا تغییر خواهد کرد.
تأثیر این اتفاق روی دنیای رزمیدستهای بسیار بزرگتر از هر شخص دیگری بودنداشت که تا به حال نجات داده بود.
یک دکتر الهی درمیداد دنیای رزمی تا این حدساعت میتوانست همهچیز را دگرگون کند.
«با این حال، اشکالی نداره.
تا زمانی کهمثل بتونم استادم رودستهای نجات بدم کافیه.»
مهم نبود تاریخ چقدرگلوله تغییر کند، جین چون-هیهوف آماده پذیرش آن بود.
جین چون-هی خودشدست را برای ورودمیشد به آب آماده کرد.
در همانانرژی لحظه، حضور کسیدست را احساس کرد.