چپتر 762: فصل هفتصد و شصت و دو
0در راه برگشت،درست جین چون-هی نگاهیبیارمش به اکسیر شبهبودا انداخت.
«یک اکسیر ناشناخته... خیلی احمقانهست که مثل شینونگ، امپراتور شعله،حسابی خودم بخورمش تا اثرش رو تست کنم... تو همچین مواقعی،لطفا به کسی نیاز دارم که تو جادوگری و طلسم استاد باشه.»
فقط دونستن جادوگری کافی نبود.
«کسی که یکم ازعجله پزشکی سر در بیارهحسابی و بتونه روش تحقیق کنه.»
جواب این سوال یوهو بود.
«یوهو. دلم برات تنگ شده.»
جین چون-هیکرد بدجوری دلتنگسودا یوهو شده بود.
و...
«اون میمون شیمیدان الان کجاست؟»
باید عجله کنم و اون یاروعجله رو بگیرم... نه، باید درست و حسابیتیم راضیش کنم و بیارمش تو تیم خودم.
با اینکرد فکر، به جایگاهفراوونه مهمانان ویژه رسید.
«همگی، لطفا استراحت کنید.عجله من میرم یکم گوشتحسابی مزهدار کنم و برگردم.»
با وجود یک بچه توراضیش جمعشون، یک دهن دیگه هممهمانان برای غذا دادن اضافه شده بود.
حالا که اوضاع اینطوری شده بود،عجله احتمالا بهترین کار این بود کهبیارمش تو طول روز آشپزخونه رو قرض بگیره.
جین چون-هی سری بهسودا آشپزخونه زد، یکم آشپزیدالگونا ساده کرد و برگشت.
«تو این شهر سوداعجله فراوونه، شاید بهتر باشهحسابی یکم دیگه دالگونا درست کنم.»
تو دشتهای مرکزی خیلی گرونراضیش بود، اما اینجا، این مادهمهمانان از آب هم ارزونتر بود.
«حتی پیرمردهای هشتاد ساله هم باعجله این دندونهاشون رو مسواک میزنن وبیارمش برای مصارف دارویی ازش استفاده میکنن.»
خندهدار بود که میدید چطورفراوونه با دقت به اینجور چیزها میرسیدنگرون اما وعدههای غذاییشون رو جا مینداختن.
مخصوصا اون نوعی که تو آشپزخونه قلعه استفادهحسابی میشد و درمانگرهای محلی ارتقاش داده بودن؛ پزرسید میدادن که طعم غذا رو خیلی بهتر میکنه.
الان دیگه به ندرت ازشراضیش استفاده میشد، اما حیف نبودمهمانان همچین چیزی بدون استفاده بمونه؟
«هیچ غذایی نیست،الان اما تمام ادویههاعجله رو خوب ذخیره کردن.»
آشپزخونهای که همیشه تمیزسودا نگه داشته میشد اما بهدشتهای ندرت کسی ازش استفاده میکرد.
بنابراین.
جلز و ولز—
شکر روشیمیدان جوشوند تاکجاست دالگونا درست کنه.
میخواست روش شکلهای مختلف قالب بزنه، امابهتر وقت این کارها رو نداشت، برای همینماده فقط سرسری درستش کرد و گذاشت خنک بشه.
«اوه، خوشمزه به نظر میاد.»
تا وقتی خنک بشه، گوشت بره رو توفکر آبگوشتی که از قبل آماده کرده بود انداخت ومیرم گذاشت آروم بجوشه تا چیزی شبیه کاری درست کنه.
کلی غذاشیمیدان درست کردکجاست و رفت داخل.
وقتی برگشت،کرد اون دوسودا نفر رفته بودن.
یادداشتی بهکجاست جا موندهعجله بود که میگفت:
-ما جداگانهبگیرم اطراف روحسابی میگردیم و برمیگردیم.
با دیدن اینکه جاشیکجاست هم نیست، به نظربگیرم میرسید با هم رفته بودن.
«برم همونکرد مسافرخونهای کهسودا دیروز رفتم؟»
کنجکاو بود ببینه چهعجله بلایی سر آدمهایی کهحسابی بیهوش کرده بود، اومده.
تو فکر بود کهحسابی بعد از اونطوری کتکفکر خوردن، وضعیت جسمیشون چطوره.
«اول یه چیزی بخوریم.»
اینکه بچهها برنجشهر سرد بخورن یک حرفبهتر بود، اما خودش نه.
بعد از اون همه کار،یارو قبل از اینکه دوباره راه بیفته،تیم حقش یک وعده غذای گرم بود.
«اوه، شما اینجایید! قدیس سفید!»
به محض اینکه جینسودا چون-هی رسید، صاحب مسافرخونهدالگونا فورا بهش خوشامد گفت.
با یککجاست برآمدگی بزرگعجله پشت سرش.
«...»
وقتی جین چون-هی بهش خیرهباید شد، صاحب مسافرخونه که نگاهش روراضیش حس کرده بود، خنده معذبی کرد.
«خب، راستش، حتما دیروز خیلیفراوونه نوشیدم، چون وقتی امروز صبحمرکزی بیدار شدم، اینطوری زخمی شده بودم.»
«فکر میکنی فقطباید خودتی؟ همه ازبگیرم حال رفته بودن.»
«واهاهاهاها!»
مردم زدند زیر خنده.
مردی اونجا بود که چشمش کبود شده بود، یکی دیگه جایگرون چیزی شبیه گازگرفتگی سگ رو ران پاش بود، و حتی یکمیزنن نفر هم رد بینقص کف دست جین چون-هی رو شکمش مونده بود.
همه فقط فرض کرده بودنیارو که تا حد مرگ مست کردنتیم و حافظهشون رو از دست دادن.
«زخمها... قطعا سریع خوب میشن، اما کاملاتیم محو نمیشن. و هیچ خاطرهای هم ازلطفا زمانی که تبدیل به هیولا شده بودن، ندارن.»
جین چون-هی باهاشون همراهی کردباید و قبل از اینکه دوبارهحسابی بزنه بیرون، چند تا سوال پرسید.
همونطور که به پرسسودا و جو ادامه میداد،دالگونا متوجه یک چیزی شد.
«مردم اینجا خیلی مهربونن...»
فقط مهربون نبودن.
وقتی تو خیابون محکم تنهاش بهعجله کسی میخورد، اونها اولین نفری بودنبیارمش که تعظیم میکردن و عذرخواهی میکردن.
در حالت عادی، مردم اول از یکبهتر غریبه عذرخواهی نمیکردن، چه برسه به اینکه پیشنهادارزونتر بدن پماد بمالن و ازش بخوان صبر کنه.
به هر حال، تو این دنیابگیرم که پرداخت پول برای درمان یکفکر چیز بدیهی بود، دارو قیمت بالایی داشت.
هیچ فرقی با دشتهایحسابی مرکزی نداشت که پمادهایفکر زخم اونجا همقیمت طلا بودن.
تو مناطقشیمیدان بیرونی همکجاست اوضاع همین بود.
پیشنهاد مالیدن پماد به کسی که تازه بهشدالگونا تنه زدی، با استانداردهای این مکان، کاری بودحتی که فقط از یک کلاهبردار یا یک دیوانه برمیاومد.
از اون عجیبتر،باید هیچ صدای دعواییبگیرم تو بازار نشنید.
مگه از اول تاریخ، بازار یک میدان جنگفکر مقدس بین خریدار و فروشنده نبود، جایی که حتیمیرم فروشندهها هم در صورت بحث، با هم درگیر میشدن؟
«تچ، ولیشیمیدان قیمتها روکجاست پایین نمیارن.»
حیف شد.
با این حال، همه تو بازاربگیرم طوری میخندیدن و لبخند میزدن که انگارجایگاه تو قلب هر کدومشون یک خورشید بود.
حس غریبانهایبگیرم داشت، انگار همهراضیش ماسک زده بودن.
حتی یکشیمیدان گدا همکجاست تو خیابونها نبود.
اگه کسی توشهر سختی بود، بقیه اولبهتر میرفتن و کمکش میکردن.
«این تاثیر اکسیره؟باید به زور اونهابگیرم رو خوب میکنه؟»
این بار،بگیرم به سمتحسابی معدن راه افتاد.
«آره. معدنشیمیدان قطعا باید یهباید جای داغون باشه.»
دلیلی داشت که معادنسودا آخرین پناهگاه برای آدمهایی بودندشتهای که نمیتونستن بدهیهاشون رو بپردازن.
کار اونجا تاباید این حد سخت،بگیرم دردناک و عمرکمکن بود.
از اون شغلهایی بود کهراضیش حتی اگه پول هم میدادی،مهمانان کسی حاضر نبود انجامش بده.
تق، تق!
مردم داشتن سودا استخراج میکردن.
استخراج سنگهای سودا شاید تصویر کندن مواد معدنی توراضیش معادن زغالسنگ قدیمی رو به ذهن متبادر میکرد، اما معدناستراحت ناترون این شهر تو واقعیت بیشتر شبیه نمکزارهای پلکانی بود.
اما کارشبگیرم به همونحسابی اندازه سخت بود.
«اوهو! یهشیمیدان تیکه حسابیکجاست سفت دراومد.»
«اووه، عالیه! منمشهر نباید کم بیارم وبهتر باید سخت کار کنم!»
«واهاهاها! اگه همه باعجله هم برای استخراج سوداحسابی کار کنیم، شهرمان ثروتمندتر نمیشه؟»
«درسته، درسته. همینه!»
«به امید یک آینده روشن!»
«به امید آینده!»
به دلایلی، جین چون-هیعجله حس میکرد مثل یک مگسراضیش تو یک اتاق کاملا سفیده.
حتی یکبگیرم نفر هم موقعراضیش کار فحش نمیداد.
«ها، اینها دیوانهان؟»
حتی تو کتاب ریاضی مدرسه که یونگ-هی و چول-سو،دشتهای سون-یی و مین-سو، بادوکی و نابی با سرعت دههشتاد کیلومتر بر ساعت جستوخیز میکردن، همچین متنی وجود نداشت.
با اینکه هیچوقت نمیشد فهمید چرا اصرار داشتن به شکلبیارمش یک مثلث متساویالساقین دور حیاط مدرسه بدونن، اما حتی اونهاکنید هم اینقدر روشن، شفاف، زیبا و با نشاط زندگی نمیکردن.
«این دیگه چه وضعشه؟»
تا زمانی که اطرافکجاست رو خوب نگاه کرد،بگیرم خورشید داشت غروب میکرد.
جین چون-هیکرد تصمیم گرفتسودا به اقامتگاهش برگرده.
وقتی رسید، پسر اربابعجله استان داشت با یکحسابی عروسک کاغذی کوچک بازی میکرد.
عروسک کاغذی طوری حرکتحسابی میکرد که انگار زنده استجایگاه و همبازی پسرک شده بود.
«برگشتی؟»
جاشی از قبل رسیده بود.
به نظر میرسید جاشیعجله عروسک کاغذی رو ساختهحسابی بود و داشت کنترلش میکرد.
«جاشی قطعابگیرم تو بازی باراضیش بچهها مهارت داره.»
این نشان میدادالان که چقدر عاشقعجله اوشای مرحوم بوده است.
«آره، برگشتم. اینجا واقعاً جایفراوونه عجیبیه. حتی رفتار مردم تویمرکزی روز هم غیرعادی به نظر میرسه.»
«دقیقاً. همهچیز به همعجله ریختهست. حتی مفهوم مرگحسابی و زندگی هم تحریف شده.»
«منظورت چیه؟»
با شنیدن اینالان حرف، چشمان جینعجله چون-هی کمی گرد شد.
«دیروز قبل از اینکه بیای، چندشاید تا راکشاسا رو کشتم. تا وقتی تواینجا بهم نگفتی، اصلاً نمیدونستم اونا آدم هستن.»
«آره…»
اصلاً قصد نداشتدرست او را به خاطرتیم این موضوع سرزنش کند.
مگه همونها سعیالان نکرده بودند جاشیعجله را زنده زنده بخورند؟
اما چیزی کهشهر از دهان جاشی بیرونبهتر آمد، کاملاً غیرمنتظره بود.
«اما همونهاییکجاست که کشتهعجله بودم، زنده بودن.»
«چی؟»
«اونا دوباره زندهالان شده بودن. انگار مرگشونیارو فقط یه دروغ بوده.»
اصلاً با عقل جور درمیآمد؟
«آدمها که هیولاهای توی بازی ویدیوییبگیرم نیستن! پس این دیگه چه مسخرهبازیایه؟فکر یعنی وقتی روز میشه همینطوری ریسپاون میشن؟»
درست در هماندرست لحظه، پسر ارباببیارمش ایالت به حرف آمد.
«راکشاساها نمیمیرن.شیمیدان اونا توی روزباید دوباره زنده میشن.»
این دیگه واقعاً غیرمنتظره بود.
همه مهربانکجاست بودند وعجله هیچکس نمیمرد.
شبها تبدیل بهدرست هیولا میشدند، اما هیچکستیم چیزی به یاد نمیآورد.
شهری کهشیمیدان هیچکس درکجاست آن گرسنه نمیماند.
بچه با پشت دست،سودا چشمان قرمز و پفکردهاشدالگونا را سریع پاک کرد.
«عجیب نیست؟ همه آدمهای خوبی بودن و بابا همراضیش میخواست بهترین و مهربانانهترین راه رو پیدا کنه تالطفا کسی آسیب نبینه، پس چرا جایی که بهش رسیدیم، جهنمه؟»
جین چون-هیبگیرم دست رویحسابی سر بچه کشید.
موهای رویشیمیدان سرش از عرقباید نمدار شده بود.
هر بار که این بچهفراوونه گریه میکرد، فرق سرش قرمزمرکزی میشد و حسابی عرق میکرد.
بوی زندگی میداد.
این یعنی بچهدرست هنوز زنده بودبیارمش و داشت بزرگ میشد.
«این سر چند بار دیگه بایدعجله خیس عرق بشه تا بالاخره بتونهبیارمش به یه آدم بالغ تبدیل بشه؟»
جین چون-هیکرد بچه راسودا در آغوش گرفت.
بچه آنقدر گریه کردهعجله بود که حتی زیرحسابی بغلش هم خیس عرق بود.
«چقدر خوب میشد اگهحسابی آدمهای خوب همیشه میتونستنفکر انتخابهای درستی داشته باشن، نه؟»
چند تا کلاهبردار توی اینباید دنیا وجود داشتند که دقیقاً همینراضیش آدمهای خوب را طعمه خودشان میکردند؟
«سرمایهگذاریهای شکستخورده، ضامن وامسودا شدن، بازاریابی شبکهای… دقیقاًدالگونا از همین جنس چیزهاست.»
بهخصوص بازاریابی شبکهای یا همون شرکتهایبگیرم هرمی، که اغلب با خودکشی قربانیها وجایگاه حتی باعث و بانیهای ماجرا ختم میشد.
مقصر ماجرا، مگر اینکه خودش بنیانگذار یا یکی از مدیران ارشد شبکه بود،همگی معمولاً فقط یک آدم ساده بود که از سود زیادش ذوقزده میشد وبرای از روی حسننیت، بقیه رو هم وارد میکرد تا با هم پول دربیاورند.
و وقتی تازهالان میفهمیدند که تویعجله یه تله هرمی افتادن…
وقتی میفهمیدند که خانوادهسودا و عزیزانشون را بادالگونا دستهای خودشان به جهنم کشاندهاند…
وقتی تمام پسانداز بازنشستگیشان بهیارو باد میرفت و تنها چیزی کهتیم برایشان میماند، کوهی از بدهی بود…
وقتی خانهشان در آستانه مصادره بودبیارمش و پلیس مدام احضارشان میکرد، دقیقاًرسید همانجا بود که تصمیم به خودکشی میگرفتند.
حداقل برای اینکهالان این بدهی لعنتی بهیارو بچههایشان به ارث نرسد.
«اگه خودکشیشون نصفهونیمه بمونهسودا و نمیرن، معمولاً روی تختدشتهای یه بیمارستان به هوش میان.»
و بعدشکجاست دوباره میرن کهیارو خودشون رو بکشن.
چون واقعیت که تغییری نکرده.
بازجوییهای پلیس امروز هم ادامه داره،عجله پولهای بازنشستگی برنمیگرده و برادرها و خواهرهایتیم عزیزشون همگی دارن توی جهنم دستوپا میزنن.
«اگه تو خودکشی نیمهموفقسودا باشن، معمولاً از قبولدالگونا درمانهای حفظ حیات امتناع میکنن.»
سرپرست خانوادهکجاست مرگ روعجله انتخاب میکنه.
چون طبق قوانین کره، تنهاراضیش با مردن میتونن خانوادهشون رو ازویژه زیر بار این بدهی نجات بدن.
اگر ذاتاً آدمهای شروری بودند،باید اگر واقعاً پستفطرت بودند، اصلاًحسابی نیازی نبود نگران این چیزها باشند.
همون لحظهای که میفهمیدند سرشان کلاه رفته،بهتر دست به هر کاری میزدند تا یه قربانیارزونتر دیگه پیدا کنند و خودشان را نجات بدهند.
کسانی که خودکشی را انتخاب میکنند، معمولاًدرست آدمهای نسبتاً دلرحمی هستند. همانهایی که تا حدیویژه با درد دیگران همدردی میکنند؛ همان آدمهای معمولی.
مردم عادی جامعه.
«مردم کل این شهرکجاست ضامن همدیگه شدن وبگیرم دستهجمعی به جهنم رفتن.»
رهبری واقعاً بار سنگینیه.
«توی بازاریابی شبکهای، تا وقتی که تحقیقات پلیسحسابی شروع بشه، همه خودکشی کردن، فقط یه رئیس مترسکهمگی گیر میفته و مجرم اصلی به خارج فرار کرده.
برام جالبه بدونمدرست این بار قرارهبیارمش چطوری پیش بره.»
جاشی به حرف آمد.
«یه مشکلکرد دیگه همسودا وجود داره.»
«چی؟»
«در هر صورت، از دید آدمهایی که هیچ خاطرهای ندارن، اینجا یه بهشت واقعیه. اونااستراحت نمیدونن که هر شب دارن آدم میخورن. اینجا دنیاییه که نه توش مرگی هست و نهاوضاع گرسنگی. من و تو ممکنه همون مهمونهای ناخواندهای باشیم که قراره این بهشت رو نابود کنن.»
«……»
سکوتی سنگینکرد در اتاقسودا سایه انداخت.
در نهایت،کجاست یهو ها-ریونعجله به حرف آمد.
«خب که چی؟»
«منظورت چیه؟»
«میخوای به اون آدمهایی که تا الان خورده شدن بگی که تصمیم گرفتی روی همهچیز چشم ببندی، فقط به خاطر اینکه اینجا برایمصارف بقیه یه بهشته؟ یا میخوای بگی هیچ اشکالی نداره که مردم اینجا تمام ثروت و داراییشون رو به فرقه مایتریا یا فرقه جاودانهبودن خون تقدیم کنن، سنگهای سوداشون رو بفروشن و ایمانشون رو دو دستی تقدیم کنن؟ فقط به حال خودشون رهاشون کنیم چون اینجا یه بهشته؟»
«اما اگه این آرامش رویارو به هم بزنیم، قطعاً خیلیهابیارمش توی این مسیر کشته میشن.»
«این "آرامش" دقیقاً از دید چه کسیه؟تیم میتونی ادعا کنی اونایی که خورده شدن،لطفا توی آرامش خورده شدن؟ جادوگر... جواب بده.»
چشمان سیاه و تاریک یهوباید ها-ریون که هیچ نوری در آنهاراضیش دیده نمیشد، به جاشی خیره ماند.
خوشبختانه هیچکرد نیت قتلی ازفراوونه خودش ساطع نمیکرد.
در مقابل، سایهایباید از اندوه رویبگیرم چشمان جاشی نشست.
به نظر میرسیددرست داشت به اوشایبیارمش مرحوم فکر میکرد.
یهو ها-ریون گفت: «شر، شَرّه.باید استفاده از اون از روی نادانی،راضیش هیچوقت این کار رو توجیه نمیکنه.»
در نهایت، جین چون-هیسودا بعد از اینکه افکارش رادشتهای جمعوجور کرد، به حرف آمد.
«خب، من پیرو هیچ فلسفه بزرگ و پیچیدهای نیستم. راستشبیارمش رو بخواید، من از اون آدمهای کوتهفکریم که وقتی پایکنید سود و منفعت وسط باشه، خیلی دقیق و حسابگر میشن.»
جین چون-هیبگیرم پشت سرشحسابی را خاراند.
«اگه اوضاع همینطوری بمونه، توی وارداتعجله سنگهای سودا به مشکل میخوریم. تازه، منتیم الان یه سهمی از این معدن دارم.»
جین چون-هی عمداًشهر بحث منافع شخصیاششاید را پیش کشید.
این نقابِ یک آدمعجله بالغ بود که نمیخواست سرشراضیش کلاه برود و ضرر کند.
و همین نقاب، گاهی به اوبیارمش شجاعت این را میداد تا توی کارهاییهمگی که به او مربوط نیست، دخالت کند.
شجاعتِ گرفتن یک تصمیم.
جین چون-هی در حالیسودا که حرف میزد، عمداًدالگونا لبخند خونسردی به لب آورد.
درست مثلکجاست یک آدم بالغِیارو حسابگر و خودخواه.
«حالا که تا خرخره توراضیش این ماجرا گیر افتادیم، بیایدمهمانان امشب معبد رو بیشتر بگردیم.»
یهو ها-ریون پرسید: «هرکجاست کسی رو که سربگیرم راهمون سبز بشه میکشیم؟»
«هومم... حتی اگه فرداش دوباره زنده بشن، بیایددالگونا تا جایی که میتونیم کسی رو نکشیم. ممکنهحتی عوارض جانبی ناشناختهای داشته باشه. راستی، تو چیزی فهمیدی؟»
یهو ها-ریون سر تکان داد.
«ردپای زیردستانم رو پیدا کردم. اونا بهتیم بیرون شهر عقبنشینی کردن و کمین گرفتن.لطفا یه علامت براشون گذاشتم تا نزدیکتر بشن.»
جین چون-هی نفس راحتی کشید.
«خدا رو شکر...»
«خیلیهاشون موقع عقبنشینی کشته شدن.»
تازه آنجا بود کهحسابی توانست دلیل خشم یهوفکر ها-ریون را درک کند.
او همین حالا هم چندباید نفر از افراد وفادار وحسابی نزدیکش را از دست داده بود.
اما یهو ها-ریون به جای اینکه برای مرگدالگونا آنها سوگواری کند، وظیفه خودش میدانست که ریشهحتی این وضعیت عجیبوغریب را پیدا کرده و نابودش کند.
«درسته. مهم نیست یه بهشت چقدر روی پایههای حسننیتراضیش ساخته شده باشه، اگه برای زنده موندن توش مجبورلطفا باشی دست به کارهای شیطانی بزنی، اونجا قطعاً یه جهنمه.»
آخه چرابگیرم دنیا باید اینطوریراضیش ساخته شده باشه؟
جین چون-هیشیمیدان با اینکجاست فکر، پوزخندی زد.
«خب، من فقط باید حواسمفراوونه به سهم خودم باشه. باید ازگرون سهامم توی این معدن محافظت کنم.»