چپتر 609: چپتر 609
0آیا به خاطر این بود که سود زیادیشوم برایشان داشت؟ یا چون جانشان را نجات داده بودم؟چقدر یا شاید هم چشم طمع به مهارتهای پزشکیام داشتند؟
اگر اینطور بود، دیگر نیازیشدت نبود با پیش کشیدن بحثقلب همخونی، سعی کنند مخم را بزنند.
مگر راههای بیشماری برای به دست آوردن دل یککتابچه نفر وجود نداشت؟ همین مقام ارل پزشک سلطنتی کهمقدار به استادم اعطا شده بود، خودش پاداش فوقالعاده بزرگی بود.
راستش را بخواهید، اگر من، جین چون-هی، تصمیم میگرفتم از اینشدت پیوند خونی برای نیتهای شوم خودم سوءاستفاده کنم، میخواستند چه کارکشت کنند؟ امکان نداشت ندانند که انسانها چقدر راحت با قدرت فاسد میشوند.
«نمیدانم چه چیزی درمیگرفتم من دیدهاند که اینقدرشوم به آب و آتش میزنند.»
جین چون-هی آه کوتاهی کشید.
«اول از همه، بیایید کتابچههایراحتیها مخفی هنرهای رزمی رو تونوشته این آرشیو مخفی پیدا کنیم.»
از آنجا که قبلاً یک بار آرشیوبهاری مخفی کاخ امپراتوری را دیده بود، توانست خیلیزمانی سریع چیزی که دنبالش بود را پیدا کند.
هنر الهی نامیرا.
هنر اژدهای بهاری.
هنر الهی نامیرا یک هنرراحتیها رزمی بود که نیروی حیاتنوشته فرد را به شدت افزایش میداد.
میگفتند تا زمانی که قلبنامیرا و مغز آسیب نبینند، بهفرد این راحتیها نمیشود فرد را کشت.
اگر چیزهایی که در این کتابچهخونی مخفی نوشته شده بود حقیقت داشت، حتیکار اندامهای قطع شده هم قابلیت بازسازی داشتند!
«اما مقدار انرژی درونیایفرد که این کوفتی مصرف میکنه،زمانی در حد یه هنر شیطانیه.»
در تمام رمانهای رزمیای که خوانده بود، هنرهاییچیزهایی که کلمه «نامیرا» در اسمشان بود هیچوقت چیزهای سرراستیاما نبودند، و همین موضوع باعث میشد احساس ناآرامی کند.
«همیشه یه کاسهای زیر نیمکاسهست.»
چیزی کهجین باقی ماند، هنرپیوند اژدهای بهاری بود.
این یکینیروی هنر غاییفرد الهی نبود.
«اسم چونریونگ ممکنه خیلی پرطمطراق بهنمیشود نظر برسه، اما کاراکتر ‘چون’ درحتی اینجا به معنی چشمه یا بهاره.»
به عبارتکند دیگر، معنیشالهی میشد «اژدهای بهاری».
که یعنی، یک مارمولک!
دقیقاً.
هنر اژدهای بهاری یک هنر رزمی بود که اعضای آسیبدیدهنوشته بدن را درست مثل دم مارمولک بازسازی میکرد! البته، بایددرونیای خودش آن را تمرین میکرد تا بفهمد واقعیت دارد یا نه.
«اسمش کمتر ازهنر هنر الهی نامیرااژدهای آدم رو میترسونه.»
به همین دلیل بودمیگرفتم که اسم و عنوان برایخودم هر چیزی اینقدر اهمیت داشت.
بیدلیل نبود که بعضی از هنرهایافزایش رزمی درجه سه، پیشوندهایی مثل «آسمان ونبینند زمین»، «زیر آسمان» یا «پادشاه هژمون» داشتند.
باید دهنپرکن بهآسیب نظر میرسید تانمیشود کسی را جذب کند.
البته، مشکل اینجا بود که یک نفر ممکن بود آن را تمرین کند و تازه بعداًقلب متوجه شود: «آه، ههه... حرومزادهای که اینو نوشته، قلمرویی رو توصیف کرده که خودش حتی بهشاما نرسیده بوده»، و بعد از هر هفت سوراخ بدنش خون بالا بیاورد و دچار انحراف چی شود.
این دنیا هیچتصمیم سیستمی برای داوریخونی همتای مقالات علمی نداشت.
اگر وضعیت مقالات اینطور بود، دیگرافزایش چه کسی قرار بود یک کتابچهآسیب مخفی را تأیید و راستیآزمایی کند؟
«فکر میکنید چرا مردمنبینند سعی میکنن از فرقههای مشهورکتابچه یاد بگیرن؟ به خاطر اعتبارشونه.»
آدم باید استادش را خوبنامیرا انتخاب میکرد، مگر اینکه دلشفرد میخواست کارش به انحراف چی بکشد.
از یک لحاظ، شاید به همینخونی دلیل بود که مردم جیانگهو اینقدرمیخواستند روی ریشه و اصالتشان وسواس داشتند.
جین چون-هینیروی با خودشفرد فکر کرد.
«چون هیچ سیستمی برای راستیآزمایی کتابچههاینمیشود مخفی وجود نداره، تنها اعتباری کهحتی میتونن ارائه بدن همون سنت و تاریخچهشونه.»
اما کتابچه مخفی یک فرقه،نامیرا همانطور که از اسمش پیداست، بهشدت صورت مخفیانه دست به دست میشد.
اگر قرار بود کسی آن را راستیآزمایی کند، جداخودم از اینکه آیا شخص تأییدکننده عادل یا معتبر بود، آیاقدرت کسی خارج از فرقه به آن اطلاعات دسترسی پیدا نمیکرد؟
«معمولاً لو رفتن یهفرد کتابچه مخفی، به قتل وزمانی بستن دهن طرف ختم میشه.»
ایگو، سرم.
«خب، برم سراغ کتاب بعدی؟»
جین چون-هیجین خیلی زود بهپیوند قفسه بعدی رسید.
آنجا جایی بود کهفرد کتابچههای مخفی مربوط به هنرزمانی افسون روح جمعآوری شده بود.
«معمولاً، هنرمغز افسون روح یهراحتیها نوع جادوگری شیطانیه.
ترکیبی از طلسمها و هنرهای رزمیاژدهای برای شستشوی مغزی و کنترل انسانهایافزایش دیگه، یه هنر متفرقه و پلید.»
دلیل اینکه دنبالتصمیم چنین چیزی میگشت؟خونی فرقه جاودانه خون.
او از رویاروییاشحیات با ارواح دیوانه چیزهایمیداد زیادی یاد گرفته بود.
«من خیلی کم میدونم.
نمیدونم چطور باید مردم عادیاینامیرا رو که توسط فرقه جاودانهفرد خون شستشوی مغزی شدن نجات بدم.»
آنها همچنین میتوانستندتصمیم به راحتی صداهاخونی را تغییر دهند.
بنابراین، فرکانس صدایی کهفرد از قبل یاد گرفتهمیگفتند بود حالا دیگر بیفایده بود.
«چارهای ندارممغز جز اینکه خودمراحتیها هم مطالعه کنم.»
همانطور که درهنر قفسهها میگشت، کتابیاژدهای توجهش را جلب کرد.
هنر کنترل روح.
آن رانیروی بیرون کشیدفرد و ورق زد.
«اوه... یه هنر افسوننبینند روح که میتونه موقتاًچیزهایی ذهن حریف رو گیج کنه.
عالیه.»
فقط همین که میتوانست مردم عادیخونی شستشوی مغزی شده را حتی برایمیخواستند یک لحظه متوقف کند، کمک بزرگی بود.
جین چون-هینیروی هنر کنترل روحشدت را کنار گذاشت.
«مورد بعدی، هنرهای سم؟»
از رویاروییاش با رهبر فرقه جاودانه خونبهاری در زندگی قبلیاش، یاد گرفته بود کهمیگفتند هنرهای سم به طرز غافلگیرکنندهای مفید هستند.
حتی رهبر فرقه جاودانه خون که چینیتهای شمشیر یهو ها-ریون را مسدود کرده بود،امکان در واکنش به سم کُند عمل میکرد.
برای اینکه بتواند آزادانه از اژدهایافزایش شعله سیاه در دست چپش استفاده کند،نبینند به یک هنر سم مناسبتر نیاز داشت.
هنرهای سمی که جین چون-هی تا الان یادچیزهایی گرفته بود، فقط برای افزایش مقاومت در برابربازسازی سم بودند، نه برای استفاده دلخواه از خود سم.
«همم، چیز به درد بخوری اینجااژدهای پیدا میشه؟ اگه بخوام چیزی از خانوادهمیداد تانگ سیچوان بردارم، دیگه واقعاً یه حرومزادهام.»
اگر یک هنر شمشیر یا تکنیک مشت بود، میتوانست آنسوءاستفاده را با حرکات دیگر ترکیب کند و ضربه بزند، درستفاسد مثل کاری که یهو ها-ریون در گذشته انجام داده بود.
اما انجام اینحیات کار با هنرهایافزایش سم سخت بود.
بنابراین دنبال چیزی گشتنبینند که کمترین احتمال ایجادچیزهایی درگیری را داشته باشد.
هنر الهی اژدهای سم.
یک هنر غایی الهی کهپیوند وعده میداد فرد را بهسوءاستفاده اندازه یک اژدهای سمی قوی کند.
«اوه، این نباید بافرد اصول هنر الهی پنجمیگفتند عنصر تداخلی داشته باشه.»
او یک هنر رزمی مناسب پیدانمیشود کرده بود که چندان شناخته شده نبود،اندامهای اما یک هنر غایی الهی محسوب میشد.
جین چون-هی نتوانستهنر لبخند پر ازاژدهای خوشحالیاش را پنهان کند.
«آرشیو مخفیجین کاخ امپراتوریمیگرفتم واقعاً بینظیره.
عاشق این زندگیام کهفرد از دنیا قطع بشممیگفتند و فقط کتاب بخونم.»
اگر اینمغز تعطیلات نبود،نبینند پس چه بود؟
جین چون-هی با اینالهی فکر، نکته دیگری رانیروی هم در ذهنش اضافه کرد.
«آه، دلم نودل لیوانی میخواد.
بهترین چیز اینه که همونطورشدت که دارم اینطوری کتاب میخونم،قلب یه نودل هم هورت بکشم.»
آن هممغز نه نودلنبینند لیوانی سایز بزرگ.
از این مدلهایهنر کوچکی که ایناژدهای روزها مد شده است.
آنهایی که پر از تکههایپیوند تمپورا، میگوی خشک یا مقدارسوءاستفاده زیادی ژامبون هستند، عالی میشد.
تو بدن قبلیم نودلهای مرغ تند معدهاممیداد رو به هم میریخت، اما با اینراحتیها بدن جوون، نباید مشکلی پیش بیاد، نه؟
«دیگه نمیتونم بخورمش.»
میتونستم بیشتر چیزها رو بازسازی کنم، حتیبهاری همبرگر، سیبزمینی سرخکرده و مرغ سوخاری رو،میگفتند اما درست کردن اون رامنهای کارخونهای غیرممکن بود.
از نظر سختی، مگه با تن ماهی برابری نمیکرد؟ طعمسوءاستفاده خاص اون نودلهای سرخشده و مزه پر از مونوسدیم گلوتاماتفاسد اون رامنهای کارخونهای رو به این راحتیها نمیشد کپی کرد.
ادویهها رو از یه صنعتگر میگرفتم کهمیداد میتونست طعمی شبیه به مونوسدیم گلوتامات درستراحتیها کنه، اما هنوزم مزه اون رامن رو نمیداد.
«هوف.
رامن لیوانی میخوام.
یه هورتجین نودل، یهمیگرفتم هورت آب گوشت.
با یهنیروی کوفتهبرنجی تنماهیفرد و مایونز کنارش.»
تو همین فکرها بودم کهراحتیها یه کتاب عجیب، نه، یهنوشته کتاب آشنا توجهم رو جلب کرد.
تکنیکهای انتقال روح.
«چرا این تو قفسهمیگرفتم هنرهای سمه؟ اونم چپوندهشوم شده تو یه گوشه؟»
حتی برعکس هم گذاشته بودنش، برایافزایش همین پیدا کردنش غیرممکن بود، مگهآسیب اینکه کسی دونهدونه کتابها رو میگشت.
عجیب بود که تو بایگانی مخفی قصر امپراتوری، جاییکتابچه که حتی کتابهای ممنوعه هم راحت در دسترس بودن،مقدار فقط این یکی تو یه گوشه قایم شده بود.
«خب، پیداش کردم!»
حالا که همه کتابها روپیوند پیدا کرده بودم، سر فرصت نشستمکنم به خوندن و لذت بردن ازشون.
بعد از اینکه همهچیز رو حفظافزایش کردم، تو اوقات فراغتم رفتم سراغآسیب بقیه کتابها. واقعاً یه تعطیلات لذتبخش بود.
«رامن که نیست،آسیب اما... همم... اودونش خیلیکشت خوب از آب دراومد.»
جای شکرش باقی بودالهی که مواد اولیه رو ازحیات قبل با خودم آورده بودم.
شاید یکم عجیب به نظر میرسید که اینهمه راهخودم رو فقط برای درست کردن اودون اومده بودم، اماراحت چه اهمیتی داشت؟ اینم خودش یه جور تفریح بود دیگه.
«کاش میتونستم تا ابدفرد بدون هیچ نگرانی تومیگفتند یه همچین جایی بمونم.»
اما خب، آزادی هزینه داره.
«وقتی پیر و بازنشسته شدم، خیلیاژدهای خوب میشه یه کتابخونه مثل اینافزایش بسازم و با خیال راحت زندگی کنم.»
دلم میخواست تو باغچه یه برکهخونی کوچیک حفر کنم و کنارش یهمیخواستند آلاچیق بسازم تا وقتم رو اونجا بگذرونم.
«آره، آره. بعدحیات از بازنشستگی همینافزایش کار رو میکنم.»
این رو گفتم ونبینند با یه ناله ساختگیچیزهایی از جام بلند شدم.
بدن یه هنرمند رزمی کهنامیرا به انرژی درونی مسلط بود،فرد به این راحتیها خسته نمیشد.
حالا وقتشجین بود برممیگرفتم دیدن اژدهای بالدار.
«دلم میخواد یکم بیشتر ازشدت این وضعیت لذت ببرم، اماقلب چیزهایی هست که باید بپرسم.»
مسیر مخفی داخل بایگانی مخفی قصر امپراتوریکشت رو دنبال کردم و دقیقاً از همونقطع راهی که قبلاً اومده بودم پایین رفتم.
- کسانیکند که صلاحیت ندارند،نامیرا نابود خواهند شد.
مه دوباره ظاهرتصمیم شد و کمی بعد،نیتهای صدایی تو فضا پیچید.
- تو که صلاحیت داری.
پیش بیا.
بعد از اینکه بدنم که خون فوکسیبهاری رو دریافت کرده بود، دوباره تأیید شد،میگفتند یه دریاچه پهناور زیرزمینی خودش رو نشون داد.
«همم، اژدهایجین بالدار اینمیگرفتم دفعه خوابه.»
میخواستم با صدای بلند داد بزنم تامیداد بیدارش کنم، اما ناگهان با فوران شدیدراحتیها آب، اژدهای بالدار دوباره به پرواز دراومد.
- همف،مغز که تانبینند اینجا اومدی.
هیچ ترسی نداری، انسان.
«آه، ازجین دیدنتون خوشحالم،میگرفتم عالیجناب اژدهای بالدار!»
فلسهای طلاییشنیروی مثل امواجفرد موج میزدن.
تصویر خودممغز رو تو چشمراحتیها اژدهای غولپیکر میدیدم.
از بالاکند بهم نگاهالهی کرد و گفت:
- ازجین برگردوندن زمانمیگرفتم لذت بردی؟
«شما همچین چیزهایی رو میبینید؟»
- با وجود اینکهنبینند بدنم زیر دریاچه غوطهوره،چیزهایی میتونم اینقدر رو حس کنم.
به نظر میرسید موجودیالهی مثل اژدهای بالدار میتونهنیروی چنین چیزهایی رو درک کنه.
- با این حال، بهپیوند نظر میرسه از هدیهای کهسوءاستفاده بهت دادم خوب استفاده کردی.
«از هدیهتون خوب استفاده کردم؟»
- اگه به خاطر گویی نبودنمیشود که بهت دادم، فقط یه انگشتتحتی نه، بلکه کل دستت از بین میرفت.
یه همچین اتفاقی افتاده بود؟!
با تعجب پرسیدم:
«پس گوینیروی فقط برایفرد تقویت بازسازی نبود؟»
- بازسازی؟ هوهوهو، بله.
شاید بهکند چشم انسان اینطورنامیرا به نظر برسه.
«پس...؟»
- همم...نیروی خیلی حسشفرد نیست جواب بدم.
این رو گفتآسیب و دوباره دمش روکشت چند بار تکون داد.
اونقدر عظیم بود که یه تکوناژدهای ساده دمش کافی بود تا کلافزایش دریاچه زیرزمینی رو به لرزه دربیاره.
«درسته.
کمکش تو دفعهحیات قبل، در نهایتافزایش فقط یه هوس بود.»
اینکه مثل دفعهآسیب قبل تظاهر به بیعلاقگیکشت کنم، حرکت اشتباهی بود.
قبلاً یک بارهنر از این ترفنداژدهای استفاده کرده بودم.
اون موقع تونسته بودم کنجکاویش روخونی تحریک کنم، اما استفاده دوباره از همونکار ترفند احتمالاً برای بار دوم جواب نمیداد.
مهمتر از همه،حیات این من بودمافزایش که بهش نیاز داشتم.
برای همین،مغز با آمادگینبینند کامل اومده بودم.
«یه بطریکند مستی هزارالهی روزه آوردم.»
- هوه؟
مشروب رو بیرون آوردم.
درسته.
همون مستی هزار روزه کهنامیرا برای درست کردن کاری وفرد بقیه غذاها ازش استفاده میکردم.
خواهر گونگسون یونگ خیلی تلاش کرده بودنیتهای تا یه مزهای ازش بچشه، اما تونستهامکان بودم آخرین بطری رو خوب قایم کنم.
پاپ-
به محض اینکه درش روراحتیها باز کردم، عطر دلپذیری بهنوشته آرومی تو هوا پخش شد.
- مشروب.
اونم... یه شراب استثنایی.
آیا سازندهای کهحیات این رو دمافزایش میکنه هنوز زندهست؟
«طرز تهیهاش رو از یه کتابچهنمیشود مخفی تو بایگانی مخفی قصر امپراتوری یاداندامهای گرفتم. بقیهاش رو هم زمان جا انداخته.»
- خوبه.
خیلی خوبه.
با یه نگاه گذرا از اژدهایافزایش بالدار، یه جام شراب و یهآسیب سینی تنقلات از هوا ظاهر شد.
خود اژدهای بالدارآسیب هم به شکلنمیشود یه انسان دراومد.
مردی بود با موهایالهی بلند که لباسهای ابریشمینیروی طلایی قصر رو پوشیده بود.
به دلایلی، نیمه بالایی صورتش، ازخونی بینی به بالا، با یه نقابمیخواستند پوشیده شده بود که دلیلش مشخص نبود.
- خیلی وقت میشه.
مشروب انسانی.
اونم شرابیکند با اینالهی کیفیت عالی.
قلقل، قلقل، قلقل، قلقل.
جام رونیروی تا لبهفرد پر کردم.
درست مثل همون چیزی که تو ضیافت پادشاهیچیزهایی عایشه دیده بودم، اونقدر ریختم که مشروب بهبازسازی خاطر کشش سطحی کمی از لبه جام بالاتر اومد.
جام طوری به نظرالهی میرسید که انگار مثلنیروی یه ماه کامل طلایی شناوره.
اژدهای بالدار که راضی بهپیوند نظر میرسید، جام رو بلند کردکنم و جرعهجرعه از طعمش لذت برد.
گوشت و ماهی خشکشدهفرد رو بیرون آوردم ومیگفتند مرتب تو بشقابهای باقیمونده چیدم.
آرایش میزمغز مراسم اجدادینبینند چوسوک کرهای!
حتی یه سیب بهاری باارزش هماژدهای درآوردم و به جای اینکه مثل مراسمهامیداد درسته بذارمش، فقط سرش رو برش زدم.
«راضی هستید؟»
- ای موجود مکار.
تو واقعاً میدونیآسیب چطور موجوداتی مثلنمیشود ما رو راضی کنی.
این روکند گفت و چشماشنامیرا رو باریک کرد.
تو دلمجین یه حسمیگرفتم قدردانی براش فرستادم.
«یوهو... ممنونم.»
یادداشت نویسنده:
کانسپت آرت یوهوهنر بدون مهر واژدهای موم رو منتشر میکنم.
قصد دارم هر از گاهی آرتهاییخونی مثل این رو برای شخصیتهایی که حضورشونکار تو وبتون یکم طول میکشه، منتشر کنم.
ممنونم، دوبین