چپتر 67: دایسکشن آئورت
0در این دنیا، این وضعیتنامرئی رو به عنوان به هم خوردنآدم تعادل یین و یانگ توصیف میکردن.
معمولاً یه علامت موقتی بود ودرونیتون اینجور عدم تعادلها با دارو، طب سوزنیهمین یا روشهای پرورش انرژی درونی درمان میشد.
اما قضیهخودت نصفالنهارهای قطعبین شده فرق داشت.
وضعیتی بود که تونامرئی اون انرژی یین، انرژی یانگکرد رو میبلعید و قویتر میشد.
نه طب سوزنی و نهنامرئی دارو هیچ اثری نداشتن و حتیآدم اگر هم داشتن، فقط موقتی بود.
فرد میتونست با استفاده از روشهایدرونیتون پرورش انرژی درونی دوام بیاره، اما معمولاًهمین قبل از رسیدن به سن بلوغ میمرد.
«و منبعش هم اطراف قلبه.»
«همونطور که خودت میدونی، دربودن بین نصفالنهارهای قطع شده، اینها علائمبدون نصفالنهارهای قطع شده نه یین هستن.»
استادم با آرامش صحبت میکرد.
جین چون-هی تونست باهمینه تشخیص با چی حقیقی،تشنج جریان چی رو حس کنه.
جین چون-هی چیزیمیدونی رو که حسعلائم کرده بود، توضیح داد.
«شش نصفالنهار اطراف قلب داشتن گرمای بدنتون رو میدزدیدن و قلببدون برای زنده موندن بیش از حد کار میکرد. اگه تکنیکهای چیاونم رو یاد نگرفته بودید، وسط تابستون از سرما یخ میزدید و میمردید.»
«آره. دلیل اینکههمون تا الان تونستمبودن زنده بمونم همینه.»
«پس برای همینه که وقتی انرژی درونیتونمیشه کم میشه، تشنج میکنید. دلیل اینکه اونجگال روز هم از حال رفتید همین بود.»
جگال لین سر تکون داد.
جین چون-هی گفت:اول «من راهی برایجراحی برداشتن نصفالنهارها نمیشناسم.»
اصلاً از همون اولاول نامرئی بودن، پس باکاری جراحی هیچ کاری نمیشد کرد.
«آدم بدون نصفالنهارهاش میمیره.»
«بله. اینم درسته.»
جین چون-هی آهی کشید.
«فعلاً دارید با انرژی درونیتون مقاومت میکنید، اما اونم بهکرد زودی به حد نهاییش میرسه. دایسکشن آئورت از قبل اتفاقفعلاً افتاده و لایه میانی شروع به از بین رفتن کرده.»
آئورت مهمترین شریان بدن ماست.
انسانها از طریقمیدونی آئورت خون رو بههستن تمام نقاط بدن میفرستن.
دایسکشن آئورت.
آئورت ازاصلاً سه لایهاول تشکیل شده.
لایه داخلی،تونستم لایه عضلانی میانیوقتی و لایه خارجی.
وقتی لایه داخلی آسیب میبینه، خون بههستن داخلش هجوم میاره و فشار باعث میشهتونست لایه میانی در امتداد طولش پاره بشه.
تو موارد نادر، بعضی از افراد هیچ دردی حسکرد نمیکنن، اما وقتی مثل وضعیت استاد من پیشرفت کنه،کشید طبیعتاً اونقدر دردناک میشه که آدم رو از حال ببره.
این وضعیت روی خونرسانی به مغز هم تأثیرکاری میذاره، بنابراین از دست دادن هوشیاری اجتنابناپذیره و معمولاًدرسته به اورژانس و بعدش هم جراحی اورژانسی ختم میشه.
با این حال، استادم گفت که مدتمیشه خیلی زیادی از شروع درد میگذره، کهجگال به نوعی تبدیل به یه بیماری مزمن شده.
با توجهخودت به ظاهرش، وضعیتاینها فوقالعاده خطرناکی بود.
دلیل اینکه تا الان پاره نشده بودکاری و اینقدر دوام آورده بود، حتماً اینبله بود که استادم یک استاد تکنیکهای چی بود.
«جریان خون به بالاتنه، یعنی آئورت صعودی، به لطف عمق هنر الهی پنج عنصر توبله وضعیت مناسبیه. به لطف همین، مغزتون تونسته سالم بمونه. اما مشکل آئورت نزولیه. بین علائم نصفالنهارهایلایه قطع شده نه یین، آیا از دست دادن حس یا فلج جزئی تو پایینتنه هم هست؟»
استاد بهتونستم جای جواب دادن،وقتی سر تکون داد.
تازه اونجا بود که جین چون-هی فهمید چرا استادش به ندرتمیکرد از عمارت پزشکی خارج میشد، و چرا حتی اگر هم میرفت، بهنصفالنهار جای استفاده از تکنیکهای حرکتی خودش، از اسب یا کالسکه استفاده میکرد.
تو وضعیت جسمانی فعلیش،نامرئی استفاده از پاها براینمیشد استادش یه بار سنگین بود.
«اینکه زندهاید خودشهمون یه معجزهست. بایدبودن جراحی اورژانسی میشدید.»
اگه میخواستن یه رویکرد جراحی تهاجمی پیش بگیرن، بایدمیکنید تمام بافتهایی که تحت تأثیر چی سردِ نصفالنهارهای قطعراهی شده نه یین قرار گرفته بودن رو خارج میکردن.
اما نه تنها بدن استادش نمیتونست این رو تحمل کنه، بلکه حتیجین اگه اونها رو هم در میآوردن، انرژی یینِ نصفالنهارهای قطع شده نهقلب یین دوباره هجوم میآورد و این تبدیل به یه نبرد بیپایان میشد.
تو اینهمون مرحله، این کاربودن واقعاً خودکشی بود.
«پیوند زدن هم که غیرممکنه.»
قبیلهاش ازتونستم قبل نابودهمینه شده بود.
هیچ سیستم یا تجهیزات پزشکیایاینها وجود نداشت که بشه یهصحبت اهداکننده مناسب از بیرون پیدا کرد.
حتی اگه به طریقی یه فرد سازگارکاری پیدا میکردن که درست سر وقت مرگبله مغزیش اعلام میشد، رسوندنش به موقع غیرممکن بود.
و بعد از اون،اول دوباره مبارزه با انرژیکاری یین در انتظارشون بود.
«در نهایت، چیزیبمونم که باقی میمونه...درونیتون یه استنت گرافت آئورته.»
یه جایگزین رگ خونی مصنوعی.
روشی بود که تو اونبودن یه استنت رو از طریق شریانبدون فمورال به سمت قلب وارد میکردن.
به این ترتیب، استنت جایگزین آئورت پاره شدهکاری میشد، بار رو به شدت کاهش میداد واینم خطر پارگی رو به میزان قابل توجهی پایین میآورد.
جین چون-هی گفت: «هیچ عجیب نیستدرونیتون اگه هر لحظه پاره بشه، ورفتید همون لحظهای که پاره بشه، کار تمومه.»
«چقدر عجیبه. من همیشه کسی بودم که بااستادم مریضا از مرگ حرف میزد، اما فکرش روحقیقی هم نمیکردم روزی برسه که خودم اینطوری بشنومش.»
استادم طوری حرف میزدنامرئی انگار داره درباره یهنمیشد نفر دیگه صحبت میکنه.
جگال لین بعد از اینکه مدتبودن طولانی به توضیحات درباره استنت آئورت گوشنصفالنهارهاش داد، پرسید: «اگه موفقیتآمیز باشه، درمان میشم؟»
جین چون-هیتونستم سرش روهمینه تکون داد.
«فقط ازخودت یه بحرانبین خطرناک عبور میکنید.»
«مگه انجام خود جراحی به اینجراحی معنی نیست که در هر صورتنصفالنهارهاش باید جونم رو به خطر بندازم؟»
«بله.»
طنز تلخ یه جراح.
برای برداشتن یک قدمبین به سمت بهبودی، آدم بایدآرامش جونش رو به خطر میانداخت.
با این حال، بیماریهاینامرئی زیادی وجود داشتن که باکرد یه جراحی ساده حل نمیشدن.
اگه اینطور میشد، آدم بایدنامرئی هر بار برای زنده موندنکرد مدام جونش رو به خطر میانداخت.
جین چون-هیتونستم با خودشهمینه فکر کرد.
«یه همکاری...خودت به یهبین همکاری تیمی نیازه...»
چرا یه بیمارستاناول کامل نتونسته بودجراحی وارد دنیای رزمی بشه؟
اصلاً منطقی بود کهاول جین چون-هی بتونه همه اینانمیشد رو به تنهایی مدیریت کنه؟
جین چون-هی ادامه داد.
دانشی که تو اینبین دنیا به دست آوردهاستادم بود خودش رو نشون داد.
«همینطور دارم به یه نقشهبودن برای تقویتش از داخل باآدم استفاده از استنت فکر میکنم.»
«تقویت از داخل. منظورت اینه که میخوایجراحی به زور یه تشکیلات آغشته به چیمیمیره آتش رو پیوند بزنی؟ یه مکانیزم تشکیلات؟»
از دیدگاه دانشبمونم دنیای رزمی، شایددرونیتون اینطوری به نظر میرسید.
اما کاملاً هم اشتباه نبود.
«نمیتونم جواب قطعی بهتون بدم.»
این یه بیماری قلبی مدرن و ساده نبود، بلکه نصفالنهارهایکرد قطع شده دردسرسازی بودن که تو دنیای رزمی وجود داشتن ودارید این قضیه رو بیشتر از پیش به یه سردرد تبدیل میکرد.
نصفالنهارهای قطع شده باهمینه این ویژگی که بهتشنج طور غیرطبیعی گرما رو میدزدیدن.
«این فانتزیه،خودت فانتزی یعنیبین دقیقاً همین.»
اما اینکه واقعاًاول وجود داشت، حتیجراحی خارقالعادهتر هم بود.
چیزهایی مثل کرمهای گواول که با پزشکی مدرن قابلنمیشد توضیح نبودند، اینجا وجود داشتند.
«به هر حال، باهمینه روشهای خودم به تنهایی،تشنج محدودیتهایی برای کارام دارم.»
پس، اگه دانش خانواده جگال روعلائم به کار میگرفت، امکانپذیر بود؟ این فکریچون بود که تو سر جین چون-هی میچرخید.
نیاز به یهاول طرز فکر انعطافپذیرجراحی و باز بود.
«گفتی بدن انسان یه جهان کوچیکه، و با نگاهی به سوابق پزشکی جگال، میشهمیمیره دید که بیسابقه هم نبوده. اما این کار نیاز داره که شخص با چی آتشاتفاق تو بدنش زندگی کنه، پس چیزی نیست که بشه روی یه آدم معمولی انجامش داد.»
«همم...»
سوابق پزشکی جگال.
به زبون زمین مدرن،نامرئی میشد بهش گفت یه مجموعهکرد از پروندههای پزشکی و پایاننامهها.
این سوابق شامل پروندههای درمانی وبودن علائم بیمارانی بود که تو گذشتهبدون به خانواده جگال مراجعه کرده بودند.
برای جین چون-هی، اینهمینه از هر کتابچه راهنمایتشنج مخفی دیگهای مهمتر بود.
به همین خاطر،میدونی اون رو بارهاعلائم و بارها میخوند.
اولش فهمیدن اصطلاحات سخت بود،بودن چون پزشکان این دنیا همآدم از مخففهای زیادی استفاده میکردند.
فقط بعد از به دستنامرئی آوردن یه سری دانشها بودکرد که بالاخره تونست متوجه بشه.
«ما به قرصبمونم درونی یه کپور آتشینمیشه دههزار ساله نیاز داریم.»
یه کپور آتشین.
کپوری بود کهاول تو چشمههای آبجراحی گرم زندگی میکرد.
هرچی بیشتر عمر میکرد، چینامرئی آتش بیشتری تو بدنش متراکم میشدآدم تا یه قرص درونی شکل بگیره.
قرصهای درونی دنیای رزمی واقعاً چیزهایدرونیتون عجیبی بودن؛ میگفتن میشه اونها رو خوردهمین و به عنوان انرژی درونی جذبشون کرد.
بسته به نوع قرصبین درونی، بافتشون میتونست ازاستادم نرم تا سخت متغیر باشه.
طبق سوابق، قرص درونی کپور آتشین حالتکاری کشسانی داشت و بیشتر به سمت سختیبله متمایل بود، که جای شکرش باقی بود.
مخصوصاً موجودی مثل کپور آتشین دههزار ساله،جراحی دوامش غیرقابل انکار بود و گفته میشدمیمیره که حاوی مقدار باورنکردنیای از انرژی یانگ افراطیه.
برای درمان نصفالنهارهای قطع شده نهدرونیتون یین، که به خاطر انرژی یینرفتید منجر به مرگ میشد، عالی بود.
هیچ پسزدنی در کار نبود، و تا زمانی که استادش عمداًمیکرد سعی نمیکرد اون رو مصرف کنه، به این راحتیها جذب نمیشدداد و همین اون رو به یه ماده خوب برای استنت تبدیل میکرد.
سوابق پزشکی جگال ازنامرئی قبل شامل سوابق تحقیقاتی باکرد استفاده از کپورهای آتشین بود.
با اینکه چندتا آزمایش روی حیوانات ضروریجراحی بود، اما با توجه به ماهیت قرصهایمیمیره روحی، به اندازه کافی معقول به نظر میرسید.
استادم گفت: «نه فرقه گدایان و نه قبیله هائومیکنید هیچ اطلاعاتی درباره اینکه یه کپور آتشین دههزار ساله کجابرداشتن زندگی میکنه نداشتن. فکر میکنی بتونی یکیش رو پیدا کنی؟»
شاید یه ایده جراحی نبود، اما بههستن نظر میرسید استادم از قبل دنبال قرصتونست درونی یه کپور آتشین دههزار ساله گشته بود.
«مگه نمیگن که خلوص نیت بینهایتجراحی میتونه آسمونها رو به حرکت دربیاره؟نصفالنهارهاش مطمئنم آسمونها به قلبم جواب میدن.»
این چرت و پرت بود.
یه جایی توبمونم یه رمان بهشدرونیتون اشاره شده بود.
البته، پیدا کردنش آسون نبود،اینها و فقط رفتن به اونجاصحبت نیاز به ریسکهای زیادی داشت.
طبق برنامه قرار بود حداقل ده سالکاری دیگه کشف بشه، پس تنها کاری که بایداینم میکردن این بود که خودشون اول کشفش کنن.
«...»
استادم با چشمهایبمونم ریز شده بهدرونیتون جین چون-هی نگاه کرد.
با این حال، جین چون-هی چارهایعلائم نداشت جز اینکه خودش رو توجین این مورد به اون راه بزنه.
«راستی، استاد، آمادهسازیهااول برای مجمع اژدها وکاری ققنوس خوب پیش میره؟»
جین چون-هیاصلاً موضوع رواول عوض کرد.
«ما همیشه آماده میشیم، اما این بارمیشه بهطور خاصی ویژهست. انتظارات بالایی برای دارویجگال جدید از عمارت پزشکی فلس سفید وجود داره.»
قرص فلس سفید.
«با اینکه هنوز مخفی نگهبودن داشته شده، اما به نظرآدم میرسه خبرا حسابی پخش شده.»
استادم سر تکون داد.
«با درمان این همههمینه بیمار، مخفی نگه داشتنش سخته.میکنید همه انتظارات خیلی بالایی دارن.»
«فکر کنم پزشکان عمارتبین به خاطر همین باید حسابیآرامش تو استرس و فشار باشن.»
«آره. هرچی انتظارات براینامرئی یه رویداد بیشتر باشه، هرکرد اشتباهی بیشتر به چشم میاد.»
«اما به همین دلیلهاول که این یه شانس براینمیشد به دست آوردن فرصتهای دیگهست.»
چشمهای استادم نیمهباز شد.
یه کم چایمیدونی ریخت و دادعلائم دست جین چون-هی.
«پیشنهادات زیادی میاد. ایننامرئی وظیفه یه رهبره کهنمیشد از بینشون انتخاب کنه.»
یه برفاصلاً دلگیر شروعاول به باریدن کرد.
برف همیشگی رویبمونم قله کوه، بهطوردرونیتون استثنایی سرد احساس میشد.
شروع زمستون، نشانهای بودبین که مجمع اژدها واستادم ققنوس هم داره شروع میشه.
استادم و استادان تالارنامرئی همگی به سمت اتحادنمیشد رزمی راه افتاده بودن.
مجمع اژدها وهمون ققنوس یه رویداد مهمجراحی تو دنیای رزمی بود.
اونقدر مهم کهبمونم کل یه عمارتدرونیتون پزشکی باید جابهجا میشد.
به لطف اینمیدونی قضیه، عمارت پزشکیعلائم نسبتاً ساکت بود.
و تعداد بیمارانی کهنامرئی به عمارت آورده میشدن همکرد تو این دوره کم بود.
«میشه گفت به ایناول خاطره که همه رفتنکاری به اتحاد رزمی، ارباب جوان.»
«مدیرکل یو، شما باهاشون نمیری؟»
جین چون-هی اخم کرد.
یوهو نوچنوچ کرد.
«اگه منم میرفتم،همون کی جای خالیبودن استاد رو پر میکرد؟»
«درسته. استادم نگران بود که تعداد آدمایی کهتشنج بهم رسیدگی میکنن کم بشه. شما میتونی فقطتکون کارت رو انجام بدی، مدیرکل یو. رسیدگی به من.»
«ارباب جوان.»
«بله؟»
«دلت میخواد بمیری؟»
«هاهاها! فقط شوخی کردم.»
جین چون-هی با پرروییبین چاییای که یوهو براشاستادم ریخته بود رو سر کشید.
«خب، فکر کنم منو جا گذاشتن چون فکرنمیشد میکردن نمیشه به تنهایی بهت اعتماد کرد، ارباب جوان.آهی یه بچه هنوزم یه بچهست. تنهایی چیکار میتونی بکنی؟»
با نادیده گرفتن کامل شأن و احترامجراحی همدیگه، این دو نفر یه بار دیگهمیمیره فقط چیزایی رو گفتن که دلشون میخواست.
«اوه. یه نامه رسیده.»
«یه نامه؟»
«آره.»
یه چیزیاصلاً از تواول لباسش درآورد.
یه جعبه چوبی سیاه بود.
جین چون-هی در حالی کهاینها متعجب بود چیه، خواست بازشصحبت کنه که یوهو گفت: «ارباب جوان.»
«بله؟»
«میخوای جلوی بقیه بازش کنی؟ البته بازمجراحی میگم، تو تو سنی هستی که دلتمیمیره میخواد بشی دشمن شماره یک دنیای رزمی.»
«منظورت از این حرف چیه؟»
«فکر میکنیخودت این جعبه ازاینها کجا اومده؟ سو-جو؟»
تازه اون موقع بود کهبودن جین چون-هی با یه تکونآدم به خودش اومد و فهمید.
یوهو بااصلاً یه نیشخنداول گشاد نگاهش کرد.
«خیلی راه داریبمونم تا بشنوی کهدرونیتون بهت بگم ارباب جوان.»
«خب، خب، بعد از مدتهااینها یه بار گول خوردم. فکرصحبت کنم یوهو رو خیلی اذیت کردم.»
جین چون-هی برای یه لحظه بهجراحی کارای خودش فکر کرد... قبل از اینکهمیمیره بلافاصله با باز کردن جعبه فریاد بزنه.
«عجب هدیهای!اصلاً مدیرکل یو،اول خیلی! خیلی! ممنونم!»
معنیش این بودبمونم که: بیا بادرونیتون هم غرق بشیم.
یوهو که جا خورده بود،اینها جین چون-هی رو گرفت وصحبت پرت کرد تو اتاق بغلی.