---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 40: چپتر 40 • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 40: چپتر 40

0

«بیا با هم دوست‌می‌رسه​ بشیم! اما باید راحت‌بیرون​ با هم حرف بزنیم، باشه؟»

باورش نمی‌شد که‌نگه​ آرزوش به این‌بدن​ راحتی برآورده بشه.

وانگ گاک-یون گیج شده بود.

«ها؟ اِ، باشه! فهمیدم.»

وانگ گاک-یون سرش رو‌می‌رسه​ تکون داد و یه‌بیرون​ چیز دیگه هم اضافه کرد.

«راستی در مورد‌نگه​ اون چیزی که قبلاً‌بچه​ حرف زدیم، به بابام...»

«آره. اون یه رازه. من‌فکر​ فقط وانمود می‌کنم که یکی‌بزرگ​ از اون همه دوستات هستم.»

تازه اون موقع‌مسخره​ بود که حالت چهره‌می‌خوای​ وانگ گاک-یون جدی شد.

«نه. این‌طوری نیست. تو‌می‌رسه​ فرق داری. تو همیشه برای‌بازی​ من یه دوست خاص می‌مونی.»

جین چون-هی‌بکشه​ با خودش‌داشت​ فکر کرد.

«چرا بچه‌هایی که خیلی‌خودش​ زود بزرگ می‌شن، این‌طوری قلب‌زود​ آدم رو به درد میارن؟»

بعضی وقتا، وقتی تو‌نظر​ بخش اطفال ویزیت می‌کرد،‌بریم​ از این اتفاقا می‌افتاد.

بچه‌ای که به خاطر درد آمپول گریه می‌کنه یه‌بازی​ بحثه، اما بچه‌هایی هم هستن که به باباشون نگاه‌گرفتم​ می‌کنن و می‌گن: ‹من با آمپول زدن مشکلی ندارم.

اصلاً هم درد نداره.›

«آره. مشکل از تو‌خودش​ نیست، اما اونا فکر‌خیلی​ می‌کنن تقصیر خودشونه. همیشه همین‌طوره.»

جین چون-هی می‌خواست دستش‌نظر​ رو روی سر دخترک بکشه،‌بیرون​ اما خودش رو نگه داشت.

اون هم الان تو بدن یه بچه بود و با‌کنیم​ خودش فکر کرد اگه یه بچه هم‌قد خودش بخواد سر‌تضمینش​ یه بچه دیگه رو نوازش کنه، خیلی مسخره به نظر می‌رسه.

جین چون-هی گفت:

«خب، می‌خوای‌جین​ بریم بیرون‌خودش​ بازی کنیم؟»

«اشکالی نداره؟»

«نه. الان دیگه یه روز استراحت‌می‌خوای​ کردن مشکلی پیش نمیاره. من نبضت‌روز​ رو گرفتم، پس می‌تونم تضمینش کنم.»

با شنیدن این‌نگه​ حرف، صورت وانگ‌بدن​ گاک-یون روشن شد.

اما فقط برای یه لحظه...

«اِ، چطوری باید بازی کنیم؟»

«اول از همه،‌نظر​ حق نداری از‌می‌خوای​ انرژی درونی استفاده کنی.»

«معلومه. من‌بکشه​ هنوز کاملاً‌داشت​ خوب نشدم.»

«مسئله این نیست. حتی‌خودش​ وقتی کاملاً هم خوب شدی،‌زود​ مطلقاً نباید ازش استفاده کنی.»

وانگ گاک-یون خیلی زود‌نظر​ منظور حرفش رو فهمید‌بریم​ و سر تکون داد.

«حق با توئه. استفاده از بدنی که تو هنرهای‌بازی​ رزمی تمرین داده شده برای ظلم کردن به مردم‌گرفتم​ عادی، کاریه که فقط اوباش جناح غیرمتعارف انجام می‌دن.»

شاید به این خاطر که از وقتی راه رفتن‌هم‌قد​ رو یاد گرفته بود، داستان‌های قهرمانان دنیای رزمی رو‌بریم​ شنیده بود، این موضوع عمیقاً تو ذهنش حک شده بود.

جین چون-هی تو دلش گفت:

«یکی از همون آدمای جناح متعارف‌گفت​ به تو ظلم کرده. مردم عادی‌اشکالی​ حداقل آدم‌بزرگ هستن، اما تو، عزیزم... هوف.»

به هر حال، اینا چیزایی‌گفت​ بود که خودش وقتی بزرگ‌کنیم​ شد باید بهشون فکر می‌کرد.

اینکه تا اون موقع کینه‌الان​ فعلیش رو فراموش کنه یا نه،‌نوازش​ کاملاً به انتخاب خودش بستگی داشت.

این تنها چیزی‌چون​ بود که جین‌چرا​ چون-هی می‌تونست بگه:

«در مورد اینکه چی بازی کنیم،‌گفت​ بیا طبق قوانین محله پیش بریم.‌اشکالی​ بقیه بچه‌ها حتماً یه بازی‌هایی می‌کنن دیگه.»

جین چون-هی بلند شد.

«بزن بریم.»

«هه هه هه.»

گوشه‌های لب‌کنه​ وانگ گاک-یون به‌می‌رسه​ خنده باز شد.

اون برای اولین‌نظر​ بار یه دوست‌می‌خوای​ پیدا کرده بود.

آرزوش برآورده شد.

برای این دخترک، این اتفاق‌فکر​ خیلی خوشحال‌کننده‌تر از باز شدن‌بزرگ​ تمام نصف‌النهارهای ظریف تو بدنش بود.

۰۰۶. چهار ستون

روزها گذشت.

شیطان کمان به عمارت پزشکی‌الان​ ملحق شد و وانگ گاک-یون‌بخواد​ هنوز هم یه بیمار بود.

زمستون کم‌کم‌جین​ روی واقعی خودش‌فکر​ رو نشون می‌داد.

شب‌های کوهستان‌کنه​ طولانی و حتی‌می‌رسه​ تاریک‌تر شده بود.

صدای زوزه جانوران‌نظر​ وحشی از دور‌می‌خوای​ به گوش می‌رسید.

بعضی وقتا، صداهایی‌نگه​ شبیه به جیغ‌بدن​ انسان هم شنیده می‌شد.

اما یکی از پزشکان پیر عمارت به جین چون-هی جوان‌بزرگ​ گفته بود که هیچ راهی وجود نداره که بشه فهمید‌اطفال​ این صداها واقعاً مال انسان‌هاست یا به هیولاها تعلق داره.

با کوتاه‌تر شدن‌مسخره​ روزها، دست‌های اون بیشتر‌می‌خوای​ از قبل آسیب می‌دید.

بادهای وحشی، مثل ضربه‌می‌رسه​ چاقو، حتی پوست سالم رو‌بازی​ هم قرمز و ترک‌خورده می‌کرد.

جین چون-هی به این چیزها‌الان​ اهمیتی نمی‌داد و با تمام وجود‌نوازش​ و بی‌وقفه به تمریناتش ادامه می‌داد.

«می‌گفتن وقتی روش پنج عنصر‌فکر​ به یه سطح خاصی برسه،‌بزرگ​ این‌جور چیزا دیگه مشکلی ایجاد نمی‌کنه.»

در واقع، تمام پزشکان عمارت پزشکی‌گفت​ فلس سفید ده یا حتی بیست سال‌روز​ جوان‌تر از سن واقعی‌شون به نظر می‌رسیدن.

حتی پزشکانی تو عمارت بودن که با افتخار می‌گفتن‌بازی​ در بین سه عمارت پزشکی بزرگ زیر آسمان، پزشکان‌گرفتم​ عمارت پزشکی فلس سفید از نظر ظاهر بی‌رقیب هستن.

البته، ناگفته‌بکشه​ نماند که مهارت‌هاشون‌الان​ هم بی‌نظیر بود.

در دل زمستان که هر روز‌چرا​ عمیق‌تر می‌شد، زمان مثل گلبرگ‌های یه‌قلب​ گل بارها شکوفه داد و پژمرده شد.

«دیگه چند ماهی‌مسخره​ می‌شه که به‌گفت​ این دنیا اومدم.»

جین چون-هی چشم‌هاش‌نظر​ رو تو هوای‌می‌خوای​ سرد سپیده‌دم باز کرد.

بیرون داشت برف می‌بارید.

رشته‌کوهی که عمارت پزشکی فلس سفید‌چرا​ توش قرار داشت، جایی بود که‌قلب​ در طول زمستان برف وحشتناکی توش می‌بارید.

دلیلش این بود که بادهای شمال‌گفت​ غربی در زمستان با رشته‌کوه برخورد‌اشکالی​ می‌کردن و باعث بارش برف می‌شدن.

جین چون-هی این موضوع رو می‌دونست چون نقشه‌بیرون​ این سرزمین رو دیده بود، اما در کمال‌نمیاره​ تعجب، مردم اینجا از قبل این واقعیت رو می‌دونستن.

روش اونا مثل روش زمین که جین چون-هی ازش اومده‌بخواد​ بود نبود، اما اینکه چطور با تفسیر اون از طریق اصول‌کنیم​ یین و یانگ به نتیجه مشابهی رسیده بودن، واقعاً جذاب بود.

نکته خوشایند این بود که چون اونجا‌بچه‌هایی​ تو یه دره حوضچه آب‌گرم قرار داشت،‌درد​ به اندازه کوه‌های دیگه سرمای بی‌رحمانه‌ای نداشت.

«روزی دو شیچن خواب.»

زمان خواب جین چون-هی در‌گفت​ مجموع چهار ساعت بود، از‌کنیم​ ۱۰ شب تا ۲ صبح.

این همون زمانی‌نگه​ بود که هورمون‌های‌بدن​ رشد ترشح می‌شدن.

استادش یه جورایی این رو می‌دونست‌چرا​ و همیشه جین چون-هی رو مجبور‌قلب​ می‌کرد قبل از ساعت ۱۰ شب بخوابه.

و بیدار شدن تو‌نظر​ ساعت ۲ صبح هم‌بریم​ خواست خود جین چون-هی بود.

به لطف چی حقیقی درونی که دانتیان اون رو‌بازی​ پر کرده بود، حتی بعد از چهار ساعت خوابیدن،‌گرفتم​ اون‌قدر احساس شادابی می‌کرد که انگار ده ساعت خوابیده.

«پس منظور‌بکشه​ استاد از‌داشت​ ‹ظرف› این بود.»

بعد از اینکه کاملاً روی‌فکر​ چی حقیقی پنج عنصر پایه مسلط‌می‌شن​ شد، شروع به ساختن بدنش کرد.

راستش رو بخواید،‌مسخره​ یه آدم معمولی از‌می‌خوای​ شدت بی‌حوصلگی تسلیم می‌شد.

هم‌افزایی ایجاد شده از پر‌گفت​ کردن ظرفی که با روش‌کنیم​ پنج عنصر ساخته بود، فوق‌العاده بود.

جین چون-هی به‌نگه​ آرومی تمریناتش رو‌بدن​ داخل اتاقش انجام می‌داد.

این یه تمرین‌چون​ چی خارق‌العاده یا‌چرا​ تای چی نبود.

این پیلاتس بود.

این کاری بود که‌می‌رسه​ از زندگی قبلیش هر‌بیرون​ روز صبح انجام می‌داد.

حرکات کششی برای شل‌داشت​ کردن عضلات و بهبود‌اگه​ جریان خون عالی بود.

همچنین باعث بیدار شدن‌خودش​ عضلاتی می‌شد که به‌خیلی​ طور معمول ازشون استفاده نمی‌شد.

در واقع، بیشتر به این خاطر بود که‌بریم​ تو زندگی قبلیش به دلیل وضعیت بد نشستن،‌پیش​ کمر و لگنش از تراز خارج شده بود.

کاری که برای اصلاح اون و نجات دادن خودش‌بازی​ قبل از کشیده شدن کار به جراحی شروع کرده‌گرفتم​ بود، حالا براش تبدیل به یه عادت شده بود.

بعد از اون، مدیتیشن نشسته.

جین چون-هی چشم‌هاش رو‌خودش​ بست و به آرومی‌خیلی​ نفس‌هاش رو تنظیم کرد.

زمان دم و‌مسخره​ بازدم به تدریج طولانی‌تر،‌می‌خوای​ عمیق‌تر و محوتر می‌شد.

پسرک به این ترتیب‌می‌رسه​ چی حقیقی بین آسمان‌بیرون​ و زمین را حس کرد.

با بیدار شدن حواسش، پسرک‌الان​ بارها و بارها به این‌بخواد​ درک می‌رسید که اینجا زمین نیست.

این دنیا جایی بود‌خودش​ پر از اصول پنج‌خیلی​ عنصر و یین و یانگ.

درست همان‌طور که پزشک پیر عمارت گفته بود، جیغ‌هایی‌بیرون​ که از کوه به گوش می‌رسید شاید مال انسان‌ها‌نبضت​ نبود، بلکه می‌توانست به یک هیولا تعلق داشته باشد.

چون چنین موجوداتی‌نظر​ واقعاً تو این‌می‌خوای​ دنیا وجود داشتند.

همان‌طور که جاودانه‌ها و‌داشت​ جانوران روحی وجود داشتند،‌اگه​ نقطه مقابلشان هم حضور داشت.

اما مردم به‌ندرت‌چون​ درباره‌شان حرف می‌زدند، چون‌بچه‌هایی​ «آن‌ها» واقعاً می‌توانستند بشنوند.

این یکی‌کنه​ از خرافات‌نظر​ قدیمی بزرگ‌ترها بود.

«خب، تو رمان‌های رزمی هم داستان‌هایی‌می‌خوای​ هست که قهرمان بعد از متحد کردن‌استراحت​ دنیا، با هیولاها یا جنگجویان صعودکرده می‌جنگه.»

وقتی یک رمان محبوب می‌شود، ناشر التماس می‌کند که تمامش نکنند، نویسنده‌کنه​ هم با خودش می‌گوید حالا که کار گرفته بگذار قسط‌های وام مسکنم‌استراحت​ را بدهم، برای همین این‌جور موجودات معمولاً سر و کله‌شان پیدا می‌شود.

اما جین چون-هی به طرز عجیبی این چیزها‌خیلی​ را سرگرم‌کننده می‌دانست، برای همین در حالی که‌بعضی​ به داستان فحش می‌داد، به خواندن ادامه می‌داد.

همان‌طور که انتظار می‌رفت،‌نظر​ همیشه وقتی یک دشمن قوی‌بیرون​ پیدا می‌شود، داستان جذاب‌تر است.

«وقتی حرف از جنگجویان صعودکرده می‌شه، ژانگ سانفنگ حقیقی‌بازی​ همیشه پیداش می‌شه تا یا با قهرمان مبارزه کنه، یا‌می‌تونم​ قبل از رفتنش بینش و درکش رو بهش منتقل کنه.»

ژانگ سانفنگ.

می‌شد او را‌چون​ نماینده جنگجویان صعودکرده‌چرا​ در رمان‌های رزمی دانست.

بسته به رمان رزمی فرق می‌کند، اما در‌بریم​ حماسه‌های رزمی که جلدهای بی‌شماری دارند، او گاهی‌پیش​ به معیاری برای سنجش سطح قدرت تبدیل می‌شود.

«این رمان واقعاً هیولا داره.»

همان‌طور که برازنده یک‌داشت​ داستان طولانی است، هیولاها‌اگه​ هم در آن ظاهر می‌شوند.

هرچند خیلی‌جین​ دیرتر و‌خودش​ در اواخر رمان.

جین چون-هی به‌مسخره​ آرامی شروع به‌گفت​ جمع کردن انرژی‌اش کرد.

سپس، ناگهان انرژی‌نظر​ عجیبی را از‌می‌خوای​ دوردست حس کرد.

«ها؟»

چیزی شبیه به یک نقطه سیاه و تاریک،‌خیلی​ موج قدرتمندی از چی ساطع می‌کرد و در‌بعضی​ حالی که از روی کوه می‌گذشت، به دوردست می‌رفت.

این انرژی عمیق و در‌می‌رسه​ عین حال مخفیانه، به قدری بود‌کنیم​ که مو به تنش سیخ کند.

نمی‌توانست ببیند چه کسی‌می‌رسه​ در حال دویدن این انرژی‌بازی​ را از خود بیرون می‌دهد.

در حالت عادی، غیرممکن‌داشت​ بود که جین چون-هی بتواند‌هم‌قد​ چنین چیزی را حس کند.

«این دیگه چیه؟ یعنی روش پنج‌چرا​ عنصر همچین تأثیری داره؟ استاد که‌قلب​ هیچ‌وقت در این باره چیزی نگفته بود.»

شاید اشتباه حس کرده بود.

جین چون-هی‌مسخره​ پیش خودش به‌گفت​ این نتیجه رسید.

«آره بابا. یه تازه‌کار‌داشت​ مثل من چطور می‌تونه‌اگه​ همچین چیزی رو حس کنه؟»

جین چون-هی با خودش فکر کرد که اگر او که تازه‌می‌شن​ یادگیری را شروع کرده بود می‌توانست آن را حس کند، پس‌می‌کرد​ هر کسی در عمارت پزشکی باید قبل از او متوجه آن می‌شد.

همان‌طور که حس کرد نقطه سیاه‌گفت​ کاملاً در دوردست ناپدید شد، جین‌اشکالی​ چون-هی به آرامی چشمانش را باز کرد.

دو شیکن.

به عبارت دیگر، او چهار‌الان​ ساعت کامل از زمان مدرن‌بخواد​ را صرف پرورش صبحگاهی‌اش کرده بود.

انرژی درونی‌جین​ او حالا‌خودش​ کاملاً قابل‌توجه بود.

می‌توانست حداقل به اندازه پانزده‌می‌رسه​ سال انرژی درونی را در‌بازی​ قسمت پایین شکمش حس کند.

«قدرت دارویی قرص‌نظر​ هزار کاج کاملاً‌می‌خوای​ جذب انرژی درونی‌ام شده.»

این همان اکسیر‌نگه​ بود که از‌بدن​ گونگ‌سون هیون گرفته بود.

در حقیقت، اگر طمع می‌کرد می‌توانست‌چرا​ انرژی درونی بیشتری جمع کند، اما ناخالصی‌ها‌آدم​ فقط مانع گردش روش پنج عنصر می‌شدند.

او فقط خالص‌ترین چی چوب را‌گفت​ جذب کرد و بقیه را بدون‌اشکالی​ لحظه‌ای درنگ سوزاند و از بین برد.

علاوه بر آن، او انواع گیاهان دارویی و اکسیرهایی که‌کنیم​ به او داده می‌شد را مصرف می‌کرد و بدون اینکه حتی‌کنم​ یک روز را از دست بدهد، به پرورش انرژی‌اش ادامه می‌داد.

علاوه بر این، از آنجا که او نه تنها در‌بخواد​ مدیتیشن نشسته، بلکه با روش پنج عنصر هم تمرین می‌کرد،‌بازی​ سرعت انباشته شدن انرژی درونی‌اش فراتر از حد تصور بود.

به دست آوردن پانزده سال انرژی درونی‌بچه‌هایی​ در عرض نیم سال، چیزی بود که‌درد​ با عقل سلیم جیانگهو جور در نمی‌آمد.

بدون کمک‌کنه​ آن اکسیر، چنین‌می‌رسه​ چیزی غیرممکن بود.

«پرورش امروز هم تموم شد!»

ساعت ۶ صبح بود،‌داشت​ که در روش زمان‌سنجی‌اگه​ جیانگهو، ساعت خرگوش محسوب می‌شد.

ساعت ۶ صبح،‌چون​ عمارت پزشکی فلس سفید‌بچه‌هایی​ شروع به تکاپو کرد.

صدای زنگی‌کنه​ از تالار عمارت‌می‌رسه​ به صدا درآمد.

صدای سنگین زنگ، جنگل بامبو‌گفت​ را لرزاند و سرمای نشسته در‌اشکالی​ هر گوشه و کنار را تاراند.

خدمتکاران بیدار شدند و کارشان را در عمارت پزشکی‌هم‌قد​ شروع کردند و پزشکان عمارت هم گردش چی و تمرینات‌بیرون​ تنفسی‌شان را به پایان رساندند تا وظایفشان را آغاز کنند.

پزشکان عمارت هم باید برای درمان‌هایشان انرژی‌بچه‌هایی​ درونی پرورش می‌دادند، بنابراین تمرینات صبحگاهی از‌درد​ طریق گردش چی و تنفس ضروری بود.

«امروز همون روزیه‌مسخره​ که رسماً به عنوان‌می‌خوای​ پزشک عمارت منصوب می‌شم.»

پریدن از مرحله رزیدنتی.

این کار آن‌قدر‌نگه​ غیرمتعارف بود که‌بدن​ خنده‌دار به نظر می‌رسید.

با این حال، همین رزیدنت بیمار شعبه آژانس اسکورت اژدهای ابری را که حتی پزشک‌میارن​ الهی فلس سفید، جگال لین، هم نتوانسته بود نجات دهد، از مرگ بازگردانده بود و همچنین‌هستن​ دختر شیطان کمان را که جگال لین از او قطع امید کرده بود، نجات داده بود.

بنابراین، امروز یک جلسه‌نظر​ رسمی برای تصمیم‌گیری درباره‌بریم​ آینده جین چون-هی برگزار می‌شد.

به همین دلیل، هر چهار‌گفت​ استاد تالار عمارت پزشکی فلس سفید‌اشکالی​ در یک مکان جمع شده بودند.

هوای عمارت پزشکی سنگین بود.

چهار استاد تالار که عمارت پزشکی فلس‌بچه‌هایی​ سفید را می‌چرخاندند، مانند نقاط ستاره‌ای روی‌درد​ تخته بازی گو در جای خود نشسته بودند.

سپس، شاگردان مستقیمی که به هر‌گفت​ استاد تالار خدمت می‌کردند، مانند مهره‌های‌اشکالی​ شروع بازی در دو طرف آن‌ها نشستند.

با راهنمایی یوهو،‌نظر​ جین چون-هی در‌می‌خوای​ آخرین صندلی نشست.

این جایگاهی برای جین چون-هی بود که‌بچه​ تازه وارد عمارت پزشکی شده بود و هنوز‌می‌رسه​ صندلی رسمی‌ای به او اختصاص داده نشده بود.

در آن فضای سرد‌خودش​ و سنگین، هیچ‌کس نمی‌توانست‌خیلی​ با جین چون-هی احوال‌پرسی کند.

با این حال، تنها یک پیرزن‌گفت​ با چهره‌ای مهربان، با تکان دادن‌اشکالی​ سر به جین چون-هی اشاره‌ای کرد.

او مسئول سالن‌نظر​ گیاهان دارویی بود، زنی‌بریم​ به نام مان پا-گوک.

او که اسم عجیبی هم داشت،‌بدن​ اغلب چیزهایی مثل ریشه گل بادکنکی عسلی‌مسخره​ و خرمالوی خشک به جین چون-هی می‌داد.

او بسیار مورد احترام‌خودش​ بود و هیچ دشمنی‌خیلی​ در عمارت پزشکی نداشت.

او جثه‌ای بزرگ و‌نظر​ سخاوتمندانه، دست‌هایی بزرگ و‌بریم​ صدایی بم و صمیمی داشت.

به عنوان یک متخصص در مواد دارویی که سرعت بالایی در محاسبات‌روز​ داشت، روابط قدرتمندی با تاجران بزرگ برقرار کرده بود و اغلب به‌روشن​ راحتی گیاهانی را تهیه می‌کرد که سایر عمارت‌های پزشکی از پس آن برنمی‌آمدند.

سرانجام در باز‌نگه​ شد و استادش‌بدن​ به داخل قدم گذاشت.

استادش که موهای بلند و نقره‌ای‌اش‌چرا​ را مرتب از پشت بسته بود،‌قلب​ حتی از همیشه قدبلندتر به نظر می‌رسید.

«همیشه هیکل درشتی داشت،‌نظر​ اما الان دیگه واقعاً‌بریم​ ترسناک به نظر می‌رسه.»

ناولها | novelha.net