چپتر 748: چپتر 748
0چقدر زمان گذشته بود؟ یهوهمون ها-ریون نگاهی به پایین انداخت وداشته گفت: «اینجا امن به نظر میرسه.»
با حرفنباید او، همهبگم بالا رفتند.
نور چشمهایشان را میسوزاند.
وقتی دیدشان به نور عادتلبخند کرد، نگاهی به اطراف انداختندمرده و سه خانه سنگی دیدند.
هیچکس آنجا نبوددنیای و خانهها مدتهافصل پیش متروکه شده بودند.
در دوردست،نباید پایتخت سلطنتی،بگم نامتس، دیده میشد.
«انگار ایناینکه مسیریه که اوناداشته ازش خبر ندارن.»
«آره. از اونجایی که پایهاش یه خرابهتنها زیرزمینیه، مسیرها حسابی تو در تو هستن. بهجلوه نظر میرسید تأسیسات مخفی زیادی هم اونجا باشه.»
«هیونگ، حالا میخوای چیکار کنی؟»
جین چون-هی سرش را خاراند.
«اول در مورد اون نقاب طلایی. حتی تا لحظه آخرمشت هم نقابش رو درنیاورد. این یعنی اصلاً قصد نداره هویتشمیکنم رو برای من فاش کنه. نمیخواد ضربهای به روابط دیپلماتیکمون بزنه.»
«تو ذاتشه که مسائلمیکنم دنیای سایهها رو تو هموناعزام سایهها حل و فصل کنه؟»
«بیشتر از اینکه به ذاتش ربط داشته باشه، یه حسابوکتابه.ربط در هر صورت، امپراتوری هوا یه مشت قلدرن. البته مناینو نباید اینو بگم، چون خودم دارم از اعتبار اونا سوءاستفاده میکنم.»
جین چون-هی لبخند تلخی زد.
تنها فرستادهایاینکه که اعزام شدهداشته بود، مرده بود.
حتی اگر این قضیه را بهتلخی عنوان یک تصادف جلوه میدادند، معلوم نبودعنوان امپراتور چقدر این بهانه را قبول کند.
بدتر از آن، اگر از این موضوع به عنوان بهانهای برایداشته ادعای مالکیت زمین استفاده میکردند و توپهای محاصرهای را که علیهخودم قبیله سوکسین استفاده کرده بودند میآوردند، برای طرف مقابل حسابی دردسرساز میشد.
بنابراین، آنها میخواستند خودشان راخودم به آن راه بزنند و هرتلخی چه زودتر او را دستبهسر کنند.
'شاهزادههای قلدر ما حسابی قابلاعتمادن.'
جین چون-هی ادامه داد:
«فعلاً... به واحد نظامی ملحق میشم. باید قرارداد تجاری رو هم نهاییحسابوکتابه کنم. بعد از اینکه همه پزشکها رو برگردوندم، منم وانمود میکنم کهاعتبار دارم برمیگردم و بعداً یواشکی جیم میشم. اون موقع باید باهات قرار بذارم.»
«میخوای واحد نظامیاینو رو از ایندارم قضیه دور نگه داری؟»
«شاید امپراتوری هوا یه مشت قلدر باشن،صورت اما نمیتونن همینطوری یه جنگ راه بندازن، نه؟بگم این کشور همین الانش هم تو وضعیت بحرانیه.»
«و تو همسوءاستفاده بیشتر از هر چیزیتنها از جنگ متنفری، هیونگ.»
«دقیقاً. باید این قضیه رو مثل یه جنگاینکه قدرت زیرزمینی حل و فصل کنیم. اونا چارهایمشت ندارن جز اینکه رسماً دست از سرم بردارن.»
«اما ازنباید تو سایههابگم حمله میکنن.»
هاپ!
هوانگگو گردنش راسوءاستفاده سفت کرد، انگارتلخی که میگفت: 'بذار بیان.'
با اینکه گاهی اوقات درهمون برابر مخفیکاری استادان عالیرتبه کم میآورد،داشته اما هوانگگو هنوز هم هوانگگو بود.
او هنوزنباید هم کمکبگم بزرگی بود.
جین چون-هی دستذاتش به سینه شد وصورت در فکر فرو رفت.
«اما اوضاع پیچیدهست... خیلی پیچیده. معبد بودای خون، خانواده سلطنتی که قربانیقضیه کردن انسانها رو هدایت میکنن و جادوگرها رو به کار میگیرن. وبهانهای از همه بدتر فرقه جاودانه خون که روی همه اینا سایه انداخته.»
«ارباب قصر یخیدنیای دریای شمالی حداقل میدونستبیشتر که داره اشتباه میکنه.»
«درسته. اما این آدما حتی یه لحظه همسوءاستفاده شک نمیکنن که کارشون اشتباهه. تو همچین وضعیتی،اگر واقعاً راهی وجود داره که همه بتونن خوشحال باشن؟»
جین چون-هی لبخند تلخی زد.
حتی در قصههای پریان بچهها هم پایان خوشیفرستادهای وجود ندارد که در آن شاهزاده خانم و جادوگرمعلوم تا آخر عمر با خوبی و خوشی زندگی کنند.
«خیلی خب، فعلاً بیایدسایهها راهمون رو از هماینکه جدا کنیم. من گشنمه.»
«فهمیدم. حتماًنباید نیروت روبگم تجدید کن، هیونگ.»
جین چون-هی سر تکان داد.
«تو هم حواست باشه خوب غذاتلخی بخوری. خب، استراتژیست ایلکانه، و بقیه،قضیه لطفاً مراقب برادر کوچیکتر من باشید.»
با گفتنمسائل این حرف،سایهها عمیقاً تعظیم کرد.
«هیونگ. لازم نیستاینو برای یه مشتدارم زیردست اینطوری تعظیم کنی...»
یهو ها-ریوناینکه کمی احساسربط خجالت کرد.
پس از بازگشت،دنیای جین چون-هی بهفصل کارهای زیادی رسیدگی کرد.
از آنجایی که کاربگم تمام شده بود، پزشکهاسوءاستفاده را به سلامت بازگرداند.
سفر با نیروهای دولتی باعث میشدحسابوکتابه خطر کمی آنها را تهدید کندالبته و به سرعت به امپراتوری هوا برسند.
او همچنین به واحدمیکنم سوارهنظام امپراتوری هوا اطلاع داداعزام که همهچیز تمام شده است.
در نهایت،مسائل جلسهای باسایهها پادشاه داشت.
«طاعون گاوی الان تقریباً به طوردارم کامل ریشهکن شده. من واقعاً سپاسگزارم.تنها پاداش خوبی به شما خواهم داد.»
او از ته دلربط خندید و قدردانیاش راامپراتوری به جین چون-هی ابراز کرد.
'یعنی پادشاه نمیدونه تو خرابههایلبخند زیرزمینی چه اتفاقی افتاده؟ یا دارهاگر خودش رو به اون راه میزنه؟'
با قضاوت از رویسایهها حرکت عضلات صورتش، بهاینکه نظر نمیرسید دروغ بگوید.
البته، استادانی هم بودندبگم که میتوانستند حتی اینسوءاستفاده را هم پنهان کنند.
«شما لطف دارید.»
این احتمال هم زیاد بودلبخند که به دلایلی این حادثهمرده اصلاً به او گزارش نشده باشد.
'حیف شد نتونستم بیشترسایهها با نقاب طلایی حرفاینکه بزنم. شاید چیزهای بیشتری میفهمیدم.'
با این حال،اینو حریفش هم مردیدارم با نقشههای عمیق بود.
او حرفهایش را بهربط حداقل رسانده بود تا هیچهوا اطلاعاتی به جین چون-هی ندهد.
پادشاه گفت:
«با این حال، متأسفم، اما از شما یهاینکه درخواستی دارم، قدیسی که به عنوان دکتر الهیمشت شناخته میشه و طاعون گاوی رو ریشهکن کرده.»
چشمهای جیننباید چون-هی کمیبگم گشاد شد.
'همم؟'
«چه درخواستی؟»
«یه بیماری مرموز تو پایتخت سلطنتی شیوع پیدا کرده.ذاتش ما نمیتونیم علتش رو پیدا کنیم... میخوام از شماالبته بخوام که کشفش کنید و درمانی براش ارائه بدید.»
یه بیمارینباید مرموز؟ واقعاً کهخودم یه بیماری مرموز.
چشمهای جین چون-هی باریک شد.
«با کمال میل میپذیرم.»
«اوه، ممنونم.مسائل شاهزاده شما روهمون همراهی خواهد کرد.»
«در عوض، از شما میخوامخودم که سهم من رو ازلبخند حق استخراج معادن افزایش بدید.»
توطئهها جای خود، اماربط او باید تا جاییامپراتوری که میتوانست سود میبرد.
'استاد، شاگردت قرارهسوءاستفاده حسابی پول به جیبتنها بزنه. فقط تماشا کن.'
مگر تا همیناینو الانش هم بهدارم اندازه کافی نگرفته بود؟
جین چون-هی از کنایه ظریفداشته پادشاه پیر در مورد اینکه چقدرقلدرن دیگر قصد دارد بگیرد، اصلاً نترسید.
تحت هر شرایطی، آدممیکنم باید هر چه کهفرستادهای میتواند به دست بیاورد.
مخصوصاً وقتی پای گرفتن گیاهان دارویی، ادویههابیشتر و محصولات ویژه پادشاهی دامجین در میانامپراتوری بود، نباید از هیچ تلاشی دریغ میکرد.
و یکنباید چیز دیگربگم هم بود.
'شیشه. تکنیک شیشهسازی اونا بینظیره.'
آنها از جادو برای ساخت شیشهتلخی استفاده میکردند، مهارتی که حتی درقضیه دشتهای مرکزی هم تکرارش سخت بود.
از آنجایی که ارواح در این دنیابیشتر مثل رؤسای محلهها بودند، این مشکلی نبودامپراتوری که با دزدیدن یک جادوگر حل شود.
'انجام این کار از طریق یه صنف تجاریسوءاستفاده یعنی اونا سهم زیادی برمیدارن. من میخوام شبکهاگر توزیع خودم رو با جادوگرهای شیشهساز اینجا راه بندازم.'
این فقط بهذاتش خاطر به دست آوردنصورت بطریهای شیشهای زیبا نبود.
'عدسیهای بهتر.'
امکانات استفادهمسائل از شیشهسایهها بینهایت بود.
بنابراین، او همراه بابگم شاهزاده و نگهبانانش بهسوءاستفاده محل شیوع بیماری مرموز رسید.
«مردم این حوالی شروع بهداشته نشون دادن علائم مشابهی کردن، برایقلدرن همین تبدیل به یه کابوس شده.»
«همم؟»
درست همان موقع، هوانگگوسایهها نزدیک یک واحه بااینکه صدای بلندی پارس کرد.
این واقعیت که او حتی با نوکاعتبار زبانش هم به آن آب دست نزد،اعزام نشان میداد که آب واقعاً آلوده بود.
«یه بیماریاینکه که ازربط آب منتقل میشه؟»
تو ایناعتبار دنیا چیزمیکنم رایجی بود.
و البته کشنده.
جین چون-هی اولاینو رفت سراغ مریضادارم تا نبضشون رو بگیره.
وضعیتشون رواینکه بررسی کرد وداشته درباره مدفوعشون پرسید.
اسهال خونی وسوءاستفاده مخاطی، همراه باتلخی تب و شکمدرد.
خوشبختانه علائم واضحدنیای و مشترکی بینفصل مریضا وجود داشت.
بعدش برای مدت طولانی با استفادهدارم از چی حقیقی یه تشخیص انجامتنها داد و با دقت معاینهشون کرد.
«به نظراینکه میرسه اسهالربط خونی باکتریایی باشه...»
این چیزیاعتبار بود که جینلبخند چون-هی خوب میشناخت.
تو جیانگهو همدنیای یه بیماری عفونیفصل رایج به حساب میاومد.
به زبون کرهای، این یه بیماریدارم واگیردار کلاس یک بود که اغلب ازفرستادهای طریق مدفوع بیماران یا ناقلان منتقل میشد.
با این طرز بیان، شاید آدم با خودشامپراتوری فکر کنه «مگه قراره مدفوع بخورم که بگیرم؟»، امادارم معمولاً از طریق آب یا دستهای آلوده منتقل میشد.
حتی مقدار خیلی کمی ازش هم میتونستتنها باعث عفونت بشه و به خاطر مدفوعتصادف خونی، به اسهال خونی، اسهال سرخ هم میگفتن.
«بودا شاکیامونیمسائل هم ازسایهها اسهال خونی مرد.»
قدرت سرایتنباید اسهال خونیبگم وحشتناک بود.
اونقدر بد بود که میگفتنداشته فقط با یه سلام ومشت صبحبخیر گفتن هم میتونی بگیریش.
به جای پنیسیلین که سنتز دیواره سلولیتنها باکتریها رو مسدود میکنه، آنتیبیوتیکهایی که سنتزتصادف پروتئینشون رو از کار میانداختن، مؤثرتر بودن.
«من استرپتومایسین دارم.»
قرص الهی گومهو.
اما خب، اینجاذاتش که جیانگهو نبود، برایصورت همین ذخایر کم بود.
و استفاده زوری از یهلبخند مقدار کم تو این وضعیت،مرده فقط باعث ایجاد مقاومت دارویی میشد.
«درمان علامتیمسائل باید رویکردسایهها اصلی باشه.»
همینطور که داشت بهبگم این موضوع فکر میکرد،سوءاستفاده شاهزاده بهش نزدیک شد.
«چه حسی داره؟ این نظم و آرامشی بود که بامشت فداکاری چند نفر حفظ میشد. اما چون تو ریشه درختمیکنم مقدس رو سوزوندی، آب دیگه تصفیه نمیشه و نتیجهاش همینه.»
تو همون لحظه،سوءاستفاده سرمای استخوانسوزی اطرافتلخی جین چون-هی پخش شد.
هیسسس—
تو یه چشمبههمزدن،اینو روی محیط اطرافدارم شبنم یخ بست.
این قلمرویی فراتر ازربط آسیب رساندن به دیگرانامپراتوری با نیت و چی بود.
جین چون-هی فقط ازمیکنم شدت خشم، چی سردفرستادهای از خودش ساطع میکرد.
«قدیس جین چون-هی.دنیای میتونی ما وفصل اونا رو نجات بدی؟»
«...باید بگم، بدوناینو ماسک خیلی بهتردارم به نظر میرسی.»
ماسک طلایی.
«همونطور که انتظار میرفت، تعجب نکردی.تلخی انتظار نداشتم شلوغش کنی، اما امیدوارقضیه بودم حداقل یه کم شوکه بشی.»
«دلیلش اینه کهدنیای فقط سه تافصل مظنون وجود داشت.»
شاهزاده رادان.
همون کسی که وقتی جین چون-هیحسابوکتابه برای اولین بار به عنوان فرستادهالبته اومد، شخصاً بهش خوشآمد گفته بود.
«وقتی رفتم پایین تو شهر زیرزمینی، باتنها خودم فکر کردم آب چطوری تصفیه میشه،تصادف اما جوابش به طرز عجیبی ساده بود.»
«هرچند طلسمهایی که درگیرشن پیچیدهان.همون قربانی کردن انسان شاید ساده بهداشته نظر برسه، اما کار خیلی ظریفیه.»
این چهارمین فرقهایاینو بود که تادارم حالا باهاش روبرو میشد؟
فرقه جاودانهاینکه خون، فرقه شیطانی،داشته معبد بودای خونین...
«به نظر میرسه این کارالبخند خیلی از آموزههای اصلی فرقه لامااگر فاصله گرفته. به خودتون چی میگید؟»
«ما بهمسائل خودمون میگیمسایهها فرقه مایتریا.»
و در نهایت، فرقه مایتریا.
«جای تعجب نیست که اون شیاطین جسدصورت با بلندگوهای فراگیر به سمتم حملهور میشدناینو و ورود ارباب مایتریا رو اعلام میکردن.»
درست بود.
این چهار تا، دوستانی بودنهمون که به محض ورودش بهربط مناطق بیرونی باهاشون ملاقات کرده بود.
تو این محله که قربانی کردن انساناعتبار عملاً یه فرهنگ سنتی بود، فرقه شیطانیاعزام ضعیفترینِ چهار پادشاه آسمانی به نظر میرسید.
«اگه فرقهاینکه شیطانی اینجا روداشته میگرفت بهتر بود.
تاریکی براعتبار جهان حاکممیکنم است، تاریکی بیکران.»
شاید به همین خاطرسایهها بود که اعضای فرقه شیطانیذاتش اینقدر سرشون رو بالا میگرفتن.
طبق استانداردهای دشتهای مرکزی، اونا یه فرقه شیطانی پست بودنلبخند که باید ریشهکن میشدن، اما تو این محله، یه گروهجلوه مذهبی باوجدان به حساب میاومدن که به بقای قدرتمندترینها اعتقاد داشتن.
یه کم حسذاتش آل کاپونِ شیرفروش روصورت بهش میداد، اما بیخیال.
«قربانی کردن انسان تو مقیاس بزرگ. و تازه علاوه بر اون،اگر حتی روحشون رو هم اسیر کردید و تا قطره آخر مکیدید تاموضوع آب رو تصفیه کنید. نمیتونه فقط یه تأسیسات برای تصفیه بوده باشه.»
استفاده از درختی که باهمون قربانی کردن انسان تغذیه میشدربط به عنوان دستگاه تصفیه آب.
این دیگهنباید چه داستان ترسناکخودم و بیصرفهای بود؟
«بله. درسته. با اینربط حال، اینکه آب روامپراتوری تصفیه میکرد یه حقیقته.»
جین چون-هیاعتبار با خودشمیکنم فکر کرد.
«خوشحالم که جوجههادنیای رو صحیح وفصل سالم فرستادم عقب.
جرأت ندارم بهشون بگمبگم آبی که تا حالاسوءاستفاده میخوردن چطوری تصفیه شده.»
بهتر بوداینکه اینجور شوکها روداشته تنهایی تحمل کنه.
بچههای فرقه شیطانی احتمالاً با قیافههای بیتفاوت گوش میدادن، امامرده جوجههای کوچولوی اون با ناز و نعمت بزرگ شده بودنقبول و اگه همچین داستانی میشنیدن، شروع میکردن به بالا آوردن.
«باید ازمسائل کادر پزشکیسایهها پادشاهی استفاده کنم.»
«اوه؟ فکر میکردماینو درجا سعی میکنیدارم من رو بکشی.»
«انجام این کار تو روز روشن به معنی اعلان جنگه.مشت شب تو راه برگشت به خونه مراقب باش. راستی، اگهمیکنم بمیری، کی قراره بعد از تو آدما رو قربانی کنه؟»
با شنیدناعتبار این حرفها، شاهزادهلبخند زد زیر خنده.
«هه، هههههههه. آه، که اینطور.همون میدونی که فقط با کشتنربط من این ماجرا تموم نمیشه. پس...»
«...»
جین چون-هی جوابیذاتش نداد و فقطحسابوکتابه بهش نگاه کرد.
شاهزاده گفت:
«تو به آدما اعتماد نداری. درفصل عوض، مستقیم به خود تاریکی نگاهحسابوکتابه میکنی. پس چرا یه دکتر الهی شدی؟»
شاهزاده به اوناینو چشمهای آبی ودارم سرد خیره شد.
دیگه هیچ ماسکی بینشون نبود.
چرا؟ نمیتونست قلب مردی کهلبخند جلوش ایستاده بود رو درکمرده کنه، مردی که بهش میگفتن قدیس.
دنبال نجاتمسائل آدما بود، اماهمون بهشون اعتماد نداشت.
بشریت رو دوست داشت،بگم اما همزمان، مردی بود کهمیکنم به ابتذال شر اعتقاد داشت.
«...عجب دردسری.»
با کمال تعجب، اینمیکنم کلماتی بود که ازفرستادهای دهن دکتر الهی بیرون اومد.
بعدش گفت: «از اونجایی که پادشاه این کار رو به منداشته سپرده، بخش بزرگی از بودجه رو استفاده میکنم. نیروی انسانی رو همدارم همینطور. به هر حال اینجا کشور من نیست. فقط باید درستش کنم.»
«اوه؟ یعنی میگیاینو میتونی بدون قربانیدارم کردن انسان درستش کنی؟»
«پول رو میدی یا نه؟»
جواب مستقیمی نداد.
اما چرا؟
هیچ تزلزلینباید تو چشمهایبگم آبیاش نبود.
شاهزاده تلخند زد.
«حتی اگه بهت پول و نیروی انسانی بدم، هیچاعزام چیزی عوض نمیشه. اینجا یه سرزمین پربرکت مثل دشتهایامپراتور مرکزی نیست و حتی درختها هم اینجا باارزشن. اما...»
به جین چون-هی خیره شد.
«...خیلی خب. من بهت اختیار تامدارم میدم. اگه بازم شکست بخوری، اونوقتتنها میفهمی که راه من درست بوده.»
اونقدرها هم بد نمیشد.
ناامیدی همیشهاعتبار دوشادوش ایمانمیکنم قدم برمیداره.
وقتی تو ناامیدی غرقسایهها میشد، مایتریا قطعاً تواینکه قلب اون هم شکوفه میزد.
شاهزاده به جین چون-هیبگم گفت: «من و تو،سوءاستفاده پایهای یه شرط ببندیم؟»