---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 924: نمایش دامپلینگ در آشپزخانه امپراتوری • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 924: نمایش دامپلینگ در آشپزخانه امپراتوری

0

پایتخت امپراتوری، پکن،‌مسیرهای​ مثل همیشه شلوغ و‌کجا​ پر از جمعیت بود.

جین چون-هی اول به مسافرخانه‌ای که‌زره‌پوش​ در پکن داشت سر زد تا‌آن‌ها​ وضعیت کار و بارش را بررسی کند.

بعد از آن.

حسابی خودش را‌ایستاده​ شست و لباس‌هایش‌دسیسه​ را عوض کرد.

طبیعی بود که باید به سر‌نبود​ و وضعش که در طول سفر‌خنده​ و چادر زدن کثیف شده بود، می‌رسید.

وقتی کارش تمام‌اینکه​ شد، به سمت‌زره‌پوش​ قصر امپراتوری راه افتاد.

«هوف، این مسخره‌بازی‌های آماده‌حالا​ شدن برای ورود به‌قدرت​ قصر چقدر رو اعصابه...»

به محض اینکه وارد‌مکانی​ شد، نگهبانان زره‌پوش قصر امپراتوری‌چهره‌ای​ برای بازرسی جلویش را گرفتند.

اسمش را گفت، آن‌ها لیست‌معلوم​ را چک کردند و او‌جایی​ هم سلاح‌هایش را تحویل داد.

حسابی بدنش را‌اینکه​ گشتند تا مبادا‌زره‌پوش​ خنجری قایم کرده باشد.

جانوران روحی، یعنی تاندرکوئیک و هوانگ‌گو،‌ایستاده​ اجازه ورود به قصر را نداشتند،‌چهره‌ای​ برای همین قرار شد خواجه‌ها مراقبشان باشند.

بعد از آن همه بگیر و‌دسیسه​ ببند، بالاخره وارد شد و منظره‌نگاه​ آشنای قصر امپراتوری پیش رویش قرار گرفت.

قصرهای باشکوه و‌مسیرهای​ دیوارهای تودرتویی که‌نبود​ بینشان کشیده شده بود.

مسیرهای باغ که‌اینکه​ معلوم نبود به‌زره‌پوش​ کجا ختم می‌شوند.

جایی که هم صدای خنده‌اینجا​ در آن می‌پیچید و هم‌نقشه‌های​ صدای هق‌هق‌های خفه و آرام.

حالا که اینجا ایستاده بود، در این مکانی‌شوم​ که همیشه پر از قدرت، دسیسه و نقشه‌های‌دیگری​ شوم بود، با چهره‌ای بی‌حالت به اطرافش نگاه کرد.

سه مسیر پیش رویش بود.

یکی به دفتر‌اینکه​ کار می‌رسید و دیگری‌بازرسی​ به ویلای مخفی امپراتور.

با در نظر گرفتن آن نامه‌ایستاده​ مخفیانه، به احتمال زیاد قرار نبود‌چهره‌ای​ به دربار و جمع مقامات رسمی برود.

در همین حین، یک خواجه با چهره‌ای‌نقشه‌های​ پر از احترام و ارادت دوید جلو‌یکی​ و در برابر جین چون-هی تعظیم کرد.

«من به‌کشیده​ دستور عالی‌جناب برای‌معلوم​ راهنمایی شما آمده‌ام!»

طوری عمیق تعظیم کرد که آدم‌زره‌پوش​ معذب می‌شد و بعد بالاخره راه‌آن‌ها​ افتاد تا مسیر را نشان دهد.

اما عجیب بود...

«من تا‌اینجا​ حالا از‌مکانی​ این مسیر نرفته‌ام.»

اصلا داشتند‌کشیده​ او را‌باغ​ کجا می‌بردند؟

اگر مقصد دفتر کار‌وارد​ یا ویلای مخفی نبود، پس‌گرفتند​ برای چی احضار شده بود؟

جین چون-هی چیزی از‌حالا​ این قضیه نمی‌فهمید، اما تصمیم‌دسیسه​ گرفت فعلا فقط دنبالش برود.

گذشته از‌اینجا​ این، چاره‌مکانی​ دیگری هم نداشت.

«پرفکت، رسیدیم!»

«اوه... اینجا... همون‌آرام​ جایی نیست که‌ایستاده​ توش غذا می‌پزن؟»

«بله.»

روی تابلویی که با یک حرکت‌نبود​ روان و زیبا نوشته شده بود، عبارت‌می‌پیچید​ «آشپزخانه امپراتوری اژدهای طلایی» به چشم می‌خورد.

بوی غذا‌محض​ از داخلش‌وارد​ به مشام می‌رسید.

«آخه من... برای چی اینجام...؟»

«...»

وقتی با چهره‌ای گیج و مبهوت به خواجه‌ختم​ نگاه کرد، او فقط همان نگاه پر از‌آرام​ احترامش را حفظ کرد و هیچ جوابی نداد.

«انگار تا‌محض​ نرم تو،‌وارد​ نمی‌فهمم قضیه چیه.»

به محض ورود، خودش‌حالا​ را وسط یک آشپزخانه قصر‌دسیسه​ بسیار بزرگ و پهناور دید.

یک میز تک و کاملا عتیقه‌دسیسه​ آنجا چیده شده بود و پرنس‌نگاه​ اون، کاملا تنها پشت آن نشسته بود.

«اومدی؟»

«...اوه... بله، بله. رسیدم.»

جین چون-هی فورا وزنش‌حالا​ را انداخت عقب و‌قدرت​ آماده شد تا تعظیم کند.

کاملا مشخص بود که آماده است تا فریاد‌شوم​ بزند: «عمر امپراتور ده هزار سال، ده هزار‌دیگری​ سال، ده هزار بار ده هزار سال دراز باد.»

پرنس اون سریع گفت:

«فقط بشین.»

«بله؟»

«گفتم بدون‌اینجا​ این کارا،‌مکانی​ فقط بشین!»

«آه، آها! چشم.»

جین چون-هی که‌اینکه​ جا خورده بود، روبروی‌بازرسی​ او پشت میز نشست.

«این همه چشم دارن‌حالا​ ما رو نگاه می‌کنن،‌قدرت​ این کار درسته آخه؟»

اینجا که مثل‌ایستاده​ مناطق بیرونی یا‌دسیسه​ یک ویلای مخفی نبود.

او بیشتر به جلسات رسمی‌معلوم​ در تالار بزرگ و در‌جایی​ محاصره مقامات عالی‌رتبه عادت داشت.

اما اینکه این‌طور روبروی‌وارد​ هم پشت یک میز‌جلویش​ در آشپزخانه امپراتوری بنشینند...

«اگه یه میز جداگانه‌حالا​ اون گوشه به خودم‌قدرت​ می‌دادن خیلی راحت‌تر بودم.»

برای یک رعیت ساده، نشستن سر یک میز‌شوم​ و رو در رو شدن با امپراتور به‌دیگری​ این شکل، نقض کامل آداب و رسوم بود.

از این گذشته.

«این صحنه دقیقا شبیه دو‌نگهبانان​ تا جنگجو نیست که تو‌اسمش​ یه مسافرخانه دور هم نشستن؟»

جین چون-هی آه کوتاهی کشید.

«خدا می‌دونه این‌ایستاده​ کار چه شایعاتی‌دسیسه​ رو سر زبون‌ها میندازه.»

همین الان هم کم نبودند آدم‌هایی که به خاطر‌می‌شوند​ لطف و توجه امپراتور به او، با نگاهشان برایش‌اینجا​ خنجر می‌کشیدند، اما حالا دیگر نمی‌دانست چه فکری بکند.

فقط می‌توانست امیدوار باشد که در‌زره‌پوش​ سال‌های آخر عمرش، مثل آن فالگیر روسی،‌لیست​ جنازه‌اش را ته یک رودخانه سرد نیندازند.

«آه... این پرنس اون ـه.»

جین چون-هی بعد از اینکه‌قدرت​ با دقت به صورت او خیره‌اطرافش​ شد، بالاخره نگاهش را پایین انداخت.

«ای وای.

نباید این‌طوری‌محض​ به صورت‌وارد​ امپراتور زل بزنم.»

از ته دل آرزو می‌کرد‌اینجا​ که کاش به جای اینجا، به‌شوم​ همان ویلای مخفی احضار شده بود.

حداقل آنجا،‌اینجا​ هیچ‌کس جز قابل‌اعتمادترین‌قدرت​ خواجه‌ها حضور نداشت.

«می‌دونی من کی‌ام؟»

«با کمال شرمساری...»

«یه حدس بزن.»

جین چون-هی دندان‌هایش را روی هم فشار‌نقشه‌های​ داد و در حالی که همزمان از‌یکی​ انتقال صدا استفاده می‌کرد، به حرف آمد.

«این بنده حقیر هیچ راهی برای‌نبود​ فهمیدن اینکه اعلی‌حضرت چه سوالی می‌پرسند‌خنده​ ندارد... و کاملا گیج شده است.»

«...شما پرنس اون هستید؟»

انتقال صدا و کلماتی که به‌ایستاده​ زبان آورد، حتما مثل یک گروه‌چهره‌ای​ کر، همزمان به گوشش رسیده بود.

«عجب اعصابی. درسته.»

پرنس اون به‌مسیرهای​ دلایلی به نظر‌نبود​ راضی و خوشحال می‌رسید.

درست همان موقع، یک ظرف‌نگهبانان​ بخارپز پر از دامپلینگ‌های تازه درست‌گفت​ شده جلوی پرنس اون گذاشته شد.

البته، نمی‌شد‌خفه​ گفت که همین‌اینجا​ الان درست شده‌اند.

یک خواجه‌ی پیش‌مرگ، از قبل یکی از‌نقشه‌های​ آن‌ها را با چاپستیک نقره‌ای سوراخ کرده‌یکی​ و یک گاز از آن خورده بود.

فقط بعد از آن بود که‌نبود​ تعظیم کرد و سه قدم به عقب‌می‌پیچید​ رفت تا نشان دهد خوردنش خطری ندارد.

«این آداب‌محض​ و رسوم امپراتوری‌نگهبانان​ واقعا روی اعصابه.»

از دید یک آدم‌حالا​ مدرن، حتی تماشا کردن‌قدرت​ این چیزها هم کلافه‌کننده بود.

در همین‌اینجا​ حین، پرنس اون‌قدرت​ یک دامپلینگ خورد.

«می‌خوای تنهایی بخوری؟»

او یک لقمه را با‌نگهبانان​ چاپستیک‌های نقره‌ای بسیار ظریف و‌اسمش​ زیبایش جوید و بعد گفت:

«بدمزه‌ست.»

«بله؟»

«این دامپلینگ‌ها. اصلا خوشمزه نیستن.»

آخه داشت چه غلطی می‌کرد؟‌نگهبانان​ یک نفر را این همه راه‌گفت​ تا اینجا کشانده بود که چی؟

«اوه... خب چرا‌آرام​ دامپلینگی که خوشمزه‌ایستاده​ نیست رو می‌خورید؟»

«یعنی فقط خواهرم‌ایستاده​ دهن داره و من‌نقشه‌های​ که امپراتورم پوزه دارم؟»

«...»

جین چون-هی با‌اینکه​ دیدن این صحنه‌زره‌پوش​ پیش خودش فکر کرد:

«این الان... امپراتوره؟»

اما چهره‌اش مثل‌ایستاده​ همیشه خونسرد و‌دسیسه​ آرام باقی ماند.

برخلاف پرنس‌کشیده​ گوم، پرنس اون‌معلوم​ توانایی ذهن‌خوانی نداشت.

«چون بدمزه‌ست. ببرینش.»

«بله، اعلی‌حضرت!»

خواجه با‌اینجا​ عجله دامپلینگ‌ها‌مکانی​ را برد.

در همان حال، کاملا‌باغ​ طبیعی بود که قیافه‌ختم​ سرآشپزهای امپراتوری در هم برود.

«نکنه این یه‌اینکه​ جور نقشه سیاسیه که‌بازرسی​ من ازش خبر ندارم؟»

واقعا نیازی بود که‌حالا​ این وضعیت خر تو‌قدرت​ خر را تحلیل کند؟

پرنس اون گفت:

«دامپلینگ! نمی‌تونید‌کشیده​ دامپلینگ‌های گوشت‌باغ​ کهنه بیارید!»

«...اوه... پرنس اون. دامپلینگ‌وارد​ گوشت کهنه رو با‌جلویش​ گوشت کهنه درست می‌کنن.»

«خب که چی؟»

«...بدون گوشت‌اینجا​ کهنه که‌مکانی​ نمی‌شه درستشون کرد.»

از جون‌کشیده​ من چی‌باغ​ می‌خوای! ای عوضی!

همین الانش هم سرآشپزها‌وارد​ دارند با نگاهشان تیکه‌تیکه‌ام‌جلویش​ می‌کنند، ممکن است بمیرم!

آن دامپلینگ‌های امپراتوری که او به عنوان غذای بدمزه‌دسیسه​ پس زده بود، چنان عطر عمیق و مطبوعی داشتند‌دفتر​ که فقط با نگاه کردن به آن‌ها دهانم آب افتاد.

«اگه می‌خوای بندازیشون دور،‌مکانی​ بده من بخورم! ای‌شوم​ امپراتور ولخرج و اسراف‌کار!»

آن‌ها دامپلینگ‌هایی بودند که‌باغ​ سرآشپزهای امپراتوری با تمام روح‌می‌شوند​ و روانشان درست کرده بودند!

و او همین‌طور جلوی‌وارد​ چشمشان آن‌ها را دور‌جلویش​ انداخت و گفت بدمزه است؟

«اهم، مگه من ازت می‌خوام با‌ایستاده​ موادی که اینجا نیست چیزی درست‌چهره‌ای​ کنی؟ خودم از قبل آماده‌شون کردم.»

همین‌طور که این‌ایستاده​ را می‌گفت، دست‌هایش‌دسیسه​ را به هم کوبید.

تازه آن موقع‌مسیرهای​ بود که جین‌نبود​ چون-هی متوجه شد.

همه‌ی این‌ها‌محض​ فقط یک‌وارد​ نمایش بود.

نمایشی که راه انداخته‌حالا​ بود تا او را‌قدرت​ مجبور کند برایش دامپلینگ بپزد.

«من تو وضعیتی‌ام که حتی بدون این کارها هم‌چهره‌ای​ باید هر چی امپراتور قدرتمند می‌گه رو انجام بدم،‌مخفی​ پس چرا داره این‌قدر به احساسات من اهمیت می‌ده؟»

مگر نمی‌توانست از همان لحظه‌ای که رسیدم، مرا هل بدهد توی آشپزخانه و‌می‌پیچید​ بگوید: «اهم! زود باش دامپلینگ گوشت کهنه بیار! این یه دستور امپراتوریه!»؟ در آن‌اطرافش​ صورت، من هم چاره‌ای نداشتم جز اینکه با گریه و زاری برایش درست کنم.

پس این نمایش‌اینکه​ پر زرق و برق‌بازرسی​ دیگر چه معنی‌ای داشت؟

«نکنه نگرانه که اینا رو‌اینجا​ کمتر از اونایی که واسه‌نقشه‌های​ پرنس ژو پختم، خوشمزه دربیارم؟»

با رسیدن به این فکر،‌قدرت​ جین چون-هی فوراً این ایده‌بی‌حالت​ را از ذهنش پاک کرد.

هر طور که حساب‌باغ​ می‌کرد، این انگیزه خیلی‌ختم​ بچگانه و مسخره بود.

جین چون-هی به‌اینکه​ وضعیت گوشت کهنه‌شده‌زره‌پوش​ نگاه کرد و گفت:

«همون‌طور که از سرآشپزهای امپراتوری انتظار می‌رفت. کارشون‌قدرت​ رو خیلی خوب انجام دادن، مگه نه؟ امکان نداره‌یکی​ دامپلینگ‌هایی که با این گوشت درست می‌شن خوشمزه نشن.»

«خودت باید درستشون کنی!»

«...این دیگه خیلی مسخره‌ست...!»

جین چون-هی تو دلش سه بار با‌بازرسی​ یه سری فحش‌های آبدار لعنت فرستاد و‌کردند​ بعد با لبخندی مثل بودا جواب داد:

«متوجهم. این رعیت حقیر تمام‌اینجا​ قلب و روحش رو برای‌نقشه‌های​ پختن اونا برای اعلی‌حضرت می‌ذاره.»

دامپلینگ‌هایی که همین‌ایستاده​ الان دور ریخته شده‌نقشه‌های​ بودن واقعاً حیف بودن.

«همشون باید‌کشیده​ می‌رفتن تو‌باغ​ شکم من. هق‌هق.»

جین چون-هی در حالی‌وارد​ که تو دلش خون گریه‌گرفتند​ می‌کرد، از جاش بلند شد.

«پس من می‌رم یه لحظه‌اینجا​ به چندتا کار مملکتی برسم، تا‌شوم​ اون موقع همه‌شون رو آماده کن.»

این رو گفت و‌مکانی​ در حالی که زیر‌شوم​ لب زمزمه می‌کرد، رفت بیرون.

«واو، دقیقاً‌کشیده​ مثل یه‌باغ​ امپراتور، چقدر خودمحور!»

جین چون-هی‌محض​ تو دلش مشت‌هاش‌نگهبانان​ رو گره کرد.

تیکه‌پاره.

اگه من نبودم‌ایستاده​ که امپراتوری هوا الان‌نقشه‌های​ به باد رفته بود.

می‌فهمی؟!

اون امپراتور لعنتی، نه، اون برادر شرور؟‌بازرسی​ پسرعمو؟ هر چی که هست، یه بچه‌کردند​ پررو با دل و جرئت یه میگو!

پرنس ژو حتماً بعد‌حالا​ از خوردن دامپلینگ‌های گوشت‌قدرت​ کهنه، حسابی پز داده.

لعنتی، مشکل همینه.

می‌تونست نگاه‌های حسودانه‌اینکه​ سرآشپزهای امپراتوری رو‌زره‌پوش​ پشت گردنش حس کنه.

کاملاً هم طبیعی بود.

اون یه مزاحم‌ایستاده​ بود که وارد‌دسیسه​ آشپزخونه مقدسشون شده بود.

یه تازه‌وارد که‌مسیرهای​ جای قدیمی‌ها رو‌نبود​ تنگ کرده بود.

اما مقامش پرفکت‌اینکه​ بود، برای همین حتی‌بازرسی​ نمی‌تونستن بهش فحش بدن.

«آه... منم دلم نمی‌خواست‌حالا​ صدام کنن اینجا تا‌قدرت​ دامپلینگ درست کنم، می‌فهمین؟»

لطف امپراتور.

این مثل هدف زندگی برای‌معلوم​ تمام موجوداتی بود که تو‌جایی​ این قصر امپراتوری زندگی می‌کردن.

یه آدم از زمین شاید تعجب‌زره‌پوش​ می‌کرد که چرا لطف یه نفر‌آن‌ها​ باید هدف زندگی باشه، اما چاره‌ای نبود.

تو این سیستم طبقاتی هرمی، امپراتور به معنای واقعی کلمه پسر‌شوم​ آسمان بود، و تو دورانی بودن که مردم واقعاً باور داشتن‌امپراتور​ اگه سلامتی امپراتور به خطر بیفته، بلایای طبیعی کشور رو نابود می‌کنه.

اگه غذایی‌اینجا​ باشه که امپراتور‌قدرت​ ازش لذت ببره.

خب، می‌گن که تا‌باغ​ سال‌های سال تو یادها می‌مونه‌می‌شوند​ و دهن به دهن می‌چرخه.

«حالا که فکرش رو می‌کنم، شنیده بودم طبق قوانین امپراتوری هوا، هیچ‌کس نمی‌تونه‌لیست​ یه غذای تکراری رو بیشتر از سه بار بخوره، اما به نظر می‌رسه‌روحی​ نه پرنس گوم و نه پرنس اون هیچ‌کدوم به این قانون پایبند نیستن.»

غذا آماده شد.

وقتی دامپلینگ‌ها رو تو یه‌قدرت​ بشقاب گذاشت، خواجه‌ی پیش‌مرگ آماده‌بی‌حالت​ شد تا یه گاز بزنه.

تو همون لحظه، امپراتور‌باغ​ سریع چوبک‌هاش رو جلو آورد‌می‌شوند​ و اولین لقمه رو خورد.

«اوه، این خیلی خوشمزه‌ست.»

«کاملاً بی‌دفاعه.»

اگه من افکار‌ایستاده​ شورشی تو سرم‌دسیسه​ داشتم، می‌خواست چیکار کنه؟

در حالی که جین‌باغ​ چون-هی بهش خیره شده‌ختم​ بود، امپراتور به حرف اومد:

«چیه؟ می‌خوای‌محض​ به جای‌وارد​ من کار کنی؟»

یعنی پرنس‌خفه​ اون ذهن‌خوان‌حالا​ هم بود؟

خب، امپراتور‌اینجا​ یه دوران‌مکانی​ رو به افول.

حجم کار قاتل‌گونه‌ای که این‌معلوم​ مرد به دوش می‌کشید، حتی‌جایی​ فکر کردن بهش هم وحشتناک بود.

«همین کاری که‌اینکه​ الان دارم انجام‌زره‌پوش​ می‌دم برای کشتنم کافیه.»

«موافقم.»

«اگه یکی دیگه آب‌مکانی​ یا غذا رو مسموم‌شوم​ کنه می‌خوای چیکار کنی؟»

«فکر می‌کنی کسی وجود داره‌معلوم​ که بتونه با فریب دادن‌جایی​ چشم‌های تو این کار رو بکنه؟»

«جیانگهو خیلی بزرگه.»

«اگه این اتفاق بیفته،‌حالا​ تو درستش می‌کنی. یا اینکه‌دسیسه​ به جای من کار می‌کنی.»

دیوانگی محض بود.

کاملاً مشخص بود که به‌معلوم​ معنای واقعی کلمه از اون‌جایی​ حجم کار مرگبار داشت دیوونه می‌شد.

«تو هم بخور.»

«چشم، اعلی‌حضرت!»

جین چون-هی تونست با‌مکانی​ اجازه امپراتور از دامپلینگ‌هایی که‌چهره‌ای​ خودش درست کرده بود بخوره.

اون‌قدر سپاسگزار بود‌مسیرهای​ که اشک تو‌نبود​ چشماش جمع شد.

«ممم، خودم‌محض​ درستش کردم،‌وارد​ ولی واقعاً خوشمزه‌ست.»

هماهنگی مواد مرطوب داخل دامپلینگ‌اینجا​ و سس سویا با روغن چیلی‌شوم​ که روش شناور بود، بی‌نظیر بود.

در حالی که چشماش رو بسته بود‌نقشه‌های​ و برای لحظاتی از طعمش لذت می‌برد،‌یکی​ پرنس اون با دقت بهش خیره شده بود.

«...چیه... مشکلی پیش اومده؟»

«واقعاً هیچ قصدی‌اینکه​ نداری تو قصر‌زره‌پوش​ امپراتوری یه شغل بگیری؟»

«...نه، ندارم. می‌خوای یه‌حالا​ نفر رو از کار‌قدرت​ زیاد به کشتن بدی؟»

«حتی اگه تمام‌ایستاده​ طلا، نقره، گنجینه‌ها و‌نقشه‌های​ قدرت رو بهت بدم؟»

لعنتی.

حتی تصور اینکه این‌وارد​ حرف‌ها بعداً چطور پخش‌جلویش​ می‌شن هم وحشتناک بود.

«فقط همه رو مرخص‌حالا​ کن و چندتا خواجه‌قدرت​ رازدار دورت نگه دار.»

جین چون-هی در‌ایستاده​ حالی که خون‌دسیسه​ گریه می‌کرد جواب داد:

«همون بهتر که گردنم رو بزنی.‌نبود​ من هیچ‌وقت نمی‌تونم اون حجم کار‌خنده​ رو تحمل کنم، حتی تو مرگ.»

«تچ!»

داری قهر می‌کنی!

این مردی که سر بستگان امپراتوری رو از‌شوم​ تنشون جدا کرده بود، الان داشت مثل یه‌دیگری​ بچه نق می‌زد، واقعاً نمی‌دونست چی جوابش رو بده.

با پرنس گوم، حداقل یه‌معلوم​ حس دیواری بینشون وجود داشت، اما‌صدای​ پرنس اون اصلاً همچین چیزی نداشت.

مؤدبانه‌اش این بود که بگیم صمیمی‌زره‌پوش​ بود؛ اما اگه بخوایم رک بگیم،‌آن‌ها​ داشت روی خط قرمزها طناب‌بازی می‌کرد.

تو کره،‌خفه​ به همچین‌حالا​ آدمی می‌گن...

«استاد افسانه‌ایِ‌اینجا​ سنجش حد‌مکانی​ و مرزها.»

اون واقعاً داشت با یه کش دور مچ پاش‌می‌شوند​ تپ‌دنس می‌رقصید، انگار که یه بار از خط رد‌اینجا​ می‌شد، بعد برمی‌گشت، دوباره رد می‌شد و باز برمی‌گشت.

به لطف اون،‌اینکه​ حس می‌کرد داره‌زره‌پوش​ قبض روح می‌شه.

واقعاً همین حس رو داشت.

«هاهاهاها.»

با دیدن چهره آشفته جین چون-هی،‌نبود​ پرنس اون با خودش خندید، انگار‌خنده​ که یه چیزی به‌شدت خنده‌دار بود.

«خیلی وقت بود.‌اینکه​ خوردن غذایی که قبلش‌بازرسی​ یکی دیگه نچشیده باشه...»

«...دلیلش این بود؟»

صدای پرنس اون‌ایستاده​ به شکل عجیبی‌دسیسه​ تلخ به نظر می‌رسید.

در همون حال، نصف‌باغ​ غذا رو رها کرد و‌می‌شوند​ بلافاصله با دستش اشاره‌ای کرد.

خواجه سر تکون داد‌وارد​ و اون رو با‌جلویش​ خودش به یه جایی برد.

خواجه‌ای که غذا‌آرام​ رو برد، کاملاً از‌مکانی​ اون مدل‌های رازدار بود.

«داره می‌برتش برای پرنس گوم.»

تازه اون موقع‌مسیرهای​ بود که جین‌نبود​ چون-هی متوجه شد.

نه، چیزی که به طور‌نگهبانان​ مبهمی بهش شک داشت، حالا‌اسمش​ به یقین تبدیل شده بود.

«که این‌طور.‌خفه​ تمام این‌حالا​ ماجرا یه نقشه‌ست.»

سرآشپزها، که نسبتاً دهن‌لق بودن.

در مقابل،‌کشیده​ خواجه‌ها که به‌شدت‌معلوم​ دهنشون قرص بود.

همه این‌محض​ خواجه‌ها هم‌وارد​ دهن‌قرص نبودن.

حتماً چندتا‌خفه​ دهن‌لق هم بینشون‌اینجا​ قاطی شده بودن.

«به نظر می‌رسه داره دقیقاً همون‌دسیسه​ اطلاعاتی رو که به بیرون از‌نگاه​ دیوارهای قصر درز می‌کنه، دستکاری می‌کنه.»

سرمایی تو ستون فقراتش دوید.

چوبک‌های جین‌محض​ چون-هی تو‌وارد​ هوا خشک شد.

دلیل همچین دستکاری‌ای ساده بود.

[داری سعی می‌کنی‌ایستاده​ با استفاده از‌دسیسه​ من نقشه بکشی؟]

با شنیدن انتقال‌مسیرهای​ صدای برادر کوچیکترش، پرنس‌کجا​ اون لبخند محوی زد.

بعد با صدایی چنان آروم‌نگهبانان​ زمزمه کرد که فقط جین چون-هی،‌گفت​ یه مرد از جیانگهو، می‌تونست بشنوه.

یه صدای سریع و‌حالا​ کوتاه بود، تقریباً انگار فقط‌دسیسه​ زبونش رو کمی چرخونده باشه.

تو اون لحظه زودگذر که هیچ‌کس‌دسیسه​ دیگه‌ای متوجهش نمی‌شد، جین چون-هی به‌نگاه​ عنوان یه رزمی‌کار، کاملاً متوجه شد.

«دارم سعی‌کشیده​ می‌کنم ازت‌باغ​ محافظت کنم.»

...چه مرد دقیق و موشکافی.

[من می‌تونم از خودم محافظت‌اینجا​ کنم. بنابراین، استفاده از من به‌شوم​ عنوان یه مهره تو صفحه شطرنجت...]

«نیازی نیست نگران چیزهایی باشی که زیر پوست‌شوم​ این ماجراها اتفاق می‌افته. من امروز فقط مهمون دامپلینگ‌های‌ویلای​ تو بودم و قضیه فقط همین بود، مگه نه؟»

جین چون-هی تازه فهمید.

«آه، اینم‌محض​ یه نوع‌وارد​ هنر صوتیه.»

استفاده ازش آسون‌تر از انتقال صدا بود، و‌قدرت​ مگر اینکه کسی دقیقاً کنارش بود، به هیچ‌مسیر​ وجه نمی‌تونست صداش رو بشنوه، یا حتی لب‌خونی کنه.

همچین چیزی یاد گرفته بود؟

پرنس اون لبخند محوی زد.

«احتمالاً نمی‌دونی به‌اینکه​ خاطر اون ماجرای ماهی،‌بازرسی​ موقعیتت چقدر تغییر کرده.»

ماهی، یعنی.

داشت درباره‌اینجا​ حادثه گوه-او-این‌مکانی​ حرف می‌زد؟

تق.

پرنس اون‌محض​ چوبک‌هاش رو‌وارد​ گذاشت زمین.

بعد با خوشحالی گفت:

«خب پس، بیا بریم.»

این مرد‌کشیده​ دیگه داشت به‌معلوم​ چی فکر می‌کرد.

ناولها | novelha.net