---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 686: توسعه عمارت پزشکی و دردسرهای اداری • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 686: توسعه عمارت پزشکی و دردسرهای اداری

0

«هفت، شش، پنج...»

نه، این‌خودم​ دیگه چه جور‌سریع​ لجبازی بچگانه‌ای بود؟

جین چون-هی‌قراره​ با عجله‌انجام​ داد زد:

«ما یه کلاس تخصصی‌راه​ برای عمارت پزشکی تو‌روی​ شهر تمرینات رزمی باز می‌کنیم!»

استادم شمارش رو متوقف کرد.

یعنی از‌خودم​ جوابم راضی‌می‌دم​ شده بود؟

«اوه... پس قصد داری پزشک‌هایی‌بده​ تربیت کنی که بتونن از‌سازماندهی​ چی شمشیر استفاده کنن... منظورت همینه؟»

«بله! اونا از همون اول،‌انداختن​ مطالعات پزشکی‌شون رو داخل تشکیلات‌خرد​ شهر تمرینات رزمی شروع می‌کنن.»

«فکر خوبیه، اما کی قراره‌نفس​ این کار رو انجام بده؟ سالن‌امتحان​ پوست هنوز حتی سازماندهی هم نشده.»

در حال‌خودم​ حاضر، یوهو‌می‌دم​ در دسترس نبود.

از تیغ‌های جراحی گرفته‌انجام​ تا لوپ‌های پزشکی، باید‌هنوز​ محدودیت‌های یوهو رو آزمایش می‌کردم.

باید تا جایی که می‌تونستم از‌مثل​ این آدم که به‌طور غیررسمی اصلاً‌می‌کرد​ بشر به حساب نمی‌اومد، کار می‌کشیدم.

باید می‌دیدم می‌تونه حداقل چند‌نفس​ تا وسیله درست‌وحسابی بسازه یا‌شاگردش​ نه، رؤیای تولید انبوه که پیشکش.

موول هم‌خودم​ قرار بود حسابی‌سریع​ به دردسر بیفته.

راه انداختن سالن پوست، موول‌بده​ رو مثل یه تربچه روی‌سازماندهی​ رنده، خرد و خاکشیر می‌کرد.

نه، همین‌دردسر​ الانش هم‌راه​ داشت رنده می‌شد.

«خودم انجامش می‌دم.»

«سریع تصمیم‌خودم​ می‌گیری. آره، هیچ‌کس‌سریع​ جز تو نمی‌تونه.»

جین چون-هی نفس راحتی کشید.

این استاد من مدام شاگردش رو‌مثل​ امتحان می‌کرد تا یه روز بتونه‌می‌کرد​ به یه استاد عمارت تمام‌عیار تبدیل بشه.

رئیس سالن طب‌هیچ‌کس​ سوزنی یه بار‌راحتی​ چیز دیگه‌ای گفته بود.

«این فقط به خاطر اخلاق‌سریع​ گندشه. شما تنها کسی هستین که‌نفس​ می‌تونین تحملش کنین، استاد جوان عمارت.»

«استاد من خیلی راحت مورد‌بده​ سوءتفاهم قرار می‌گیره. هیچ‌کس متوجه‌سازماندهی​ ملاحظات عمیق و دوراندیشانه‌اش نمی‌شه.»

«به هر حال، تصمیم گرفتیم یه شهرستان دیگه رو هم ادغام کنیم.‌می‌کرد​ یه شهرستان با یه قلمرو حدود بیست هزار خانواری. با اضافه شدن اون،‌نمی‌تونه​ رسماً به شصت هزار خانوار می‌رسه... باید این قضیه رو هم حل‌وفصل کنی.»

«آخ؟! شصت هزار خانوار؟»

کِی این‌قدر بزرگ‌انجامش​ شد؟ مگه ما رو‌می‌گیری​ هشت هزار خانوار نبودیم؟

«جمعیت از هر طرف سرازیر شد، برای همین از قبل به‌نشده​ چهل هزار خانوار رسیده بود. با اضافه شدن یه شهرستان بیست‌محدودیت‌های​ هزار خانواری دیگه، خب معلومه که می‌شه شصت هزار تا، مگه نه؟»

استادش با لذت به‌راه​ رنگ پریدن آروم صورت‌روی​ جین چون-هی نگاه می‌کرد.

«چقدر عجیب. مگه معمولاً این‌جور مواقع‌راحتی​ نباید جشن بگیریم و خوشحال باشیم؟‌روز​ ولی تو به نظر نگران می‌آی.»

واقعاً هم جای خوشحالی داشت.

چنین رونق و‌کار​ شکوفایی‌ای تو کل‌سالن​ امپراتوری نادر بود.

«می‌تونم... می‌تونم مسئولیت‌بیفته​ این همه آدم‌مثل​ رو به عهده بگیرم؟»

«آره. هر‌آره​ چی باشه‌نمی‌تونه​ تو شاگرد منی.»

استادش به جای جواب دادن، یه‌تصمیم​ دسته سند رو جوری به سمتش‌راحتی​ پرت کرد که انگار داره شمشیر می‌کشه.

دفتر کل رو‌کار​ گرفت و تو‌سالن​ یه چشم‌به‌هم‌زدن ورق زد.

یه دسته ضخیم بیش از صد صفحه‌ای بود، اما با ترکیب قدرت بینایی پویای‌الانش​ اون که می‌تونست حتی گلوله‌ها رو ببینه، تکنیک الهی فعال‌سازی مبدأ و مهارت‌های پردازش‌کشید​ کاری از زندگی قبلیش، تونست همه‌چیز رو تو کمتر از یه ربع بررسی کنه.

«همون‌طور که‌آره​ انتظار می‌رفت،‌نمی‌تونه​ مشکل اصلی آدمان.»

«اگه می‌خوای کارهای اداری‌می‌دم​ تو همون سطحی که‌آره​ تو ذهنته پیش بره، آره.»

کار اداری‌ای که جین چون-هی‌بده​ مدنظرش بود، یعنی بیست پرسنل‌سازماندهی​ اداری برای هر هزار خانوار.

این روشی بود که جین‌انداختن​ چون-هی بر اساس سیستم‌های کاملاً مدرن‌خاکشیر​ سیاره مادریش، زمین، طراحی کرده بود.

تو گذشته، جین چون-هی به خاطر کارش‌کشید​ و ویزیت‌های خانگی تو یه محله فقیرنشین، با‌تبدیل​ کارمندای دولتی اون بخش حسابی رفیق شده بود.

همه‌شون به خاطر کمبود نیروی‌سریع​ کار غرق تو استرس و خستگی‌نفس​ بودن، اما واقعاً آدمای خوبی بودن.

اون قدیما می‌نشست‌کار​ و به غرغرها و‌پوست​ شکایت‌های مختلف‌شون گوش می‌داد.

اون موقع شنیده بود که‌انداختن​ تو اداره‌های منطقه‌ای سئول، میانگین تعداد‌خاکشیر​ کارمندای دولتی هزار و پونصد نفره.

تعداد کارکنان تو یه مرکز خدمات اجتماعی‌کشید​ که قدیما بهش می‌گفتن دونگ-ساموسو، تو هر‌تمام‌عیار​ شعبه بین سی تا شصت نفر متغیر بود.

برای همین، جین چون-هی قانونی‌سریع​ وضع کرده بود تا یه‌نمی‌تونه​ قدرت اداری کارآمد رو تضمین کنه.

مستقر کردن بیست‌کار​ پرسنل اداری برای‌سالن​ هر هزار خانوار!

راستش رو بخوای، حتی این رقم هم در مقایسه‌رنده​ با زمین مدرن خیلی کمتر بود، اما تو این دنیای‌می‌دم​ رزمی قرون وسطایی، کار به مراتب سخت‌تری به حساب می‌اومد.

در مقایسه با‌هیچ‌کس​ زمین، تعداد آدما به‌کشید​ طرز ناامیدکننده‌ای کم بود!

تو رمان‌های هنرهای رزمی، یه قاضی یا‌می‌گیری​ کلانتر معمولاً به عنوان یه مقام فاسد‌استاد​ و به‌شدت رده‌بالا به تصویر کشیده می‌شد.

«اگه بخوایم با اصطلاحات زمین مدرن‌سالن​ بگیم، اونا در حد یه بخشدار‌حال​ یا تو بهترین حالت یه شهردارن.»

خیلی عادی بود که‌راه​ تعداد کارکنان اداری کمتر‌روی​ از سی نفر باشه.

تعداد نیروهای مجری قانون‌نمی‌تونه​ و نگهبان‌ها هم در مقایسه‌مدام​ با زمین مدرن کم بود.

البته، تعداد‌خودم​ اونا از کارکنان‌سریع​ اداری بیشتر بود.

تو چنین وضعیتی، استراتژی جین چون-هی برای قرار دادن بیست‌سازماندهی​ پرسنل اداری به ازای هر هزار خانوار، با شوک و‌لوپ‌های​ وحشت کسایی که تو اداره امپراتوری دست داشتن مواجه شد.

محقق‌های جوونی که این اطلاعات رو‌مثل​ از یه جایی شنیده بودن، حتی‌می‌کرد​ یه طومار دادخواست برای امپراتور فرستادن.

«باید بررسی بشه که آیا اون واقعاً‌کشید​ داره برای دولت نیرو استخدام می‌کنه، یا‌تمام‌عیار​ مخفیانه در حال آموزش یه ارتش خصوصیه!»

این دیگه واقعاً زیاده‌روی بود.

اونا حتی از‌کار​ کلماتی استفاده کردن‌سالن​ که بوی خیانت می‌داد.

اونا جوون و نترس بودن و‌مثل​ نمی‌فهمیدن که اگه ادعاشون دروغ از‌می‌کرد​ آب دربیاد، مچ دست‌شون قطع می‌شه.

«در گذشته موردی بود که یه قاضی برای اختلاس از پولی که‌روز​ با خون و مالیات مردم جمع شده بود، گزارش استخدام دروغین داده‌خاطر​ بود. لطفاً بررسی کنید و نظم و انضباط امپراتوری رو اصلاح کنید.»

این یه‌خودم​ روش نسبتاً شناخته‌شده‌سریع​ برای اختلاس بود.

موارد زیادی پیش می‌اومد که یه قاضی تو دفتر کل می‌نوشت‌نشده​ تعداد زیادی نگهبان و مقام رسمی استخدام کرده، فقط برای اینکه پول‌ها‌آزمایش​ رو به جیب بزنه و در نهایت سرش رو به باد بده.

«هوف، ساختن یه‌بیفته​ جامعه مبتنی بر‌مثل​ اعتماد چقدر سخته.»

در نهایت، جین چون-هی مجبور شد یه‌کشید​ طومار اضافه برای اعلیحضرت امپراتور و یه‌تمام‌عیار​ گزارش برای شش وزارتخانه بنویسه و بفرسته.

یه دردسر لعنتی بود.

اما نتیجه‌اش این شد.

اعلیحضرت امپراتور اعلام کرد:

«گوش کنید، رعایای من. این حروم‌زاده یه مقدار از پول‌شاگردش​ مالیات رو بالا کشیده، اما نه خیلی زیاد، و داره‌چیز​ به شکل عجیبی خرجش می‌کنه. اما نظر مردم نسبت بهش مثبته.»

اون این حرف‌ها رو‌می‌دم​ با ظرافت و در‌آره​ قالب لفاظی‌های سیاسی نوشته بود.

کاری که جین‌کار​ چون-هی کرده بود‌سالن​ چیز خاصی نبود.

در ابتدا، اون زمان که یه قلمرو دو‌روی​ هزار خانواری داشت، فقط یه دفتر شهرستانی تأسیس کرده‌خودم​ بود و همه‌چیز رو به همون واگذار کرده بود.

اما وقتی جین چون-هی شهرک‌های مجاور رو با هم ترکیب کرد تا به‌بتونه​ یه قلمرو هشت هزار خانواری برسه، منطقه رو به شرق و غرب تقسیم‌گندشه​ کرده بود و دفتر شهرستانی شرق و دفتر شهرستانی غرب رو راه انداخته بود.

و تو منطقه‌انجامش​ مرکزی هم، دفتر شهرستانی‌می‌گیری​ مرکزی رو تأسیس کرد.

بعد، با افزایش جمعیت، روی‌بده​ هر روستا پسوند دونگ گذاشت و‌نشده​ مراکز خدمات اجتماعی رو تأسیس کرد.

«ما به مراکز خدمات اجتماعی‌انداختن​ نیاز داریم! چرا هیچ‌کس عظمت و‌خاکشیر​ کارایی این مراکز رو درک نمی‌کنه!»

تعداد کارکنان مستقر تو هر مرکز با توجه به جمعیت‌شاگردش​ روستا متفاوت بود، اما با این کار، سیستم اداری از‌چیز​ یه قایق چوبی به یه قایق موتوری ارتقا پیدا کرد.

این یعنی همه‌چیز‌انجامش​ به شکل کارآمدی‌تصمیم​ سازماندهی شده بود.

جمع‌آوری مالیات دقیق شد، فساد ریشه‌کن شد،‌پوست​ و با بازنگری تو سیستم اوزان و‌یوهو​ مقیاس‌ها، همه‌چیز دقیقاً سر جای خودش قرار گرفت.

«اینجا نه برقی هست نه تلفنی،‌مثل​ پس برای مدیریت ساکنان حداقل به‌می‌کرد​ یه مرکز خدمات اجتماعی نیاز دارید، می‌فهمید؟»

و بعد از اینکه جین چون-هی از‌کشید​ اونجا رفت، جمعیت در حد یک منطقه‌تمام‌عیار​ چهل هزار خانواری افزایش پیدا کرده بود.

حالا هم قرار بود‌می‌دم​ یک منطقه بیست هزار‌آره​ خانواری دیگه بهش اضافه بشه.

در حال حاضر، با توجه به سیاستی که جین‌حتی​ چون-هی روش پافشاری می‌کرد، تعداد مقامات شهرستان بکرین از‌جراحی​ ششصد نفر گذشته بود و داشت به هفتصد نفر می‌رسید.

پس تکلیف نیروی‌بیفته​ انسانی اضافه‌ای که‌مثل​ نیاز داشتیم چی می‌شد؟

«با یه حساب سرانگشتی، باید چهارصد تا‌کشید​ محقق و آدم باسواد جمع کنیم. راستش‌تمام‌عیار​ جمع کردن این تعداد نیرو کار سختی نیست.»

«مشکل اینجاست که باید‌می‌دم​ بینشون بگردیم و آدم‌های‌آره​ حسابی رو سوا کنیم.»

«دقیقاً. مگه تو‌کار​ شخصیت رو از‌سالن​ هر چیزی مهم‌تر نمی‌دونی؟»

شخصیت.

یا همون ذات آدم‌ها.

در اصل، اونا باید حداقل تظاهر می‌کردن که آدم‌های خوبی هستن تا موقع‌کشید​ کار دست از پا خطا نکنن و فساد به بار نیارن. برای همین،‌چیز​ جین چون-هی تو بررسی سوابق محقق‌هایی که استخدام می‌کرد خیلی وسواس به خرج می‌داد.

حتی از قبیله هائو‌انجام​ و فرقه گدایان هم خواسته‌حتی​ بود که آمارشون رو دربیارن!

انجام دادن چنین تحقیقات محلی دقیقی، طبق استانداردهای اخلاقی‌رنده​ زمین کار خیلی مشکل‌داری بود، اما تو این دنیای رزمی،‌می‌دم​ یه کار به شدت توصیه‌شده و ضروری به حساب می‌اومد.

تو جیانگهو‌آره​ به کی می‌شد‌نفس​ اعتماد کرد آخه!

جاسوس‌ها به کنار، اینجا دنیایی بود که پر‌آره​ از آدم‌های مشکل‌دار و روانی بود که آزادانه‌شاگردش​ واسه خودشون می‌چرخیدن، پس این کار کاملاً طبیعی بود.

«خب. می‌تونی انجامش بدی؟»

«مجبورم.»

چشم‌های جین چون-هی‌هیچ‌کس​ با درخشان‌ترین رنگ‌راحتی​ آبی ممکن می‌درخشید.

استادش با‌خودم​ دیدن اون،‌می‌دم​ لبخند رضایت‌بخشی زد.

این مشکل سخت قطعاً‌انجام​ شاگردش رو حداقل برای‌هنوز​ یک سال اینجا پای‌بند می‌کرد.

برای همین یه‌بیفته​ چیز دیگه هم‌مثل​ بهش اضافه کرد.

«آها. راستی حرف از نصب‌نفس​ سیستم آب و فاضلاب تو‌شاگردش​ عمارت پرنس ژو هم بود.»

شش ماه دیگه‌انجامش​ به اون یک‌تصمیم​ سال اضافه کن!

از خوشحالی‌قراره​ تو پوست‌انجام​ خودش نمی‌گنجید.

یوهو از گوشه اتاق‌راه​ با چهره‌ای بی‌حالت به‌روی​ اون قیافه راضی نگاه می‌کرد.

«از پسش برمیام! ایول!»

جین چون-هی به‌کار​ خودش روحیه داد‌سالن​ و رفت بیرون.

اولین کاری که‌بیفته​ باید می‌کردم چی بود؟‌تربچه​ مسئله اضطراری چی بود؟

سالن پوست؟‌آره​ یا مدیریت‌نمی‌تونه​ نیروی اجرایی؟

معلومه.

مدیریت نیروی اجرایی!

سالن پوست کیفیت زندگی‌راه​ رو بالا می‌برد، اما‌روی​ مسئله مرگ و زندگی نبود.

نجات‌بخش بود،‌آره​ اما یه مورد‌نفس​ اورژانسی محسوب نمی‌شد.

با این حال، فلج شدن سیستم اداری برای نزدیک‌هیچ‌کس​ به صد هزار نفر تو اون منطقه بیست هزار خانواری‌بتونه​ که تازه به دست آورده بودیم، یه وضعیت بحرانی بود.

اگه به خاطر ضعف‌انجام​ مدیریتی یه بیماری همه‌گیر‌هنوز​ شیوع پیدا می‌کرد چی؟

اگه یهو خشکسالی می‌شد چی؟

باید همه‌چیز رو تحت کنترل‌نفس​ درمی‌آوردم! سریع‌تر از هر کس دیگه‌ای!‌امتحان​ و مطمئن‌تر از هر کس دیگه‌ای!

هدف، تأمین‌خودم​ چهارصد نیروی‌می‌دم​ اداری اضافه بود!

«موول! مووووول!‌قراره​ جلسه اضطراریه!‌انجام​ جلسه اضطراااااری!»

جین چون-هی با عجله‌راه​ رفت تا موول، مدیرکل‌روی​ سالن خارجی رو پیدا کنه.

و تو‌آره​ همون جایی‌نمی‌تونه​ که پیداش کرد…

«نمیشه.»

موول اونجا ایستاده بود‌انجام​ و مثل یه مجسمه یخی‌حتی​ از خودش سرما بیرون می‌داد.

«اووه… انرژی درونی‌اش… صد‌راه​ و هشتاد ساله؟ چی؟‌روی​ چرا این‌قدر قوی شده؟»

از اونجایی که موول اهل‌نفس​ قبیله هائو بود، طبیعی بود که‌امتحان​ هنرهای رزمی رو یاد گرفته باشه.

اما سطحش‌خودم​ اون‌قدرها هم‌می‌دم​ بالا نبود.

در بهترین‌قراره​ حالت، یه‌انجام​ استاد اوج بود.

البته، حتی تبدیل شدن به یه استاد‌تربچه​ اوج هم نیاز به تلاشی استخوان‌سوز داشت،‌الانش​ اما در مقایسه با الانش هیچ بود.

قبلاً می‌تونست از چی‌نمی‌تونه​ شمشیر استفاده کنه، اما‌استاد​ فقط در همین حد.

انرژی درونی‌اش فقط کمی‌می‌دم​ بیشتر از نصف یه‌آره​ چرخه شصت ساله بود.

البته، همون مقدار‌کار​ هم به اندازه‌سالن​ کافی فراانسانی بود.

اما موولی که بعد از‌انداختن​ مدت‌ها می‌دید، ناگهان تبدیل به‌خرد​ یه استاد متعالی شده بود.

و خیلی سرد بود.

چهره‌اش سرد و بی‌روح بود.

«اوه… موول.‌قراره​ تو… خیلی‌انجام​ تغییر کردی؟»

«اگه می‌خواستم‌دردسر​ زنده بمونم،‌راه​ چاره دیگه‌ای نداشتم.»

«آه. آها…»

عرق سردی‌خودم​ از کمر جین‌سریع​ چون-هی پایین چکید.

موول با دیدن‌کار​ این صحنه، پیش‌سالن​ خودش فکر کرد.

منجی ما‌دردسر​ حداقل یه‌راه​ ذره وجدان داره.

«من جونم رو به شما مدیونم، منجی من. اون لطف‌شاگردش​ هنوز تو قلبمه. با این حال… بعضی وقت‌ها احساس کینه‌چیز​ می‌کردم. همون موقع بود که استاد عمارت یه پیشنهادی بهم داد.»

«اِ… استاد من؟»

«بله. پرسید که آیا علاقه‌ای به دریافت یه تکنیک بزرگ و ویژه دارم یا نه… احساس‌نبود​ می‌کردم از شدت کار زیاد دارم می‌میرم، برای همین هر روز بهش التماس می‌کردم، و این هم‌نمی‌اومد​ نتیجه‌اش. واقعاً، استاد عمارت بی‌نظیره. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم آدم ناچیزی مثل من بتونه به چنین سطحی برسه…»

«اکسیر هم بهت داد؟»

«هاهاها، چه جای مخفی کردنه. هر وقت‌کشید​ حس می‌کردم دارم می‌میرم، پشت سر هم‌تمام‌عیار​ جوشانده‌های تقویتی سر می‌کشیدم و نتیجه‌اش شد این.»

به نظر می‌رسید که اضافه‌سریع​ شدن اون تکنیک بزرگ روی اون‌نفس​ همه جوشانده، یه اثر هم‌افزایی داشته.

هنر مخفی ساخت جیانگشی.

علاوه بر اون، جگال‌راه​ لین تکنیک‌های بزرگ و نتایج‌رنده​ آزمایشگاهی مختلفی در اختیار داشت.

اکثر اونا چیزهایی بودن که‌نفس​ استادش تو گذشته شخصاً روی‌شاگردش​ بدن خودش آزمایش کرده بود.

فکرش رو بکن که‌می‌دم​ با استفاده از اونا‌آره​ تا اینجا پیش رفته باشه…

«البته، فقط با اون تکنیک بزرگ و اکسیرها غیرممکن بود. من آموزش مستقیم هنرهای‌یوهو​ رزمی هم دیدم و از نبردهای واقعی بی‌شماری جون سالم به در بردم. علاوه بر‌غیررسمی​ اون، هر وقت یه شیطان قلبی سراغم می‌اومد، تمرین می‌کردم و بعدش به روشن‌بینی می‌رسیدم.»

«واسه این‌دردسر​ کارا وقت‌راه​ داشتی اصلاً؟»

«…تا وقتی که‌هیچ‌کس​ پای کار در میون‌کشید​ نباشه، هر چیزی ممکنه.»

جهنم تو‌خودم​ چشم‌های موول انعکاس‌سریع​ پیدا کرده بود.

در نهایت، نفس‌کار​ عمیقی کشید و آروم‌پوست​ چشم‌هاش رو باز کرد.

روح دوباره‌دردسر​ به چشم‌هاش‌راه​ برگشته بود.

«به لطف اون، این روزها حس‌راحتی​ می‌کنم یکم بیشتر زنده‌ام. حتی وقت‌روز​ دارم برم به خواهرم سر بزنم…»

«این… جای‌خودم​ شکرش باقیه؟‌می‌دم​ تبریک می‌گم؟»

«معلومه. همه‌اش به لطف شماست، منجی‌سالن​ من، و همین‌طور استاد عمارت. بله.‌حال​ به لطف کی می‌تونه باشه آخه؟»

این رو در حالی‌راه​ گفت که با حسی از‌رنده​ رهایی از امور دنیوی می‌خندید.

چشم‌هاش غرق در خستگی‌نمی‌تونه​ بود، اما پوستش شاداب‌استاد​ و باطراوت شده بود.

درسته.

اون تبدیل‌قراره​ به یه استاد‌بده​ متعالی شده بود.

«اگه هر روز با مشت‌هات آدمک‌های چوبی رو خرد کنی، یه جوری بالاخره جواب‌الانش​ می‌ده. در مورد مبارزه واقعی هم، تو دوران حضورم تو قبیله هائو اون‌قدر دردسر کشیده‌استاد​ بودم که بدنم در مقایسه با انرژی درونی‌ای که داشتم، تو وضعیت خیلی داغونی بود.»

از موول همین انتظار می‌رفت.

مردی که‌خودم​ از جهنم‌می‌دم​ بیرون خزیده بود.

با این حال، شاید به خاطر اینکه برای‌هنوز​ زنده موندن روحش رو به استادم فروخته بود،‌نبود​ یه جورایی شبیه نسخه دوم استاد به نظر می‌رسید.

درست همون‌طور که ساما هه‌انداختن​ داشت شبیه جین چون-هی می‌شد،‌خرد​ موول هم داشت شبیه استادش می‌شد.

سرمایی که روش نشسته بود، حتی اون‌کشید​ هاله منحصربه‌فرد کسی رو که تو مسیر‌تمام‌عیار​ آسورا قدم گذاشته بود، از خودش ساطع می‌کرد.

«تبدیل شدن به یه‌می‌دم​ استاد متعالی همه‌اش به‌آره​ لطف شماست، منجی من.»

حتی تو این‌کار​ وضعیت هم، موول از‌پوست​ جین چون-هی تشکر می‌کرد.

با وجود اینکه از طریق یه پروسه دیوانه‌وار‌روی​ به یه استاد متعالی تبدیل شده بود، اما‌می‌شد​ به هر حال استاد متعالی، استاد متعالی بود.

چند نفر تو‌هیچ‌کس​ جیانگهو به سطح یه‌کشید​ استاد متعالی رسیده بودن؟

برای کسی از قبیله هائو که متعلق به جناح‌هیچ‌کس​ غیرمتعارف بود، اون هم از عمارت هونگرو، این کار‌روز​ حتی از رد شدن از سوراخ سوزن هم سخت‌تر بود.

اون با هنرهای رزمی اصولی به این حالت رسیده‌حتی​ بود، نه با هنرهای شیطانی یا غیرمتعارف، پس این‌جراحی​ یه خوش‌شانسی بزرگ تو کل زندگیش به حساب می‌اومد.

هرچند در مقایسه با‌راه​ بقیه جنگجوها یه کم‌روی​ عجیب و غریب شده بود.

مگه نه اینکه با مرگ(؟) روبه‌رو شده بود تا اون‌شاگردش​ تکنیک بزرگ و اکسیرها(؟) و آموزش‌ها(؟) رو دریافت کنه، و‌چیز​ بعدش بر شیطان قلبی‌اش(؟) غلبه کرده بود تا به روشن‌بینی برسه؟

منجی.

موول سرشار از قدردانی بود.

اما جین چون-هی که چیزی‌انداختن​ از احساسات پیچیده انسانی سر‌خرد​ در نمی‌آورد، با بی‌خیالی پرسید.

«اهم… خوبه که‌هیچ‌کس​ این‌طور فکر می‌کنی.‌راحتی​ خب، حالا چرا نمیشه؟»

بازم استادش‌خودم​ کار دستش‌می‌دم​ داده بود؟

ناولها | novelha.net