---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 625: چپتر 625 • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 625: چپتر 625

0

روز بعد.

حرکت‌های جداگانه.

جین چون-هی و ساما هیون، همراه‌پوتو​ با تیم‌هایشان، تصمیم گرفتند پیاده از‌خود​ هانگژو به سمت استان فوجیان بروند.

از آنجا که هدفشان‌جنگل​ سرکوب دژهای کوهستانی بود، اسب‌سواری‌تکان​ در جاده‌های اصلی کارآمد نبود.

خیلی بهتر بود که با‌تکان​ استفاده از تکنیک‌های حرکتی‌شان، سریع‌نیست​ از مسیرهای ناهموار عبور کنند.

«فوژو، مرکز استان فوجیان، تو‌بودن​ دهانه رودخونه مانجیانگ قرار داره و‌مهم​ به عنوان یه شهر بندری معروفه.»

کشتی حامل نیروهای متحد خانواده نامگونگ، فرقه‌گونگسون​ پوتو و خانواده گونگسون همین الانش هم‌کرده​ توجه زیادی را به خود جلب کرده بود.

ساما هیون گفت: «به محض اینکه وارد فوژو بشن و پاکسازی رو شروع کنن،‌نیست​ نیروهای عمارت پزشکی فلس سفید و قبیله هائو از بخش شمالی استان فوجیان به سمت‌ولشون​ فوژو حرکت می‌کنن و تو مسیرشون هر عضو جناح غیرمتعارف رو در هم می‌شکنن. ههه~»

«یه حرکت گازانبری. تاکتیک رایجیه.»

ساما هیون با شیطنت لبخند‌بودن​ زد: «اما تو بودی که‌براش​ این نقشه دقیق رو کشیدی، هیونگ.»

جین چون-هی پرسید: «مطمئنی با این قضیه‌گونگسون​ مشکلی نداری؟ تعداد زیادی از اعضای هجده‌کرده​ دژ جنگل سبز قبلاً عضو قبیله هائو بودن.»

ساما هیون در جواب سر تکان داد: «هیچ‌کس براش‌تکان​ مهم نیست. تو جناح غیرمتعارف هر کسی فقط به‌خودشه​ فکر خودشه. تقصیر خودشونه که با اون جماعت هم‌دست شدن.»

«ولی از دید اونا،‌جواب​ قبیله هائو رو به خاطر‌مهم​ اینکه ولشون کرده لعنت نمی‌کنن؟»

ساما هیون با‌سبز​ شنیدن حرف‌های جین چون-هی‌تکان​ خندید: «خب، اینم حرفیه~»

او مدت زمان قابل توجهی در این‌گونگسون​ دنیای هنرهای رزمی زندگی کرده بود، اما هنوز‌گفت​ هم درک روش‌های جناح غیرمتعارف برایش سخت بود.

«اگه بخوام ساده بگم، اونا با خودشون فکر می‌کنن:‌تکان​ "اگه دور هم جمع بشیم، سرکوب می‌شیم و می‌میریم؛‌خودشه​ اگه پخش بشیم، زنده می‌مونیم!" مگه غیر از اینه؟»

«...فقط این نیست. جناح‌هایی مثل جناح خون‌هیچ‌کس​ طلایی و جناح پنج قتل تونستن مدت‌خودشه​ زیادی با هم بمونن و دوام بیارن.»

ساما هیون دوباره خندید: «پس شاید این‌طوری راحت‌تر بشه فهمیدش. خیر و شر رو که بذاریم‌خودشه​ کنار، هر کسی دنبال منافع خودشه. اگه انتخابی می‌کنی، باید با جونت بهاش رو بدی. در‌خندید​ مورد لطف و کینه هم همین‌طوره. اینکه انتخاب کنی زیر کدوم سقف بخوابی هم انتخاب خودته.»

«مخصوصاً برای کسایی که تو‌فرقه​ جناح غیرمتعارف هستن خیلی سخته‌توجه​ که از دنیای رزمی بازنشسته بشن.»

«دقیقاً. و‌اعضای​ اینم بازم‌جنگل​ انتخاب خودشونه~»

در نهایت، معنی‌اش این بود که حتی با وجود اینکه بخشی از جناح غیرمتعارف بودند، جرمشان‌خودشونه​ این بود که بدون تعلق به هیچ‌کدام از شاخه‌های اصلی قبیله هائو مثل جناح خون طلایی،‌حرفیه~​ عمارت هونگرو، فرقه دروازه سرقت، جناح قمار یا جناح پنج قتل، دست به راهزنی زده بودند.

ساما هیون اضافه کرد: «و احمق بودن هم یه گناهه. وقتی قبیله هائو‌کسی​ از جناح غیرمتعارف جدا شد، اونا باید می‌فهمیدن یه جای کار می‌لنگه. کار‌خاطر​ اصلی‌شون تلکه کردن مردم عادیه، ولی مغزش رو ندارن؟ پس حقشونه که بمیرن~»

«واو، چقدر بی‌رحمه.»

به هر حال، با در نظر گرفتن‌بودن​ اینکه استان فوجیان به اندازه کره جنوبی‌نیست​ وسعت داشت، قطعاً سفر طولانی‌ای در پیش داشتند.

«کل نیروهای‌قبلاً​ ما حدود‌جواب​ ۱۴۰۰ نفره؟»

ساما هیون به سوال جین چون-هی سر تکان داد: «۸۰۰ نفر‌مهم​ از جوخه‌های بکرین و چونگرین، ۱۰۰ جنگجو که از طرف قبیله هائو‌ولی​ اعزام شدن، و حدود ۵۰۰ جنگجوی سرگردان که قبیله هائو استخدامشون کرده.»

این نیروی بزرگی بود که‌فرقه​ می‌شد آن را ارتش یک‌توجه​ جنگ‌سالار کوچک در نظر گرفت.

جین چون-هی سرش را خاراند: «باید تو طول مسیر وضعیتمون‌داد​ رو با دقت توضیح بدم. اگه یه گروه به این‌خودشونه​ بزرگی با هم حرکت کنن، مقامات محلی حتماً بهمون گیر می‌دن.»

«این چیزی نیست‌بودن​ که با یکم‌داد​ طلا حل نشه، هیونگ.»

درسته.

معمولاً کارها همین‌طوری پیش می‌رفت.

جین چون-هی که ماهیت واقعی پیمان‌قبلاً​ عدم تجاوز بین مقامات و دنیای‌براش​ رزمی را درک می‌کرد، آهی کشید.

«فعلاً... از نشان بازرسی‌جواب​ که گرفتم استفاده می‌کنم.‌براش​ بیا با همون پیش بریم.»

در حالی که صحبت می‌کرد،‌بودن​ دستبندی با دو اژدهای در‌براش​ هم تنیده را نشان داد.

چشمان ساما هیون از تعجب گشاد‌پوتو​ شد: «اووه...! پس این همون نشان بازرسیه‌جلب​ که امپراتور بهت داده! وای، چقدر باارزشه~»

آن‌ها در حالی که با‌سبز​ تکنیک‌های حرکتی‌شان پیش می‌رفتند و‌داد​ گپ می‌زدند، به سفرشان ادامه دادند.

در طول مسیر، جین چون-هی شخصاً همراه‌هیچ‌کس​ با جنگجویان دیگر آشپزی می‌کرد تا غذایشان را‌تقصیر​ تامین کند، که باعث تعجب همه شده بود.

جلیز و ولیز!

هنر آتش جین چون-هی‌نامگونگ​ هنگام تفت دادن مواد‌همین​ اولیه، صدای خوشمزه‌ای تولید می‌کرد.

«واقعاً، این‌اعضای​ همون طعم‌جنگل​ دیوانه یکتای آسمان‌هاست!»

«هنرهای رزمی‌اش که بی‌نظیره،‌جواب​ اما شنیده بودم دست‌پختش‌براش​ هم فراموش‌نشدنیه. الکی لاف نمی‌زدن.»

جین چون-هی با‌سبز​ شنیدن تعریف‌های آن‌ها با‌تکان​ خودش فکر کرد: «همم.

یه کم خجالت‌آوره که‌نامگونگ​ موقع درست کردن نودل‌همین​ سرخ‌شده این حرفا رو بشنوی.»

این غذا شبیه یاکیسوبای ژاپنی بود،‌قبلاً​ اما او از روغن چیلی استفاده کرده‌مهم​ بود تا کمی به آن تندی بدهد.

همچنین یک سوپ شفاف‌جواب​ تارو هم برای کنار‌براش​ آن آماده کرده بود.

بعد از ناهار، حدود دو ساعت‌جواب​ استراحت کردند و بعد وسایلشان را‌نیست​ جمع کرده و به راه افتادند.

دو روز‌متحد​ به همین‌نامگونگ​ منوال گذشت.

واق!

هوانگ‌گو پارس کرد و‌جواب​ نگاهش به ستونی از‌براش​ دود در دوردست خیره ماند.

«همم؟ هیونگ...»

قبل از اینکه حرف ساما‌فرقه​ هیون تمام شود، جین چون-هی از‌زیادی​ بلندترین درخت صنوبر بالا رفته بود.

تکنیک حرکتی استادانه او به اندازه‌قبلاً​ یک جانور وحشی بی‌صدا و سریع‌براش​ بود و تحسین همه را برانگیخت.

بعد از لحظه‌ای تماشای‌جواب​ دوردست، جین چون-هی گفت: «باید‌مهم​ برم اونجا رو بررسی کنم.»

«چی؟»

در همان لحظه، جین چون-هی از خاصیت‌گونگسون​ ارتجاعی درخت استفاده کرد تا خودش را‌کرده​ مثل یک گلوله به جلو پرتاب کند.

وووش!

آستین‌های بلند مرد جوان‌جواب​ مثل بال‌های یک پرنده‌براش​ در هوا به اهتزاز درآمد.

ساما هیون نوچی کرد و شروع‌جواب​ به تعقیب هیونگش کرد که مثل‌نیست​ خطی رسم‌شده در هوا، در آسمان می‌تاخت.

«چطور یه‌متحد​ آدم می‌تونه‌نامگونگ​ این‌قدر سریع باشه...؟!»

در قصر یخی دریای شمالی به چه نوع‌جواب​ فلسفه رزمی دست پیدا کرده بود؟ و برای‌فقط​ رسیدن به آن چه جهنمی را تحمل کرده بود؟

حرکات جین چون-هی کوتاه، مختصر و در عین‌براش​ حال چنان سریع بود که درک عمق آن‌ها‌خودشونه​ حتی برای یک جنگجوی کارکشته هم دشوار بود.

«خدای من!»

«اصلاً همچین تکنیک حرکتی ممکنه؟»

بقیه جنگجویان‌اعضای​ به وضوح‌جنگل​ شوکه شده بودند.

وقتی ساما هیون بالاخره با استفاده‌داد​ از تکنیک حرکتی خودش به او‌فقط​ رسید، جین چون-هی از قبل آنجا بود.

«هیونگ؟»

«آره، رسیدی.»

پیش رویشان خوشه‌ای از خانه‌های رعیتی‌قبلاً​ قرار داشت، روستایی چنان کوچک که‌براش​ نه دفتر فرمانداری داشت و نه نگهبان.

روستا در آتش می‌سوخت.

جین چون-هی مچ دست یکی‌بودن​ از روستاییان افتاده را گرفته‌براش​ بود و نبضش را می‌گرفت.

بدون لحظه‌ای درنگ، نقاط طب‌فرقه​ سوزنی مرد را فشار داد‌توجه​ تا خونریزی را متوقف کند.

تاپ.

حرکاتش سریع و دقیق بود.

ساما هیون که خونسردی‌اش‌قبلاً​ را حفظ کرده بود، بلافاصله‌هیچ‌کس​ پرسید: «مردم رو جابه‌جا کنیم؟»

«آره. هنوز آدمای‌خانواده​ زیادی داخل روستا گیر‌گونگسون​ افتادن. باید بکشیمشون بیرون.»

چشمان آبی‌اعضای​ هیونگش داشت‌جنگل​ خشمش را می‌بلعید.

جنگجویان عمارت پزشکی‌سبز​ فلس سفید در کارهای‌تکان​ امدادی مهارت بالایی داشتند.

آن‌ها نه تنها بند آوردن خونریزی اولیه از طریق مهر و موم‌خود​ نقاط طب سوزنی را یاد گرفته بودند، بلکه می‌توانستند برای پزشکان چادر‌پزشکی​ برپا کنند، دارو پخش کنند و درمان‌های ساده‌ای مثل آتل‌بندی را انجام دهند.

ساما هیون با دیدن آن‌ها از‌قبلاً​ روی تعجب نوچ‌نوچ کرد. «عجب، حتی‌براش​ این چیزا رو هم بهشون یاد می‌ده؟»

مگر مهارت‌های پزشکی هم مثل هنرهای رزمی رازهایی نبودند که نباید با‌فقط​ غریبه‌ها در میان گذاشته می‌شدند؟ با این که خود جین چون-هی ادعا می‌کرد‌ولشون​ این‌ها فقط کمک‌های اولیه ساده است، اما تک‌تک این مهارت‌ها معادل پول بود.

در دنیایی که حتی یادگیری خواندن و نوشتن هم‌هیچ‌کس​ یک چیز لوکس به حساب می‌آمد، آموزش دادن این‌خودشونه​ مهارت‌ها به جنگجوها نشان‌دهنده تعهد و دلسوزی فوق‌العاده‌اش بود.

پیوند بین آن‌ها به اندازه‌فرقه​ فرقه وودانگ یا فرقه کوه هوا‌زیادی​ محکم و در هم تنیده نبود.

بیشتر شبیه یک گروه از جنگجوها بود که در‌تکان​ یک بنگاه محافظتی دور هم جمع شده بودند، با‌خودشه​ این حال او این‌قدر روی آن‌ها سرمایه‌گذاری کرده بود.

«وقتی اولین بار در‌جواب​ موردش شنیدم، هیچ‌وقت فکر‌براش​ نمی‌کردم تا این حد باشه.»

پیش خودش فکر‌سبز​ کرده بود که‌جواب​ گزارش‌ها اغراق‌آمیز بوده‌اند.

اما حالا که با چشمان‌فرقه​ خودش می‌دید، فهمید که اتفاقاً‌توجه​ خیلی هم دست‌کم گرفته شده بودند.

جین چون-هی‌اعضای​ از همه‌جنگل​ سرش شلوغ‌تر بود.

با این که برای این‌تکان​ سفر طولانی چند پزشک با خودش‌کسی​ آورده بود، اما تعدادشان کم بود.

در حالی که داشتند به مجروحان رسیدگی می‌کردند، نوجین با‌براش​ پیامی به آسمان پرواز کرد تا پزشکان را از شعبه‌جماعت​ نزدیک عمارت پزشکی فلس سفید و همچنین قاضی محلی احضار کند.

روی پیام، مهر‌خانواده​ نشان بازرس طلایی‌پوتو​ زده شده بود.

او تشخیص داد که حضور قاضی‌قبلاً​ محلی ضروری است، چون یک روستا‌براش​ توسط راهزن‌ها با خاک یکسان شده بود.

در بحبوحه این هرج و‌تکان​ مرج، بچه‌ای که تازه به‌نیست​ هوش آمده بود پرسید: «مامانم کجاست؟»

جین چون-هی سریع یک شیرینی از‌جواب​ آستینش درآورد، داد دست بچه و شروع‌کسی​ کرد به گشتن دنبال پدر و مادرش.

خوشبختانه مادر‌متحد​ بچه را‌نامگونگ​ پیدا کرد.

پایش شکسته بود، اما جنگجوها‌سبز​ توانسته بودند او را از یک‌هیچ‌کس​ خانه در حال سوختن بیرون بکشند.

جین چون-هی خیلی سریع مهر و‌داد​ موم نقاط طب سوزنی را انجام‌فقط​ داد و استخوان را جا انداخت.

بعد از‌جنگل​ درمان، بچه بالاخره‌بودن​ به مادرش رسید.

«وااااه! مامان، مامان!»

پسربچه که تا چند لحظه پیش بدون‌بودن​ حتی یک قطره اشک خیلی واضح حرف‌نیست​ می‌زد، به محض دیدن مادرش زد زیر گریه.

«اوه، وای‌قبلاً​ خدای من، بچه‌تکان​ شیطون. وای من!»

مادر فقط می‌توانست بچه‌اش‌قبلاً​ را بغل کند و‌داد​ مدام بگوید «وای خدای من».

با گذشت‌متحد​ زمان، مادر و‌فرقه​ پسر آرام شدند.

بالاخره زن گفت:‌هجده​ «چطور می‌تونم این‌قبلاً​ لطف رو جبران کنم...؟»

«چیزی نیست. ما فقط‌جواب​ خوش‌شانس بودیم که اینجا‌براش​ حضور داشتیم تا کمک کنیم.»

در حالی که جین چون-هی‌بودن​ با رفتاری آرام حرف می‌زد، روستایی‌ها‌مهم​ با تعجب به او نگاه می‌کردند.

«فکرش رو بکن که تو‌فرقه​ این دوره و زمونه هنوز هم‌زیادی​ قهرمانان واقعی دنیای رزمی وجود دارن.»

«به جای این‌هجده​ حرف‌ها... همم... دلم می‌خواد‌بودن​ بشنوم چه اتفاقی افتاده.»

خودش شک و تردیدهایی‌جواب​ داشت، اما شنیدن ماجرا از‌مهم​ زبان آن‌ها در اولویت بود.

روستایی‌ها یکی‌یکی‌جنگل​ شروع به‌قبلاً​ حرف زدن کردند.

«راهزن‌ها.»

«راهزن‌ها اومدن، روستا‌هجده​ رو غارت کردن‌قبلاً​ و مردم رو کشتن.»

«یکیشون بود که یه طناب انداخت دور‌هیچ‌کس​ گردن یه مرد و اونو پشت اسبش‌خودشه​ کشید. به هر حال، اون حرومزاده‌ها آدم نبودن.»

جین چون-هی آرام سر‌قبلاً​ تکان داد. «پس تو‌داد​ استان ژجیانگ راهزن پیدا شده.»

ساما هیون برای هیونگش انتقال صدا فرستاد. [استان ژجیانگ در‌توجه​ اصل قلمرو فرقه پوتو محسوب می‌شه، اما همون‌طور که می‌دونی،‌پاکسازی​ اونا کمترین تعداد جنگجو رو تو اتحاد پنج فضیلت دارن.

راستش من هیچ‌وقت نفهمیدم‌جنگل​ چرا جگال لین اونا‌جواب​ رو وارد اتحاد کرد.

البته، اخیراً به‌بودن​ لطف تو یه پولی‌هیچ‌کس​ به جیب زدن، هیونگ.]

ورود به یک فرقه رزمی روی یک کوه‌داد​ دورافتاده به اندازه کافی سخت بود؛ سفر به یک‌تقصیر​ جزیره برای این کار از آن هم چالش‌برانگیزتر بود.

با این که می‌شد از طریق یک بنگاه محافظتی مسیر را‌زیادی​ هماهنگ کرد، اما فرستادن یک بچه به یک جزیره، حتی به‌کنن​ عنوان یک شاگرد غیررسمی، خیلی سخت‌تر از فرستادنش به یک کوهستان بود.

این موضوع به‌خصوص به این خاطر که‌بودن​ فرقه برای مدت قابل‌توجهی دروازه‌هایش را مهر‌نیست​ و موم کرده بود، بیشتر صدق می‌کرد.

ساما هیون ادامه داد: [حالا نیروهای خانواده‌هیچ‌کس​ نامگونگ و عمارت پزشکی فلس سفید وارد‌خودشه​ عمل شدن، اما این مال همین اواخر هست.

تنها منطقه‌جنگل​ امن، بخش‌قبلاً​ شمالی استان ژجیانگه.

مناطق جنوبی هنوز‌خانواده​ هم پر از‌پوتو​ اعضای جناح غیرمتعارف هستن.]

[درسته.

منم همین‌طور فکر می‌کنم.]

چشمان آبی‌جنگل​ جین چون-هی‌قبلاً​ همچنان می‌درخشید.

با پس‌زمینه روستای در‌نامگونگ​ حال سوختن، هیونگش از‌همین​ خشمی سرد و کنترل‌شده می‌جوشید.

تنها کاری که از دستشان برمی‌آمد این بود که‌تکان​ درخت‌های اطراف را قطع کنند تا جلوی کشیده شدن شعله‌ها‌تقصیر​ به سمت جنگل و ایجاد یک آتش‌سوزی بزرگ را بگیرند.

چاه روستا برای‌بودن​ خاموش کردن آن‌داد​ جهنم اصلاً کافی نبود.

[همم... با پیوستن عمارت پزشکی فلس سفید و‌داد​ خانواده نامگونگ به درگیری، به نظر می‌رسه این‌خودشه​ حرومزاده‌ها دارن سعی می‌کنن به مناطق دیگه فرار کنن.

این که راهزن‌ها دارن‌نامگونگ​ به روستاها حمله می‌کنن‌همین​ یعنی برای رفتن جدی هستن.]

برای سوءاستفاده از‌هجده​ مردم عادی، مردم‌قبلاً​ اول باید زنده می‌بودند.

این کار درست مثل پاره کردن‌داد​ شکم غاز از روی طمع برای‌فقط​ به دست آوردن تخم طلا بود.

[به نظر می‌رسه‌سبز​ اخبار اتحاد پنج فضیلت‌تکان​ به بیرون درز کرده.]

[آره.

به هر حال با این‌سبز​ همه آدمی که در حال حرکت‌هیچ‌کس​ بودیم، مخفی کردنش غیرممکن بود، هیونگ.]

[...آره.

اینکه قبل از‌سبز​ فرار به فکر‌جواب​ یه غارت نهایی باشن.

اگه خیلی دیر‌خانواده​ فرار کنن ممکنه‌پوتو​ کاملاً نابود بشن.]

ساما هیون در سکوت‌جنگل​ به اعماق آبی و‌جواب​ فرورفته چشمان هیونگش نگاه کرد.

اگر نیت قتلش‌بودن​ به بیرون نشت می‌کرد،‌هیچ‌کس​ به بیماران آسیب می‌رساند.

و به همین خاطر،‌قبلاً​ او مدام و مدام‌داد​ خشمش را قورت می‌داد.

چشمان جین چون-هی بازتابی‌نامگونگ​ از آبی دریای شمال‌همین​ بود؛ سرد و عمیق.

[این یه تصمیم منطقی نیست.

اما هیونگ، اون «غارت نهایی» یه محرک روانی قدرتمند برای‌نیست​ جناح غیرمتعارف به حساب می‌آد، می‌دونی؟ اونا تمام این مدت‌شدن​ با دقت تخم‌مرغ‌ها رو جمع می‌کردن بدون اینکه مرغ رو بکشن.

حالا که به هر حال دارن‌جواب​ مرغداری رو ترک می‌کنن، دلشون نمی‌خواد‌نیست​ قبل از رفتن حداقل گوشتش رو بخورن؟]

[درسته.

می‌فهمم منظورت چیه.]

قضیه کشتن‌قبلاً​ غاز برای‌جواب​ تخم طلا نبود.

قضیه پیچاندن گردن غازی بود که‌جواب​ داشتند به یک نفر دیگر می‌باختند،‌نیست​ فقط برای اینکه طعم گوشتش را بچشند.

با این توضیح، به طرز عجیبی منطقی به نظر می‌رسید،‌توجه​ البته به جز این واقعیت که آن‌ها خطر دستگیر شدن‌پاکسازی​ در صورت به تأخیر انداختن فرارشان را فراموش کرده بودند.

«همین‌قدر شیرینه.

اون تیکه آخر کیک.»

مردم عادی‌جنگل​ همان کیک‌قبلاً​ توت‌فرنگی آن‌ها بودند.

و جناح غیرمتعارف از آن‌فرقه​ تیپ آدم‌هایی بودند که توت‌فرنگی‌توجه​ را برای آخر کار نگه می‌داشتند.

با این فکر، جین چون-هی سر تکان داد.‌جواب​ «هیون-آ، من اینجا می‌مونم و مردم رو درمان‌فقط​ می‌کنم. می‌تونی بری و اونا رو برام دستگیر کنی؟»

لبخند ملایمی روی لب‌های ساما هیون‌داد​ نشست. «باشه، هیونگ~ اوه، راستی هوانگ‌گو رو‌فکر​ با من نفرست. خودم از پسش برمیام.»

«باشه.»

در عوض، جین چون-هی یک‌فرقه​ نامه دیگر نوشت و این بار‌زیادی​ از قاضی خواست که عجله کند.

با وجود نوجین، چونجین و نانمان، او سه‌جواب​ کبوتر نامه‌رسان داشت؛ جانوران روحی که از هر‌فقط​ پرنده دیگری سریع‌تر بودند و پیام‌هایشان قابل رهگیری نبود.

این یک موهبت کوچک‌جواب​ بود که می‌توانست هر وقت‌مهم​ نیاز شد نامه‌هایش را بفرستد.

ساما هیون دستکش‌های نخ کرم ابریشم بهشتی‌تکان​ خودش را با دندان‌هایش بالا کشید و‌فقط​ با خودش فکر کرد: «هیونگ واقعاً عصبانیه.

حال و‌متحد​ هوای سفرمون هم‌فرقه​ خیلی خوب بودا.»

تق—

در حالی که هنوز‌جواب​ لبخند روی لب‌هایش بود،‌براش​ قولنج انگشت‌هایش را شکست.

ناولها | novelha.net