چپتر 686: توسعه عمارت پزشکی و دردسرهای اداری
0«هفت، شش، پنج...»
نه، اینخودم دیگه چه جورسریع لجبازی بچگانهای بود؟
جین چون-هیقراره با عجلهانجام داد زد:
«ما یه کلاس تخصصیراه برای عمارت پزشکی توروی شهر تمرینات رزمی باز میکنیم!»
استادم شمارش رو متوقف کرد.
یعنی ازخودم جوابم راضیمیدم شده بود؟
«اوه... پس قصد داری پزشکهاییبده تربیت کنی که بتونن ازسازماندهی چی شمشیر استفاده کنن... منظورت همینه؟»
«بله! اونا از همون اول،انداختن مطالعات پزشکیشون رو داخل تشکیلاتخرد شهر تمرینات رزمی شروع میکنن.»
«فکر خوبیه، اما کی قرارهنفس این کار رو انجام بده؟ سالنامتحان پوست هنوز حتی سازماندهی هم نشده.»
در حالخودم حاضر، یوهومیدم در دسترس نبود.
از تیغهای جراحی گرفتهانجام تا لوپهای پزشکی، بایدهنوز محدودیتهای یوهو رو آزمایش میکردم.
باید تا جایی که میتونستم ازمثل این آدم که بهطور غیررسمی اصلاًمیکرد بشر به حساب نمیاومد، کار میکشیدم.
باید میدیدم میتونه حداقل چندنفس تا وسیله درستوحسابی بسازه یاشاگردش نه، رؤیای تولید انبوه که پیشکش.
موول همخودم قرار بود حسابیسریع به دردسر بیفته.
راه انداختن سالن پوست، موولبده رو مثل یه تربچه رویسازماندهی رنده، خرد و خاکشیر میکرد.
نه، همیندردسر الانش همراه داشت رنده میشد.
«خودم انجامش میدم.»
«سریع تصمیمخودم میگیری. آره، هیچکسسریع جز تو نمیتونه.»
جین چون-هی نفس راحتی کشید.
این استاد من مدام شاگردش رومثل امتحان میکرد تا یه روز بتونهمیکرد به یه استاد عمارت تمامعیار تبدیل بشه.
رئیس سالن طبهیچکس سوزنی یه بارراحتی چیز دیگهای گفته بود.
«این فقط به خاطر اخلاقسریع گندشه. شما تنها کسی هستین کهنفس میتونین تحملش کنین، استاد جوان عمارت.»
«استاد من خیلی راحت موردبده سوءتفاهم قرار میگیره. هیچکس متوجهسازماندهی ملاحظات عمیق و دوراندیشانهاش نمیشه.»
«به هر حال، تصمیم گرفتیم یه شهرستان دیگه رو هم ادغام کنیم.میکرد یه شهرستان با یه قلمرو حدود بیست هزار خانواری. با اضافه شدن اون،نمیتونه رسماً به شصت هزار خانوار میرسه... باید این قضیه رو هم حلوفصل کنی.»
«آخ؟! شصت هزار خانوار؟»
کِی اینقدر بزرگانجامش شد؟ مگه ما رومیگیری هشت هزار خانوار نبودیم؟
«جمعیت از هر طرف سرازیر شد، برای همین از قبل بهنشده چهل هزار خانوار رسیده بود. با اضافه شدن یه شهرستان بیستمحدودیتهای هزار خانواری دیگه، خب معلومه که میشه شصت هزار تا، مگه نه؟»
استادش با لذت بهراه رنگ پریدن آروم صورتروی جین چون-هی نگاه میکرد.
«چقدر عجیب. مگه معمولاً اینجور مواقعراحتی نباید جشن بگیریم و خوشحال باشیم؟روز ولی تو به نظر نگران میآی.»
واقعاً هم جای خوشحالی داشت.
چنین رونق وکار شکوفاییای تو کلسالن امپراتوری نادر بود.
«میتونم... میتونم مسئولیتبیفته این همه آدممثل رو به عهده بگیرم؟»
«آره. هرآره چی باشهنمیتونه تو شاگرد منی.»
استادش به جای جواب دادن، یهتصمیم دسته سند رو جوری به سمتشراحتی پرت کرد که انگار داره شمشیر میکشه.
دفتر کل روکار گرفت و توسالن یه چشمبههمزدن ورق زد.
یه دسته ضخیم بیش از صد صفحهای بود، اما با ترکیب قدرت بینایی پویایالانش اون که میتونست حتی گلولهها رو ببینه، تکنیک الهی فعالسازی مبدأ و مهارتهای پردازشکشید کاری از زندگی قبلیش، تونست همهچیز رو تو کمتر از یه ربع بررسی کنه.
«همونطور کهآره انتظار میرفت،نمیتونه مشکل اصلی آدمان.»
«اگه میخوای کارهای اداریمیدم تو همون سطحی کهآره تو ذهنته پیش بره، آره.»
کار اداریای که جین چون-هیبده مدنظرش بود، یعنی بیست پرسنلسازماندهی اداری برای هر هزار خانوار.
این روشی بود که جینانداختن چون-هی بر اساس سیستمهای کاملاً مدرنخاکشیر سیاره مادریش، زمین، طراحی کرده بود.
تو گذشته، جین چون-هی به خاطر کارشکشید و ویزیتهای خانگی تو یه محله فقیرنشین، باتبدیل کارمندای دولتی اون بخش حسابی رفیق شده بود.
همهشون به خاطر کمبود نیرویسریع کار غرق تو استرس و خستگینفس بودن، اما واقعاً آدمای خوبی بودن.
اون قدیما مینشستکار و به غرغرها وپوست شکایتهای مختلفشون گوش میداد.
اون موقع شنیده بود کهانداختن تو ادارههای منطقهای سئول، میانگین تعدادخاکشیر کارمندای دولتی هزار و پونصد نفره.
تعداد کارکنان تو یه مرکز خدمات اجتماعیکشید که قدیما بهش میگفتن دونگ-ساموسو، تو هرتمامعیار شعبه بین سی تا شصت نفر متغیر بود.
برای همین، جین چون-هی قانونیسریع وضع کرده بود تا یهنمیتونه قدرت اداری کارآمد رو تضمین کنه.
مستقر کردن بیستکار پرسنل اداری برایسالن هر هزار خانوار!
راستش رو بخوای، حتی این رقم هم در مقایسهرنده با زمین مدرن خیلی کمتر بود، اما تو این دنیایمیدم رزمی قرون وسطایی، کار به مراتب سختتری به حساب میاومد.
در مقایسه باهیچکس زمین، تعداد آدما بهکشید طرز ناامیدکنندهای کم بود!
تو رمانهای هنرهای رزمی، یه قاضی یامیگیری کلانتر معمولاً به عنوان یه مقام فاسداستاد و بهشدت ردهبالا به تصویر کشیده میشد.
«اگه بخوایم با اصطلاحات زمین مدرنسالن بگیم، اونا در حد یه بخشدارحال یا تو بهترین حالت یه شهردارن.»
خیلی عادی بود کهراه تعداد کارکنان اداری کمترروی از سی نفر باشه.
تعداد نیروهای مجری قانوننمیتونه و نگهبانها هم در مقایسهمدام با زمین مدرن کم بود.
البته، تعدادخودم اونا از کارکنانسریع اداری بیشتر بود.
تو چنین وضعیتی، استراتژی جین چون-هی برای قرار دادن بیستسازماندهی پرسنل اداری به ازای هر هزار خانوار، با شوک ولوپهای وحشت کسایی که تو اداره امپراتوری دست داشتن مواجه شد.
محققهای جوونی که این اطلاعات رومثل از یه جایی شنیده بودن، حتیمیکرد یه طومار دادخواست برای امپراتور فرستادن.
«باید بررسی بشه که آیا اون واقعاًکشید داره برای دولت نیرو استخدام میکنه، یاتمامعیار مخفیانه در حال آموزش یه ارتش خصوصیه!»
این دیگه واقعاً زیادهروی بود.
اونا حتی ازکار کلماتی استفاده کردنسالن که بوی خیانت میداد.
اونا جوون و نترس بودن ومثل نمیفهمیدن که اگه ادعاشون دروغ ازمیکرد آب دربیاد، مچ دستشون قطع میشه.
«در گذشته موردی بود که یه قاضی برای اختلاس از پولی کهروز با خون و مالیات مردم جمع شده بود، گزارش استخدام دروغین دادهخاطر بود. لطفاً بررسی کنید و نظم و انضباط امپراتوری رو اصلاح کنید.»
این یهخودم روش نسبتاً شناختهشدهسریع برای اختلاس بود.
موارد زیادی پیش میاومد که یه قاضی تو دفتر کل مینوشتنشده تعداد زیادی نگهبان و مقام رسمی استخدام کرده، فقط برای اینکه پولهاآزمایش رو به جیب بزنه و در نهایت سرش رو به باد بده.
«هوف، ساختن یهبیفته جامعه مبتنی برمثل اعتماد چقدر سخته.»
در نهایت، جین چون-هی مجبور شد یهکشید طومار اضافه برای اعلیحضرت امپراتور و یهتمامعیار گزارش برای شش وزارتخانه بنویسه و بفرسته.
یه دردسر لعنتی بود.
اما نتیجهاش این شد.
اعلیحضرت امپراتور اعلام کرد:
«گوش کنید، رعایای من. این حرومزاده یه مقدار از پولشاگردش مالیات رو بالا کشیده، اما نه خیلی زیاد، و دارهچیز به شکل عجیبی خرجش میکنه. اما نظر مردم نسبت بهش مثبته.»
اون این حرفها رومیدم با ظرافت و درآره قالب لفاظیهای سیاسی نوشته بود.
کاری که جینکار چون-هی کرده بودسالن چیز خاصی نبود.
در ابتدا، اون زمان که یه قلمرو دوروی هزار خانواری داشت، فقط یه دفتر شهرستانی تأسیس کردهخودم بود و همهچیز رو به همون واگذار کرده بود.
اما وقتی جین چون-هی شهرکهای مجاور رو با هم ترکیب کرد تا بهبتونه یه قلمرو هشت هزار خانواری برسه، منطقه رو به شرق و غرب تقسیمگندشه کرده بود و دفتر شهرستانی شرق و دفتر شهرستانی غرب رو راه انداخته بود.
و تو منطقهانجامش مرکزی هم، دفتر شهرستانیمیگیری مرکزی رو تأسیس کرد.
بعد، با افزایش جمعیت، رویبده هر روستا پسوند دونگ گذاشت ونشده مراکز خدمات اجتماعی رو تأسیس کرد.
«ما به مراکز خدمات اجتماعیانداختن نیاز داریم! چرا هیچکس عظمت وخاکشیر کارایی این مراکز رو درک نمیکنه!»
تعداد کارکنان مستقر تو هر مرکز با توجه به جمعیتشاگردش روستا متفاوت بود، اما با این کار، سیستم اداری ازچیز یه قایق چوبی به یه قایق موتوری ارتقا پیدا کرد.
این یعنی همهچیزانجامش به شکل کارآمدیتصمیم سازماندهی شده بود.
جمعآوری مالیات دقیق شد، فساد ریشهکن شد،پوست و با بازنگری تو سیستم اوزان ویوهو مقیاسها، همهچیز دقیقاً سر جای خودش قرار گرفت.
«اینجا نه برقی هست نه تلفنی،مثل پس برای مدیریت ساکنان حداقل بهمیکرد یه مرکز خدمات اجتماعی نیاز دارید، میفهمید؟»
و بعد از اینکه جین چون-هی ازکشید اونجا رفت، جمعیت در حد یک منطقهتمامعیار چهل هزار خانواری افزایش پیدا کرده بود.
حالا هم قرار بودمیدم یک منطقه بیست هزارآره خانواری دیگه بهش اضافه بشه.
در حال حاضر، با توجه به سیاستی که جینحتی چون-هی روش پافشاری میکرد، تعداد مقامات شهرستان بکرین ازجراحی ششصد نفر گذشته بود و داشت به هفتصد نفر میرسید.
پس تکلیف نیرویبیفته انسانی اضافهای کهمثل نیاز داشتیم چی میشد؟
«با یه حساب سرانگشتی، باید چهارصد تاکشید محقق و آدم باسواد جمع کنیم. راستشتمامعیار جمع کردن این تعداد نیرو کار سختی نیست.»
«مشکل اینجاست که بایدمیدم بینشون بگردیم و آدمهایآره حسابی رو سوا کنیم.»
«دقیقاً. مگه توکار شخصیت رو ازسالن هر چیزی مهمتر نمیدونی؟»
شخصیت.
یا همون ذات آدمها.
در اصل، اونا باید حداقل تظاهر میکردن که آدمهای خوبی هستن تا موقعکشید کار دست از پا خطا نکنن و فساد به بار نیارن. برای همین،چیز جین چون-هی تو بررسی سوابق محققهایی که استخدام میکرد خیلی وسواس به خرج میداد.
حتی از قبیله هائوانجام و فرقه گدایان هم خواستهحتی بود که آمارشون رو دربیارن!
انجام دادن چنین تحقیقات محلی دقیقی، طبق استانداردهای اخلاقیرنده زمین کار خیلی مشکلداری بود، اما تو این دنیای رزمی،میدم یه کار به شدت توصیهشده و ضروری به حساب میاومد.
تو جیانگهوآره به کی میشدنفس اعتماد کرد آخه!
جاسوسها به کنار، اینجا دنیایی بود که پرآره از آدمهای مشکلدار و روانی بود که آزادانهشاگردش واسه خودشون میچرخیدن، پس این کار کاملاً طبیعی بود.
«خب. میتونی انجامش بدی؟»
«مجبورم.»
چشمهای جین چون-هیهیچکس با درخشانترین رنگراحتی آبی ممکن میدرخشید.
استادش باخودم دیدن اون،میدم لبخند رضایتبخشی زد.
این مشکل سخت قطعاًانجام شاگردش رو حداقل برایهنوز یک سال اینجا پایبند میکرد.
برای همین یهبیفته چیز دیگه هممثل بهش اضافه کرد.
«آها. راستی حرف از نصبنفس سیستم آب و فاضلاب توشاگردش عمارت پرنس ژو هم بود.»
شش ماه دیگهانجامش به اون یکتصمیم سال اضافه کن!
از خوشحالیقراره تو پوستانجام خودش نمیگنجید.
یوهو از گوشه اتاقراه با چهرهای بیحالت بهروی اون قیافه راضی نگاه میکرد.
«از پسش برمیام! ایول!»
جین چون-هی بهکار خودش روحیه دادسالن و رفت بیرون.
اولین کاری کهبیفته باید میکردم چی بود؟تربچه مسئله اضطراری چی بود؟
سالن پوست؟آره یا مدیریتنمیتونه نیروی اجرایی؟
معلومه.
مدیریت نیروی اجرایی!
سالن پوست کیفیت زندگیراه رو بالا میبرد، اماروی مسئله مرگ و زندگی نبود.
نجاتبخش بود،آره اما یه موردنفس اورژانسی محسوب نمیشد.
با این حال، فلج شدن سیستم اداری برای نزدیکهیچکس به صد هزار نفر تو اون منطقه بیست هزار خانواریبتونه که تازه به دست آورده بودیم، یه وضعیت بحرانی بود.
اگه به خاطر ضعفانجام مدیریتی یه بیماری همهگیرهنوز شیوع پیدا میکرد چی؟
اگه یهو خشکسالی میشد چی؟
باید همهچیز رو تحت کنترلنفس درمیآوردم! سریعتر از هر کس دیگهای!امتحان و مطمئنتر از هر کس دیگهای!
هدف، تأمینخودم چهارصد نیرویمیدم اداری اضافه بود!
«موول! مووووول!قراره جلسه اضطراریه!انجام جلسه اضطراااااری!»
جین چون-هی با عجلهراه رفت تا موول، مدیرکلروی سالن خارجی رو پیدا کنه.
و توآره همون جایینمیتونه که پیداش کرد…
«نمیشه.»
موول اونجا ایستاده بودانجام و مثل یه مجسمه یخیحتی از خودش سرما بیرون میداد.
«اووه… انرژی درونیاش… صدراه و هشتاد ساله؟ چی؟روی چرا اینقدر قوی شده؟»
از اونجایی که موول اهلنفس قبیله هائو بود، طبیعی بود کهامتحان هنرهای رزمی رو یاد گرفته باشه.
اما سطحشخودم اونقدرها هممیدم بالا نبود.
در بهترینقراره حالت، یهانجام استاد اوج بود.
البته، حتی تبدیل شدن به یه استادتربچه اوج هم نیاز به تلاشی استخوانسوز داشت،الانش اما در مقایسه با الانش هیچ بود.
قبلاً میتونست از چینمیتونه شمشیر استفاده کنه، امااستاد فقط در همین حد.
انرژی درونیاش فقط کمیمیدم بیشتر از نصف یهآره چرخه شصت ساله بود.
البته، همون مقدارکار هم به اندازهسالن کافی فراانسانی بود.
اما موولی که بعد ازانداختن مدتها میدید، ناگهان تبدیل بهخرد یه استاد متعالی شده بود.
و خیلی سرد بود.
چهرهاش سرد و بیروح بود.
«اوه… موول.قراره تو… خیلیانجام تغییر کردی؟»
«اگه میخواستمدردسر زنده بمونم،راه چاره دیگهای نداشتم.»
«آه. آها…»
عرق سردیخودم از کمر جینسریع چون-هی پایین چکید.
موول با دیدنکار این صحنه، پیشسالن خودش فکر کرد.
منجی مادردسر حداقل یهراه ذره وجدان داره.
«من جونم رو به شما مدیونم، منجی من. اون لطفشاگردش هنوز تو قلبمه. با این حال… بعضی وقتها احساس کینهچیز میکردم. همون موقع بود که استاد عمارت یه پیشنهادی بهم داد.»
«اِ… استاد من؟»
«بله. پرسید که آیا علاقهای به دریافت یه تکنیک بزرگ و ویژه دارم یا نه… احساسنبود میکردم از شدت کار زیاد دارم میمیرم، برای همین هر روز بهش التماس میکردم، و این همنمیاومد نتیجهاش. واقعاً، استاد عمارت بینظیره. هیچوقت فکر نمیکردم آدم ناچیزی مثل من بتونه به چنین سطحی برسه…»
«اکسیر هم بهت داد؟»
«هاهاها، چه جای مخفی کردنه. هر وقتکشید حس میکردم دارم میمیرم، پشت سر همتمامعیار جوشاندههای تقویتی سر میکشیدم و نتیجهاش شد این.»
به نظر میرسید که اضافهسریع شدن اون تکنیک بزرگ روی اوننفس همه جوشانده، یه اثر همافزایی داشته.
هنر مخفی ساخت جیانگشی.
علاوه بر اون، جگالراه لین تکنیکهای بزرگ و نتایجرنده آزمایشگاهی مختلفی در اختیار داشت.
اکثر اونا چیزهایی بودن کهنفس استادش تو گذشته شخصاً رویشاگردش بدن خودش آزمایش کرده بود.
فکرش رو بکن کهمیدم با استفاده از اوناآره تا اینجا پیش رفته باشه…
«البته، فقط با اون تکنیک بزرگ و اکسیرها غیرممکن بود. من آموزش مستقیم هنرهاییوهو رزمی هم دیدم و از نبردهای واقعی بیشماری جون سالم به در بردم. علاوه برغیررسمی اون، هر وقت یه شیطان قلبی سراغم میاومد، تمرین میکردم و بعدش به روشنبینی میرسیدم.»
«واسه ایندردسر کارا وقتراه داشتی اصلاً؟»
«…تا وقتی کههیچکس پای کار در میونکشید نباشه، هر چیزی ممکنه.»
جهنم توخودم چشمهای موول انعکاسسریع پیدا کرده بود.
در نهایت، نفسکار عمیقی کشید و آرومپوست چشمهاش رو باز کرد.
روح دوبارهدردسر به چشمهاشراه برگشته بود.
«به لطف اون، این روزها حسراحتی میکنم یکم بیشتر زندهام. حتی وقتروز دارم برم به خواهرم سر بزنم…»
«این… جایخودم شکرش باقیه؟میدم تبریک میگم؟»
«معلومه. همهاش به لطف شماست، منجیسالن من، و همینطور استاد عمارت. بله.حال به لطف کی میتونه باشه آخه؟»
این رو در حالیراه گفت که با حسی ازرنده رهایی از امور دنیوی میخندید.
چشمهاش غرق در خستگینمیتونه بود، اما پوستش شاداباستاد و باطراوت شده بود.
درسته.
اون تبدیلقراره به یه استادبده متعالی شده بود.
«اگه هر روز با مشتهات آدمکهای چوبی رو خرد کنی، یه جوری بالاخره جوابالانش میده. در مورد مبارزه واقعی هم، تو دوران حضورم تو قبیله هائو اونقدر دردسر کشیدهاستاد بودم که بدنم در مقایسه با انرژی درونیای که داشتم، تو وضعیت خیلی داغونی بود.»
از موول همین انتظار میرفت.
مردی کهخودم از جهنممیدم بیرون خزیده بود.
با این حال، شاید به خاطر اینکه برایهنوز زنده موندن روحش رو به استادم فروخته بود،نبود یه جورایی شبیه نسخه دوم استاد به نظر میرسید.
درست همونطور که ساما ههانداختن داشت شبیه جین چون-هی میشد،خرد موول هم داشت شبیه استادش میشد.
سرمایی که روش نشسته بود، حتی اونکشید هاله منحصربهفرد کسی رو که تو مسیرتمامعیار آسورا قدم گذاشته بود، از خودش ساطع میکرد.
«تبدیل شدن به یهمیدم استاد متعالی همهاش بهآره لطف شماست، منجی من.»
حتی تو اینکار وضعیت هم، موول ازپوست جین چون-هی تشکر میکرد.
با وجود اینکه از طریق یه پروسه دیوانهوارروی به یه استاد متعالی تبدیل شده بود، امامیشد به هر حال استاد متعالی، استاد متعالی بود.
چند نفر توهیچکس جیانگهو به سطح یهکشید استاد متعالی رسیده بودن؟
برای کسی از قبیله هائو که متعلق به جناحهیچکس غیرمتعارف بود، اون هم از عمارت هونگرو، این کارروز حتی از رد شدن از سوراخ سوزن هم سختتر بود.
اون با هنرهای رزمی اصولی به این حالت رسیدهحتی بود، نه با هنرهای شیطانی یا غیرمتعارف، پس اینجراحی یه خوششانسی بزرگ تو کل زندگیش به حساب میاومد.
هرچند در مقایسه باراه بقیه جنگجوها یه کمروی عجیب و غریب شده بود.
مگه نه اینکه با مرگ(؟) روبهرو شده بود تا اونشاگردش تکنیک بزرگ و اکسیرها(؟) و آموزشها(؟) رو دریافت کنه، وچیز بعدش بر شیطان قلبیاش(؟) غلبه کرده بود تا به روشنبینی برسه؟
منجی.
موول سرشار از قدردانی بود.
اما جین چون-هی که چیزیانداختن از احساسات پیچیده انسانی سرخرد در نمیآورد، با بیخیالی پرسید.
«اهم… خوبه کههیچکس اینطور فکر میکنی.راحتی خب، حالا چرا نمیشه؟»
بازم استادشخودم کار دستشمیدم داده بود؟