چپتر 1026: نقاب خونین و نیمهنهایی داغ
0مردی شکمش را گرفتهرئیس بود و با اغراقنفس و صدای بلند میخندید.
مردی خوشقیافه با خالی زیرنشان چشمش که حس و حالباشد آدمهای خسته را منتقل میکرد.
او سامادرهمشکستهاش هیون بود، اماسپس ساما هیون نبود.
او بک چون-گون بود.
و کنارش جوانیمیخواهند با چهرهای سردرابطه و بیاحساس ایستاده بود.
مردی با موهایجسدها کوتاه که درمیداد جیانگهو نادر بود.
پوستش کمی برنزه بود و باعثدستش میشد شبیه آدمهای حکومت دینی سلیماتحاد از مناطق غربی به نظر برسد.
تازه بیست سالش شده بود؟
از جهاتی، جوان خوشقیافهایرئیس بود با چهرهای سرد کهغرور حتی پسرانه به نظر میرسید.
اما ایستادن در میان جسدها ومیداد همراهی با بک چون-گون نشان میدادوقتی که نمیتواند یک انسان معمولی باشد.
«قوی؟ وقتی حتی نمیتونمخندید رهبر فرقه رو بکشم،آورد چطور میتونم قوی باشم؟♪»
«رهبر فرقه وجودیه فراترشادی از آسمانها. واقعاً میخواستیپایین رهبر فرقه رو بکشی؟»
«تو چی؟ هان؟میخواهند مگه تو اینطوررابطه نیستی، ارشد سون چون-گون؟»
سون چون-گون!
او هم یکیشادی از ده ارباب بهشتیپایین فرقه جاودانه خون بود.
عجیب بود که این دوخندید نفر برخلاف بقیه ده اربابروی بهشتی، نقاب به چهره نداشتند.
«من هم دلم میخوادرئیس رهبر فرقه رو بکشم،نفس اما بازم غیرممکن بود.»
«هممم~ عجب خانوادهجسدها داغونی. البته به خاطرنمیتواند همینه که خوشم میاد؟»
خانوادهای که همدیگر را میکشند.
و اعضاییغرور که میخواهند رئیسخندید خانواده را بکشند.
چه رابطه هیجانانگیزی.
بک چون-گون باجسدها آن نفس و غرورنمیتواند درهمشکستهاش با شادی خندید.
سپس، بک چون-گون دستش راسپس پایین آورد و روی صورتصورت رهبر مرده فرقه اتحاد گذاشت.
و پوستش را کند.
جررر-
با برداشتن پوست صورتی که تمیز کنده شدهانسان بود به عنوان یک نقاب پوست انسانی، در یکچطور لحظه لحن حرف زدن آن مرد را تقلید کرد.
«هیولاهای خشمگینکننده آسمان! فرقهخندید ما هرگز نمیتونه دست رویروی دست بذاره و تماشا کنه!»
صدایش که سرشار از انرژی درونی بود،دستش چنان محیط اطراف را تحت تأثیر قرارگذاشت داد که مو بر تن آدم سیخ میشد.
تنها با همین کار، رفتارها، حرکاترابطه دست و حتی شکل ستون فقراتخندید خمیده آن شخص را بینقص تقلید کرد.
بک چون-گون خوشحال بود.
نه، خوشحال به نظر میرسید.
دلیل اینغرور اصلاح چیزیشادی جز این نبود.
چون هیچکس نمیتوانستمیخواهند از افکار درونیرابطه این مرد باخبر شود.
درست در همان لحظه.
بک چون-گوندرهمشکستهاش به سنگی رویسپس زمین لگد زد.
تق!
میتوانست ببیند که چیزیرئیس در دوردست ضربه خوردنفس و به زمین افتاد.
«واو، چشم و گوشهای فرقه گدایان اینقدر نزدیکانسان بودن♪ خب، کاملاً طبیعیه که تائوئیست خیرخواه فرقه اتحادچطور ما با گداها رابطه دوستانهای داشته باشه، مگه نه؟»
«داری تیکه میندازی؟»
«نه، اصلاً. حتی اگه درونش کمی تاریکدستش بود، حداقل در ظاهر وانمود میکرد که بهکند فکر مردم عادیه. عجب عدالتی! خیلی دوستش دارم؟»
او یک نفر را میکشد،بکشند پوستش را میکند، ادایش رادرهمشکستهاش درمیآورد و از «عشق» حرف میزند.
هرکسی که این صحنه را میدید،میداد سرمایی در وجودش حس میکرد، اماوقتی سعی میکردند آن را نشان ندهند.
بک چون-گون که روبرویشان بود، ازدستش هر کسی شکستهتر و روانپریشتر بود،اتحاد اما ذهن استراتژیکش از همه برتر بود.
با اینکه در کوهستان بودند، بلعیدنسپس یک فرقه بزرگ به صورت کامل واتحاد بدون هیچ شاهد خارجی کار آسانی نبود.
با در نظر گرفتن تعداد بیشمار تائوئیستهاییهیجانانگیزی که فرقه اتحاد را تشکیل میدادند، میشددستش آن را یک کار بینهایت غیرممکن نامید.
اما اومیان این کارهمراهی را کرده بود.
«حالا، بیاید تغییر قیافه بدیم.»
بیایید اعضای فرقهدرهمشکستهاش اتحاد را بکشیمسپس و جسدهایشان را بپوشیم.
اینطوری، فرقه اتحادمیخواهند کاملاً تحت کنترلرابطه فرقه جاودانه خون درمیآمد.
این اتفاقی بود که بدون اطلاعمیداد جین چون-هی، فرقه شیطانی خورشید ووقتی ماه، و اتحاد رزمی رخ داد.
در حالی که جین چون-هی اوقات خوشیپایین را سپری میکرد، یک فاجعه خونین درکند جیانگهوی پهناور در حال رخ دادن بود.
سون چون-گونغرور که همراهششادی بود، پرسید.
«حتی اگه شبیه یه تائوئیست ازرابطه فرقه اتحاد به نظر برسی، هنرهایخندید رزمیشون رو چطور میخوای جعل کنی؟»
بک چون-گون گفت.
«آه، نگران اون نباش. اگهسپس بگردیم، یه کتابچه مخفی پیداصورت میکنیم. و علاوه بر اون...»
بک چون-گونغرور به سرششادی ضربه آرامی زد.
«... مناعضایی از قبل همهاشبکشند رو حفظ کردم؟»
«؟!»
سون چون-گون ناخودآگاهشادی حس کرد موهایدستش پشت گردنش سیخ شد.
یکچهارم نهاییاعضایی پرآشوب بهرئیس پایان رسیده بود.
«نیمهنهایی، نیمهنهایی داره شروع میشه!»
چشمان سه محقق درخشید.
شاید دیوانهوار به نظر میرسید، اماسپس مجمع روباه یخی به هیچ وجهمرده از مجمع اژدها و ققنوس کم نداشت.
دلیلش این بود که با وجود جذاب و شگفتانگیز بودن مبارزهشادی با شمشیر برای اهالی دنیای رزمی در مجمع اژدها و ققنوس،کند این موضوع هنوز برای بیشتر مردم یک داستان دور از دسترس بود.
اما آشپزی، آشپزی فرق داشت.
همه میتوانستند غذایشادی برنده را دردستش مسافرخانه خون طلایی بخورند.
البته، خود برنده شخصاً آن را درست نمیکرد،پایین بنابراین طعمش دقیقاً همان نمیشد، اما همین کهجررر میتوانستند از آن لذت ببرند خودش چیزی بود.
فقط این نبود.
«اگه ببری، بایدجسدها همونجا صد پرسمیداد غذا درست کنی!»
البته در مورد مواد اولیه محدودی مثل گوشت جانورروی روحی کاری نمیشد کرد، اما حتی جایگزین کردن آنصورتی با گوشت گاو یا گوسفند هم باز بسیار خوشمزه میشد.
و حالا، کسانی کهشادی به نیمهنهایی رسیده بودند،پایین واقعاً قویترینِ قویترینها بودند!
سرآشپز بزرگاعضایی خانه رشتهفرنگیرئیس لیانگپی، گون هون.
سرآشپز بدن آهنین، سرآشپز اوم.
شمشیر رشتهساز تیغه غذاخوری، دوگواک.
و دکترغرور الهی چشمآبی،شادی جین چون-هی!
این چهار استاد عالیمقام دنیای آشپزیرابطه قرار بود با به خطر انداختنخندید روح و جانشان با هم سرشاخ شوند.
«به نظر میرسه که استقبال از این مسابقهانسان حتی از مسابقه آشپزی سرآشپز بزرگ قصر امپراتوریبکشم برای انتخاب سرآشپز اژدهای طلایی بزرگ هم داغتره.»
ارزیابی سهدرهمشکستهاش محقق دقیقاًخندید همین بود.
«با این حال،درهمشکستهاش این مسابقه بایدسپس آسون باشه. دوگواک میبره.»
«البته! مگه اون همون سرآشپز اژدهای طلاییهیجانانگیزی بزرگ نیست که حتی از مغز جانوردستش روحی استفاده کرد؟ دلم برای حریفش میسوزه.»
همه پیروزیمیان دوگواک راهمراهی پیشبینی میکردند.
در حالی که مخفیانه امیدوار بودنددستش مبارزه بین دوگواک و جین چون-هیاتحاد در همان آخر کار اتفاق بیفتد.
آیا تا به حال یکخندید مسابقه آشپزی ساده تا اینروی حد داغ و پرهیجان شده بود؟
یک مسابقه آشپزی کهرئیس در آن غذاها با استفادهغرور از یخدان یوهو درست میشدند.
از همان ابتداجسدها میشد آن رامیداد یک موفقیت بزرگ نامید.
در همین حین.
«هولهولهول. تو این سنشادی و سال پیری قرارهپایین یه دلی از عزا دربیارم.»
«حالا که بهش فکر میکنم، پیرمرد. برایهیجانانگیزی من، خوشگذرونی کارمه، اما برای تو فرقدستش داره. اون و گوم چطور گذاشتن بیای؟»
«مگه من همجسدها به یه مرخصیمیداد نیاز ندارم، اعلیحضرت؟»
پرنس ژو و خواجه ارشد.
آن دو به پایین نگاهخندید میکردند و شوخیهایی رد و بدلصورت میکردند که چندان هم شوخی نبود.
صندلی مخصوصی که برای پرنس ژو ساخته شده بودغرور و نشستن خواجه ارشد در کنار آن، نشان میدادصورت که او یک مقام قدرتمند و مورد علاقه امپراتور است.
جرئت «نشستن»میان در کنارهمراهی پرنس ژو.
چه چیز حیرتانگیزی!
«پدربزرگ. تو کهدرهمشکستهاش برای دلیل دیگهایسپس نیومدی اینجا، نه؟»
«چیز خاصی نیست، اعلیحضرت.»
آن دو باجسدها صدای آرام بامیداد هم صحبت میکردند.
«... "توانایی خاص" گوم؟»
«تثبیت شده، اعلیحضرت.»
«داره خودش رو کنترلرئیس میکنه، مگه نه؟ بهشنفس بگو مراقب باشه دیوونه نشه.»
«بله... بامیان این حال، اقتدارنشان "جایگاه" سنگینه، اعلیحضرت.»
«اون آدم زیرک و لغزندهایه،سپس برای همین نگرانش نیستم، اما نگرانمرده گوم هستم. به طرز عجیبی انعطافناپذیره.»
آن دوغرور گفتگوی نامفهومیشادی با هم داشتند.
«با این حال، بهتر ازبکشند این نیست که خود اعلیحضرتدرهمشکستهاش "جایگاه" رو به دست بگیرید؟»
«... آخرش اینطوری شد. اون موقع نه من، نه اون وقوی نه گوم نمیدونستیم که کار به اینجا میکشه. در هر صورت،آسمانها جای شکرش باقیه که هر دوشون عقلشون رو خوب حفظ کردن.»
«هر قدرتی بهایی داره. حالا که بهشپایین فکر میکنم، عجیبه. تواناییهای خاصی که به خانوادهجررر امپراتوری به ارث میرسه، واقعاً بهای زیادی نمیطلبه.»
«درسته. یه سردرد و شاید سرفه کردندستش یه کم خون، و تمام. اما "جایگاه"گذاشت فرق داره. بهای درست و حسابی میخواد.»
«... مگه امپراتورهامیخواهند هم برای تحملرابطه آخرالزمان تلاش نمیکنن؟»
«با این حال، جای شکرش باقیه که دوانسان نفر هستن. اگه قرار بود یه نفر به تنهاییچطور انجامش بده... اوغ... فقط فکر کردن بهش هم ترسناکه.»
«و پرفکت جینشادی هم خیلی ازدستش کارها رو کم کرده.»
بعد از ایندرهمشکستهاش صحبتها، خواجه ارشدسپس سرش را بلند کرد.
«اوه، بهاعضایی نظر میرسهرئیس داره شروع میشه.»
موهوا بامیان صدای بلندهمراهی فریاد زد.
«شمشیر رشتهساز تیغه غذاخوری،خندید دوگواک، و سرآشپز بدن آهنین،روی سرآشپز اوم! نیمهنهایی شروع شد!»
دیییییینگ--!
با صدای گونگ، چیزیرئیس که آن دو ازنفس یخدان بیرون آوردند، رشتهفرنگی بود!
هر دویمیان آنها رشتهفرنگیهمراهی بیرون آوردند.
پرنس ژو پرسید.
«اون یارو که بهش میگن سرآشپزسپس بدن آهنین، سرآشپز اوم، همونیه کهمرده جین چون-هی شخصاً آموزشش داده، درسته؟»
«بله. خودش آموزشش دادهرئیس و گفته که میخوادنفس لطف استادش رو جبران کنه.»
«اون آدمه یا یه سلاح؟»
تمام بدنش ازشادی ماهیچههایی شبیه بهدستش فولاد ساخته شده بود.
موهوا ادامه داد.
«سرآشپز بدن آهنین، سرآشپزرئیس اوم، داره پیانارچوان سرماینفس شدید رو آماده میکنه!»
پیانارچوان.
غذایی از هانگژو، استان ژجیانگ.
آبگوشت آن با شاخههای بامبو وسپس گوشت خوک ریشریش شده درست میشودمرده که طعم آن را کاملاً بینظیر میکند!
او آناعضایی را سردرئیس سرو میکند!
«شمشیر رشتهساز تیغه غذاخوری غذایینشان برازنده اسمش بیرون آورده. رشتهفرنگیباشد سرد گوشت گاو برشخورده با چاقو!»
رشتهفرنگی سرددرهمشکستهاش گوشت گاوخندید برشخورده با چاقو.
غذایی کهغرور اصالت آن بهخندید استان شانشی برمیگردد.
میگویند در گذشته، بخشیرئیس از قلمرو امپراتوری هوآ توسطغرور قبایل چادرنشین دشتها اداره میشد.
قبایل چادرنشین از ترس اینکه شهروندان امپراتوری هوآ، بهمعمولی ویژه اهالی دنیای رزمی، شورش به راه بیندازند، آنهامیتونم را از استفاده از شمشیر به طور کامل منع کردند.
حتی گفته میشود که برای استفادهدستش از یک چاقوی آشپزخانه ساده هماتحاد باید از مقامات محلی مجوز موقت میگرفتند.
اما در آن دوران، مقامات محلی مثلدستش مراکز خدمات اجتماعی یا کلانتریهای محله نبودند وکند معمولاً کسی برای دلایل خوب به آنجا نمیرفت.
چه کسی حاضر بود تا مقاماترابطه محلی برود و فقط برای قرضخندید گرفتن یک چاقوی آشپزخانه التماس کند؟
بنابراین آنها گشتند و گشتند و بعد از پیدامعمولی کردن چیزی شبیه به یک تکه آهن قراضه، بامیتونم تراشیدن خمیر مثل استفاده از رنده نجاری، رشتهفرنگی درست کردند.
اینگونه بود کهشادی رشتهفرنگی برشخورده بادستش چاقو به وجود آمد.
یک غذای رشتهفرنگیدرهمشکستهاش محبوب با بافتیسپس برجسته و خاص!
«تموم شد!»
«من هم تموم کردم!»
هر دو باشادی سرعتی باورنکردنی غذاهایشاندستش را تمام کردند.
«اوه، خوبه،غرور خوبه! بریمشادی یه امتحانی بکنیم؟»
پرنس ژو بامیخواهند اشتیاق دستهایش رارابطه به هم مالید.
این خوبیِ داور بودن بود.
بعد از اینکه همهخندید طعم آن را چشیدند، امتیازاتروی داوران با خونسردی داده شد.
موهوا با چشمانی متعجب به نتایجسپس نگاه کرد و برای مدتی زیر لباتحاد زمزمه کرد: «این درسته؟ واقعاً این درسته؟»
با دیدن نگاه تمام داوران که اینهیجانانگیزی موضوع را تایید میکردند، بالاخره سرش رادستش بالا گرفت و با انرژی درونی فریاد زد.
«برنده سرآشپزمیان اومه! دوگواکهمراهی شکســــــت خورد!»
با دیدن اینشادی صحنه، سه محققدستش با تعجب گفتند:
«چطور ممکنه!غرور اصلاً باشادی عقل جور درمیاد؟»
«باورت میشه دوگواک باخته باشه!»
«پولم، پووووولم!»
ظاهراً محققدرهمشکستهاش مان روی دوگواکسپس شرط بسته بود.
دوگواک دندانقروچهای کرد و گفت:
«دفعه بعد قطعاً منرئیس میبرم. گفتی سرآشپز اوم؟نفس اسمت رو یادم میمونه!»
«عجب وضعیت دیوانهواریه.»
دوگواک که همه پیشبینی میکردند برندهسپس بشه، حذف شد و فقط شاگردمرده آشپزی جین چون-هی تو مسابقه موند.
جین چون-هیاعضایی با دیدنرئیس این صحنه گفت:
«درسته. همونطور که انتظارهمراهی میرفت، آشپزی به استقامتانسان ربط داره. عضله یعنی طعم.»
این رو گفتشادی و به بازویدستش خودش نگاهی انداخت.
«چرا من تنهادرهمشکستهاش کسیام که مثل یهدستش بدنساز هیکل گنده نمیکنم؟»
تو این جیانگهو، کسایی که میشد گفتهیجانانگیزی استعداد رزمی دارن، معمولاً عضلات غولپیکری داشتن کهپایین تو زمین برای رسیدن بهشون باید دوپینگ میکردی.
نه تنها استادم، یهو ها-ریون و چون-و،نمیتواند بلکه حتی ساما هیون هم که احتمالاً الانفرقه بین تماشاچیا داشت تشویق میکرد، حسابی عضلانی بود.
اون فقط به خاطر خطای دیدی کهپایین اون ردای بلند و پر زرق وکند برقش ایجاد میکرد، لاغر به نظر میرسید.
اگه لباسش رو درمیاورد و عکسشسپس رو تو فضای مجازی میذاشت، رو شاخشاتحاد بود که صدها هزار تا فالوور بگیره.
حالا تصور کن اون یارو دیوانه با «هنر هزار تغییر و دهخندید هزار ماسک» فرم بدنش رو تغییر بده، خودش رو تو یه حریر صورتیپوست و ظریف بپیچه و در حالی که داد میزنه «برادر بزرگ~» بدوه سمتت.
اون روانی در یکهمراهی لحظه تمام شانسهای ازدواجانسان جین چون-هی رو نابود کرد.
هیچ خانواده درست و حسابیایسپس حاضر نمیشد دخترش رو به پسریمرده بده که لقب زنباره روش گذاشتن.
اونم پسریغرور که تند تندخندید زن عوض میکنه!
اما اون زن، اون زنا...
اه، همهشون درجسدها واقع فقط همونمیداد یه پسر بودن!
اون فقط یه رزمیکارِخندید بااستعداد و عضلانی بود کهروی ادای آدمای ظریف رو درمیاورد.
«نه آخه، حتی شاگردشادی آشپزیم هم داره عضله میاره،آورد پس چرا فقط من اینشکلیام!»
البته منماعضایی یه کمرئیس عضله دارم.
احتمالاً میشه بهشجسدها گفت سیکسپک درمیداد حد آیدلهای پاپ.
اما این اون مدل عضلهایسپس نبود که یه آدم بااستعدادصورت تو هنرهای رزمی باید داشته باشه.
دینگ!
جین چون-هی ظرفیمیخواهند رو از یخدانرابطه یوهو بیرون آورد.
موهوا فریاد زد:
«استاد جوان عمارتِ عمارت پزشکیسپس فلس سفید در برابر گون هونمرده از رستوران نودل لیانگپی قرار میگیره!»
واااااااو!
همه در میانمیخواهند شور و هیجانرابطه شدید فریاد میزدند.
نیمهنهایی!
موهوا که ازشادی واکنش تماشاچیا حسابیدستش راضی بود، داد زد:
«گون هون از رستوران نودل لیانگپی، غذای معروف مغازهاش یعنی نودل لیانگپیمرده رو آماده کرده! اون میگه این غذا خیلی خنکتر از چیزیه کهلحظه تو مغازهاش درست میکنه و باعث میشه گرمای تابستون رو کلاً فراموش کنید!»
گون هون گفت:
«این هنر مخفی منه، نودل لیانگپی! واقعاً فکرانسان میکنی استاد جوان عمارت میتونه برنده بشه؟ تازه،بکشم به نظر میرسه یه قدم از من عقبتری.»
نودل لیانگپی سرد و یخی!
طعمی تند،غرور ترش وشادی شیرین داشت!
از طرفی، چون معده داورها ظرفیت محدودی داشت،نفس بعد از خوردن غذای اون احساس سیری میکردن وروی این باعث میشد غذای بعدی به نظرشون بیمزهتر بیاد.
مهمتر از همه، حریفش سرآشپزینشان بود که رقیب قبلی جینباشد چون-هی رو شکست داده بود!
با وجود اینشادی بحران، جین چون-هیدستش کاملاً خونسرد بود.
«...»
به جای واکنش نشونرئیس دادن، نگاهی بهش انداختنفس و تو دلش گفت:
«لعنتی، ساعدش از ساعدهمراهی من که در آستانهانسان قلمرو دگرگونیام هم کلفتتره.»
یعنی تو اینشادی جیانگهو هیچ اکسیریدستش برای عضلهسازی پیدا نمیشه؟
با بالا رفتن دوباره سطح هنرهایسپس رزمیاش، هر بار که شمشیرش رومرده تاب میداد مچ دستش درد میگرفت.
بدنش میتونست فشار هنرهای رزمی قلمرو دگرگونیهیجانانگیزی رو تحمل کنه، اما کمکم داشت برایدستش تحمل هنرهای رزمیِ قلمرو بعدی کم میاورد.
«یعنی یه پاکسازی مغز استخوان دیگه مشکل رو حل میکنه؟ با کارایی کهنمیتونم تا الان کردم، بدنم قطعاً خیلی بهتر از قبل شده، اما به نظرهان نمیرسه ساختارش جوری تغییر کنه که تستوسترون پمپاژ کنه و یه عالمه عضله بسازه.»
وقتی با یه بدنِ بدون استعداد رزمی امتحانش کردم، تازهصورت فهمیدم که بازدهی پاکسازی مغز استخوان برای کسی که استعدادکنده رزمی داره با کسی که نداره، زمین تا آسمون فرق میکنه.
به خاطر همینه که فرقههایخندید معتبر اینقدر برای جذب بچههایروی بااستعدادِ رزمی سر و دست میشکنن.
میشد بهشاعضایی گفت یه رازبکشند کثیف تو جیانگهو.
«هوف. یهومیان حسودی کردن چهنشان فایدهای داره آخه.»
با رسیدن به اینجایخندید افکارش، چیزی که جینآورد چون-هی از یخدان بیرون آورد...
«توفوی بادام! اون توفوی بادام روسپس آماده کرده! آه، پس استراتژیش اینمرده بوده که عمداً دیرتر بیرون بیارتش.»
دسر وقتی خودش رورئیس نشون میده که دقیقاًنفس جای دسر سرو بشه.
گون هونمیان با خودشهمراهی فکر کرد:
«همونطور کهدرهمشکستهاش از خانوادهخندید جگال انتظار میرفت.
تو این شرایط، هرچی چاشنی غذایسپس من قویتر باشه، توفوی بادامی که بعدشاتحاد میخورن شیرینتر و دلچسبتر به نظر میاد.
داره از غذای منرئیس استفاده میکنه تا غذاینفس خودش رو بهتر جلوه بده.
یعنی این همونجسدها استراتژیِ ضربه زدن بعدنمیتواند از ضربه اول حریفه؟»
تو هنر آشپزی هم یه حرکت عمیق وآورد استراتژیک وجود داره که میذاری حریف اول ضربهاش روپوست بزنه و بعد تو ضربه نهایی رو وارد میکنی.
این همون روشیه کهشادی با یه دسر اینچنینی، پرزهایآورد چشایی داورها رو تسخیر میکنی.
«فکر میکردم یه تازهکارهرئیس که قبلاً فقط یه بارغرور تو مسابقه آشپزی برنده شده...
باورم نمیشه تاجسدها این حد دستممیداد رو خونده باشه.»
توفوی بادام.
اسم «توفو» روش گذاشتنشادی چون ظاهرش شبیه توفوئه، اماآورد در واقع اصلاً توفو نیست.
به زبون ساده، یهرئیس جور پودینگه که بانفس برنج و شیر درست میشه.
توش ترکیباتی مثلجسدها هسته زردآلو، آجیل، عسلنمیتواند و شکر هم داره.
یه دسردرهمشکستهاش فوقالعاده محبوب توسپس چین و ژاپن!
اینقدر طرفدار داره که همخندید به صورت دستساز میفروشنش و همصورت تو سوپرمارکتها به راحتی پیدا میشه.
«یکی ازاعضایی دوستام عاشق اینبکشند توفوی بادام بود.»
یه فروشگاه بزرگ تو توکیو هست کهنمیتواند مربوط به بازیهای نقشآفرینی و داستانیه، اونرهبر همیشه میرفت اونجا تا از اینا بخوره.
بعضی وقتا حتی آنلاینخندید سفارش میداد و میفرستادآورد درِ خونه جین چون-هی.
میگفت قراره یه کوپنیشادی همراهش بیاد و ازم میخواستآورد شمارهاش رو براش پیامک کنم.
نمیدونم قضیهاش چی بود، اما به نظرهیجانانگیزی میرسید اون کوپنی که همراهش بود، خیلیدستش براش مهمتر از خود توفوی بادام بود.
«توفوی بادام درجسدها اصل دسریه کهمیداد باید گرم خورده بشه.»
اما میگن توشادی جامعه مدرن، سرددستش خوردنش بیشتر مد شده.
«زمان گرفتن و سفت شدن توفوی بادام در حالتآورد عادی خیلی بیشتر طول میکشه، اما من تو فرآیندپوست آمادهسازیش یه کم از هنر تولید یخ کمک گرفتم.»
هنرهای یخیاعضایی تخصص جینرئیس چون-هی بود.
اون حسابی فسفر سوزونده بود تا بفهمهنمیتواند دقیقاً چقدر از هنر تولید یخ استفاده کنهفرقه که یه توفوی بادام بینقص از آب دربیاد.
به لطف همون، تونست یه توفویدستش بادام آماده کنه که کاملاً خودشاتحاد رو گرفته بود و وا نمیرفت.
گون هون گفت:
«با همه اینا، توفوی بادام فقطرابطه یه توفوی بادامه. تو هیچوقت نمیتونیخندید من رو شکست بدی. استاد جوان عمارت!»
«حسودیم میشه.
عجب مچ دست کلفتی داره.»
حتی وسط کری خوندنهای گون هون،سپس جین چون-هی از ته دل داشتمرده به مچ دست اون حسودی میکرد.
اصلاً ربطی به آشپزی نداشت.
اون نگاه از بالا بهنشان پایین و بیخیالیش، نشون میدادباشد که کاملاً مطمئنه قراره ببره.
گون هون وقتی متوجه اینسپس بیخیالی جین چون-هی شد، ازصورت عصبانیت مثل لبو سرخ شد.
«انگار خیلی به خودتشادی مطمئنی. بیا یه شرطی ببندیم!آورد اگه تو این مسابقه ببازی...»
«... اگه ببازم؟»
«باید خبر باختت به منِ گون هون رو تو یهباشد گزارش پزشکی بنویسی و همهجا اعلامیه بزنی! اگه من باختم،وجودیه دستور پخت مخفی خانوادهام برای نودل لیانگپی رو فاش میکنم!»
«اوه.»
واااااااو!
همه فکر میکردن این فقطبکشند یه مسابقه آشپزیه، اما حالادرهمشکستهاش شرطبندی خیلی سنگین شده بود.
تماشاچیا حسابی بهجسدها وجد اومدن ومیداد یکصدا فریاد زدن:
«با این وضعیت،شادی هر کی ببازهدستش آبروش کلاً میره که!»
«منطقی بخوایم حساب کنیم، دیوانه یکتا این بار کارشآورد تمومه. نودل لیانگپی در برابر توفوی بادام، وزن اینپوست دو تا غذا اصلاً با هم قابل مقایسه نیست!»
«دقیقاً. تازه حریفش همین الان قویترینرابطه رقیب دیوانه یکتا رو به راحتیخندید شکست داد. اختلاف مهارتشون هم خیلی زیاده.»
گون هونمیان با خودشهمراهی فکر کرد:
«رسیدیم به جایی که حتیسپس دیوانه یکتا هم دمش روصورت میذاره رو کولش و درمیره.»
اگه میباخت،غرور آبروریزیِ تمامعیاریشادی براش میشد.
اما به عنوان یهرئیس سرآشپز، دلش میخواست اون غرورغرور و تکبرش رو خرد کنه.
میخواست مجبورش کنه حداقل یهنشان کم به این واقعیت اعتراف کنهقوی که احتمال باختنش هم وجود داره.
یه شرطبندی تحقیرآمیز کهخندید باعث میشد کل جیانگهو ازروی شکست جین چون-هی باخبر بشن!
اگه اینجا میباخت، باید قیدخندید تبدیل شدن به یکی از دهصورت سرآشپز برتر زیر آسمان رو میزد!
در همیناعضایی لحظه جینرئیس چون-هی گفت:
«اوه، پس نودل لیانگپی.»
با گفتن این حرف، انگشتاشسپس رو به شکل یه دایره درآورد،مرده انگار که تازه دوزاریش افتاده باشه.
اوووووووووو!
«یا خدا،اعضایی دیوانه یکتا شرطبکشند رو قبول کرد!»
«یعنی اینقدر به خودش مطمئنه؟»
«ولی این مدلی برخوردخندید کردن، بدون داشتن اعتمادآورد به نفسِ کامل غیرممکنه.»
گون هونغرور هم مات وخندید مبهوت مونده بود.
«عقلش رو از دست داده؟بکشند واقعاً فکر میکنه با یهدرهمشکستهاش توفوی بادام خالی میتونه ببره؟»
نودل لیانگپی حاصل تمام زحماتنشان زندگیش و دستور پخت بهجاموندهباشد از پدر و مادرش بود.
ارزش و اعتبار اینخندید غذا براش مثل کوهآورد تای سنگین و باارزش بود.
اصلاً با عقل جور درمیومد که بخواددستش با یه میانوعده که فقط بچهها ازشگذاشت خوششون میاد، جلوی همچین چیزی قد علم کنه؟
این کار دقیقاًمیخواهند مثل کوبیدن تخممرغرابطه به سنگ بود!
«با اینکه اگه ببازه همهچیزشنشان رو از دست میده، بازمباشد میخواد این کار رو بکنه؟»
واااااااااااااو--!
در میان غریودرهمشکستهاش و فریاد جمعیت، چهرهدستش داورها کاملاً جدی شد.
«استاد جوان عمارت. واقعاً...؟»
افراد دیگهای هم بودنخندید که داشتن این صحنهآورد پرهرجومرج رو تماشا میکردن.
ساما هیون و ساما هه.
این خواهر و برادر ژتونهایی رورابطه که نشون میداد روی جین چون-هیخندید شرط بستن، محکم تو مشتشون فشار میدادن.
«برادر. این بارجسدها استاد جوان عمارت شانسنمیتواند اصلی قهرمانیه، مگه نه؟»
«آره، همینه~»
«اما انگارغرور تو خیلیشادی خیالت راحته، برادر؟»
ساما هیوناعضایی فقط داشترئیس لبخند میزد.
ساما هه کهجسدها رفتار ساما هیونمیداد براش عجیب بود، پرسید:
«من حقوق یه ماهمخندید رو شرط بستم، توآورد چقدر شرط بستی برادر؟»
«...»
ساما هیون چیزیمیخواهند در گوش سامارابطه هه زمزمه کرد.
و همون لحظهایجسدها که ساما هه مبلغنمیتواند دقیق رو شنید، گفت:
«نه... دیـ... دیـ... دیوونه شدی!سپس اینهمه پول رو روی یهصورت همچین مسابقه آشپزیای شرط بستی؟ واقعاً؟»
«آره دیگه~»
یعنی برادرش به روشنایی وبکشند عرفان رسیده بود؟ پس چرادرهمشکستهاش داشت همینجوری الکی لبخند میزد؟
ساما هه که میدید در شرف ازنمیتواند دست دادن یه مبلغ باورنکردنی پول هستن،رهبر مثل دیوانهها شروع کرد به جیغ زدن:
«منجیییییی! باید ببرررررری----!»
جین چون-هی تنهادرهمشکستهاش کسی نبود کهسپس شرط بسته بود.
این خواهر ومیخواهند برادر هم تورابطه همون قایق بودن.
مخصوصاً ساما هیون...
«این روزا مد شده که برادرای قسمخورده رو با همصورت دفن کنن؟ آخه چرا باید ثروت برادرم همراه با منجیایکنده که داره با پای خودش میره تو گور، نابود بشه؟!»
با همغرور زنده موندن،شادی با هم مردن!
طوفانِ ورشکستاعضایی شدنِ شانسرئیس اصلی قهرمانی.
کشتیِ جین چون-هیجسدها با دو تامیداد مسافر به راه افتاد.
«منجیییییی، منجیدرهمشکستهاش مننننن! توخندید باید ببرررررری!»
ساما هه رسماًدرهمشکستهاش عقلش رو ازسپس دست داده بود.